خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۴

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

هومن تا خواست چیزی بگه‌،صدای جیغ نازی شنیده

شد.

 هومن کجایی؟!

 اینجام چیشده؟

 اتاق کنار‌اتاق کیان چرا توش لباس زنونه اس !

دیشب کی اینجا بودهان؟!

 واچته دختر؟!…کسی نبود!

 یعنی من کورم ؟!برو ببین یه چمدون لباس

زنونه تو اتاقه!…معلومه هم‌ از این دختر دهاتیاست!…

 دستت درد نكنه دوست من شد دهاتی؟!

 دوست تو؟!

 چیزه!..اره یکی از دوستای سابقم اومده تهران

دیدنم!

اونوقت چرا اتاق طبقه بالا رو بهش دادین ؟!اونم

اتاقی ک قراره اتاق مشترک من و کیان باشه!

 اووههه!…حالا مونده تا اتاق مشترک شما دو تا

بشه نازی جون!

 حالا میبینی !…ماتااخر سال ازدوج‌ میکنیم!

به سلامتی ایشالله!…من که بخیل نیستم شورت

کیان رو شب عروسی به من بدین ‌منم بختم باز بشه!

بااین حرف هومن من وکیان زدیم زیرخنده ؛البته

انقدر جرات نداشتیم بلند بخندیدم!

نازی بدون بحث دیگه اى به سمت در خروجی رفت،

اما موقع رفتن باز پشیمون شد وصداش شنیده شد:

هومن جان دوستتون مجرده یا متاهل؟!

 خیالت راحت دوستم حامله اس تهدیدی واسه کیان

نداره!

 خوبه ! حد و حدودشو بهش بگو…بای هانی!

هومن كفرى گفت: بای و درد ایشالله بیوفتی پات بشکنه

خودم زیرت لگن بذارم!

 چیزی‌گفتی؟!

 نه نازى جون ! برو بروکیان فدات شه ایشالله

بابسته شدن در کیان از جاش بلند شد و گفت: من از

دست این اخر خودمو میکشم!

بدون سرو صدا از اشپزخانه خارج شدم و به سمت

اتاقم رفتم.

باید زودتر از این خونه میرفتم والا هم براى من و هم

براى كیان دردسر ‌میشد!…

درحال جمع کردن لباسام بودم که کسی به در ضربه ای

زد:بله

_میتونیم بیایم تو ؟!

با وحشت سرو وضعم رو تواینه چک کردم وگفتم:

بفرمایید!

هومن وکیان باهم وارد اتاق شدند و هردو روی مبل

گوشه اتاق نشستند وکیان روبه من کرد وگفت:بیا

اینجا بشین لطفا!

روی مبل روبه روشون نشستم.باتردید بهم‌ نگا‌کردن و

هومن گفت: خب میشنویم!

 چی رو؟!

دلیل تنها بودنت بایه بچه وفرار کردنت!

من امروز از اینجا میرم!‌قول میدم براتون دردسر

ایجاد ‌نکنم تاهمینجا هم‌ خیلی کمکم کردین و من

نمیدونم چطور و با چه زبونى ازتون تشكر كنم؟!

کیان باصدای جدی گفت:بهتره اول خوب برامون

توضیح بدی! قول دیشبت که یادت نرفته؟!

خدایا چى میگفتم؟!…

 اخه…چیزه…چطور بگم!…چى بگم بهتون!…

__گوش میدیم.‌……….

هرچى میگفتم تف سربالا بود؛مگه خونواده ى خودم

باورم كرده بودند، كه حالا انتظار داشتم دوتا مرد غریب

باورم كنند؟!…

اما با اینحال آهى كشیدم و برگشتم به چند ماه پیش ؛

دلم میخواست باکسی درد ودل کنم! نمیدونم چرا ؟!اما

دلم میخواد بهشون اعتماد کنم !…

سرمو پایین انداختم و همه چیزو براشون تعریف

کردم.

وقتی بخودم اومدم ، صورتم خیس از اشک بود. هومن

با عصبانیت بهم خیره شد و گفت:چطور شکایت نکردی؟

نمیتونستم!كى پشتم بود؟!عموهام به محض فهمیدن

قصد داشتن منو بكشن!…میتونستم بمونم و از خودم

دفاع كنم؟!

و یه دستمو روى شكمم گذاشتم : شاید میتونستم

اما مطمئنم دخترمو از دست میدادم.

 آخه مرد هم انقدر بی غیرت؟!

 نمیخوام براتون درد سر درست كنم .مرسی که

کمکم کردین! تا مشكلى پیش نیومده من از اینجا

میرم.

کیان که تا این لحظه ساکت بود گفت: حق نداری

جایی بری…همینجا میمونی تا تکلیفت مشخص

بشه!

 من نمیتونم اینجا بمونم!

 پاتو از در این خونه با این وضعت بیرون بذاری

مطمئن باش ادمایی بدتر از دیشبی ها به تورت

میخورن!

 اخه نمیشه که اینجا بمونم!

فعلا همین جا باش ! تایه فکری برات بکنیم!

من باید برم سرکار

بااین وضعت؟!

هومن سرجایش صاف نشست و گفت : میسپرم برات

کار پیدا کنن!

هومن کار سنگنین که نمیتونه انجام بده

نمیخوام بفرستمش سیمان بار بزنه که

 منظورم همین بود كه جاش خوب و كارش سبك

باشه!

 پاشو بریم امروز چند تا صحنه رو باید تموم کنیم

 بریم

هومن جلوتر از کیان از اتاق خارج شد.کیان رو بمن

کرد وگفت : توخونه همه چی هست اگه احیانا

چیزی لازم داشتی زنگ بزن شماره تماسم کنار

 تلفن هست!

من تو خونه بمونم؟!

قراره نمونی؟!

تنها؟! تو خونه ى شما؟! نمیترسی دزد باشم؟!

با خنده یه نگاه به از بالا تا پایینم انداخت:نه

_اخه شما که منو نمیشناسی!!!

 تو به ما اعتماد کردی و اومدی اینجا!منم بهت

اعتماد میکنم و خونه رو تحویلت میدم تا شب که بر

میگردم!

به سمت دراتاق رفت که گفتم: مرسی اقا کیان!

__ کیان صدام کن بای

با رفتن کیان و هومن ؛ مانتو و شلوارم رو با پیراهن

راحتی عوض کردم ،خیالم راحت بود تا شب تو خونه

تنهام!

به سمت اشپزخونه رفتم ،خونه تمیز بود اما باز به

کمی خونه تكونى احتیاج داشت .

از اشپزخونه شروع کردم و‌ بعد رفتم سراغ اتاقها و

سالن پذیرایی!

همه جا جز اتاق کیان بهم ‌ریخته بود. انقدر كار

داشتم، اشتها نداشتم . نهار یه ساندویچ نون پنیر

خوردم و تا غروب خونه رو کاملا ‌تموم کردم!

در حین كارچون ناهار نخورده بودم ؛هوس قورمه

سبزی کردم .به اشپزخانه رفتم وشروع به پختن قورمه

سبزی کردم !خداروشکر سبزى اش تو فریزر بود.

ساعت حدود ده و نیم بود كه شام ‌حاضر شد.حسابی

دلم  درد گرفته بود . پاهامم باز ورم کرده بودند.

با بى حالى گازرو خاموش کردم و بسمت مبل کنار

سالن رفتم.

روی مبل دراز کشیدم وگفتم:اخ مامان….وای دلم چقد

درد میكنه…دخمل قشنگم ببخش مامان !ببخش ! امروز

خیلی اذیتت کردم!

همونطور كه با دخترم رازو نیاز میكردم و با دست

شكمم رو نوازش میكردم ،نمیدونم کی چشام گرم شد و

خوابم برد!

كیان

بهمراه هومن وارد خونه شدیم ، ساعت نزدیک دوازده

شب بود.

بابازکردن در سالن بوی خوش قورمه سبزی جفتمون

رو متعجب کرد.

هومن گفت:خدایا شکرت !بلاخره عین ادما غذا

میخوریم.

توروحت !!!هربارمیریم رستوران سیصد تومن فقط

پول شاممون میشه!

 خوب بشه!هیچی كه غذا خونگی نمیشه

چراخونه ساکته؟!

نمیدونم نکنه دنیارفته؟!

نمیدونم چرا این حرفش به مزاجم نچسبید!دلم یجورى

شد.

واردسالن شدم و  به محض ورود چشمم به دنیا افتاد.

آخیش!…خیالم راحت شد!…

با لباس راحتی روی مبل خوابش برده بود! یه پیراهن

کوتاه تازیر زانو تنش بود.زمینه پیراهن زرشکی بود

با گل های سفید و طلایی !….

بدن سفید و موهای مشکی بلندش که روی مبل ریخته

و پخش شده بود؛خیلى تو چشم‌ بود!

 محو تماشاش شدم که هومن زد تو پهلوم وگفت:

داداش چشماتو ببند!…صحنه منکراتی ارشاد گیر

میده!

بخودم اومدم وگفتم : ها

 خوردی دختر مردمو!‌‌سمتش نرو تا برم از تو

اتاق یه ملافه بیارم روش بکشم! سر و صدا هم نکن!

