خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۲۵

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

#کیان

با هومن تو مجتمع بزرگ تجاری درحال گشت

و گذار بودم که هومن طبقه بالا رو نشونم داد و

گفت:اونجارو نگاه کن طبقه بالا!….مخصوص

لباس های زنونه است! بریم براى فریبا لباس

بگیرم!

به طبقه بالا نگاه کردم که چشمم به زنی خورد

که نیم رخش کاملا شبیه نیم رخ دنیا بود!

مردی به همراهش بود!..با بهت به هومن نگاه

کردم و گفتم:دنیا…هومن دنیا

هومن متعحب تر از من به جایی که با دستم

نشون میدادم نگاه کرد و گفت:کو کجا؟!….

مطمئنی؟!

بی توجه به هومن با حالت دو به سمت پله برقی

رفتم وپله ها رو دوتا دوتا رد کردم و به سمت

مغازه ای که دنیا رو کنارش دیده بودم رفتم

واردمغاژه شدم اماجز یه مرد جوان فروشنده

کسی داخل مغازه نبود!

هومن پشت سرمن وارد مغازه شدوگفت:کجاست

کلافه از مغازه خارج شدم وبه دیوار شیشه ایش

تکیه زدم وگفتم:مطمئنم خودش بود

هومن ناراحت کنارم ایستاد و گفت:حتما خیالاتی

 شدی!

با بغض نگاهش کردم وگفتم:خیالات نبود!

هومن باورکن دنیارو دیدم!…

 شاید فقط شبیه بودند کیان

 شباهت نبود بیا یه بار دیگه مغازه ها رو

بگردیم!

 بیا بریم یه قهوه بخوریم حالت جا بیاد!

 هومن باور کن اونو دیدم!

 هیس چیزی نگو!…بیا بریم

دستم وکشید و برخلاف میلم منو بسمت کافه ی

که اول همون طبقه بود برد.

هومن فکر میکرد خیالاتی شدم اما واقعا دنیا بود

مطمئن بودم که خودش بود و من خیالاتی نشدم

هومن سفارش قهوه دادو رو به روم نشست !

چند دقیقه پیش رو یه مرور كردم !یه زن شبیه

دنیا!…هم قد دنیا بود!…موهاش مثل موهای

دنیا بلند و مشکی و لخت بود!…دنیا هم همیشه

موهاشو شل میبافت اما….

اما اون زن تپل تر بود!…شبیه زنای باردار بود!…

ای کاش میشد اون زن رو میدیدم!…

 به چی فکرمیکنی؟

 دنیا بود!…هومن باورکن خودش بود!

 مگه میشه دنیا اتقدر ازادی داشته باشه که

برای خرید اومده باشه بازار ؟!بعد مارو از حال

خودش خبر نکنه…اصلا ما هیچ انقدر بی رحمه

 که نه سراغ دخترش روبگیره نه سراغ مادرش رو؟

__ نمیدونم….نمیدونم هومن دارم دیوانه میشم!

#ایناز

هم پای اتاش تو بازار در حال گشت وگذار بودیم

که پیراهن بنفش کوتاهی چشمم روگرفت.

 باذوق کف زدم وگفتم:من اونو میخوام!

اتاش با چشمهای خندونی گفت:باشه اروم باش

میریم میگیریم!

 اره زود بریم خیلی قشنگه مگه نه؟!

مردونه خندید و من رو بسمت اون مغازه هول

داد و با هم وارد شدیم و فروشنده پیراهن رو

برام اورد و من پیراهن به دست وارد اتاق پرو

شدم!

بعد از پوشیدنش حسابی ذوق کردم!

 واقعا بهم میومد!….فکرشو هم نمیکردم انقدر

به تنم بیاد و با تقه ای که به در خورد دست از

براندازکردن خودم برداشتم و اروم درو باز کردم

و سرمو بیرون اوردم وگفتم:بله

اتاش با صورت خندونش گفت:نمیخای بذاری

منم پیراهن رو تنت ببینم؟!

 نوچ فرداشب میبینی!

مشتاق تر شد وگفت:اما من تحمل ندارم تا فردا

صبر کنم!

 باید یاد بگیری صبور باشی!

 اگه خواهش کنم چی؟!

خندیدم و در اتاق پرو رو کاملا باز کردم و پا تو

سالن بزرگ مغازه گذاشتم ویه دور دور خودم

چرخیدم وبه اتاش که خشکش زده بود نگاه

کردم وگفتم:جیرى جیرى جینگ چطوره؟!

هنوز محو تماشای من بود كه به سمتش رفتم

ودستمو جلوی صورتش چند بار تکون دادم

وگفتم:دالی!…

سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت:فوق العاده

شدی ایناز!

 فوق العاده بودم

خندید و گفت:بله فوق العاده بودی و هستی

وخواهی بود!

 پس من برم پیراهن و عوض کنم تابریم سراغ

بقیه چیزها!

 فکر خوبیه

سریع لباس روعوض کردم وبه سالن برگشتم که

دیدم اتاش پول لباس روحساب کرده اخمی کردم

 وگفتم:قرار نبود تو حساب کنی

 دلم خواست خودم این پیراهن روبرات بگیرم!

 ممنونم پس منم لباس تو رو میخرم!

 فکر خوبیه!

هر دو خندیدیم واز مغازه خارج شدیم!…به طبقه

بالا رفتیم تا برای اتاش لباس بخریم!…

همینکه وارد مغازه اول شدیم چشمم به یه

پیراهن مردونه سفید افتاد که طیف بنفش داشت!

مطمئن بودم به پوست سفید اتاش میاد!….

باذوق نگاهش کردم و گفتم:اتاش اون پیراهن

عالیه روتنت بریم پروش کن!…

 جدی میگم ایناز من کلی لباس دارم توخونه

که تاحالا یه بارم تنم نکردم لازم نیست خرید کنم!

 رو حرف من حرف نزن!

مردونه خندید و نمیدونم چرا دل من براش ضعف

رفت وگفت:چشم هر چی خانم بگن!

وارد مغازه شدیم و اتاش پیراهن رو پرو کرد .

همونطور که حدس زده بودم رو تنش محشر بود

با ذوق نگاش کردم وگفتم:فردا تو جشن دخترها

فکر نکنم ولت کنند!

خندید و گفت:پسرها که مطمئنم شروع به

خودزنی میکنند!

چشمکی بهش زدم وباخنده گفتم:واوچه شبی

بشه فردا!…

با این حرفم هر دو با صدای بلندی خندیدیم!

.

.

.

#سهیل

حرف هایی رو به گلاره زدم که اصلا دوست

نداشتم بهش بزنم!

