خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۶

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

باصدای بسته شدن در از جام پریدم و با دیدن جواد

جیغ کشیدم…با تعجب به سمتم اومد وگفت:اروم باش

کاریت ندارم!…فقط خواستم برای نهار بیدارت کنم!…

‌‌هرچی صدات کردم جواب ندادی نگرانت شدم.

بخودم مسلط شدم وگفتم:حق نداری وارد اتاقی بشی

که من توشم. میفهمی؟!

نیمدونم چرا اما فكر میكنم از سر ترس بود كه شروع

به گریه کردم.

چقدر احساس بی پناهی میکردم.دلم میخواست

تا میتونم گریه کنم.

جواد با دیدن حال و روزم سرش رو با تاسف تکون داد

و از اتاق خارج شد و در حال بیرون رفتن گفت:بیا

غذا بخور!

از جام بلند شدم . خیلی احساس گرسنگی میکردم.

لباسهامو عوض کردم وبه سمت طبقه پایین رفتم.

بوی خوش سوپ حسابی اشتهام رو تحریک کرده

بود.

سر بزیر انداختم و وارد آشپزخانه شدم وروبه روی

جواد نشستم.

جواد کاسه بزرگی روبه روم گذاشت وگفت:به

خوشمزگی دستپخت تو نیست اما قابل خوردن هست!

اولین قاشق رو که مزه کردم تعجب کردم، خیلی

خوشمزه بود.بزور لبخندی زدم وگفتم:خوشمزه اس

دستتون درد نكنه!

 خواهش میکنم

شروع به خوردن سوپم کردم. یه بار سرم رو که بلند

کردم. نگاهم به جواد افتاد، سنش بین سى تا چهل

 بود!…مرد پخته ای بنظر میرسید.

قدش نسبت به کیان خیلی بلندتر بود.صورت مربع

شکل وسبزه ای داشت. چشماش ریز اما نافذ؛

بینى اش هم عقابی بود.روی هم رفته مرد زشتی نبود!

یک لحظه اون هم بمن نگاه کرد و غافلگیرم کرد.

با خجالت سرم رو پایین انداختم و شروع به خوردن

غذام کردم.

بعد از تمام شدن نهار از جام بلند شدم که ظرف ها

رو بشورم،اما جواد رو به روم ایستاد و گفت:خودم‌

میشورم!توبرو استراحت کن

 به اندازه كافى استراحت کردم!خودم میشورم….

 با من بحث نکن ! با این شکمت چطور میخوای

ظرف بشوری؟!

 باشه!

بحث بیشترى باهاش نکردم و به طبقه بالا و اتاق

خودم برگشتم.

تمام فکر و ذکرم پیش‌ کیان بود….الان حتما بهوش

اومده!… یعنی واقعا دوستم داشت؟!پس الان باید

 دنبالم بگرده …..

کاری جز خواب نداشتم…نمیدونم چرا شکمم درد

میکرد.از جا بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی

رفتم.

وقتی شلوارم روپایین كشیدم، وحشت زده جیغ خفه ای

کشیدم.شلوارم خونی بود!… کی خونریزی کرده بودم

که متوجه نشدم؟!…

حسابی ترسیده بودم!!!… با گریه خودمو تمیز کردم و

ازدستشویی خارج شدم وبه سمت کمد رفتم ولباسمو

عوض کردم!

بعد گذاشتن پد روی تخت دراز کشیدم. باید بیشتر

استراحت میکردم…باید حالم بهتر میشد!…باید!….

یک هفته تمام ‌درد داشتم و خونریزی خفیف.

هر چقدر به جواد التماس کردم اجازه نداد دکتر برم.

بانامیدی تمام وقتم رو تو تخت میگذروندم  و به درگاه

خدا زار و التماس میكردم.نگران دخترم بودم!….‌

نمیخواستم بلایی سرش بیاد!… تنها امید من تو

زندگیم دختری بود که تو بطنم زندگى میكرد.

خدایا زندگیمو ازم نگیر….

كیان

یک هفته کار شب و روز من و هومن گشتن دنبال

دنیا شده بود…مادرم لج کرده بود و میگفت فقط بعد

از ازدواجم با نازى حق دارم از سلامت و جای دنیا

 باخبر شم !….

یعنى اعصابم به حدى خراب بود كه دلم میخواست

سر به بیابون بزارم!…

چون نمیتونستم پیداش کنم، میترسیدم مادرم بلایی

سرش آورده باشه!…..دنیاى بیچاره ام كم سختى

نكشیده بود!…اون خیلی حساس بود!….

صدای تلفن همراهم بلند شد به سمت گوشی یورش

ببرم و با دیدن شماره هومن با هول جواب دادم و گفتم:

هومن شیرى یا روباه؟!

 داش مگه خر چشه؟!

لفتش نده بگو ببینم چیکار کردی!

 اوووفففففف!….هیچ چیزی دست گیرم نشد!

باعصبانیت داد زدم : لعنتی…هومن دارم دیونه میشم!

میترسم بلایی سردنیا آورده باشن!

 من یه فکری دارم کیا!قبول کن بانازی ازدواج

کنی …اینجور میتونی بهشون نزدیک بشی بعدش

جای دنیا رو پیداکنی…

هومن اصلا حرفشم نزن!

این تنها راهه اقا!

با ناامیدى زار زدم:نمیدونم…..داره بدجور بهم فشار

میاد هومن!….دیگه نمیدونم چكار باید بكنم!….

 درکت میکنم داداش!…منتها فعلا تنها راه چاره

امون همینه!….

.

.

.

جواد

برای بار دهم به خانم ‌زنگ زدم. هرچقدراصرارکردم

قبول نکرد، دنیا رو پیش دکترى ببرم !…

حالش بد بود!تمام شب گریه میکرد و صدای ناله هاش

اعصابم روخورد کرده بود.

حیف نمک خورده خانم بودم والا خیلی زودتر از

 اینها به  دكتر میبردمش!

دلم بحال دختر بیچاره میسوخت !…عاشق بد کسی

شده بود.

بعد ازچند بوق صدای خونسرخانم رو شنیدم؛

 بازچی شده جواد؟!

 سلام‌خانم…خانم حالش داره روز به روز بدتر

 میشه یه وقت زایمان نکنه من تنها ازپسش برنمیام!

 اون دوماه دیگه ‌زایمانشه !…این دردها طبیعیه!

شیاف مسکن ‌براش بگیر

 اسمش چیه؟؟؟

 برات اسمس میکنم!

 منتظرم

بدون خداحافظی قطع کرد.بطرف اشپزخونه رفتم تا

خانم پیام بده.

.

.

.

کیان

باناامیدی به سمت اتاق مادرم رفتم .باید براى نجات

دنیا دست به این ازدواج مسخره میزدم.بدون در زدن

وارداتاق شدم.