کل خونه رو تمیز کرده بنده خدا خسته اس!

اووووووه!…باشه!…چقدر حرف میزنى!..

و گوشه سالن ایستادم !…نمیتونستم ازش چشم

بردارم …دلم قیلی ویلی میرفت!…چشمهام از اینهمه

ملاحت سیر نمیشد!…

همونطور كه درحال دید زدنش بودم ،غلتی خورد و

نزدیك بود كه از روی مبل بیوفته که به سمتش دویدم

وجلوی افتادنش روگرفتم !

تقریبا تو بغلم افتاد! هومن نمیدونم از كجا پیداش

شد و گفت: اووفففف! خوب شد گرفتیش!…

نمیدونم چرا دوست نداشتم اصلا هومن تن لختشو

ببینه!…

دخترك بیچاره انقد خسته بود که اصلا متوجه نشد.

هومن به سمتم اومد و ملافه رو روی دنیا گذاشت

وگفت :بهتره ببریش اتاقش!خیلی هم خوابش سنگینه

بیدار نمیشه!

از این حرفش خوشم اومد اما فقط بخاطر اینكه

بهم متلك نندازه؛ كه از خدامه؛ غر زدم:چرا من ببرمش؟!

_چون همین الانشم بغل توئه!من كلا دست به نامحرم

نمیزنم !!! اما ‌تو کلا تو خط دست زدن به این واونی !

اب از سرت گذشته!

_خاک برسر بی تربیتت كنن!

_هییس ! حرف نزن ! تا بیدار نشده ببرش بالا!

ازجام بلند شدم و دنیا رو به سینه ام چسبوندم.

تو بغلم غلتی زد و دستش رو روی شونم گذاشت!

اى جان!…چقد خوابش سنگین بود.

نمیدونم چرا و كى از مادرم ‌ شنیده بودم كه میگفت

 زن حامله خوابش سنگینه؛الان داشتم باچشم میدیدم!

سعی کردم‌ تا رسیدن به اتاقش نگاهش نکنم ، دلم‌

نمیخواست مثل ارش باشم.

درو باز کردم و بسمت تخت رفتم و دنیارو روی تخت

خوابوندم . طفل معصوم شکمش رو با دست گرفت و

اخ کوتاهی گفت.الهى!…درد داشت!…

پتو رو تاگردنش کشیدم . خواستم از كنارش بلند

بشم که حس کردم پیراهنم کشیده شد.ریسه ای

ازموهای بلندش به دکمه سومی پبراهنم ‌گیر کرد. زیرلب

گفتم :لعنتی

کنار تخت زانو زدم و شروع به جدا کردن موهاش

شدم !

نفسهاى آرومش به صورتم میخورد و حالمو یجور

میكرد!…اعصابم خرد شده بود!…

بعد از چند ثانیه بالاخره ‌موهاش رو جدا کردم و با

سرعت از اتاق خارج شدم و اروم درو بستم و به

سمت اشپزخونه رفتم.

هومن در حال غذا كشیدن بود. با دیدن من گفت:

داداش بیا ببین چیکار کرده این دنیا خانم!!!!

_ اون همه کوبیده خوردی باز گشنته؟!

_ ب اون میگی غذا؟! بیا مزه کن ! مرگ هومن

معرکه اس!…

روبه روش نشستم و قاشقی از غذا رو مزه کردم،

راست میگفت،هرچی از خوشمزگیش بگم‌ کم گفتم!

ظرف هومن رو جلوى خودم کشیدم وشروع به خوردن

كردم.

 کارد بخوره  به اون شکمت !…ایشالله جوون مرگ

بشی!

چته باز عین پیرزنا نفرین میکنی؟!

 چرا غذاى منو کوفت میكنى ؟! ایشالله از گلوت

 پایین نره!

خو بکش برا خودت

__ درد…

درحالی که همینطور غر میزد براى خودشم غذا کشید.

بعد شام خوردن و شستن ظرفا که نوبت من بود

هرکدوممون به سمت اتاقمون رفتیم.

خیلی خسته بودم. فردا هم باید به ورزش میرفتم !

صبح زود باید بیدار میشدم .اما تصور دنیا یه

لحظه هم از ذهنم بیرون نمیرفت!…لعنت بر شیطون!..

نمیخوام كثیف باشم.اما ملاحتى كه تو صورت

معصومش بود دلم رو به عاطفه می انداخت!…

با احساس گرسنگی شدیدی چشامو باز کردم .

بادیدن خودم تو اتاق وحشت کردم و سرجام نشستم.

بی اختیار دست به بدنم زدم…حس بدی نداشتم!

خیالم راحت شد؛اما پس کی منو به اتاقم آورده؟!…

وای بازگند زدم !…یا هومن اینکارو کرده یا کیان!…

ازتخت پایین اومدم و با دیدن لباسم تازه یادم اومد

چی تنم بود ؟!

باز تو سر خودم زدم: باید زودتر برم بازار لباس بخرم!

وای كه چقد گرسنه ام!….

به ساعت گوشى ام نگاه کردم. ساعت ۶ صبح بود!…

الان جفتشون خوابند!… میرم زود یه چیزی میخورم و

برمیگردم تواتاق تابرند!…

شلوار بیرونیمو زیر پیراهنم پوشیدم پولیورمو روی

پیراهن پوشیدم و از اتاق خارج شدم.

به سمت اشپزخونه رفتم. کتری رو به برق زدم و میز

صبحانه روچیدم …

خیلی گرسنه ام بود صورتمو همونجا شستم و مثل

قحطى زده ها شروع به خوردن کردم!…

یک لحظه سنگینى نگاه كسی رو احساس کردم ؛سرمو

بلند کردم و بادیدن کیان چایی توگلوم پرید و شروع به

سرفه کردن کردم!

به سمتم اومد و چند بار پشت کمرم زد :اروم نفس بکش

تاخفه نشی!

 مرسی کافیه

نفسم و بدست اوردم و از جا بلند شدم،كیان نگاهم

كرد:کجا

 براتون چایی بریزم!

مرسی کمرنگ باشه

چشم

براش چایی ریختم و لیوانش رو جلوش گذاشتم و

گفتم: بفرمایید

از خجالت دیشبم روى نگاه كردن به صورتش رو

نداشتم.

 ممنونم!تو هم بشین بقیه صبحانه ات روبخور

 نه مرسی سیر شدم!

 بشین تعارف نکن! اون بچه غذا میخاد!

گیج نگاش کردم و گفتم : کدوم بچه؟!

خنده اش رو فرو خورد و گفت: همونکه تو دلته!

تازه متوجه منظورش شدم و منم بی اختیار خندیدم!

سرجام‌ نشستم ‌و درحالی‌ ک سرم‌ پایین بود اروم‌

واسه خودم لقمه میگرفتم،که باصدای کیان سرمو

بلند کردم: برات کار پیدا کردم

با خوشحالى پرسیدم:اعععع!…کجا؟؟؟

 همینجا!

 متوجه منظورتون نشدم!

_امیدوارم ناراحت نشی! اما حداقل تا وقتی بچه ات

بدنیا میاد قبول کن برامون شام و نهار بپز ! تمیز

کردن خونه هم کارگر میاد! فقط تو خونه آشپزى كن !

درعوضش اینجا زندگی کن و یه حقوق ناقابلی هرماه

بهت میدم!

 نه مرسی من تا چند روز دیگه ازاینجا میرم!

فک کردی تهران مثل اهوازه ؟!اینجا کرایه یه اتاق

درب و داغون شبی سیصد تومنه ، داری بدی؟کرایه

خونه ها بدتر؛ مگه اینکه بری دورافتاده ترین منطقه

که دور تا دورت رو معتاد میگیره…خیالت از طرف

من و هومن راحت باشه! مابرات خطری ایجاد نمیکنیم.

 آخه نمیخام براتون دردسرشم…دیدین که دیروز

نزدیک بود نامزدتون منو ببینه !

 اونو یه کاریش میکنم…تا به دنیا اومدن بچه ات

اینجا بمون بعد هر جا دوس داشتی و دلت میخواد برو!

 مرسی که کمکم میکنید! فکر نمیکردم ادمای معروف

هم بتونن انسان دوست باشن!

با تعجب نگاهم كرد:وا!…چرا؟!…مگه ما چمونه؟!…

خندیدم:شماها سرتون انقدر شلوغه كه حتى وقتى

براى خودتون و خانواده تون ندارین!

از جاش بلند شد و گفت:اگه كسی رو كه دوست داریم

داشته باشیم دنیا رو هم بپاش میریزیم!

من گیج و حیرون نگاهش كردم كه كیان ادامه داد:

خب من برم دوش بگیرم! داشتم ورزش میکردم .

مرسی بخاطر صبحونه!

__ نوش جونتون!…

دوهفته اى هرروز صبح از خواب بیدار می شدم و

نهار و شام کیان و هومن رو اماده میکردم.

هر دو مردهاى خوب و باغیرتی بودند. تو این مدت

 هیچ چیزی از جانب اونا باعث ناراحتی من نشد.