بدجور خردش کرده بودم!… مسیر بازار تا خونه

رو سکوت کرده بود و هیچ حرفی نمیزد!

حتی گریه هم نمیکرد!….نگرانش شدم!…

ماشین رو که وارد حیاط کردم ازماشین پیاده

شد و بی حال و روح به سمت استخر رفت .

ترسیدم فکر مسخره ای به سرش بزنه !…

به در ماشین تکیه دادم و نگاهش کردم كه کنار

استخر نشست و پاهاشو وارد اب کرد و سرش رو

پایین انداخت.

توانایی رفتن پیشش رو نداشتم .بدجور خردش

کرده بودم!….

#دنیا

 بدنم در حال اتیش گرفتن بود! اهی از سر درد

کشیدم و پاهامو تو اب گذاشتم بلکه کمی اروم

بشم؛اما فایده نداشت !

صدای شکستن قلبم رو به راحتی شنیده بودم

چیزی درونم درد میکرد !

دلم میخواست جیغ بکشم و خودم رو به در و

دیوار بکوبم تا اروم بشم!

 اما توانایش رو نداشتم؛ هر چه زور زدم کمی

گریه کنم تا اروم بشم فایده نداشت!

سنگینی نگاه سهیل رو حس میکردم.پاهامو از

استخر خارج کردم و با پاهای خیس و پیراهن

خیس به سمت سالن داخلی خونه رفتم.

 قبل ورود رو به سهیل کردم و گفتم:برای فردا

ارایشگر برام بیار!…

با تعجب نگاهم کرد که گفتم:نمیخوام چیزی از

اون دختر کم داشته باشم خواسته تو بود مگه نه؟

حرفی نزد و فقط به من خیره شده بود! پوزخندی

زدم و وارد سالن شدم و یک سره به سمت اتاقم

رفتم!

.

.

.

#کیان

 چشماتو باز کن عزیزم!

با شنیدن صدای دنیا ذوق زده چشمهامو باز

کردم و نگاهش کردم.

کنارم روی تخت دراز کشیده بود و یه دستش رو

تکیه گاه بدنش قرار داده بود !

باورم نمیشد که اومده بود!

 به تخت هومن نگاه کردم تو تختش نبود پس کار

اون بود! اون دنیا رو پیدا کرده بود !

چشمهای اشکیمو بهش دوختم و اونم نگاهم

میکردو میخندید !

محکم بغلش کردم و روش خیمه زدم:دنیام واقعا

 خودتی؟!

 اره شک داری؟

 عصر ى تو بازار مطمئن بودم که خودتی اما

هومن باورش نشد!…. چقدر دلم برات تنگ شده

بود !… دنیام این همه مدت کجا بودی ؟!

 اسیر بودم!…نمیتونستم به دیدنت بیام!…

 قول بده دیگه تنهام نذاری!…

 قول میدم بیام پیشت به زودی!…

دلم ### یکی شدن باهاش رو کرده بود. لبهامو

 قفل لبهاش کردم و شروع به بوسیدنش کردم که

با  کشیده شدن بازوم از دنیا جدا شدم و همه جا

تاریک شد .

فریاد بلندی کشیدم و چشمهامو باز کردم که

هومن رو بالای سرم دیدم .

به اطراف نگاه کردم!….

اثری از دنیا نبود عین دیوانه ها رو به هومن کردم

 و گفتم:کو کجا رفت؟الان تو بغلم بود!

 کی تو بغلت بود؟!

 دنیا بغلم بود اینجا روی تخت….

با دو دست زد تو سرم و گفت:با صدای ملچ

ملوچت بیدار شدم!…دیدم بالشت رو خفت

کردی و داری ازش لب میگیرى !خاک بر سرت

فکر کردی دنیا تو بغلته؟!….

گنگ نگاش کردم و گفتم:یعنی همه اش خواب

بود؟!

نه عزیزم باید بری حمام غسل کنی یه چیزایش

 هم واقعی بود!

بالشت رو محکم به سمتش پرت کردم که جا

خالی داد و گفت:فکر نمیکردم انقدر بی اراده

باشی !

 خفه شو بیشعور!

 خوب شد بیدارت کردم یکم دیگه پیش میرفتی

بالشت رو حامله کرده بودی!… اونوقت یه متکا

به دنیا میاورد برات!…

با اینكه از ناراحتى بغض كرده بودم اما با این

حرفش نتونستم نخندم!

 خندیدم و از تخت خارج شدم که هومن گفت:

من میرم صبحونه بخورم یادت نره امشب میریم

دیدن عایشان!…

 باشه!…

بعد از رفتن هومن از سر جام بلند شدم که اماده

بشم و برم پایین صبحانه بخورم!

امیدوارم امشب بتونیم خبری از دنیا گیر بیاریم!

#سهیل

از اتاق خارج شدم و به سمت سالن رفتم.

 چشمم به دنیا و فتانه افتاد که بی صدا کنار هم

نهار میخوردند.

 به سمتشون رفتم كه فتانه با دیدنم لبخندی زد

و گفت:سلام تنبل خان صبحانه که نخوردی بیا

نهار بخور!…

 کار دارم باید برم غروب اتاش میاد دنبال گلاره

امشب جشن دعوتیم

 باشه

گلاره اصلا توجهی به من نکرد پوزخندی زدم و

گفتم:فتانه بهتره به این خانم بگی دوسه ساعت

دیگه ارایشگر میاد اماده اش کنه حاضر باشه !

فتانه سردرگم نگاهمون کرد و گفت:باشه

 فعلا

از خونه خارج شدم و به سمت خونه عایشان رفتم

نمیدونم چیکارم داشت!

.

.

.

#عایشان

تلفن رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم. بعد از

دو سه بوق جواب داد:چیکار کردی عفریته

 امشب میان به جشن !

 دنیا هم میاد؟!…

 اگه منظورت زن حاملشه اره میاد!

 خوبه قرصا رو همراهت ببر تو نوشیدنیش بریز

 یادت نره!…

 کارمو خوب بلدم خیالت راحت!

__ نصف پول رو  تا نیم ساعت دیگه برات واریز

میکنم بقیه اش هم اخر  امشب بعد پس گرفتن

دنیا!

تماس رو قطع کردم و رو به روی اینه ایستادم.

 به صورتم نگاه کردم با اینکه سی و یک سالم

شده بود اما هنوز بیست و دو سه ساله به نظر

میرسیدم!

با این پولی که از این کار به دست اورده بودم

میتونستم تا اخر عمرم راحت زندگی کنم.