 درزدن بلدنیستی؟!

 مامان برای اخرین بارمیپرسم دنیاکجاست؟!

پوزخندی زدوگفت:شرطم رو میدونی!

 من بالاخره پیداش میکنم! بعد اونو میبرم و هیچ

وقت منو نمیتونی پیداکنی!

 میخام یه چیزی رو بشنوی

تلفن همراهش رو برداشت شماره ای رو گرفت.

 شخص پشت خط زود جواب داد؛الو؟!

 جواد کیان میخواد صدای دنیاروبشنوه میدونی

 که چطور باید صداشو دربیاری!

……..

 نه تا این حدلازم نیست!

………

گوشی رو روی میزعسلی جلوش گذاشت

 وگفت: گوش بده!

صدای قدم های جواد شنیده میشد . بعدش بازشدن

در و صدای ناله مانند دنیا،كه انگار داشت گریه میكرد!

 مگه نگفتم بدون درزدن وارد نشو!

 حالت خوبه؟!

با گریه گفت: تو رو خدا بذار برم ‌دکتر!…بچه‌ام ‌میخواد

به دنیا بیاد!… حالم خوب نیست !…درد دارم!

 بهتره منتطر بمونی! تا وقتی کیان با نازی خانم‌

ازدواج ‌نکنه تو همینجا میمونی!

.__ از درد دارم‌ میمیرم نامرد….انصاف تو وجودتون

نیست؟!

صداش پر از درد بود. بعد از زدن این حرف بلند بلند

شروع به گریه کرد!….نتونستم خودمو کنترل کنم!….

گوشی روچنگ زدم و گفتم :الو‌‌‌…الو …دنیا….صدامو

میشنوی…..

اما جواد لعنتى تلفن رو قطع کرد.باعصبانیت گوشی رو

به سمت ‌دیوار پرت کردم ‌که ‌مادرم وحشت زده ازجا پرید.

به سمتش رفتم وگفتم: قبول!… باهاش ازدواج میکنم

‌ اما مطمئن ‌باش پشیمون‌ میشی!….به تو هم ‌میگن ‌

مادر؟! تو از صدتا غریبه هم‌ بدتری !….چیزى به اسم ‌

قلب و انسانیت تو وجودت نیست!….

پوزخندی زد و سرجاش نشست وگفت:عصرمیری

دنبال نازی و شام‌ با هم میرین بیرون و بعد میاین

خونه و امشب از دلش درمیاری!…

حیف!….حیف از اسم مادرى كه روى این زن بود!…

ساعت هشت به سمت خونه ى ویلایی پدر نازی

رفتم.بااکراه بهش زنگ زدم و خیلی زودجواب داد:

جان دلم؟!

مكث كردم…این الان بعد از جریان هفته ى پیش

نباید گارد بگیره و احیاناً به خون من تشنه باشه؟!

 پایین منتظرتم!لفتش نده!

 الان میام!

بعد نیم ساعت کج و کوله از خونشون بیرون اومد.

یکی نیست بهش بگه اخه تویى كه نمیتونی باكفش

پاشنه بلند راه بری مگه مجبوری به پات كنى؟!

در رو باز کرد و به محض سوارشدن خودش رو بغلم

انداخت.بااکراه باهاش روبوسی کردم که لبش رو

روی لبم گذاشت و اروم بوسید و منتظر شد

همراهیش کنم …اما من فقط بهش نگاه کردم!….

باناراحتى نگاهم كرد و بعد بغ كرده سرجاش برگشت

و نشست و گفت:مجبور نیستی منو ببری بیرون!

 ولی تو و مادرم با دزدیدن دنیا مجبورم کردین!

خواست از ماشین پیاده شه که فورى پشیمون شدم و

دستش روگرفتم.حالا که اونها بامن بازی کردند منم

باهاشون به روش خودشون بازی میکنم. وقتی

برگشت و گفت :دستم رو ول کن!

با حرص محکم ترکشیدمش که توبغلم پرت شد.

پوزخندی زدم و لبمو روی لبش قفل کردم و وحشیانه

 شروع به بوسیدنش كردم.

میدونستم بیماره و عاشق رابطه های خشن هست.

باتعجب بهم نگا میکرد و بعد از چند لحظه که به

خودش اومد منو همراهى کرد.

انقدر اززدست این و مادرم كفرى بودم كه از حرص

زیادی پهلوهاشو محکم چنگ زدم که اخش دراومد

وگفت:خیلی هات شدی کیان!

 میخوام طبق میل تو و مادرم باشم کمکم کن

 دنیا رو فراموش کنم!!!….

انگار دنیارو بهش دادند.فورى نرم شد و با همون

عشوه هاى خركى اش گفت:تواگه بخواى من یه شبه

کاری میکنم فراموشش کنی!

تو دلم پوزخند زدم:صنار بده آش!

دنیا عشوه كارى بلد نبود!…متین و سنگین بود!…

رفتارش حجب و حیا داشت!…متانتش سنگ رو

ذوب میكرد!…تو اگه بخواى هم صد سال نمیتونى

مثل اون باشى!…

 لباسهاتو درست کن بریم شام بخوریم گلم!

از تغییر رفتارم حسابی جاخورده بود با تردیدگفت:

واقعا میخواى بامن باشی؟!

دلم میخواد سر به تنت نباشه!…هرزه!…اما همه رو

تو دلم گفتم و اونجا  و اون لحظه باز به سمتش خم

شدم و پیشونی ام رو به پیشونیش چسبوندم و

گفتم:انقدر ناز نکن اختیارمو از دست میدم و همینجا

كار دستت میدم‌…بهت گفتم كه میخوام فراموشش

کنم پس دیگه اسمش رو هم نیار!

از اون لبخندهاى هرزه اى اش زد و اروم لبم رو بوسید

 و گفت:چشم عشقم!…

فکرشو نمیکردم انقد راحت حرفهام راحت تر بگم

دروغهامو باور کنه اما در كمال حماقت یك به

اصطلاح شام عاشقونه رو تو یكى از رستوران هاى

مجلل به خواسته ى خانوم خوردیم و به خونه خودم

برگشتیم!

مادرم بادیدن نازی که حسابی خوشحال بود لبخندی

 زدو نازی رو به اتاقش برد!….

منم آروم و پنهونى به سمت  اتاق مخفی ام رفتم و

به چرندیاتشون گوش دادم.

 خب چطور بود ؟

 مهین جون فکرشو هم نمیکردم انقدر زود با این

مسئله كنار بیاد.حسابی باهم شوخی کردیم و اونم

مرتب منو میبوسید!

 باورم نیمشه انقد زودتونستیم قانعش کنیم!..