 خدا رو روزی هزار بار شکر میکردم که به من و

دخترم رحم کرد و کیان و هومن رو اونشب سر راهم

قرارداد!

تواین مدت هربار نازی به خونه میومد، من خودمو

تو هفت تا سوراخ پنهون میکردم !

فوق العاده حساس بود!… تعجب میکنم کیان بااینکه

هیچ علاقه ای بهش نداره چرا انقدر تحملش میکنه؟!

اونشب باز کیان و هومن بخاطر فیلم‌ برداری دیر کرده

بودند!.. خیلی احساس خستگی‌ میکردم. صبح  به

ارایشگاه رفته بودم. دوماهی بود اصلاح نکرده بودم؛

 سرو وضعم رو کمی مرتب کردم و بعد به خرید رفتم و

و چند دست لباس واسه خودم خریدم .یه دست لباس

گرم بیرونی هم ‌تهیه کردم .

نصف بیشتر حقوقم رو که روز قبل کیان بهم داده بود

خرج کردم.

طبق عادتم روی کاناپه درازکشیدم.به پیراهن بافتنی

بلندم نگا کردم ! رنگش رو دوس داشتم !صورتی با گل

های قرمز و سفید!…گرمم بود!… زیرش جوراب بافتنی

ساق بلند پوشیده بودم !…تهران هواش خیلی سردتر

از اهواز بود!….

همونطور كه از لباس جدیدم فیض میبردم،کم کم

چشام گرم شد و خوابیدم!…

.

.

.

كیان

دلم بد شور میزد و خودم نمیدونستم چرا!…

ازغروب چند بار به تلفن خونه زنگ زدم .اما دنیا جواب

نمیداد. گوشیشم خاموش بود.

نازی هم یه بند بهم چسبیده بود و شب هم میخواست

بخونه امون بیاد!

هومن هم نمیدونم باز سرش کجا گرم شده بود كه

اصلا جواب پیامهام رو نمیداد!

ساعت حدود دوازده شب بود ک همراه نازی وارد خانه

شدیم. حسابی نگران بودم که مبادا با دنیا برخورد بدی

داشته باشه!

 کیان

 بله؟!

 چراغاروشنه هومن خونه است؟!

نمیدونم شاید!

درهمین حین صدای بوق ماشین هومن از پشت در

حیاط شنیده شد .

به سمت در برگشتم و ریموت رو زدم. نازی به سمت

داخل خونه رفت : نازی خانم صبرکن باهم بریم داخل!

 سردمه کیا!

اى بمیری انقد ادا نیاى!

چیزی گفتی؟

 نه گلم گفتم منم الان میام!

هومن از ماشین پیاده شد: کیا دنیا  داخل خونه است؟!

 زهرمار و کیا کجا بودی تو؟!

تاپیامت رو دیدم اومدم!

 بجاى بحث بیا بریم داخل الان ‌نازی دنیا رو میبینه!

 اوووف جنگ جهانی میشه…ولی شانس اوردیم یه

چیز جلو جنگ و میگیره !…دنیا خانم پشمالو مونده!

متعجب به سمت هومن برگشتم و گفتم : چی؟!

خو اصلاح مصلاح نکرده دیگه عین دختراى لب بومه!

 آخه لب بوم چیه؟! این اصطلاح ها رو از کجات

درمیاری؟!

_نمیشه بگم ارشاد میاد چوب…..

_ خیلی بی تربیتی هومن!

 جووووووون! باتربیت بریم داخل تا خانومتدنیا

خانوم مارو نخورد!

دنبال نازی به داخل سالن رفتیم.خونه طبق معمول

همیشه آروم و ساکت بود.

بوی خوش اش کل فضای خونه رو پر‌کرده بود!از

وقتی دنیااومده بود خونمون رنگ زندگی بخودش

گرفته بود.

نازی باعصبانیت روبه رومون ظاهر شد و دست به

كمر زد:این غذارو کی پخته؟!

هومن هم مثل خودش دست به کمر شد و گفت:هرکی

باشه تو نیستی مادر اخه شما از این هنرها نداری!

 با شما نبودم اقا هومن!

 همین امروز عصر بهم ‌میگفتی هومی الان شدم

هومن؟!

 چرت نگو

__ خاک بسرم چقد بی ادب …

باصدای جیغ مانندش بلند گفت: این اش رو کی پخته؟!

درهمین لحظه صدای افتادن چیزی شنیده شد و هرسه

به سالن رفتیم. دنیا طبق معمول روی کاناپه خوابش برده

بود و از کاناپه روزمین اقتاده بود.

نازی با دیدن دنیا چشماشو ریزش کرد و بهش خیره

شد.

لباس بلندی پوشیده بود که دوطرفش تازیر زانو چاک

داشت و زیرش جوراب ضخیم بافتی تا بالای زانو

پوشیده بود!

مثل همیشه تاحد امکان خودش رو پوشونده بود!…

به سختی ازجا بلند شد و موهاش رو که روی صورتش

بود کنار زد. بادیدن صورتش یک لحظه خشکم زد!…

چقدر تغییر کرده بود‌!…

وقتی سرش رو بلند کرد وموهاشو مرتب کرد، با دیدن

 ما جیغ کشید.

هومن به سمتش رفت و گفت: اروم باش دنیا خانم!

زود و با عجله به سمت دیگه سالن رفت وشالش رو

پیداکرد و رو سرش گذاشت.

نازی همچنان با اخم نگاش میکرد و وقتى دنیا شالش

رو روى سرش مرتب كرد،گفت : تو کی هستی؟!توخونه

نامزدم چیکار میکنی؟!

 من….خب راستش من…

انقدر دنیا زیبا شده بود که نمیتونستم حرفی بزنم! فقط

بهش خیره شده بودم!

هومن مثل همیشه پادرمیونی کرد و گفت: دنیا دوست

منه!…

نازی ابرویی بالا برد وگفت:دوست دخترت حامله اس؟!

نه دیگه دنیا خانم رابطه اش بامن مثل رابطه من

با کیانِ!(و پوكر شد و گفت:)یعنی چطور بگم!اوووممم

رفیقمه!

اونوقت شوهرش کجاست؟!

هومن جدى شد و گفت:این دیگه بین خودمونه!

 وا!

 والاع

نازى همچنان به دنیا خیره بود و دنیا سربزیر به

حرفشون گوش میداد.

 تاکی قراره اینجا بمونه؟!

با این حرف نازی به خودم ‌اومدم و گفتم: ایشون قراره

 مدت زیادى اینجا بمونن (نمیدونستم چى باید صداش

كنم)بعنوان كسی كه برامون غذا درست میكنه!

 سراشپز اونم این…مگه اشپز مرد نیست؟!

 دنیا خانم مطمئن تره که خونه رو دستش بدیم!

 اها هم ‌خدمتکاره هم اشپز!

دنیا با ناراحتی و بغض یک لحظه چشم توچشمم شد

بعد دوباره سرش رو پایین‌ انداخت و گفت:میرم‌ میز

شام و بچینم!

نازی با همون حالت مسخره اش گفت: لازم‌ نکرده‌

مابیرون شام خوردیم‌!برام ‌کافی بیار !اتاقمون رو هم

اماده‌کن‌ میخوایم استراحت کنیم!

چشم!

 دنیا خانم من گرسنه ام !شام بهم بیرون خونه

نچسبید ، اگه میشه اول شام بخوریم بعد کافی!

لبخند زیبای زد و گفت:چشم آقا کیان!

انقد شیرین گفت چشم‌ آقا کیان که یک لحظه حس

کردم‌ خانم خونمه!…

نازی با غیض گفت: یعنی چی؟!کیان ؟!

 یعنی گرسنمه!

هومن بسمت اشپز خونه رفت وگفت:کیا دیر بیای

همه غذاهارو میخورم!

پشت سر هومن وارد آشپزخونه شدم.نازی هم‌ عین

جوجه اردک زشت پشت سرمن وارد اشپز خونه شد.

هرسه دورمیز نشستیم و دنیا باهمون سلیقه خاصش

شروع به ریختن اش توکاسه ها کرد و با پیاز

داغ وکشک تزیینش کرد!

کاسه ها رو که جلومون گذاشت انقد قشنگ تزیین

شده بودند ادم‌ دلش نمیومد دست به اش توکاسه بزنه

اما هومن طبق معمول تند و تند شروع به خوردن کرد.

به‌ دنیا نگا کردم وگفتم:چرا براخودت نمیکشی؟!

نازی درحالی که شروع به هم زدن اش میکرد گفت:

از کی تاحالا خدمتکارا با صاحب کاراشون غذا

میخورن؟!

.

هومن باتعجب ‌سرش رو بلند کرد و منم‌ با لحن

معترضی گفتم: نازی!!!

 مگه دروغ گفتم؟!  خدمتکارای خونه مارو ندیدى؟!

دنیا نمک و فلفل رو سرمیز گذاشت و گفت:بااجازه من

برم استراحت کنم!

 پس شام چی؟!

سرشب یه چیزی خوردم !گرسنه ام شد غذا گرم

 میکنم میخورم!