 از هاکان خوشم اومده بود!…وقتی زنش رو از

دست بده میتونم راحت پا تو زندگیش بذارم و

بشم خانم خونه اش!…

با تقه ای که به در خورد چشمکی به خودم زدم

و گفتم:عشقم اومد

سریع به سمت در رفتم تا ازش استقبال کنم!

#دنیا

بی حوصله تو اتاقم دراز کشیده بودم که تقه ای

به در خورد و بعد از اون  فتانه وارد اتاق شد و به

همراهش یه دختر جوان بود!

رو به من کرد و گفت:ارایشگر اومده حمام کردی؟

 اوهوم

خوبه پاشو تا اماده ات کنه زیاد وقت نداری!

از جا بلند شدم و رو به روی اینه ایستادم سیستم

 پخش موسیقی رو روشن کردم و رو به روی اینه

نشستم و دختر جوان بهم نگاهی انداخت و رو

به فتانه کرد و چیزی گفت که نفهمیدم

فتانه گفت:مدل خاصی مدنظرته؟؟!

 از ساده بودن خسته شدم بهش بگو یه ارایش

مجلسی شیک میخوام!

فتانه حرفم رو برای ارایشگر ترجمه کرد و دختر

جوان به سمتم اومد و شروع کرد .

اما من همه حواسم پی اهنگ امین رستمی بود!

هنوز زنگ میزنم به تلفنه خاموش بعد یه سال

جات خالی

 من بازم دارم تنها میرم شمال

جاده ها دلشون تنگه واسه ی ما دوتا عشقه من

برگرد من نیستم ماله این بازیا

بهت وابستم هنوز به تو دل بستم هنوز کاش

برگردی یه روز

 دل دله ساده بسوز

بهت وابستم هنوز به تو دل بستم هنوز کاش

برگردی یه روز

 دل دله ساده بسوز

یه لحظه اش یه ساله یه سالو چه جور طاقت آورد

دلت

 عشقه من خب بیا بگو چی بوده مشکلت

چی شده مگه میشه تموم بشه اونقد عشق از

دلت چجوری؟!

 یه دفعه یهو پر زد عشق

بهت وابستم هنوز به تو دل بستم هنوز کاش

برگردی یه روز

 دل دله ساده بسوز

بهت وابستم هنوز به تو دل بستم هنوز کاش

برگردی یه روز

 دل دله ساده بسوز

اشکم جاری شد که دختر جوان بهم نگاه کرد و

چیزی گفت که باز نفهمیدم

همه سعیمو کردم دیگه گریه نکنم!…

.

.

.

#ایناز

کار ارایشگری که اتاش برام هتل فرستاده بود

تمام شد.به خودم تو اینه قدی اتاقم نگاه کردم

خیلی تغییر کرده بودم!

موهای قهوه ایم رو برام موج انداخته بود و برام

سایه یاسی با تن بنفش اکلیلی زده بود که به رنگ

سبز چشمهام خیلی میومد!…

پیراهن بنفش کوتاه هم که تا بالای زانوم

میرسید ،داشتم به خودم تو اینه نگاه میکردم

که گوشیم زنگ خورد،اتاش بود!

 سلام

 سلام اماده ای؟؟؟

 اوهوم کجایی؟؟؟

 پایین …خیلی وقته منتظرتم

 چرا نیومدی بالا؟!

 خواستم بدون استرس کارت تمام بشه!…

لبخندی زدم و گفتم:الان میام پایین

کیفم رو برداشتم و از هتل خارج شدم. جلوی

درب ورودی هتل اتاش رو دیدم که به ماشینش

تکیه زده بود!

 یه کت و شلوار کرم خوش دوخت تنش بود با

پیراهنی که براش خریده بودم!

با دیدنم خندید و به سمتم اومد. برای اولین بار

بعد دیدن هم با هم روبوسی کردیم .

چشم ازم بر نمیداشت و منم توان نگاه نکردن

بهش رو نداشتم!

 منو به سمت ماشین راهنمایی کرد و در ماشین

رو برام باز کرد .

وقتی سوار ماشین شد در داشبورد رو باز کرد و

جعبه کوچکی بیرون اورد با چشمای مشتاقم

بهش نگاه کردم که گفت:به خودم این اجازه

رو دادم که برات کادو بگیرم!

 وای ممنونم

در جعبه رو باز کرد و به سمتم گرفت با دیدن

پلاک زنجیر طلایی که تو جعبه بود بهش نگاه

کردم و با ذوق گفتم:وای این عالیه!

 قابلتو نداره،میتونم بندازمش گردنت؟؟

 حتما

پشت بهش نشستم و موهامو با دست بلند

کردم که اتاش بهم نزدیک شد و ……

پشت بهش نشستم وموهامو با دست بلند کردم

که اتاش بهم نزدیک شد و گردنبند رو برام بست.

از برخورد نفسهای گرمش به پشت گردنم مور

مورم شد.

بعد از بستن قفل زنجیر با کاری که کرد قلبم برای

یک لحظه ازحرکت ایستاد و وقتی دید عکس

العملی نشون نمیدم دستهاشو به شونه هام

زد وسرشو روی شونم گذاشت وگفت:معذرت

میخوام نباید بی احازه میبوسیدمت!…

توانایی هیچ عکس العملی رونداشتم!….

گرمای بدنش داشت منو از خود بی خود میگرد و

با جداشدنش ازم احساس کردم جریان گرما از

بدنم جدا شد!…

نفس یلندی کشیدم وسرجام درست نشستم.

 نمیدونستم بایدچه عکس العملی نشون بدم

اتاش کلافه بهم نگاه کرد و وقتی دید چیزی نمیگم

ماشین رو روشن کرد و موسیقی ارومی پخش شد

سرمو پایین انداختم که چشمم به پلاک زنجیری

افتاد که اتاش برام خریده بود وگردنم انداخته بود

پلاک رولمس کردم که نماد برگ سه پر بود كه

نشانه شانس هست !

لبخندی زدم که صدای اتاش روشنیدم:حس کردم

 تومیتونی شانسم برای یه زندگی اروم و جدید

باشی!…

بهش نگاه نکردم که کلافه  به جلو نگاه کرد و به

رانندگیش ادامه داد….

خوشحال بودم که بعد از شکست عشقیم باکیان

مردی مثل اتاش جلوی راهم سبز شده بود اما از

طرفی هم هنوز عاشق اتاش نشده بودم!

 حسم بهش برام قشنگ بود! اما به عشق نرسیده

 بود و توان تجربه یه شکست دیگه  هم نداشتم!

پس بهتر بود فعلا سکوت کنم!…

.