 بااون دختره چیکار کردین؟!…

 نمیدونم چرا انقدر ادا داره و یسره میگه دردداره !

تو ویلا کوهی نگه اش داشتم! ولی به جواد گفتم

دکتر نبرتش تا بعد ازدواج شما ازادش كنیم و بفرستم

 بره خارج کشور!موندن اون هرزه توهیج جای ایران

بصلاح شما دوتا نیست!

 اوففففف حالا چرا خارج ‌کشور؟!

 اینجا بمونه دست من و تو كار میده!یه خونه براش

میخرم و یه پول درست حسابی به حسابش میریزم

که تاوقتی پیر بشه باسودش بتونه راحت زندگی کنی

 الباقى اش به خود بی لیاقتش ربط داره!

__ عالیه !!!مهین جون شما نابغه ای!….

كیان

باعصبانیت به سمت اتاقم برگشتم!…چرا بفکر خود

احمقم نرسیده بود كه امكان داره دنیا رو به اون

ویلای دور افتاده ببرند؟!

امشب باید به دنبالش می رفتم!اما یه مشکل داشتم!

اونم جواد بود!…آدم زرنگ وسریعی بود!…خوب یادمه

بخاطر رضایت مادرم چه کارهایی کرده و میكنه!…

ازوقتی مادرم جونش رو نجات داد، یکی ازبادیگارد

های‌ امین و نفوذ ناپذیز مادرم بحساب میاد!

گوشی تلفن رو برداشتم و به هومن پی ام دادم:

جاشو پیدا کردم !…برام اسلحه جور کن! امشب

به دنبالش میرم !پیامم رو خوندی هیچ جوابی نده

چون  نازی کنارمه!

بعد از اینکه پیام‌ تیك خورد خیالم راحت شد که

پیام رو خونده ونفسى از سر راحتى كشیدم.

 در همین حین نازی وارد اتاق شد!…سریع پیام

رو پاک کردم وبالبخند بطرف نازی برگشتم.

به سمتم اومد و درحینی که بهم‌ نزدیک میشد درست

مثل یك هرزه شروع به درآوردن لباسهاش کرد‌.

موذیانه به سمتش رفتم وگفتم:خانومم عجله داره؟!

دوردیف دندون هاشو به معرض نمایش گذاشت:

اوهوم دلم‌ برات تنگ شده بود !…(اه!…خودشو لوس

هم كرد و لب و لوچه آویزون كرد و گفت)این اواخر

خیلی باهام‌ بد رفتار میكردى!…

دستش رو با اكراه بوسیدم وگفتم : منو ببخش!

__ عزیزم من تو رو بخشیدم!…

و شروع به باز کردن ‌دکمه های لباسم كرد.

هردو به سمت تختم رفتیم .باید حسابی سرگرمش

 میکردم تا بتونم برم!…ساعت نزدیك دوازده شب

بود.

بعد از یه عشق بازی مصلحتی با شیطنت نگاش

کردم وگفتم:نازی……..

باعشوه و لوندی به سمتم اومد و روی پاهام نشست و

گفت:جونم؟!

مثلا خمار نگاش کردم و تو دلم حسابی به نقشه ای

که براش کشیده بودم افرین گفتم،صورتمو به صورتش

نزدیک کردم و سعی کردم لحنم پر از نیاز باشه

میدونستم اینجور دوست داره:یادته قبلا گفتی

دوس داری یه سکس خشن داشته باشیم؟!

چشمهاش برقی زد و خندید و با پایین اوردن سرش

جواب مثبت داد. دستهامو دور کمرش حلقه کردم

و گفتم: یادته میگفتی از ملایمت تو رابطه بدت میاد؟

خنده ای از سرلذت کرد و گفت :واوووو هانی امروز تو

چرا انقدر لایت شدی؟!…

تو یه حرکت لبشو با لبم قفل کردم و خشن بوسیدم.

خواست همراهیم کنه که بهش گفتم :نه دیگه میخوام

حسابی خشن باشم!

باشیطنت گفت: خب الان میخوای چیکارکنی؟؟

 نظرت چیه دست وپات رو ببندم؟!

میدونستم این پیشنهادم رو تو هوا میزنه!…بیمارتر

از این حرف ها بود!

شروع به خندیدن کرد. ازجا بلند شدم و روبدوشمابرم

رو به تن كردم وگفتم:صبرکن از انبار طناب بیارم.

انقدر داغ بود كه پر هوس گفت:باشه عشقم منم اماده

میشم!…

شروع به دراوردن لباسش کرد،اما من بی توجه به

ادا و اصولهاش از اتاق خارج شدم و سریع به سمت

انباری رفتم و طناب گرفتم و به اتاقمون برگشتم .

نمیخواستم کسی منو ببینه و نباید هم میدید!به سمت

دستگاه پخش رفتم و موزیک بلندی رو پلی کردم.

نمیخواستم صدای نحسش رو کسی بشنوه !باید

حرصم رو تمام و كمال سرش پیاده میکردم و حسابی

اونو از خودم میترسوندم.تا دیگه جرات نکنه بخواد با

من ازدواج کنه…

انتقام دردهاى دنیا رو از اون بى همه چیز میگرفتم!

با لبخند تحریك كننده اش نگاهم میكرد و لب به دندون

گرفته بود!…حسابی داغ کرده بود و صورتش سرخ شده

بود!…ارایشش رو تجدید کرده بود و لخت مادرزاد روی

تخت منتظر من بود.

به سمتش رفتم.همونجور که دراز کشیده بود شروع

به رقصیدن کرد!…میخواست حسابی تحریکم کنه!…

روش خیمه زدم و شروع به بازی بالبهاش کردم!

درهمون حین دستهاشو بالای سرش بستم.اخرین گره

رو که زدم محکم طناب رو کشیدم که اخ بلندی گفت!

مثل خودش بیمارگونه قهقهه ای زدم وگفتم:چی شد

هنوز که کاری نکردم !…دردت اومد؟!

بابهت نگام کرد که لبخند بدجنسانه اى زدم ودستش

رو بوسیدم و گفتم : ببخشید خانومم !کنترل خودم

رو از دست دادم!

کمی اروم ترشده بود.اما هنوز توشوک بود!به سمت

پاهاش رفتم و اینبارپاهاش رو بستم.باید دهنش رو

هم‌میبستم .

در كمال بدجنسى چشمم به جورابم افتاد!فکرخوبی

بود.نازی روى این چیزها خیلی حساس بود.

ترس داشت کم کم تو چشمهاش خودشو نشون میداد

با صدای لرزونی گفت:عشقم من خسته شدم !میشه

دستهامو بازکنی؟!

بی توجه به حرفش جورابمو از پام درآوردم  وکنارش

نشستم.آب دهنش رو قورت داد و گفت:میخواى با اون

جوراب چیکارکنی؟

پوزخندى زدم و گفتم: تو چى فکر میکنی ؟!