وخواست از اشپز خونه خارج بشه که نازی صداش

کرد:من اش دوس ندارم اول برام کافی درست کن

بعد برو استراحت کن!

دنیا لبخند تلخى زد و گفت:چشم الان!…

اما هومن معترض گفت:ناسلامتی اومدی خونه

نامزدت پس بهتر حالا که اش نمیخوری پاشی برا

خودت  و اقات کافی درست کنی یکم هنرت و نشون

 بدی!ما هم یه چیز از شما ببینیم!

نازی باحرص گفت: تو لازم ‌نکرده بمن یاد بدی

چطورهنرمو نشون بدم!

من به حرف اومدم: نازی بسه لطفا!

دنیا دیگر‌ حرفی نزد و بسمت اتاقش رفت.رفتار نازی

بدجور رو مخم بود.ازش خسته شده بودم و هیچ جوره

 ولم‌نمیکرد !…مامانمم که بخاطر دوستی بامادرش همه

جوره تاییدش میکرد.بعد از خوردن شام نازی خانم نه

طرفارو شست نه کافی درست کرد!..مستقیم به اتاق

من رفت!…

 برو تو اتاق منتظرته میخواد اغفالت کنه!

كلافه گفتم: خفه شوهومن!

خوبرادر من نامزدی رو بهم بزن! مگه‌مجبوری؟!

 مامانمو که میشناسی تایه چیزی بگم غش میکنه

میفته گوشه بیمارستان!اصلا حوصله ى اونو ندارم!

 پس بااین عفریته ازدواج کن!

 هومن!!!!!!

جون هومن ؟! عمر هومن؟!

چشم غره اى بهش رفتم :تو نمیتونی‌ دو دقیقه جدی

باشی؟!

 به مرگ‌ نازی من کلا مدلم اینکه جدی و شوخیم یه

چیزه!

 شب بخیر

 خدابیامرزتت داداش!

__ کوفت و داداش!…درد و داداش!…

هومن خندید و با اهنگ خوند:عشق داداش!اینجا

نباش!عفریته میاد!

لبخندى رو لبم نشست وبه سمت اتاقم رفتم.دلم

میخواست بادنیا حرف بزنم !

احساس میکردم دلخوره و میخواستم از دلش در بیارم!

بهش احساس خاصی نداشتم ‌اماخیلی خیلی برام قابل

 احترام بود!اما تا وارد اتاق شدم نازی از پشت بهم

چسبید!….

 دلم‌ برات تنگ شده بود

 مرسی عزیزم

هنوز مهلت صیغه مون تمام نشده چرا انقد ازم دوری

میکنی؟!

خسته ام نازی!

خودتم میدونی به صیغه و عقد و این چیزها اعتقاد

ندارم‌ اما چون توبرات مهمه صیغه ات شدم!

 توبمن لطف داری!…

 بریم روى تخت ماساژت بدم خستگیت دربره!

نه ‌مرسی فقط بخوابیم!

ناخواسته همراهش به سمت تخت رفتم. نمیدونم چرا

دیگه نمیتونستم تحملش کنم؟! از همون اولم نامزدیم

باهاش حماقت بود!…

به محض دراز کشیدن چشامو بستم اما نازی ول کن

نبود.

یسره خودشو بهم میمالوند و منو هم دستمالى میكرد.

نمیدونم چرا یك مرتبه کنترل خودمو از دست دادم و

بى حوصله گفتم:نازی تروخدا بس‌ کن میبینی که

خسته ام و حوصله ندارم!…

 سرم داد زدی؟!

 ببخشید!فقط خسته ام!

اوکی بگیر بخواب

هرکی  جاش بود قهر میكرد وخونه رو ترک میکرد،

 اما اون فقط پشت بمن كرد و خوابید!…منم به پهلو

خوابیدم بلکه بتونم بخوابم و یکم اروم بشم، ‌اما سردرد

شدیدم حالمو بدتر میکرد‌.

نیم ساعت نگدشته بود كه صدای خروپف نازی بلند

شد،یکی از عادتهاى بدش خر و پف بود!

اروم از اتاق خارج شدم .صدایی از پایین نظرمو

جلب کرد. ‌اروم از پله ها پایین رفتم و دنیا رو دیدم که

اشپز خونه رو تمیز میکرد!‌

این زن از زمین تا اسمون با زنها و دخترهاى اطرافم

فرق داشت.

خیلی چیزها براش مهم بودند که تواین دوره زمونه

براى كمتر کسی مهم هستند!

نمیدونم چقدرى اونجا ایستادم تا کارش تموم شد

وپشت میز غذا خوری نشست!

از پشت ستون خارج شدم و به سمتش رفتم.بادیدن من

متعحب ایستاد و گفت:ببخش بیدارتون کردم

نه بیدار بودم…سرم درد میکنه!

_ چای براتون درست کنم یا قهوه؟!

_ چایی بهتره

_ چشم‌ الان‌ اماده اش‌ میکنم!

به سمت کتری برقی رفت و زود اماده اش کرد.خانم

خونه داری بود خیلی بانظم و خوش سلیقه.

چرا فرهاد انقد اذیتش کرده بود؟!واقعا برام سوال بود.

 امروز بیرون رفته بودی ؟!

 بله یکم وسایل احتیاج داشتم رفتم خرید!

گم‌ نشدی؟!

نه با اژانس سرکوچه رفتم

خوبه

 راستش میخاستم موضوعی رو بهتون بگم

 میشنوم

 من امروز چندجا رقتم

سینی چای رو جلوم گذاشت . فنجون روبه پیشونیم

چسبوندم ،بلکه سردردم خوب بشه !…درهمون حالت

گفتم:خب

_ تو یه تولیدی کار پیدا کردم…یه جا دیگه‌ هم بود

پرستارمیخواستن برا یه خانم ‌مسن و جا‌ هم‌ میدادن

فقط کافیه یه ‌ادم‌ معتبر ضامن بشه!

با اخم ‌بهش نگا کردم ‌،انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد

سرش رو بالا اورد و گفت:خودتونم ‌میدونید زیاد نمیتونم ‌

اینجا بمونم!

_ بعد از زایمان دنبال کار بگرد!

_نمیخواید که بخاطر یه زن حامله غریبه اینده اتون

با نامزدتون خراب بشه..پس لطفا اصرار نکنین!

_اونش بخودم ربط داره! شما هم مثل یه خانم خوب

اینجا میمونی تا بچه ‌ات بدنیا بیاد دیگه هم بحث نکن

بامن!

_ اما‌اخه…‌‌

_دنیاخواهش میکنم بحث نکن سرم داره منفجر میشه

_بخاطر سرماست الان درستش میکنم

.

.

.

دنیا

ازجا بلند شدم وبه سمت کابینت رفتم. نمک ‌و ماهیتابه

رو خارج کردم وبعد گرم شدن ماهیتابه توش اندازه یک

لیوان نمک ریختم و حسابی داغش کردم .پارچه های

نخی تمیزی ک تواشپزخونه داشتم رو روی هم قرار دادم

 و داخلشون نمک داغ ریختم و گره زدم.

کیان متعجب به کارهام نگا میکرد.بسمتش رفتم و

کفتم:سرتو بذار روی میز!

_ میخوای چیکار کنی؟؟

_ سر دردت خوب میشه!

سرش رو روی میز گذاشت. برای یک لحظه کوتاه

بقچه نمک داغ رو جای مرگش گذاشتم …

چند باراین کارو سریع انجام دادم ‌تاپوست سرش به

داغی ‌نمک عادت کنه و بعد بمدت طولانی تری بقچه رو

روی سرش نگه داشتم !بعدچند لحظه اروم گرفت

صداش کردم: سرتون بهتر شد؟!

سرش و بلند کرد. دستش رو روی پیشونیش گذاشت و

گفت: آخ اره اروم تر شد!

_ الان برین اتاقتون و چشماتونو با چشم بند یا شال

نازی ببندین و بخوابید تاصبح راحت میخوابید!

این چیزا رو از کجا‌بلدی؟

مادرم یادم ‌داده

مادرت زن‌ بزرگیه!

لبخند تلخی زدم و گفتم: اره خیلی زن بزرگ و خوبیه!

ازجا بلند شد وگفت:امامن چشم ‌بند ‌ندارم نازی هم

شالش چروک بشه پوستمو مبکنه!

لبخندی زدم ‌و گفتم: من بهتون یکی از روسریامو میدم!

 واقعا؟!

__اوهوم بیا دنبالم!

هر دو بسمت طبقه بالا رفتیم.