.

.

#اتاش

ازسکوتش حسابی کلافه شده بودم فکر میکردم

استقبال بهتری میکرد!…

اما خب منم بدجور باعث شکه شدنش شده بودم

جلوی ویلای اقا ماشین رو نگه داشتم که ایناز

سوالی نگام کرد وگفت:اینجا کجاست؟؟

 اقای هاکان گفتن خانمشونم با خودم بیارم!

 چون خودش نمیتونه بیاد دنبالش!…

ذوق زده نگاهم کرد و گفت:چقد دلم میخواست

باهاش ملاقات داشته یاشم!…

 میرم صداشون کنم همینجا منتظر باش!…

 باشه

پس من صندلی عقب کنارش میشینم تا احساس

تنهایی نکنه

لبخندی از این همه مهربونیش زدم که ازماشین

 پیاده شد و منم بسمت در ورودی زفتم که نگهبان

 درو باز کرد و من وارد شدم تاخانم روصدا کنم!

.

.

.

#دنیا

بعد از تمام شدن کار ارایشگر لباسم  با كمك

اون تنم کردم وبسمت اینه برگشتم!

 با دیدن خودم یک لحظه خشکم زد!…چقدر تغییر

کرده بودم!برام سایه سبز تیره زده بود با رژ قرمز !

موهامم با بابلیس موج زده بود!لبخندی به خودم

 زدم وکت بلندمشکیم روروی پیراهنم پوشیدم که

دراتاق زده شد و فتاته وارد شدوگفت:اتاش اومده

دنبالت

__اماده ام الان میام پایین

برای باراخربه خودم تواینه نگاه کردم و از اتاق

خارج شدم!

اتاش توسالن سر به زیر ایستاده بود! مرد مودبی

 بود و چشم پاک!

تو برخوردهای کمی که باهاش داشتم اینها رو

متوجه شدم ….

باشنیدن صدای پاهام سرشو بلند کرد و با صورت

اروم همیشگیش سلام و به ترکی چیزی گفت که

طبق معمول متوجه نشدم!

گنگ نگاش کردم که درخروجی رو بهم نشون داد

 با سر بهش جواب مثبت دادم وهمراهیش کردم

وقتی از در سالن خارج شدم چشمم به دختری

خورد که پشت به ما به ماشین تکیه کرده بود!

پیراهن بنفش کوتاهی تنش بود و سفیدی پوستش

رو بیشتربه چشم می آورد!…

به سمتش رفتم که برگشت و من بادیدن دختری

که روبه روم بود خشکم زد….

نه این امکان نداره اون اینجا باشه!… بااتاش ….

اونم انگار از دیدن من شوکه شده باشه باحرفی که

اتاش بهش زد لبخندی زد و دستپاچه بسمتم اومد

ودستش رو بسمتم دراز کرد!

.

.

.

#ایناز

محوزیبای حیاط خونه شده بودم که صدای قدم

 های کسی رو شنیدم !….

به پشت سرم یا لبخند برگشتم که باهاش رودرو

شدم!…

لبخندم روی لب هام ماسید….چقدرشبیهش

 بود….اما این امکان نداشت!….

با اینکه تا حالا اونو ندیده بودم؛ اما انقدر

عکسهاش جلوی چشمم بودکه چشم بسته هم

میتونستم صوزتش روتشخیص بدم!…

 چاق ترشده بود و سفیدتر!….

نگاهم ازصورت فوق العاده زیباش بسمت شکم

برامده اش پایین اومد!…

اون باردار بود!…

بایاداوری هاکان باخودم گفتم امکان نداره دنیا

باشه !…اسمش که گلاره است و بعد از اون هم

خانوم هاکانه !…

مگه میشه همزمان زن دونفر بود؟!…باردارم که

هست !

باصدای اتاش به خودم اومدم وبسمتش رفتم

وباهاش دست دادم !

نگاه اون هم خیره بود وسوالی!… مثل خودم….

اما دلیل نگاه اون چى بود؟!

همراهیش کردم که سوار ماشین بشه و با هم

صندلی عقب نشستیم.

 اتاش در سکوت همیشگیش رانندگی میکرد!

 گلاره به سمتم برگشت و گفت:هم شبیهشی

 هم هم اسمشی!