سعى میكرد نشون بده كه نترسیده:این بازی مسخره

 رو تمومش کن!دستمو باز کن!

 نه دیگه! نداشتیم! وقتی بازی رو شروع میکنی

باید تااخرش ادامه بدی!

 جیغ میکشم!!! کیا دستامو باز کن!!!….

 جیغ بکش!…

بدجور شوکه شده بود.بهش نزدیک تر شدم ومحکم

بازوش رو فشار دادم که ازته دل جیغ کشید!…

وقتى دهنش باز شد جوراب رو تو دهنش چپوندم!

 دهنش رو با شالش بستم.به گریه افتاده بود و مرتب

عوق مى زد!…از روی تخت بلند شدم.

دستگاه پخش روکم کردم و به سمت لباسم رفتم.

درحالی که شلوارم رو میپوشیدم گفتم:تصمیم داشتم

مثل سگ تاصبح کتکت بزنم وتلافی کارهای تو و مادرم

رو سرت خالی کنم اما من وحشی نیستم.فقط یه چیزو

فراموش نکن اگه باز بامادرم دست به یکی کنی و

بخواین منو وادار به کاری کنید.اینبار تلافى بدترى رو

روسرت میارم!…البته اون موقع مثل الان نمیبخشمت.

نگام کرد و همونطور كه عوق میزد چیزى رو زمزمه

میكرد. به سمتش رفتم.

یه کمی جوراب رو ازدهنش کشیدم بیرون که گفت:

توهیچ غلطی نمیتونی بکنی!

همین حرفش کافی بود که منفجربشم و خود داری رو

 کنار بزارم و محكم تو گوشش بكوبونم!…

بعد دوباره دهنش رو باعصبانیت بستم و صدای

پخش رو کمی بلندتر کردم و از اتاق خارج شدم!

به هومن زنگ زدم : هومن کجایی؟!

 جلوى درم!عجله كن

باید سریع منو برسونی شمال

_خیالت راحت تا صبح شمالی

باعجله از خونه خارج شدم و سوار ماشین هومن شدم

و هومن به تاخت رفت!……

دنیا

با درد چشمهامو باز کردم و جواد رو بالاى سرم دیدم

كه با ناراحتی بهم نگاه میکرد و وقتى چشمهاى باز منو

دید، با تاثر گفت : حالت خوبه؟!

 تو رو خدا منو ببر دکتر حالم خوب نیست!

بچه ام داره بدنیا میاد!

 باور كن اجازه ندارم !اما الان میرم برات دارو

میخرم.بیرون برف باریده اون پایینم حتما بارونه!

یه وقت ازویلا خارج نشى!…چون معلوم نیست چه

اتفاقی بیرون برات بیفته!…

با ترس سرمو تکون دادم. جواد از اتاق خارج شد ،

اما برگشت و چیزی از پشت کمرش بسمتم گرفت .

با تعجب بهش نگا کردم كه گفت:اسلحه است پیشت

باشه ممکنه دیرکنم!

 نه جواد!…من میترسم تو نرو!

 قوی باش قول میدم زود برگردم! منو حلالم کن!

بدون اینکه منتظر جوابم باشه ،از اتاق خارج شد.

صدای پاهاش که بحالت دوییدن بود رو شنیدم.

وقتی درسالن بسته شد،خیلی بد و غریبانه احساس

ترس و تنهایى کردم!

دردم هر لحظه بیشتر میشد واین منو حسابی عصبی

و بیقرارمیکرد!

یک لحظه احساس کردم کسی لگد محکمی به کمرم

زد. جیغ بلندی کشیدم وبه گریه افتادم.درد کمرم

بیشتر و بیشتر میشد…بعد از حدود یک دقیقه دردم

 اروم گرفت…

نفس عمیقی کشیدم!…حالا احساس سرما میکردم !

تازه چشمهام گرم شد كه باز اون درد وحشتناک به

سراغم اومد و باز جیغ بلندی کشیدم و ازته قلبم

خدارو صدا کردم…یاد حرف مادرم افتادم كه میگفت

اگه زن زائو موقع زایمان سوره ى  قدر رو بخونه ،اروم

میگیره و دردش کمتر میشه!…

شروع به خوندن سوره قدركردم! دردم گاهی زیاد میشد

وگاهی کم میشد….اما نمیدونم چرا دلم میخواست

بخوابم و درد اجازه نمیداد؛بخوابم!….

.

.

.

جواد

باسرعت به سمت شهر میروندم..تمام فکر و ذکرم

پیش دنیا بود!

 قبلا هم بخاطر خانم ادم ربایی کرده بودم اما دنیا

 با همه فرق داشت.دنیا پاك بود!….درست مثل یك گل!

اگه بلایی سرش میومد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم!

خدایاکمکم کن روسیاه نشم…

جاده حسابی لیز بود. دم دمای صبح بود اما هوا

تاریک بود. بالا برف میبارید!… اما این پایین بارون

بود!

تویکی از پیچ های جاده نمیدونم چه اتفاقی افتاد که

ماشین منحرف شد و شروع به چرخیدن كرد. سرم

محکم به فرمون ماشین خورد و دیگه متوجه ى چیزى

نشدم!….

.

.

.

کیان

جاده حسابی لغزنده شده بود ….دلم شدید شور میزد!

از استرس و دلهره مرتب آه میكشیدم!هومن رو به من

کرد و گفت:حالت خوبه؟

 نگرانم هومن!… الان خدامیدونه دنیا توچه حالیه!..

 نگران نباش!…حتما حالش خوبه

 دست خودم نیست…..میشه سریع تربری

 جاده خیسه داداش خطرناکه!….

تازه سرم رو روی پشتی صندلی گذاشتم که هومن

ماشین رو نگه داشت.چشمهامو باز کردم و بادیدن

صحنه ی روبه روم وحشت زده گفتم:چیشده؟!

 چه تصادفی کرده!

نمیدونم چرااماحس کردم، ربطی به دنیا داره !باعجله

 از ماشین پیاده شدم که هومن گفت:کجا کیان؟!…

به سمت جمعیت رفتم…ماشین روشناختم…خدای من

ماشین جواد بود!…

تموم تنم یخ كرد و با سستى تمام مردم رو کنار زدم و

نزدیک ماشین شدم…

مامور پلیس به سمتم اومد و گفت:اقا برگرد عقب!

 چند نفر تو ماشینن؟!

 صاحب ماشین رو میشناسید؟!

 نمیدونم !…اما تو این جاده مسافرداریم وماشینش

یکیه!

 فقط  راننده تو ماشینه و حالشم خوب نیست!