کیان
کنار در اتاقش ایستادم و دنیا رفت و بعد از چند دقیقه
درحالی که شال نخی البالویی تو دستش بود، از اتاق
خارج شد. با دیدنم لبخندی زد و گفت: بفرما اما محکم
نبند بازم سرت درد میگیره!
 چشم….مرسی خیلی اذیتت کردم
 این چه حرفیه؟!
دنیا
بله
لطفا از حرفای نازی ناراحت نشو!
من فقط از حرف کسی ناراحت میشم که برام مهم
باشه
خوب این خیلی خوبه!…خوب بخوابی!
همچنین
وارداتاق شدم نازی با دهن باز خوابیده بود…سرم رو
روی بالشت گذاشتم و چشمهاموبستم…چرا انقدر بوی
شال دنیا اروومم میکرد؟!…خودمم موندم!…
چقدر این دختر امروز خاص شده بود…انقدر به دنیا
و حس گنگم نسبت به اون فکر کردم تا خوابم برد…..
صبح باصدای سشوار نازی از خواب بیدار شدم.
شال رو از روی چشمام‌ برداشتم ‌و گفتم:عجب ادم بى
فكرى هستى !…نمیگی من‌ خوابم؟!
 خو بیدار شو!…لنگ‌ ظهره!
باحرص از جا بلند شدم به سمت دستشویی رفتم.
.
.
.
دنیا
درحال اماده کردن‌ میز ‌صبحانه بودم ‌که ‌هومن از
راه رسید. بادیدنش لبخندی زدم وگفتم:صبح بخیر!
صبح شما ‌هم بخیر بانوی نمونه!
با این ‌حرفش هردو خندیدیم.
 آقا کیان‌ هنوز خوابه؟!
 فکر‌ کنم ‌دیشب نازی خفه اش کرده باشه!
خیلی جدى این حرف رو زد.من بهش نگاه كردم:وا
 والا تونازی رو نمیشناسی! همچین بره تو اتاق
خواب عین جن زده ها میشه شروع میکنه !هرچی هم
دم دستش باشه چنگ میزنه!
از تصور کیان با اون وضع نازى شروع بخندیدن كردم.
هومن با دیدن خنده هاى پی درپی من شروع به
خندیدن کرد و گفت:حالا مونده از نازی برات بگم!
بالاخره خنده ام بند اومده بود و داشتم براى ناهار
تدارک میدیم که کیان کنار هومن نشست و سلام کرد.
باشنیدن صداش یاد حرف های هومن افتادم وبه زور
لب گاز گرفتن جلوی خودم رو گرفتم نخندم وچایی رو
جلوش گذاشتم.کیان با تعجب نگام کرد و گفت:اتفاقی
افتاده؟
نمیتونستم جواب بدم وباسرنه گفتم‌.کیان روبه هومن
کرد و گفت :چشه ؟
 هیچى براش از خاطرات تو ونازى گفتم!…
هنوز کنار کیان ایستاده بودم که با این حرف هومن
نتونستم‌ جلو خودم رو بگیرم‌ و زدم زیرخنده !
کیان سرش رو بلند کرد و چشم تو چشمم شد!بی
اختیار شده بودم و هركارى میكردم خنده ام بند
نمیومد و همینطور میخندیدم.
کیان همچنان به صورتم زل زده بود. اول فقط نگاهم
میکرد اما بعد از مدتى اونم شروع به خندیدن کرد.
لحظه نابی بود !…هرسه تامون ازخنده های همدیگه
بیشتر میخندیدیم.که خرمگس معرکه پیدا شد.با اون
صدای تو دماغیش گفت:چه خبره اینجا رو گذاشتین
رو سرتون؟!
از میزدور شدم و شروع به خردکردن سیب زمینى ها
کردم.
دنیا
بله
اب پرتغال من کو
الان براتون درست میکنم!
از فردا یک ساعت زودتر از بیدار شدنم اب پرتغال
منو اماده کن!
باشه،چشم!
خوبه
هومن و كیا با اخم و تخم به نازى نگاه میكردند،كه
هومن روبه من کرد و گفت:دنیا برات نوبت دکتر گرفتم
ساعت سه باید اونجا باشى!…خودت میتونى برى؟!…
آره میتونم!…زحمت کشیدی ممنونتم!
درعوضش یه كارى باید برام انجام بدى!
لبخندی زدم و گفتم: میدونم چی میخوای
کیان درحالی که سعی میکرد نشون نده اما نامحسوس
حواسش به ما بود که ادامه دادم:میخوای درعوضش یه
غذا ی خوشمزه برات بپزم؟!
اخ گفتی…از وقتی عاشق کیان شدم و از خونه
فرارکردم هیچ وقت طعم کوفته هاى مادرم رو نچشیدم!
باصدای بلند خندیدم و  گفتم :امان از دست تو!
انگار خیال كیان هم راحت شد و اون هم لبخند زد!
یا بنظرم اینطور اومد!…
.
.
.
ساعت یك ظهر بود.چون تهران و خوب نمیشناختم
میدونستم الان برم بیرون ساعت سه به مطب میرسم.
نهارو اماده کردم. یه دوش سرسری گرفتم و بسمت
خارج خونه رفتم..هواسرد بود…
شکمم هرروز بزرگتراز روز قبل میشد….
درحال قدم زدن بودم که ماشین شاسی بلندی کنارم
ایستاد و بوق زد.
دفعه ى پیش از شاسی بلند خاطره ى خوشى نداشتم!
اصلا توجه نکردم و به راهم ادامه دادم.ازاینکه این وقت
ظهر زده بودم بیرون پشیمون شده بودم!نباید میومدم !
باز شروع به بوق زدن کرد.اهمیت ندادم و قدمهامو
 تندتر کردم که صدای اشنایی رو شنیدم………….
 دنیا…دنیا!….
صدای کیان بود…به سمتش برگشتم! با دیدنش
احساس امنیت کردم.
چرا بوق میزنم برنمیگردی؟!
باخجالت سرمو پایین انداختم و گفتم:ببخشید ترسیدم
مزاحم باشه!
چرا این وقت ظهر از خونه زدی بیرون؟! ساعت سه
باید مطب باشی!
خب زیاد همه جا رو بلد نیستم! گفتم زودتر بیام
بیرون که سرموقع برسم!
 بیا سوار شو
 کجا؟!
یکم باماشین میگردیم ،تا ساعت سه بشه کنار مطب
پیاده ات كنم!
اخه هنوز نهار نخوردی!
سرصحنه یه چیزی خوردم.
لبخندی زدم و سوار ماشین شدم.عطر کیان ماشین
روپرکرده بود.
نمیدونم چرا تواین مدت کم اینقدر بهش احساس
وابستگی پیدا کرده بودم . هربارخودمو سرزنش
میکردم…ولی دست خودم نبود!….
واقعا به بودن یه مرد کنارم احتیاج داشتم …
نمیدونم چرا یه مرتبه به یاد رابطه هام با فرهاد
افتادم…
فرهاد
چیزی نگو دنیا شهوتم باشنیدن صدات میپره!!!!!!!
مثل همیشه با وحشی گری خاص خودش روم خیمه
میزد و کارش رو میکرد….
به زور جلوی خودم رو میگرفتم که گریه نکنم….
مثل اكثر دخترها دلم یه رابطه اروم و عاشقانه رو با
شوهرم میخواست!…اما فرهاد فقط بفکر ارضاع
خودش بود.‌من براش مهم نبودم…
گاهی وسط رابطه توچشام زل میزد و اسم یکی از
دوست دختراشو میاورد…نمیدونم چرامنو با اینهمه
زیبایى جای اونا تصور میکرد و اون رفتارهای بد
رو باهام داشت!…اما من احمق باهمه این کاراش
دوستش داشتم…طلاق رو بد میدونستم …..از دید
من زن مطلقه زن بدبخت و بیچاره اى بود، كه حتى
اجازه ى زنده بودن هم براش حرومه!…زنی بود که
هیچ حقی تو زندگی نداشت!…
فرهاد گاهی مهربون میشد!…اونم درحد چند لحطه
و چند دقیقه در ماه!…..اما من بدبخت بینوا دلم به
همون لحظه ها خوش بود…
یادم یه بار که شدید سرماخورده بودم و دوروز سرجام
افتاده بودم .بعد دوروز به سمتم اومد و گفت :هنوز که
خوب نشدی!…
 احساس میكنم دارم میمیرم!…
 چیزى میخواى برات بیارم؟!….
این اوج محبت فرهاد بود….
چقد دلم میخواست باهاش بیرون برم!…دلم میخواست
کنارش عذا میخوردم!…منو از همه اینا محروم
میکرد…هروقت براش غذا میپختم تنها غذا میخورد !…
حتى اجازه نمیداد کنارش غذاموبخورم‌…پنج سال
بااین رفتارش کنار اومدم…
اما بازهم احساس گناه داشتم…احساس میکردم
باید بیشتر تلاش خودم رو برا نگه داشتن زندگیم ‌
میکردم!…
باصدای کیان از گذشته خارج شدم….
حالت خوبه؟!
 اوهوم!…خوبم
دستمالی جلوی صورتم ‌گرفت و گفت: اشکات رو پاک
کن!
باتعجب به صورتم از تواینه ى بغل ماشین نگاه کردم ‌