سوالی نگاهش کردم!…

 فارسی حرف میزد!…به سمتش برگشتم و با

چشمای فوق العاده غمگینش چشم تو چشم

شدم پس خودش بود اما امکان نداشت!…

 منو از کجا میشناسی؟!
 حال خانواده چطوره؟دخترم…مادرم؟!
اتاش پشت چراغ قرمز به سمتمون برگشت و به
ترکی گفت:همدیگه رو میشناسین؟!
رو به گلاره کردم و مصلحتی خندیدم و گفتم:نه
اما چون فارسی بلده داریم گپ میزنیم
 خوبه
گلاره نگاهم کرد!…
 ترس خاصی تو چشمهاش بود،گفت:چی میگه؟!
 پرسید ایا هم دیگرو میشناسیم؟!
 خواهش میکنم بهش نگوکه من میشناسمت
 باشه
 کیاناز کجاست؟؟؟حال مادرم چطوره؟؟
 هر دو خوبند
انتظار داشتم اول حال کیان رو بپرسه اما اسمی
از کیان نیاورد!
باورم نمیشه اسطوره ی عشق کیان الان با شکمی
 برامده کنارم نشسته بود…
با تردید بهش نگاه کردم وگفتم:حال کیان برات
مهم نیست که نمیپرسی؟!
با این حرفم چشماش برق زد و اشکی گوشه
 چشمش نشست!
با صدای بغض داری گفت:اون الان همسر توئه
با شنیدن حرفی که زده بود بدنم یخ کرد !
من زن کیان باشم ؟! چه حرفها….
اومدم بهش بگم سوتفاهم شده که گفت:دیروز
کیان رو تو بازار دیدم….سهیل گفت که ازدواج
کردین اما باورم نشد چون تو همراهش نبودی!
 اما الان با دیدنت باورم شد
 کیان خیلی دنبالت گشت!
به شکمش اشاره کردم وگفتم: اماچطور امکان
داره تو از کیان جدا نشدی چطور الان زن هاکان
هستی و حامله ای؟!
با بغض سرش رو انداخت پایین و بعد بهم نگاه
کرد و گفت:تو بایدکمکم کنی!
 چرا؟؟؟
 من به خواست خودم اینجا نیستم…من رو به
زور نگه داشته!…من زنش نیستم باید به هومن
 بگی خواهش میکنم !…به هومن خبر بده! اون
میتونه منو نجات بده
 یعنی تو رو مجبور به موندن کرده و ازش بچه
دارشدی؟!
 باور کن هیچ کدوم به خواست خودم نیست
نجاتم بده
با توقف ماشین هر دو به جلو نگاه کردیم که اتاش
 گفت:حسابی سرگرم حرف زدن بودین رسیدیم
پیاده شین
جشن داخل باغ بزرگی برگزارشده بود هر سه با
هم پیاده شدیم!
تا جایی خبر داشتم که دنیا توسط شوهر سابقش
دزدیده شده بود و بعد گیر باند فروش دختر
افتاده و به دبی فرستاده شده بود!
الان اونو تو ترکیه دیدم با یه بچه تو شکمش بدون
 اینکه اون بچه پدر شرعی داشته باشه…
با این اتفاق من یه شانس پیدا میکردم که کیان رو
به دست بیارم با یاداوری کیان دلم لرزید!
من هنوزم دوستش داشتم با همه بی معرفتیاش
 دوستش داشتم !…
با لمس دستم توسط اتاش بهش نگاه کردم که
گفت:چقدر تو فکری !…اتفاقی افتاده؟!…
لبخندی زدم و گفتم:نه اینطور نیست
با شنیدن صدای هاکان هر سه به سمتش برگشتیم
با دیدنش فهمیدم که حرفا های دنیا یاهمون گلاره
واقعیت داشت
زنی بلوند با لباس مبتذل از بازوی هاکان اویزون
بود!
 هر دو به سمتمون اومدند.
 به دنیا نگاه کردم سرش پایین بود و با انگشتاش
بازی میکرد!
دلم به حالش سوخت !….باور کردنش سخت
بود این دخترکوه درد و غم و بد شانسی بود
 سلام…ببین کی اینجاست!
سوالی نگاهش کردم و سلام کردم اتاشم سر به
زیر سلام کرد.
هاکان جلوی دنیا ایستاد و با دستش سر دنیا
رو بالا گرفت و با دیدن صورت فوق العاده زیبای
دنیا چنددقیقه ای مکث کرد و بعد در حالی که
پیشونیش رو میبوسیدگفت:چقدر زیبا شدی!…
زنی که همراه هاکان بود میون حرفش پرید و
گفت:عزیزم منو معرفی نمیکنی؟!
هاکان درحالی که چشم از دنیا بر نمیداشت زن
رو بغل کرد و گفت:بچه ها عایشان عشق جدیدمه
قراره به زودی باهم ازدواج کنیم و خانواده
بزرگتری تشکیل بدم
با اخمی که نمیدونم از کجا اومده بود گفتم:مگه
گلاره خانم همسرتون نیستن؟!
هنوز چشمش به دنیا بود:گلاره مادر بچمه عایشان
هم عشق زندگیمه مطمئنم با هم کنار میان!
دست دنیا رو گرفتم و گفتم:بهتره بریم اونجا
بشینیم
هاکان سوالی نگاه کرد و گفت:ایناز خانم بلدی
فارسی حرف بزنی؟!
__ بله وقتی دیدم گلاره خانم ترکی بلد نیستن به
صورت اتفاقی فهمیدم فارسی حرف میزنن
منتظر شنیدن بقیه حرفهاش نشدم و دست دنیا
رو گرفتم و به گوشه ای رفتیم!….
دنیا با غم بزرگی که توچشمهاش بود به اطراف
نگاه میکرد!…
بهش خیره شدم!… معلوم بود که تو این یک سال
وخورده ای سختی های زیادی روتحمل کرده !…
با صداش به خودم اومدم:ایناز لطفا به هومن خبر
 بده اون میتوته منو نجات بده!…باورکن پا تو
زندگی تو و کیانم نمیذارم فقط منو از اینجا نجات
بدین!….
 از کجا فهمیدی من وکیان با هم ازدواج
کردیم ؟!
 سهیل گفت عکساتونم بهم نشون داد
باتعجب بهش نگاه کردم!…
 پس بهش دروغ گفته بودند تا نا امید بشه!
اما مگه کیان قبول میکرد با من ازدواج کنه اونم
وقتی بفهمه دنیازنده است؟!
 مطمئنم باده تابچه هم پیداش کنه باز اونو
میخواد!….
باصدای هاکان که حالا فهمیده بودم اسم اصلیش
سهیله سرم و بلندکردم وبهش نگاه کردم كه خطاب
به دنیا گفت:افتخاریه دوررقص رومیدین خانم؟!
دنیااخمی کرد و گفت:وضعیتم روکه میبینی!…
نمیتونم برقصم باعشقت برقص من فقط بلدم
توذوقت بزنم واین حال خوشت و خراب کنم!
هاکان قهقه ای زد و گفت:تو نگران تو ذوق خوردن
من نباش!…
دست دنیا رو کشید و به وسط پیست رقص برد.