باعجله به سمت ماشین هومن رفتم و گفتم: جواد

تصادف کرده

 یاخدا….دنیاچی؟!…اونم هست؟!

 خدارو شكر توماشین نیست اما باید زودتربریم ویلا!

سوار ماشین شدم. هومن کمی جلورفت که مامورپلیس

 جلوی مارو گرفت .

شیشه روپایین کشیدم وگفتم: اقا خانومم تو ویلا مونده

پابه ماهه!… حالش بده و دردش شروع شده!…تماس

گرفته دارم میرم پیشش!…خواهش میکنم بذارید رد

شیم!

مامور نگاهی بمن کرد و گفت:اقا کیان شما که مجرد

بودی!…

 پنهانی ازدواج کردم الان وقت این سوال و جوابها

نیست !…باید برم ویلا!…

__ بفرمایید…..راهو براشون باز كنید!…

دنیا

دردم هرلحظه بیشترمیشد…دیگه تحمل نداشتم!…

خونه ساکت بود وفقط صدای جیغ کشیدن های من

شنیده میشد!

باشنیدن صدای بوق ماشین نورامیدی تو دلم روشن

شد و با تمام وجودجیغ کشیدم: کمک!…کمکم کنید…..

.

.

.

کیان

بعد از نیم ساعت به ویلا رسیدیم و با دیدن چراغ های

روشن ویلا به هومن گفتم: بوق بزن !…دنیا ماشین و

ببینه ، شاید پنهون بشه!…

از ماشین پیاده شدم و وارد ویلا شدم،که صدای جیغ

وگریه ى دنیارو شنیدم!…ازطبقه بالا صداش میومد !

با عجله خودمو به طبقه بالا رسوندم!

 توروخدا یکی کمکم کنه…وای خدای من….

مامان به دادم برس!

درو بازکردم و با دیدن دنیا به سمتش دویدم؛

 دنیا!….دنیا اومدم!….اومدم دورت بگردم!…پیدات

کردم زندگى ام!…

بادیدن من گریه اش شدت گرفت و گفت:بدادم برس

بچه ام الان میمیره….

محکم بغلش کردم و پیشونیش رو بوسیدم:این حرف

رو نزن!الان میبرمت بیمارستان!…

 نمیتونم راه برم درد دارم!

بایک حرکت بلندش کردم که چشمم به خون روی

تخت افتاد.دنیا با گریه سرش رو پایین انداخت ،

پیشونیش رو بوسیدم و گفتم : نگران نباش الان

میبرمت بیمارستان تحمل کن عزیزم!

بدنش می لرزید و حسابی خونریزی داشت!

میترسیدم بلایی سرش بیاد.

دنیارو محکم به خودم چسبوندم که هومن کنارراه

 پله هامنو دید و به سمتمون اومد و رو به دنیا کرد و

گفت:اى واى من!…دنیا الان خوبی؟!…

دنیا که سعی داشت گریه نکنه و جیغ نکشه سرشو

بعنوان تایید تکون داد.

 هومن باید برسونیمش بیمارستان!

 عجله كن سوار شو!

من و دنیا هر دو صندلی عقب نشستیم.هومن هم سریع

سوار شد و ماشین رو روشن کرد.بین راه دنیاى صبورم

کنترل خودشو از دست داد و شروع به جیغ کشیدن کرد!

با وحشت به هومن توپیدم!

 لعنتی زود باش الان از دستم میرن!

_جاده خیزه نمیشه تندتر رفت …دنیا جان تحمل کن

الان میرسیم!

دنیا دستمو گرفت و بریده بریده گفت:ک…کیان…

داره بدنیا میاد…دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم!

_یکم دیگه تحمل کن خانمم چیزی نمونده الان میرسیم

فدات شم!

_قول بده مواظب دخترم باشی!

_ابن چه حرفیه میزنی ؟!اگه بمیری مطمئن باش، این

بچه رونگه نمیدارم توباید باشی!

با وحشت به خودش نگاه کرد و گفت:کیسه ابم پاره شد

جامو عوض کردم و روبروی پاهاش نشستم…صندلی

 کاملا خیس شده بود….دوباره شروع به جیغ زدن کرد

یاد یکی ازفیلم هایی افتادم که قبلا دیده بودم!

با تعصب رو به هومن کردم و گفتم:اصلا به پشت سرت

نگاه نکن!بچه داره بدنیا میاد میخوام کمکش کنم!

هومن باتعجب به عقب برگشت که سرش داد زدم :

مگه نمیگم روتو  اینور نكن!

و هومن حیرت زده و با تردید گفت:نکشی دختر مردمو !

تو بازیگری قابله که نیستی!

بیخال حرف هومن شدم و رو به دنیا گفتم:جیغ نکش!

سعی کن نفس عمیق بكشی و زور نزنى!…

باترس و در حالی که باز جیغ میکشید سعی کرد، به

حرفم عمل كنه!…

دستمو به سمت شلوارش بردم و شلوارش رو از پاش

دراوردم.خجالت کشید و پاهاش روجمع کرد، نگاهش

کردم وگفتم: میخوام کمکت کنم ؟!دنیا کیسه ابت پاره

شده ممكنه بچه خفه بشه!…تو که اینو نمیخواى؟!

با گریه گفت:نه

_افرین خانوممم!….پس پاهاتو باز كن و آروم آروم

زور بزن!…

بادیدن صحنه ى روبه روم خودم هم ترسیده بودم ،

 وای بحال دنیاى بیچاره ام!….

معذب و با تردید دستهامو به سمت وسط پاهاش بردم

و پاهاش رو باز کردم و دوطرف بدنم گذاشتم: دنیاجان

حالا زور بده عزیزم!…زود!…

روسری رو از خجالت روی صورتش گذاشت و درحالی

که دستهامو چنگ میزد،شروع به زور دادن کرد.

همین جور خونریزی داشت !….

از دیدن وضعیت بدنش كه در حال باز شدن بود دلم

ضعف رفت!…الان باید یه تیغ داشتم و كمى كمكش

میكردم!اما دنیاى بیچاره ام خودش داشت راه رو باز

میكرد!

بادیدن چیز گرد و سیاهی فهمیدم سربچه داره خارج

میشه …که یک لحظه دنیا انگار خسته شد و خودش

رو شل کرد!….

سربچه مجددا برگشت داخل …دنیا ساکت شد واروم

گرفت!….

 روش خیمه زدم و روسری رو از صورتش برداشتم و

گفتم:دنیا حالت خوبه؟!

بی رمق و با لبهاى خشک شده نگاهم کرد و گفت:دیگه

نمیتونم کیان!…ناندارم!…تشنمه!… اب بده !…

_اول زور بده خانومم!… بچه داره خفه میشه !…توکه

نمیخواى دخترمون چیزى اش بشه!…

با این حرفم باز شروع به زور زدن کرد و من سرجام

برگشتم!…

پاهاش رو بیشتر باز کردم تا راحت تر بچه رو به دنیا

بیاره !سربچه باز مشخص شد و من رو به دنیا کردم:

زودباش خانومم!… بدووو! سربچه رو دارم میبینم!