کی اینهمه گریه کرده ‌بودم….انقدر تو گذشته غرق شده
بودم ک حواسم ‌نبود گریه میکنم!…
 ببخشید!…اصلا متوجه نشدم كى اینهمه
 احساساتی شدم !
بخاطر بارداریته…چند وقت دیگه بچه ‌بدنیا میاد؟!
 شش ماهمه !سه ماه دیگه بدنیا میاد.
_ هنوز چیزی براش نخریدی؟!
با تعجب بهش نگا کردم ‌وگفت: هان
لبخند جذابی زد!…
دلم براش ضعف رفت !….
خیلی بی جنبه شده بودم: بلاخره که باید براش
وسایل بخری!بچه لباس میخواد،تخت خواب میخواد و
کلی وسایل دیگه…
سرمو پایین ‌انداختم و گفتم:نزدیک زایمان که شد
چند دست لباس براش میخرم!
 پس تخت و گهواره و روروک و بقیه وسایل چی؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم: اونا رو نمیتونم بخرم اول
باید صاحب یه جای ثابت بشم بعد این چیزا رو بخرم!
 جوری حرف میزنی ک انگار توخیابون نشستی.
__نمیخواستم بی ادب باشم اما خب حقیقته من تا
ابد نمیتونم خونه شما بمونم…من و شما و اقا هومن
باهم ‌هیچ نسبتی نداریم موندنم زیاد خوب نیست…
به محض بدنیا اومدن بچه، یکم كه سرپا بشم رفع
زحمت میکنم!
دستش رو بسمتم دراز کرد: رفیقم ‌میشی؟
چشمهام گرد شد!…منظورش چى بود؟!..برو بر
نگاهش كردم!…اما صداقت خاصی تونگاه ‌و صداش
بود!
تو دلم فریاد زدم من میخوام عشقم بشی !!!!…
اره ‌من حس میکنم عاشقت شدم….
اما فقط اشک از گوشه چشمم به روى گونه ام چكید!
اخمی کرد وبدون اینکه دستش رو عقب بکشه گفت:
دنیا من منظور سویی ندارم.فقط میخوام رفیقت
 باشم تا دیگه نگی با هم ‌نسبتی نداریم…..اینجور
مثل یه رفیق میتونی تا ابد کنارم بمونی!
با تردید نگاش کردم و تو دلم ‌بخودم دلدارى دادم و
گفتم: دنیا اونم شاید بهت حس داشته باشه والا بهت
میگفت مثل یه خواهر پیشم‌ بمون!
برق امید توچشام جرقه زد!حق نداشتم ‌انتظاری
داشته باشم ‌اما دست خودم نبود…بهش حس
خاصی داشتم!…یه احساس كنگ!….
لبخندی زدم و گفتم: قبول
با‌ناراحتی ظاهرى به دستش نگاه کرد وگفت: دست
نمیدی رفیق؟!
خنده ی کوتاهی کردم وگفتم: نه رفیق نامحرمی!
هردوبلند خندیدم کیان نگاهی به ساعت کرد و
گفت:چقد زود گذشت !…رفیق ساعت داره سه
میشه!…
از ماشین‌ پیاده شدم ‌که کیان گفت: یه جاى پارک
براى ماشین‌ پیداکنم‌، میام!
 نه شما برین خونه!خودم تنها میرم!
 رفیقها همدیگرو تنها نمیذارن!
اما…
 اما نداره…پیاده شو نوبتمون شد!
لبخند تشکرآمیزی بهش زدم و ‌وارد مطب شدم. بعد
حدود پنج دقیقه کیان با ماسک و کلاه وارد مطب شد.
با دیدنم چشمکی زد و به سمتم ‌اومد و زیر گوشم
گفت: وای چقدر زن حامله!
نتونستم جلوى خنده امو بگیرم و شروع به خندیدن
کردم.
کیان باز ادامه ‌داد: خداییش حیلی جالبه الان همه تون
 یه بچه تو شکماتون دارین عین کانگورو!
از تشبیه اش خنده ام گرفت و بلند خندیدم که همه به
سمتم برگشتند. کیان سرش و پایین ‌انداخت و گفت:
هیسسسس!…یواشتر خانوووم !…ابرومون رو بردی!
سرم پایین ‌انداختم و زیر لب گفتم‌ : من یا شما كه عین
هومن شدین امروز یه خط درمیون جک میگین!
با این حرفم‌ کیان ‌بلند خندید که به باز همه بهمون ‌
نگا‌ه کردند.منشی لبخندی زد و گفت:خانم و اقای
خوش خنده فكر کنم‌ نوبت شما باشه سه بار صداتون
کردم از بس میخندین جواب نمیدین!
هردو ازجا بلند شدیم و بسمت منشی رفتیم.کیان روبه
منشی کرد وگفت : میشه منم باهاش برم‌ داخل؟!
 بله بفرمایید
اوههههههه!….به سمتش برگشتم!
نهههههه!…شما نمیخواید بیای!…من خودم میرم!
 دنیاجان عزیزم بریم داخل!…دوست دارم همراهت
باشم!
واى!….چى بهش میگفتم؟!…روم نمیشد بگم نه!..از
روى اجبار و اكراه همراه کیان وارد اتاق شدیم. دکتر
بادیدن ‌ما ‌لبخندی زد و گفت: سلام بفرمایید!اقا لطفا
 به خانومت کمک کن رو اون تخت دراز بکشه!
اى خدا!!!….اى فلك!…از هول خودم تند و تند بسمت
تخت رفتم و همزمان خطاب به كیان گفتم: مرسی که
تااینجا‌ همراهم ‌بودی حالا میتونین برین بیرون!
 قول میدم فقط به مانیتور نگاه ‌کنم!
مثل بچه هاى تخس انقدر صادقانه و مظلوم این حرف
رو زد که نتونستم اعتراضی كنم…
دکتر به سمتم اومد و مانتومو کنار زد.
ازکیان خجالت میکشیدم.دکتر بعد چند لحظه گفت:
دخترکوچولوى ما سالم سالمه اینم صدای قلبش!.،.
با پخش شدن صدای قلب بچه ناخوداگاه به طرف
کیان برگشتم !…
بچه ام راست میگفت!…همچنان به مانیتور خیره بود!
 لبخند تلخی زدم و بی صدا اشکم جاری شد!…
دکتر لبخندی زدو کفت:میتونی بلند شی اینم دستمال
کاغذی!
کیان به سمت دکتر رفت تامن راحت باشم و دکتر روبه
کیان گفت : مبارک باشه
کیان ازپشت ‌ماسک تشکر کرد و روبه من کرد وکفت:
بریم خانوم؟!
 بریم…مرسی خانوم دکتر!
بعد از خارج شدن روبه کیان کردم وگفتم:سونوگرافی
رو میدی؟!
 بفرما
 ای جانم‌ مامان فدات شه دخمل من!
 کی باید بری سونورو نشون دکتر بدی ؟!
فردا صبح نوبت دارم
 خسته ای؟؟؟
نه صدای قلب زندگیمو شنیدم خستگی ام رفع شد!
_پس موافقی بریم بازار؟!
 هنوز چیزی نخوردی ساعت چهار و نیمه! گرسنه ات
نیست؟!
 میریم ساندویچی؟!خیلی ساله نرفتم!
 عالیه!!!!منم خیلی وقته !… بریم! البته مهمون من!!!
 وضع مالیت خوبه ها!!!!
هر دو با هم خندیدم
.
.
.
کیان
بعد خوردن ساندویچ به سمت بازار شروع به قدم
زدن کردیم.
دنیا توفکر فرورفته بود و گاهی میخندید….
خدایا این چه حسیه!…چرا انقدر قویه!…یعنى حس
من بهش چیه؟!…من اصلا فکرشو هم نمیکنم یه روزی
عاشق بشم…
اما پس این حسم به دنیا چیه؟!….عشق؟!…من؟!
اونم عشق دختری مثل دنیا كه اینقدر با دخترهایی که
دیده بودم فرق داشت؟!….
سیسمونی بزرگی نظرمو جلب کرد رو به دنیا کردم و
گفتم: اونجا رو نگا کن دنیا!….
کجا؟!
  اون سمت خیابون بیا بریم!
  واسه چی اخه الان زوده
__ حرف نزن بیا
ناخودآگاه دستش رو گرفتم !…هم خودم تعجب كردم
و هم اینکه حس کردم ‌دنیا تعجب کرده!…
اما دیگه اهمیت نداشت!…من هم  اهمیت ندادم و
اونو دنبال خودم کشیدم…
لمس دستش چقد ارومم میکرد!!!!….
این آرامش اسمش عشق بود؟!
یا دارم اشتباه میكنم؟!….
کنترلم و از دست دادم و انگشت شستمو درحینی
که راه میرفتم و دستش رو گرفته بودم پشت دستش
حرکت می دادم…..
.
.
.
دنیا
تابخودم ‌اومدم دستمو گرفته بود و منو دنبال خودش
میکشوند‌‌.
خواستم دستم رو بکشم ک محکم تر دستم رو گرفت.
دنبالش راه افتادم .
بین راه بودیم که انگشت شستش رو پشت دستم تکون
داد.
تودلم زار زدم: کیان میخواى بامن چیکار کنی؟!….
من تحمل این ‌رفتارو ندارم…نذار بیشتر از این
وابسته ات بشم…خدایا کمکم‌ کن!…
کیان
برق اشک رو تو چشمهاش دیدم…میدونم نباید دستش