 چشمم به عایشان خورد که باکینه به هردوشون
نگاه میکرد و با تلفنش با شخصی صحبت میکرد
بسمت اتاش برگشتم که کیان وهومن رودیدم!…
با دیدنشون عرق سردی روی کمرم نشست!…
 توان هیچ عکس العملی رو نداشتم !…
نباید دنیارو میدیدند!… عصبی شروع به جویدن
ناخونهام کردم که اتاش کنارم ایستاد و گفت : چى
شده ایناز چیزی عصبانیت کرده؟!
با دیدن اتاش یاد حرفهای اون شبش افتادم!…
حتما اونم واقعا خلافکار بود و دستش به خون
خیلی ها اغشته بود!
با نگرانی نگاهش کردم وگفتم:اون دو تا مرد کنار
عایشان روببین اونا از اشناهای من هستن نباید
تورو ببینن برام دردسر میشه!….
عمیق بهم نگاه کرد و بعد مثل همیشه اروم
گفت:باشه تا وقتی توجشن هستند سمتت نمیام!
__ مرسی!…
بانگرانی به کیان وهومن نگاه کردم که پشت به
جمعیت ایستاده بودند وبا عایشان حرف میزدند.
 چشم دیگه ام به هاکان و دنیا بود چطور از اینجا
 دورشون میکردم ؟!
بدون اینکه فکرم کارکنه بسمتشون رفتم……
#سهیل
با دیدن گلاره تو اون لباس و با اون میکاپ
غلیظش خشکم زد!
میدونستم خوشکله اما همیشه اونو ساده میدیدم
تا حالا اونو این شکلی ندیده بودم!….
 ### کردم باهاش یکی بشم اما اینجا جاش نبود
وقتی فهمیدم که ایناز و گلاره باهم فارسی حرف
میزنند، نگران شدم !…
امکان داشت بهش همه چی روبگه و ایناز خانواده
دنیارو خبر کنه !…
لیوان مشروبی که عایشان بهم داده بود روبه
دستش دادم وبه سمتشون رفتم که داشتند
 اروم با هم حرف میزدند!
 گلاره رو از ایناز به بهانه رقص جدا کزدم و اونو
به وسط پیست رقص بردم ولى بخاطر شکمش
نمیتونستم دستهامو دورکمرش حلقه کنم !
پس یه دستمو به پهلوش زدم وبادست دیگه ام
دستشو گرفتم  و اروم زیرگوشش گفتم:به ایناز
چی میگفتی؟!
با ترس بهم نگاه کرد و گفت:چیزی نگفتم
__ میدونی که اگه بفهمم چیزی بهش گفتی
هم یه بلایی سراون میارم هم سرتو؟!
با ترس گفت:چیزی بهش نگفتم!…
خمارنگاهش کردم وگفتم:چرا انقدر زیبا شدی!…
سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.
با دستم سرش رو بالا گرفتم وگفتم:دروغ گفتم!…
باتعجب بهم نگاه کردکه ادامه دادم: میخواستم
حرصت بدم من عایشان رو اصلا دوست ندارم
میخاستم ازوجودش برای حسادت تواستفاده
کنم…. چرا انقدر با قلبم بازی میکنی دختر…
من عاشقتم چرا نمیفهمی…ما داریم بجه دار
میشیم!… نمیخوای بادلم راه بیای؟!
اشکی ازگوشه چشمش جاری شد و گقت:اگه
عاشق بودی میفهمیدی که عاشق واقعی به فکر
خوشحالی عشقشه حتی اگه خوشحالی عشقش
پیش کس دیگه ای باشه!….
دلم نمیخواست از این حرفها بزنه پس لبهامو روی
لبهاش گذاشتم وبی وقفه شروع به بوسیدن
لبهاش کردم!…
 خواست مقاومت کنه که محکم بغلش کردم تا
راه فراری نداشته باشه اماعجیب سرم گیج میرفت
#کیان
همراه هومن وارد باغی  که توش جشن برگزار
میشد شدیم!
 خیلی شلوغ تر از اون چیزی بود كه فکرشو
میكردم!…
 همون بدو ورودچشم هومن به عایشان خورد و
به پهلوم زدوگفت: اینم برگه برنده ما !
به سمتی که اشاره کرد بود نگاه کردم چقد تیپ
وقیافه اش زننده بود!…
 همراه  هومن به سمتش رفتیم و اون هم با
دیدن ما لبهاش به خنده بازشد!
 هومن بعد از سلام واحوال پرسی خودش رو
معرفی کرد و عایشان با عشوه به من نگاه کرد
و گفت: خب عکسی از اون دختری که دنبالش
هستین دارین؟
هومن سریع گوشی رو از جیبش بیرون اورد و
عكس دنیارو نشونش داد!
 نمیدونم چرا حالت نگاهش عوض شد و بعد در
حالی که به ما نگاه میکردگفت: یه دختر شبیه این
 دختررو چند ماه پیش دیدم!…. البته اینجا نیست
سکوت  و شكستم  وگفتم: کجاست؟؟؟
 فک کنم برش گردوندن دبی !…کسی که اونو
خریده اخرین بار با خبر شدم كه به دبی برگشت!
دستم ومشت کردم وگفتم: کی خریدش؟
 یکی ازشیخ های پولداره دبی
 اسمش؟؟؟
_یادم نمیاد!… برگردین دبی ماجد براتون پیداش
میکنه!…ببخشید من باید برم!…
عایشان تازه ازکنارمون دورشد كه صدای اشنایی
روشنیدیم!
به سمت صدا برگشتم که ایناز رو دیدم و با تعجب
بهش نگاه کردم که لبخندی زد و گفت: سلام!…
هومن به سمتش رفت وگفت: به!….ببین کی
اینجاست!تواینجا چیکار میكنی ؟؟؟
 یکی ازدوستهاى منم دعوتم کرده بود !شما
اینجا چیكار میكنید ؟؟
سرد باهاش احوال پرسی کردم بعدگفتم: اومدیم
دنبال دنیا میگردیم!
دستپاچه به اطراف نگاه کردوگفت: خب سرنخی
 پیداکردین؟
هومن باتاسف گفت: نه متاسفانه!…
در همین لحظه تلفن ایناز به صدا در اومد:سلام
جانم…چی؟!….امکان نداره….یاخدا….الان….الان
زنده اند؟…..نه…امکان نداره! من صبح باهاشون
 حرف زدم!…
آیناز بی حال خواست بیفته که بغلش کردم هومن
 تلفنش رو برداشت وگفت: الو!چیشده ؟!وای…
بله من میشناسم!…
 چیشده هومن؟!
 صبرکن کیان!
 بله….بله میاریمش چشم فعلا!
اینازبی حال توبغلم ناله میکرد هومن  روبه من
کرد و گفت: باید بریم
 چیشده هومن؟!
 پدر و مادرش تصادف کردند!
ازنگاه  هومن همه چی رو فهمیدم!…
 ایناز بهوش اومد و شروع  به گریه کرد که ادمهای
اطرافمون بهمون نگاه میکردند.
 بغلش  کردم وبه سمت درخروجی رفتیم که یک
لحظه بعد پشت سرم برگشتم و باز اون زن آشنا