دستم و بردم جلوتر تا کمکش کنم که صورت بچه کاملا

 مشخص شد !…

فقط از گردن به بالاش بیرون اومد!… ترسیدم دنیاباز

هم خسته بشه و بچه  به داخل برگرده !…دستهامو

دوطرف گردن دخترمون قراردادم وگفتم : توروخدا یکم

دیگه هم تحمل کن!

ناگهان دنیاجیع بلندی کشیدو بچه بین پاهاش افتاد!

پولیورمو دراوردم و بچه رو توش پیچیدم که دیدم

چیزی به بچه و دنیا وصله !…متوجه شدم  بند نافه !…

بچه رو روى سینه دنیا گذاشتم و پاهاشو چفت کردم

تاخونریزی اش کمتر بشه!…

جاموعوض کردم و سردنیا روروی پاهام قرار دادم !

باورم نمیشد دنیابچه رو تو اون وضع و باکمک من

بدنیا اورده باشه!…

موهاى خیسشو از صورتش کنار زدم .اثری از گریه

ودرد توصورتش نبود!…دخترمون گریه میکرد و صورت

دنیا رو چنگ میزد!

یك مرتبه خشکم زد!…دنیا چرا چشمهاشو بسته بود؟!..

هومن خندید وگفت: زلزله بدنیا اومد؟!

جوابی بهش ندادم و همچنان به دنیا خیره شده بودم!

هومن که متوجه حالم شد، گفت:کیا!…کیان باتوام!

 چرا خشکت زده؟!

بى توجه به هومن سیلی آرومى به صورت دنیا زدم که

ناله ى ریزی سر داد؛دنیا!…خانمم!…چشمهاتو باز

کن…صدامو میشنوی؟!…

اروم ناله میکرد!…یهو بغصم ترکید و شروع به گریه

 کردم: هومن…تو رو بخدا زود باش دنیام داره از دست

میره!

 نزدیکیم یکم صبرکن!

با گریه تکونش دادم…چشمهاشو کاملا بسته بود .

دخترمون همینجور گریه میکرد و دستش رو روی صورت

دنیا تكون میداد.

 دنیاخواهش میکنم بیدارشو… دنیاخانومم… پاشو

ببین دخترمون چقدر نازه!…خدایا خودت کمکمون کن!

هومن ماشین رو نگه داشت و به سمت داخل بیمارستان

رفت!…

بعد از چند دقیقه بهمراه چند تا پرستار اومد و

 درو باز کرد.

یه پرستار دخترمونو از روی سینه دنیا بلند کرد و

دنیارو به سمت بیرون کشید…من هنوز سرجام

خشکم زده بود…پرستار نگاهم کرد و گفت:هولش بده!

اقا خانومت الان از دست میره!…

بخودم اومدم و دنیا رواروم بلند کردم تا راحت بتونند

اونو روی برانکارد بذارند. بعداز ماشین پیاده شدم!

 تواون هوای سرد یه تیشرت استین کوتاه تنم بود و کل

لباسهام هم خونی بود. هومن به سمتم اومد و با

خنده گفت: حالت خوبه؟!

 هومن نکنه دنیا رو از دست بدم!….

 هیچش نمیشه !…خیالت راحت!…دنیاى ما خیلى

قوی تر از این حرفهاست!…نگرانش نباش!…

وارد بیمارستان شدیم. همه به من و هومن نگاه

 میکردند.

توجهی به نگاههاشون نکردم و به سمت اتاق عمل

رفتم.

پشت دراتاق عمل نشستم.حالم بد بود!… میترسیدم

 دنیامو از دست بدم!… هومن با ساك کوچیکی به

سمتم اومد و گفت:بیا بریم سرویس بهداشتی لباساتو

عوض کن!

 ول كن بابا!…همینطورى راحتم

 چی رو راحتی ؟!…اوضاعت افتصاحه!…زود

باش باید برم وسایل دخترتم‌ از ویلا بیارم !…لخت

مونده بچه،لباسهاى بقیه بچه هارو تنش كردند!

با اصرار هومن و اجازه از یكى از پرستارها به سمت

سرویس بهداشتی یكى از اتاقها رفتم !

شهرت گاهى اوقات خوب بود!ولى فقط گاهى اوقات!…

وارد حمام شدم و با دیدن صورت خونى ام  تو آینه

بی اختیار اشکهام جاری شد!

بسه مرد!…چرا اینقدر ضعیف شدى!…

واى!…واى!…اگه بلایی سردنیام بیاد هیچ وقت

خودمو نمیبخشم…

من تازه داشتم طعم عشق رو میچشیدم !…چرااین

اتفاق افتاد؟!…

ای کاش جلو خودمو میگرفتم!باید بیشتر صبرمیکردم!

نباید با وجود مادرم و اون بد دلى هاش به دنیا نزدیك

میشدم‌…..

دوش گرفتم و لباس هایی که هومن برام آورده بود،

روتنم کردم.وقتی از حمام خارج شدم ،هومن پیشم

اومد و گفت :من سریع میرم ویلا و ساک دخملمونو

بیارم و بیام!

دست روى شونه اش گذاشتم و فشار دادم!…اونم

دستش رو روى دستم گذاشت و فشار ارومى داد و

لبخند زد: ممنونم كه هستى!

به سمت اتاق عمل برگشتم و پشت در نشستم.

نمیدونم چرا اینقدر لحظه ها به کندی میگذشت!…

دلم بد جور شور میزد…سرم رو روی پاهام گذاشتم

و به در خیره شدم!…

گرمی لبهاشو كه روی لبهام حس کردم، چشمهامو

بازکردم و بادیدن صورت خندونش با تعجب از جا

پریدم وگفتم: حالت خوبه دنیا…تو..تو که تو اتاق

عمل بودی!

بادیدن خودم توی بخش گفتم:من روی تخت چیکار

 میکنم؟!

با اون دندونهاى مرواریدى اش لبخندى زد و گفت:

فرصت میدی حرف بزنم؟!

محکم بغلش کردم وگفتم : نه…هیچی نگو!فقط بذار

اروم شم!

 دخترمون گرسنه اس باید بهش شیربدم!

 اونو بیشتر از من دوس داری؟!

پیشونی اش رو روی پیشونیم قرارداد و گفت:

توضربان قلبمی !…دنیاهم نفس منه!…یکیتون

نباشه منم نیستم!…

محکم بغلش کردم اما حس کردم یواش یواش داره

محو میشه! با داد از خواب پریدم….دنیا…

دکتربه سمتم اومد وگفت: اروم باش اقای قنبریان!…

مثل اینكه خواب می دیدی!