رو میگرفتم!…اما دست خودم نبود!…كار این دل لعنتى
بود!…لابد الان با خودش فکر میکنه منم میخوام ازش
سواستفاده کنم!….
لبخندی بهش زدم و دستش رو ول کردم و گفتم: بریم
داخل؟!
 بریم
باهم وارد شدیم !…دختر جوانی به سمتمون اومد و
شروع به چرب زبونی کرد!
بى توجه به دختر خودم یه گشتی زدم كه چشمم به
یه تخت گهواره ای خوشکل افتاد. رنگش ترکیبی از
سفید و البالویی بود!به دنیا نگا کردم و گفتم: نظرت
چیه؟!
رد نگاهم رو گرفت و با ذوق گفت :خیلی خوشکله!..
فورى به سمتش رفت و با دیدن قیمت تخت از کنار
تخت گذشت و گفت: اما یه چیز ساده تر برداریم ،بهتره!
روبه فروشنده کردم و بدون اینکه به قیمتش نگاه کنم
گفتم:اینو میبریم
دنیا بالحن معترضی گفت : آقا کیان
ناخوداگاه گفتم : جون كیان!….
دنیا دستپاچه بهم خیره شد که تازه خودم بخودم اومدم
و متوجه شدم، چی گفتم!….
 ظاهرمو حفظ کردم و گفتم:هرچی بخوام براى بچه
رفیقم ‌میخرم!…توهم دخالت نکن!… اگه میخوای به
سلیقه خودت باشه بهتر نظر بدی والا من پسرونه براش
خرید میکنم!…
لبخندی زد و سعى كرد دیگه اعتراضی نکنه….اونروز
کلی وسیله خریدیم…وسایل دخترمونو بار زدندوبعد
اینكه  بهشون ادرس دادم،با دنیا به سمت خونه
برگشتیم.
باهم وارد خونه شدیم و کارگرها شروع به اوردن وسایل
کردند.
ازشون خواستم وسایل رو به اتاق دنیا منتقل کنند.
دنیا با خجالت سرش پایین بود.
بعد رفتن کارگرا به سمت اتاقم رفتم و گفتم:میشه برام
چایی درست کنی؟!
 چشم اقا
در كمال خودخواهى چشمهام از مطیع بودنش
برق زد…ای کاش نازی هم مثل دنیا مطیع بود…
اونوقت شاید عاشقش میشدم اما اون دقیق مثل
مادرم بود…فقط بفکر پول و شهرت بود.
سرم رو با تاسف تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم .
بعداز دوش گرفتن، بسمت تخت خوابم رفتم !…
حسابی خسته شده بودم….تاسرم رو روی بالشت
گذاشتم خوابم برد.
نمیدونم چقدر گذشت که باصدای دنیا بیدار شدم:
آقا کیان….اقاکیان….کیان
 خوابالود چشهامو  باز کردم و با دیدن دنیا كنار
تختم  لبخندی زدم و گفتم:خسته بودم خوابم برد!
سینی بدست كنارم ایستاده بود و با دیدن اینكه
بیدار شدم ، گفت:ببخشید خیلی خسته اتون کردیم!
چندبار اومدم اما دیدم هنوز خوابید! گفتم اینبار
بیدارتون کنم!
 خوب کردی
سینی رو کنارم روی تخت گذاشت: براتون بسکویت
درست کردم باچای دارچینی!
خودت چی؟!
 دارچین و زعفرون برامن خوب نیست نوش جانتون
و اروم از اتاق خارج شد.
.
.
.
دنیا
روزها ازپی هم میگذشت و هرروز رابطه من و کیان
صمیمی ترمیشد و این میون نازی اصلا از این رابطه
راضی نبود.
پا توى ماه هفتم گذاشته بودم…هوا هر روز سردتر از
روز قبل میشد…شکمم حسابی برامده شده بود…
دوماه دیگه زایمانم بود!گاه و بی گاه دست وپام ورم
میکرد…
بیشتر وقتها هم کارهای خونه رو کیان و هومن لطف
میكردندو انجام ‌میدادندو منو شرمنده ى لطفشون
میكردند!…
روزی هزاربار خدا رو بخاطر شناخت این دوتا مرد
 شکر میکردم.
روی مبل دراز کشیده بودم که صدای ورود کسی
به سالن رو شنیدم.
زودى ازجا بلند شدم و با دیدن نازی‌ که چمدون
 بدست داشت متعجب سلام کردم.
ابرویی بالا انداخت و گفت: بفرمایید مادرجون!
پشت سرش زنی باکت و دامن و عصا وارد خونه شد !
مسن بود اما حسابی بخودش رسیده بود.
خانومی خوش پوش با موهایى شرابی که بخاطر
سفیدی  زیاد شرابیشون به قرمزی میزد وارد شد‌.
بادیدنش حدس زدم مادر کیان باشه.
مستقیم به سمتم اومد و روبه روم‌ ایستاد سرتامو
برانداز کرد و گفت:شوهرت کجاست؟؟
آب دهن قورت دادم و آروم گفتم : سلام!…مرده!…
 برام قهوه بیار تلخ باشه
انقدر محو جذبه اش شده بودم که اتوماتیك وار
گفتم :چشم خانم
به سمت اشپز خونه رفتم .بخاطر شکمم خیلی احساس
سنگینی ‌میکردم.
به سختی قهوه رو اماده کردم. سینی به دست وارد
سالن پذیرایی شدم.
مادرکیان بدون اینکه به من نگاه کنه درحالی که قهوه
رو بو میکرد گفت:چرا لباس فرم تنت نیست؟!
نازی پوزخندی زد وگفت:چون اینجا خیلی راحته!
مادر کیان سرش رو بلند کرد و به من خیره شد.
جرات نگا کردن تو صورتش رو نداشتم.ازجاى بلند
 شد و گفت: روش زندگی ما اینه خدمتکارها حق ندارند
لباس راحتی بپوشن وقتی سرکار هستند!
احساس کردم غرورم حسابی خرد شده.
ازجاى بلند شد و رو به نازی کرد:لطفا اتاق مهمون
روبهم نشون بده!
نازی پشت چشمی برام ‌نازک کرد و گفت:اتاق مهمون
رو خدمتکار خونه تصاحب کرده!
مادر کیان باصدای کنترل شده ای گفت:اهای دختر
__دنیا هستم!
_مهم نیست اسمت چیه !زودتر اتاق مهمون رو برام
اماده کن !یه اتاق زیر پله ها هست وسایلت رو اونجا
منتقل کن!
اجازه هست برایت بمیرم?, [۱۴.۰۱.۱۸ ۱۵:۴۳]
به سختی سعی کردم جلوی ترکیدن بغضم رو بگیرم.:
چشم الان اماده اش میکنم!…
بابغض به سمت اتاقم رفتم و لباس هامو جمع کردم و
از سالن خارج شدم…
به سمت اتاقی رفتم که شبیه زیر زمین بود و زیر پله ها
ی ورودی قرار داشت.
حدوددوازده بار رفتم و برگشتم  تا تونستم وسایل خودم
و دخترم رو به پایین منتقل کنم .
اتاق حسابی کثیف بود.شروع به تمیز کردنش کردم.
ساعت حدود شش عصربود!.. کار تمیز کردن اتاق
تمام شد !…حالا حسابی برق میزد.
خواستم به سمت طبقه بالا برم و فرشی برای اتاق بیارم
که درد شدیدی رو تو ناحیه زیرشکمم حس کردم.
روی زمین سرد نشستم وشروع به گریه کردن کردم!…
بغض تحقیر بود یا از سر درد؟!!!!!…..
دردم هم هرلحظه بیشترمیشد.
شکمم و بادستم گرفتم و تاتونستم گریه کردم، بلکه
دردم کمتر بشه كه باصدای باز و بسته شدن در ورودی
با درد گفتم: خداکنه کیان یا هومن اومده باشند!……
کیان
وارد راهرو که شدم‌ بوی غذا به مشامم‌ نرسید.تعجب
کردم دنیا گفته بود امروز میخواد از همون قورمه سبزی
هایى كه من عاشقشونم برام درست كنه!…
نمیدونم چرا و به چه دلیل اما با یه استرس خیلی بد
وارد خونه شدم و باصدای بلندی گفتم:سلاممممم!!!
کسی  خونه نیست؟!….دنیاااا
که بادیدن شخص روبه روم خشکم زد:مامان!
با همون لحن خشك و مقید همیشگى اش بدون هیچ
لبخندى گفت:انقدرى که این دختره خدمتکار برات مهمه
مادرت برات مهم هست؟!
نازی با اون چهره ى نچسبش با بدجنسى تمام  به
سمتم اومد و طبق معمول بهم اویزون شد و با اون
لبهاى پروتزیش لبامو نرم بوسید که اروم خودمو عقب
کشیدم.
نمیدونم چرا تازگیها انقدر نسبت به بودنش در كنارم
حساس شدم!!!و همه اش ازش فرارى ام!….
بى توجه به ابروهاى گره خورده ى نازى خطاب به
مادرم گفتم: کی اومدی مامان؟!
__ این چه طرز خوش اومد گویی به مادرته؟!
خیلی دلم میخواست بهش بگم اگه انتخاب خودش