دیروز صبح رو دیدم که همراه چهارنفربه سمت
 دیگه ی باغ میرفت!
نمیدونم چراحالتش جوری بود كه انگار اونو به
زورمیبرند!
 شباهت عجیبی به دنیا داشت روبه هومن کردم
وگفتم: اینازو بگیر!
هومن جلوم ایستاد و گفت: چیشده؟!
 زودباش ایناز بگیر!….باید مطمئن شم!
 ایناز و به هومن سپردم وسریع به سمت دیگه ی
باغ رفتم که چند نفر جلومو گرفتند و مانع از
گذشتنم شدند!
 ناخواسته اسم دنیارو فریاد کشیدم كه اون زن هم
قبل ازسوارشدن به سمتم برگشت .
فاصله اش ازم خیلی زیاد بود!
فقط دیدم که تقلا میكنه ازدستشون خلاص بشه
و با مردهایی که فهمیدم بادیگاردن دست به یقه
شدم اما ازپسشون برنمیومدم!
 باصدای هومن به سمتش برگشتم و با فریاد
گفتم: هومن خودش بود….دنیا بود !….بردنش
هومن
 مطمئنی؟؟؟
 اره هومن خودش بود! باورکن !صداش کردم!
 نگام کرد!
 خوب الان کجاست؟؟؟
 اونو بردند! سوارماشین کردند وبردند!
هومن نا باور و عصبی به اطراف نگاه کرد و بعد
دستمو گرفت وگفت:فعلا بیا بریم!….اگه اونو
بردند پس از جریان ما باخبرند و نمیشه دیگه
پیداش كرد!
ایناز هم حالش خوب نیست بعد دوباره دنبال
دنیا میگردیم!….
درست مى گفت!…
برخلاف میلم ازباغ خارج شدم وهمراه هومن
ایناز و به هتل بردیم!…
#کیان
ایناز مدام بی تابی میکرد و گریه !…
هومن همه اش سعی میکرد ارومش کنه ولی من
همه فکر و ذکرم پی دنیا بود!…
 هومن رو به من کرد و گفت :از شانس خوبمون
فردا صبح زود به پرواز به ایران پیدا کردم!
 خوبه اینازو ببر و برو
متعجب به من نگاه کرد و گفت:پس تو چی؟؟؟
 من میمونم دنیا همینجاست عایشان به ما
دروغ گفت!
__ کیان تو مطمئنی دنیا رو دیدی ؟؟؟
_اره مطمئنم هومن خودش بود باور کن اونو به
زور سوار ماشین کردند!… نمیدونی وقتی صداش
زدم چطور نگاهم کرد!
ایناز با ناراحتی بهم نگاه کرد و روشو ازم گرفت….
یعنی چی اون طرز نگاهش ؟!
نکنه انتظار داره دنیا رو ول کنم و همراهش به
ایران برم
.
.
.
#ایناز
باورم نمیشه پدر و مادرم تصادف کردند و حالشون
بد بود….
خدای من خودت کمکشون کن نذار بی پناه تر از
این بشم !
هومن و کیان وقتی دیدن اونجور بی تابی میکنم
منو از باغ بیرون اوردند و به هتل برگشتیم.
 از حرفهاشون فهمیدم که كیان دنیا رو دید اما
کیان نباید دنیا رو پیدا کنه!
پس تکلیف  قلب عاشق من چی؟؟
سعی کردم فراموشش کنم.اما نمیتونم دنیا دیگه
حامله است و به درد کیان نمیخوره!
 من مناسب ترین شخص برای کیانم چرا اینو
نمیفهمید؟!
وقتی فهمیدم همراه من و هومن به ایران بر
نمیگرده دلم شکست! چرا این مرد فقط بلد
بود دل من رو بشکونه!،،..
عمرا بهش بگم از جای دنیا خبر دارم!….
#دنیا
تو بغل سهیل وسط جایگاه رقص بودم که سهیل
حالش بد شد.
 وحشت زده بهش نگاه کردم چشماش و هی باز
 و بسته میکرد.نگاهش کردم و گفتم:چیشده؟؟
به شونه ام تکیه زد و گفت:کمکم کن بشینم!…
حالم اصلا خوب نیست!
درحالی که بهم تکیه زده به سمت صندلی های
پایین جایگاه رفتم .
همین که از جایگاه پایین اومدیم شش تا مرد
سیاه پوش که از ظاهرشون فهمیدم بادیگارد
هستند به سمتمون اومدند.
 دوتاشون به سهیل کمک کردند که بشینه!
 فکر کردم از مامورهای خودش هستند که
با کاری که یکیشون کرد وحشت زده به
سهیل بی جون نگاه کردم !
تفنگش رو از کمرش خارج کرد و به سمت سهیل
نشونه گرفت!
اون چهار تا بادیگاردی که پشت سرم ایستاده
بودند؛ بهم نزدیک تر شدند ر یکیشون به زبان
فارسی گفت:بهتره بدون هیچ سر و صدایی
همراهمون بیای والا تو و بچه ات کشته
میشین!
با ترس بهش نگاه کردم که بازومو گرفت و منو
دنبال خودش کشید و برخلاف میلم همراهشون
به سمت خروجی باغ رفتم!
اشکهام شروع به سرازیرشدن کردند!
 اینها دیگه از کجا پیداشون شد؟!
میخواستند منو سوار ون مشکی رنگشون کنند
 که صدای اشنایی رو شنیدم که اسمم رو صدا
میزد به سمت صدا برگشتم و با دیدن شخصی
که صدام میکرد خشکم زد!
کیان…کیان منو دیده بود و داشت صدام میکرد
اما چند تا مامور رو به روش ایستاده بودند  و
نمیذاشتند که به سمتم بیاد.
با دیدنش انگار جون تازه ای گرفته باشم و
شجاع تر شدم و شروع به تقلا کردم !
ولی زور من کجا و زور بادیگاردها کجا؟!
بالاخره منو سوار ماشین کردند و راننده سریع
حرکت کرد.
با وحشت بهشون نگاه میکردم که یکیشون به
سمتم خیز برداشت و چشمهامو با چشم بندی
که دستش بود بست و سیاهی مطلق!
 بسته شدن چشمام وحشتم رو بیشتر میکرد
چاره ای جز صبر نداشتم!
 باید صبر میکردم ببینم چه بلایی قراره سرم بیاد
#سهیل
بعد از رفتن گلاره به همراه اون مردها فهمیدم
چه اتفاقی برام افتاد!
بدنم بی حس شده بود و توانایی  تکون خوردن
رو نداشتم و با تمام توانم اتاش که پشت به من
ایستاده بود روصداکردم:آاااتاش….اتاش
باشنیدن صدام سریع به سمتم برگشت وکنارم
ایستاد و زیر بازو موگرفت وگفت: اقا چیشده؟!
 گلاره…گلاره رو بردند!
اتاش به اطراف نگاه کرد و گفت:کیااقا؟؟؟کیها
خانم و بردند؟!
حس توضیح نبود:نذار عایشان فرار کنه ! اونو بگیر
  بعد از زدن این حرف چشمهام سنگین شد و دیگه