از جام پریدم و به سمتش رفتم:دنیاحالش خوبه؟!

آهى كشید و گفت:فشارش رفت بالا…متاسفانه دچار

مسمومیت حاملگی شده!

گنگ نگاش کردم وگفتم: یعنی چی؟!…

 متاسفانه خانومتون وارد کما شد!…متاسفم اینو

میگم اما باید صبرکنیم،تاببینیم خدا چی میخواد!

شوكه نگاهش كردم!…حساس کردم زیرسنگینی

خبرى که بهم داد دارم له میشم…یعنی واقعا دیگه

دارم دنیاروازدست میدم!…

باناباوری به دکتر نگا کردم و زیر لب پرسیدم:چقدر

احتمال برگشتش هست؟؟

_هرده تا خانمی که وارد این حالت میشن فقط یه

نفر زنده میمونه!

چقدر حرفهاش بی رحمانه بود!…چطور دلش میومد

راجع به دنیاى من این جوربگه….

دنیای من باید اون یه نفری باشه که زنده میمونه…

خدایا دنیامو ازم نگیر!….

 گفته بودم دکتر بی رحمیه؟!…نه !…نگفته بودم !

چقد راحت بهم اون حرفاروزد؟!….

 اقای قنبریان هرچی بیشتر پیشش باشین و از

گذشته و خاطرات شیرین زندگیتون براش بگین

كمك بزرگى به زودتر به دست اوردن هوشیارى اش

میكنین!…

هومن

تاالان کیان رواین شکلی ندیده بودم،خیلی داغون

شده بود!

فکرشو هم نمیکردم عشقش نسبت به دنیا انقدر جدی

باشه!…

با دیدن من از جاش بلند شد و به سمتم اومد.گفتم:

کجا؟!

 باید دخترمونو پیش دنیا ببرم .براش لباس اوردی؟

_اره !…الان میخوام بدم پرستار تنش کنه!

ازاین حرفم ناراحت شد.

 مگه یتیمه که اونا بهش برسن ؟!من خودم لباس تنش

میکنم !..دنیا نگرانشه!… باید بهش شیرهم بده!

 ساک رو به من بده!

 کیاجان شما باید استراحت کنی!

 ولم کن!…من الان باید پیش زن و بچه ام باشم.

ساک رو بمن بده!…

به دکتر نگاه کردم . سرش رو به نشونه ى تایید تکون

داد.

ساک رو به دست کیان دادم و اون هم  به دنبال یكى

از پرستارها راه افتاد و به سمت قسمت شیرخواران

رفت.

.

.

.

کیان

به دنبال پرستار وارد بخش شدم . همه بهم‌ نگاه میکردند

منو شناخته بودند!… ‌اهمیتی به کسی ندادم!…

پرستار وارد اخرین اتاق بخش شد و من دنبالش وارد

شدم! اتاق پراز بچه بود!…به گوشه ى اتاق اشاره کرد

وگفت: دختر خوشگلتون ‌تواون گهواره اس! بااینکه

زودتر از وقتش بدنیا اومده اما ماشاءالله کاملا سالمه!

به سمتش رفتم. مگه ‌مهم بود که این دختر از خون

من نیست؟!…مگه مهم بود که من حتی یک شب رو

بامادرش‌ نگذرونده بودم؟!…مگه این چیزها برای دلی

که پاک عاشق شده بود،مهم بود؟!…

چقدر شبیه دنیا بود!…یه دختر تپل و سفید؛ با اینکه

چشمهاش بسته بوداما كاملا معلوم بود مثل چشمهاى

دنیا درشته!…

اگه زبونم لال!…نباشم تا اون روز رو ببینم!…بلایی

سر دنیا بیاد این دختر رو رها نمیکنم!…

 به سمتش خم شدم واروم دستش روبوسیدم…

حسم برام عجیب بود!…احساس وابستگی و مالکیت

به این فرشته ى کوچک رو داشتم!…

از توی ساک سرهمی نرم و گرمی خارج کردم!….

نمیدونستم و مونده بودم كه چطور تنش کنم که

هومن ازپشت سرم اروم گفت:میزنى خوشکل دایی

رو ناقصش میکنی!برو کنار یادت بدم ‌چطور لباس

تنش کنی!

_مگه بلدی؟؟؟؟

_بلد بودن كه نه،چون کلا لخت کردن از مهارت های منه!

ولى خوب یچیزایى سرم میشه!…خواهرزاده امو میبینم

خوب!…

لبخند تلخی زدم!…

چشمهاش سرخ بود و میدونستم اون هم مثل من

وابسته و نگران دنیاست ، اما بخاطر من شوخى میكرد

و میخندید.

به سمت زندگی خم شد و اروم شروع ب پوشوندن

لباس به تنش کرد و همونطور روبه من کرد و گفت:

پتوش رو از تو ساك دربیار!

پتورو توبغلم باز کردم و هومن اروم دخترم رو تو بغلم

گذاشت. وای خدای من!…این حس عجیب چی بود!

منکه پدرخونی این بچه نیستم…چرا انقدر برام عزیز

شده؟!…محکم تر بغلش کردم و دوباره دستهاشو

بوسیدم…هومن با حیرت و لبخند بهم نگاه میکرد!…

اهمیت ندادم!…این دختر زندگی دنیام بود…بوی دنیا

رو داشت…ارامشی رو بهم میداد که دنیا اونشب

تو باغ بهم داده بود…

دخترمون رو بغل کردم و به سمت بخشی رفتم که دنیا

اونجا بود!

دکتر با دیدنم لبخندی زد و گفت: میگم پرستار بیاد

کمکتون کنه!

نه…مرسی خودم میتونم!

 فقط شیردادن رو یادتون میده اخه خانمتون بیهوش

هستن. باید یاد بگیرین سینه شو تو دهن نوزاد بذارید

 باشه

وارد اتاق دنیا شدم با دیدن دنیا تو اون حالت بغض

كردم! کلی لوله و دستگاه بهش وصل بود.چشمهاشو

 بسته بود واروم نفس میکشید.

به سمتش رفتم و آروم پیشونی اش رو بوسیدم و کنار

گوشش گفتم : بیدار شوخانمم…دخترمون شیر میخواد!

بیقرارم!… بیدارشو دنیاجان….منو ببخش خانومم!

دخترمون رو اروم کنار دنیا گذاشتم. انگارمادرش رو

شناخته بود شروع کرد به تکون خوردن …دنبال سینه

دنیا میگشت!

نمیدونستم باید چیکارکنم ؟!به بیرون نگاه کردم.

کسی نبود!…به اتاق برگشتم.