نبودى الان اداى تو بیشتر از من بود!
اما براى اینكه اتو دستش ندم و عوضش كفرش رو
در بیارم رو بهش کردم و گفتم : دنیا کجاست؟!
اوه!…خخخخخ!…تقریبا به نقطه ى انفجار رسید
و لبهاشو روى هم فشارداد تا حرفى بزنه كه مادرم
درحالی که به سمت‌ مبل میرفت تا روى اون بشینه
بجاش جواب داد و در كمال بدجنسى گفت: همون
جایی که باید باشه!
اصلا از لحن صحبتش معلوم بود كه یه كارى كرده كه
اینطور با كنایه حرف میزنه!
باعجله از کنارشون رد شدم و به سمت اتاق دنیا رفتم
و ‌بادیدن اتاق خالی به سالن برگشتم وگفتم: چه بلایی
سرش اوردین؟!
مادرم ابرو بالا داد و به حالت تمسخر گفت:نازی میگفت
برات مهمه اما فکرشو هم نمیکردم تا این حد باشه!
_ مامان اون حامله اس و بغیر ما جایی رو نداره بره!
به ما پناه آورده!…چرا دارى راجبهش اینجور حرف
میزنی ؟! نازی هم هرچی گفته از سر خودخواهى
خودش گفته
نازى غر زد: بامن درست حرف بزن!
كلافه رو به مادرم كردم و گفتم : دنیا کجاست؟!
نازی کنار مادرم ایستاد و دست به كمر زد و با
بدجنسى تمام در حالیكه اون پوزخند كذایى همیشگی
اش رو میزد ،گفت : زیر راه پله ها!…همونجایی که
باید باشه!….
تقریبا فریاد زدم: اونو فرستادین توانباری؟!
مادرم راحت جواب داد: اتاق خدمتکار قبلی بود!
لب باز كردم تا یه چیزى كه لیاقت جفتشونه بارشون كنم
اما دیدم ارزششو ندارند!
در عوض با عجله به سمت اتاق پایین پله ها رفتم. درو
باز کردم و بادیدن دنیا که درد میکشید و کریه میکرد دلم
كباب شد!!!!
دلم میخواست فریاد بزنم و جفتشونو از خونه ام بیرون
كنم !…اما الان وقتش نبود!
فقط به سمتش رفتم و هول و دستپاچه گفتم : دنیا
حالت خوبه؟!
براى معصومیتش بمیرم !….انگار بادیدن من بغضش
بیشتر ترکید وگفت: کیان دارم‌ میمیرم!!!‌کمکم ‌کن!!!!
بغلش کردم و بخودم فشارش دادم و سرشو بوسیدم!
هیچكدوم از كارهام دست خودم نبود!منم بغض
كردم و گفتم : کی این بلارو سرت اورد؟!
معلوم بود درد زیادى رو تحمل میكنه چون دنیا صبورتر
از این حرفها بود!
همونطور كه گریه میكرد، گفت: هیچکس!!!یه دفعه ‌
دردم‌ زیاد شد…..وای….
دستپاچه بلندش کردم و از اتاق خارج شدم !…
مادرم و نازی روی راه پله ها ایستاده بودند.
 مادرم باهمون لحن خشك همیشگی اش گفت:بذارش
زمین!‌میگم‌ راننده ببرتش بیمارستان!….
ابرو در هم كردم و به تندى گفتم: لازم ‌نکرده!
چشم هردوشون گرد شد!…اما من بى توجه به اونها
 دنیا رو سوار ماشین کردم و باسرعت از اونجا دور
شدم: طاقت بیار دنیاجان رسیدیم!….
 نمیتونم‌ کیان! دردم داره بیستر میشه!…وای خدا!…
با جیغ کشیدنهاى کوتاه و بلندش بیشتر عصبی میشدم
و تو دلم به نازى و مادرم لعنت میفرستادم!….
به بیمارستان ‌که رسیدم خواستم دنیا رو بغلش
کنم که با همون درد گفت:ماسک بزن نمیخوام کسی
تورو بشناسه و برات دردسر شم!…
سریع ماسک و از داشبورد خارج کردم ‌و دنیا رو
بغلم ‌گرفتم ‌و به سمت زایشگاه ‌رفتم!
جلوی درزایشگاه دنیا رو روی ویلچرگذاشتند و به
داخل زایشگاه بردند….
نمیدونم چرا اینهمه استرس داشتم!…جلوى درایستاده
بودم و مثل مردهایى كه انتظار پدر بودن رو میكشند
قدم میزدم!…
با خودم درگیرم!…نمیدونم اسم استرسم رو چى بزارم!
دلهره!…اضطراب!…حساسیت؟!…احساس مسئولیت!
غیرت؟!…یا عشق!!!!!….چرا انقدر اخرى به دلم نشست
نمیدونم!…نمیدونم چه حسیه!…فقط اینه كه این حس رو
دوست دارم و حتى فكر بهش برام لذت بخشِ!….
عكس  نازى كه حتى فكر بهشم حالمو دگرگون میكنه!…
  بعد حدود نیم ساعت پرستاری از زایشگاه بیرون
 امد:همراه دنیا سرمدی؟
 بله ؟!حالش چطوره؟!
 خانوم دكتر كارتون داره!
با عجله داخل شدم:جانم؟!…خطرى براش پیش
اومده؟!…حالشون خوبه؟!
خانوم دكتر لبخندى زد و گفت:سلام جناب!…
با شرمندگى سلام كردم و اون ادامه داد:مگه بار قبل
نگفتم نباید كار سنگین بكنه و نزدیكى ممنوعه؟!
دستپاچه گفتم:بخدا ما نزدیكى نداشتیم!…
دكتر خندید و گفت:اگه داشتین كه الان بچه تون بغلتون
بود بس كه وضعیت خانومت خطرناكه!…این داروها رو
براى خانومتون بگیرین و بعد تزریق سرم وامپول ها
میتونید ببریتش خونه!اما….دیگه اجازه ى هیچ كارى
رو نداره! حتى حمام سرپایى!….با هم میرین و اون
میشینه و شما میشورین!
_چشم !…حتما! اما حال بچمون خوبه؟!…
 دخملتون سر و مر و گنده اس!…بیچاره مامانش!
لبخند عمیقى رو لبم میشینه!…خدایا اسم این حس
خنده دارو چى بزارم؟!……
.
.
.
دنیا
بعد دو سه ساعت مرخص شدم. باهزار خجالت و یه
دنیا شرمندگى به کمک کیان از بیمارستان خارج شدم .
حسابی خوابم میومد.
كیان متوجه شد و سرم رو روی شونه ى خودش گذاشت.
خواستم جدا بشم اما اخمى كرد و بازوم رو محکم گرفت
و گفت:نگرانم کردی!
لب ورچیدم: ببخشید!
مادرم باهات بد حرف زد میدونم و میشناسمش!
نه اینطور نیست.
چراهمیشه سکوت میکنی و اجازه میدی باهات
هرطور دلشون بخواد رفتار کنن؟!…
درماشین روباز کرد و روی صندلی کمک راننده
نشستم و اون ادامه داد:اگه کسی باهات بدحرف زد
از خودت دفاع کن!….
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم !…نفسش از جاى
گرم در میومد!…هنوز غریبى نكشیده بدونه ،ترس از
بى سر پناهى چقدر سخته!…
وقتى هیچ پشتیبان و حامى نداشته باشم ، چطور
میتونم بامادرش !….مادر صاحب كارم بحث کنم؟!
سكوت كردم!…
وقتی به خونه رسیدم چراغ هاخاموش بود.کیان رو
به من کرد و گفت:صبر کن !فكر كنم یه قالی تو انباری
داریم كه برات بیارم و بتونیم تو اتاق پهنش کنیم!
 باشه
وارد اتاق شدم تمیز بود فقط یه فرش کم داشت.
گوشه اتاق روی صندلی چوبی نشستم ‌که کیان
درحالی که یه قالی نه متری رو روى دوشش گذاشته
بود، وارد اتاق شد و روبمن که میخواستم کمکش کنم
گفت: نبینم ازاین به بعد دست به چیز سنگین بزنیا!…
برو عقب خودم پهنش مى کنم!
قالی رو پهن کرد !…اما باز یک گوشه از اتاق بدون
فرش موند، که کیان تخت دخترمو  و کمد کوچک
عروسیکش رو گداشت و گفت: عالیه اما تو تخت ندارى!
به اینهمه عطوفت و مهربونى اش لبخند زدم!…به راستى
كه مرد بود!…
 خسته نباشید!…اما باور كن تخت لازم نیست!
 آره فعلا!…پس برم برات تشک و پتو بیارم!
 زحمت نکشین !.. فرداصبح خودم میارم!
 دنیا انقدر تعارف الكى نكن!…
از اتاق خارج شد.بعدازچند دقیقه هومن سینی
بدست وارداتاق شد و با مهربونى خاص خودش گفت:
سلام بربانوی زیباروی
لبخندی زدم وگفتم:چرا زحمت کشیدی؟!
_وظیفمه بانوى درستكار!…شنیدم قوم مغول بهت
حمله کردن!…
بااین حرفش قهقهه اى زدم!…..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.