مردد و معذب دستمو به سمت یقه لباس دنیا بردم و

یقه اش رو اروم پایین کشیدم!

  دودل شدم!…مطمئنم اگه بیدار بود این اجازه رو بهم

نمیداد! سعی کردم بهش نگاه نکنم…دستهامو به

سمت لباس زیرش بردم!…

دستهام میلرزید!…نفس عمیقى كشیدم و فورى یکی از

سینه هاشو خارج کردم و دستمو كشیدم!

پوفففففف!….آه عمیقى كشیدم!….

سر دخترمون رو به سینه اش نزدیک  کردم!… به محض

برخوردش با سینه دنیا دهنش رو باز كرد!اما نمیتونست

سینه رو به دهن بگیره.

در همین حین پرستار اومد و سر بچه رو بالاتر گرفت و

دست بردم و نوك سینه ى دنیا رو گرفت و تو دهن دخترم

گذاشت تاراحت تر بتونه شیربخوره!

دخترمونم فورى سینه رو به دهن گرفت!میک زدنش خیلی

ناز بود!… بی اختیار پیشونی دخترمون رو بوسیدم !….

 دختر واقعی خودم بود…مگه حتما باید خونم تو رگهاش

باشه که بشم پدر واقعى اش؟!

همچنان میک میزد و ناشیانه صورتش رو چنگ میزد

خوشبختانه دست کش رو دستاش باعث میشد صورتش

زخم نشه…لبخندی زدم و گفتم: ارومتر بابا…عجله نکن!

سهم منم برای تو!

تازه حرفم تموم شده بود که صدای خنده چند نفرو

شنیدم!

سرم و که بالا اوردم هومن رو به همراه همون پرستار

جوون دیدم!اما روش به سمت دیگه اى بود!…

هومن به پرستار اشاره کرد و گفت : دعاکن منم زودتر

بابا شم!

پرستارلبخند لوندى زد و با ناز رو به هومن کرد و گفت:

وای اقای موسوی شما که مجردی!

 نه دیگه بچه بدنیا بیاد من با مادرش متاهل میشم!

اینبارمن هم همراه با پرستار خندیدم!…هیچ وقت دست

ازاین مسخره بازیهاش برنمیداشت!…

پرستار به سمتم اومد وگفت: بچه خوابیده اگه اجازه

بدین برش گردونم بخش!

میشه تختش رو بیارین تواتاق دنیا…اینجور دنیا

رودتر حالش خوب میشه!

 چشم با آقاى دکتر صحبت میكنم!…

__ ممنونم

دخترمون روبغل کردم و به دست پرستار دادم…بعد از

رفتن پرستار هومن به سمتم اومد!….

روی صندلی کنار تخت دنیا نشستم و هومن هم یه

صندلی اورد و کنارم نشست و در حالیكه به دنیا

نگاه میكرد، لبخندی زد و گفت:

كیان!…میدونى كه دنیا چقدر سختى كشیده!واقعا

تصمیمت جدیه؟!

 بمن میاد شوخی کنم؟!

 پس میشی شوهر خواهرم

 تو که به رابطه خواهر و برادری بین ادمهای غریبه

اعتقاد نداشتی و همیشه مسخره میكردى !

 آره هنوزم میكنم!اما دنیا باهمه فرق داره…بخوای

اذیتش کنی دوستی چند سالمون رو میذارم کنار و

گردنت رو میشکونم!

 اوه!…مثل مادرم خطرناک شدی!

هر دو خندیدیم.هومن از جا بلند شد و گفت:بهوش

اومد باید بیای خواستگاری خواهرم.از همین الان بهت

گفته باشم پشت قباله اى همراهت باشه!…

 حتما خیالت راحت!

 خوبه من برم بیرون شما دو تا عاشق راحت باشین!

هومن (و چون دیدم نگام میكنه،گفتم:)اگه بیدارنشه

چی ؟!

نفوس بدنزن!…

و بدون هیچ حرف دیگه اى از اتاق خارج شد ومن

موندم و دنیا و عالمى از فكر و خیال!….

.

.

.

مهین

ازدیشب یک سره صدای اهنگ شنیده میشد..نمیدونم

چرا دلم شور میزد؟!به سمت اتاق کیان رفتم !…

مكث كردم!…زن و شوهر جوون!!!…درست نبود!….

برگشتم!…

اما چرا صداى آهنگشون قطع نمیشه؟!…

دوباره ایستادم و به سمت در رفتم!…پشت درایستادم!

یكم گوش دادم!…مردد دستم رو بالا بردم!…دل به

دریا زدم و چند ضربه به در زدم ؛اما کسی جواب نداد

خواستم به سالن برگردم که حس کردم صدای ناله ‌

شنیدم!… باز هم به در ضربه زدم :کیان…نازی ؟!

بیدارین؟!

کسی جواب نداد‌.دستگیره درو کشیدم که دیدم در قفله!

واقعا نگران شدم!… اصغرو ازپنجره صدا زدم.

فورى وارد خونه شد.‌رو بهش کردم وگفتم:درو بشکون!

 خانم‌ اینکه دراتاق اقا کیانِ!

 کارت نباشه!… من میگم ‌بشکون!…

 چشم ‌خانم!

به درچند ضربه زد که در با صدای بدی شکست !

باچوب دستی ام هولش دادم ‌و وارداتاق شدم.

با دیدن نازی تو اون وضع جیغ خفه ای کشیدم!…

 اصغر به سمت نازی رفت واول روشو با ملافه پوشوند

و بعد شروع به بازکردن دست وپاش کرد.

دست و پاش حسابی کبود شده بود!

پسره احمق چه بلایی سردختر مردم  اورده!…

حتما جای دنیا رو هم پیدا کرد!…

به سمت اتاقم برگشتم و گوشی روازکیفم خارج

کردم که متوجه شدم جواد بیشتراز ده بار با من

تماس گرفته بود!سریع بهش زنگ زدم که مرد جوان

و غریبه ای جواب داد !

باعصبانیت گفتم:شما؟؟؟؟جواد کجاست؟!

 شما چه نسبتی با این اقا دارین؟!

 رئیسش هستم وخودش کجاست؟!

 دیشب تصادف کرده و حالش وخیمه بیمارستان

الزهرا بستری هست بهتره زودترخودتون روبرسونید!

 همراهش خانمشم بود؟

 نه تنها بودند

 باشه همین الان خودمو میرسونم!

مکالمه رو قطع  کردم وروی صندلی ام نشستم!

كیان بازی بدی رو شروع کرده بود که اگه ادامه پیدا

میكرد به نفع هیچکس نبود!….

به چندتا از افرادی که بهشون اعتماد داشتم زنگ

زدم !…باید به ویلا میرفتم و دنیا رو پیدا میکردم!…..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.