نفهمیدم چه  اتفاقی افتاد!
.
.
.
#اتاش
چشمم به ایناز بود كه به  سمت اون دوتا مرد
جوانی که کنار عایشان بودند رفت….
بعد از حرف زدن باهاشون گوشیش زنگ خوردو
نمیدونم چه خبری بهش دادند که اونطور بی
قراری میکرد!
  یکی از اون دومرد ایناز و بغل  کرد و به مرد دوم
چیزی گفت که به سمت در خروجی رفتند!
 درهمین لحظه صدای اقاهاكان رو شنیدم كه با
حال زاری روی یکی ازصندلی ها افتاده بود و
صدام میكرد.
 به سمتش دویدم که فهمیدم خانم رودزدیدند …
سریع به مامورهام خبردادم.
 اقا هاکان قبل از بیهوش شدن گفت نذارم عایشان
فرارکنه !
پس عایشان هم دست بود با کسایی که خانم
رو دزدیده بودند.
 در همین لحظه عایشان به سمتمون اومد و
گفت:چه اتفاقی افتاده…
به روش نیاوردم که اقاهاکان همچین حرفی
درباره اش زده و فقط گفتم:عایشان خانم لطفا
 به اقا کمک کنید ببینم خانم کجا رفتند!
 وقتی فهمید كه ازدزدیده شدن خانم بی خبرم
نمیدونم چرا اما؛ حس کردم لبخند نامحسوسی
 رو لباش نشست.
 ازش فاصله گرفتم وبه اسمائیل زنگ زدم!
 بله اقا
 ما تو باغ هستیم زود خودتودبرسون !مى خوام
سیستم امنیتیشون رو هک کنی!…باید ببیبنى
دوربینهاشون تو دوساعت  اخیر چه چیزی ضبط
کردند.
 چشم  اقا یك ربع دیگه اونجام
_اسمائیل سعی کن سریع تر خودتو برسونی
قضیه مرگ و  زندگیه!
 چشم اقا
نمیدونم چراحس میکردم دزدیده شدن خانم کار
شیخ عدنان باشه !
سماره عامرو گرفتم وگفتم:  عامر
 سلام اقاخوبین چطورین؟!
 الان وقت احوالپرسی نیست عامر سریع پرس
وجوکن ببین شیخ عدنان به ترکیه برگشته بانه
 چشم اقا
 عامرتابیست دقیقع دیگه اخبارکاملشو میخوام
 چشم اقا
مامورها رسیدند و بادیدنشون اخمی کردم وگفتم:
اقاو عایشان رو به خونه شون ببرین تا بیام عایشان
 و از اقا تو خونه جدا کنید و تو یه اتاق حبسش
کنید!…اجازه فرارم بهش ندین!
 چشم
کلافه به اطرافم نگاه کردم!
 از یه طرف ایناز و از طرفی هم دزدیده شدن خانم
#سهیل
با سردرد بدی چشمهامو باز کردم. روی تختم
دراز کشیده بودم وبه دستم سرم وصل بود!
اتاش تو اتاق عصبی قدم میزد.
گنگ نگاش کردم وگفتم: من چرا اینجام؟!
 اتاش به سمتم اومد و دستپاچه گفت:چیزی
یادتون نمیاد؟!
ناگهان جرقه ای تو ذهنم زده شد و با عصبانیت
سرجام نشستم وخواستم ازتخت پایین بیام که
اتاش جلوموگرفت وگفت:لطفا اروم باشین اقا
 گلاره کجاست اتاش…گلاره رودارودسته شیخ
عدنان بردن مطمئنم چون جز اون دشمنی ندارم
سرش وپایین انداخت وگفت:متاسفانه همینطوره
یکساعت پیش بهم خبر دادند که شیخ عدنان
دیروز به استانبول برگشته!
عین ادم های دیوانه سرم رو از دستم کشیدم که
اتاش به سمتم اومد و محکم دستم رو گرفت تا
جلوی  خونریزی روبگیره!
 جاش…اتاش باید سریعتر جاشو پیدا كنی
 دارن دنبال جاش میگردند! اقا لطفا اروم
باشین!
بابه یاداوری عایشان تیز نگاهش کردم وگفتم:
عایشان کجاست؟نگو از دستت فرارکرده که
مطمئن باش زنده ات نمیذارم!
 بدجور روانی شده بودم وکنترلی روی کارام
نداشتم .اتاش با تعجب نگام کرد و گفت: تو یکی
از اتاق ها زندانیش کردیم!
 میرم پیشش
جلوم ایستاد و گفت :اقا بذار من از زیر زبونش
حرف بکشم!
__ برو کنار اتاش این کار فقط از پس من برمیاد
از اتاق خارج شدم.
خون دستم بند اومده بود ولی حسابی لباسهام و
خونی کرده بود.
 اتاش کنارم قدم برداشت و منو به سمت یکی از
اتاق های طبقه پایین هدایت کرد.
دوتا از بادیگاردهاش جلوی دراتاق ایستاده بودند.
 بادیدن ما کنار رفتند و من دراتاق رو باز كردم.
 انقدر محکم دراتاق وباز و بسته کرده بودم که
عایشان با وحشت ازجاپرید.
 با دیدنم به سمتم اومد و با گریه گفت:عزیزم
خدارو شکرحالت خوب شده! به اتاش بگو من
کاری نکردم منو اینجا زندانی کرده!….
اتاش جلوتر اومد و گفت:خودت خودت رو لو
دادی من نگفتم که توکاری کردی فقط گفتم
 بخاطر امنیت خودت باید تو این اتاق بمونی!
بااین حرف اتاش رنگ از صورت عایشان پرید
اماخودش رو نباخت .
یک قدم جلوتر اومد و محکم بغلم كرد و گفت:
من ترسیده بودم باورکن همه چی یه دفعه اتفاق
 افتاد
خودداری بس بود! زیادی جلوی خودم روگرفته
بودم اونو با تمام توانم ازخودم جداکردم که پاش
لیز خورد و افتاد زمین و صدای اخش بلند شد
رو بروش زانو زدم وگفتم:بگوگلاره کجاست؟؟؟
باترس سرش وبه دوطرف تکون دادوگفت:
نمیدونم مگه من اونو دزدیدم
 عایشان…به من دروغ نگو…
من بهت دروغ نگفتم! آخه من چیکار اون زن
خرابت دارم؟!
با پشت دست محکم به دهنش زدم که باعث
شد باز کنترل خودش روازدست بده وروی زمین
بیفته!
 دستش و روی دهنش گذاشت قطره های خون
 ازبین انگشتای سفیدش روی سرامیکهای اتاق
چکید. خودم خبرازسنگینی دستم داشتم
با عصبانیت روبه اتاش کردم وگفتم:برام گاز
بیرون بری که تو اشپزخونه است روبیار
اتاش با چشمای ازحدقه بیرون اومده بهم نگاه
 کرد و گفت:اقا گاز برای چی؟
 کپسولش روچک کن پرباشه! برام یه سیخ هم
ازاشپزخونه بیار سریع!
 اقا….
به سمت  عایشان برگشتم که با وحشت داشت
بهم نگاه میکرد.
 میخوام بفهمم گلاره الان کجاست ؟!زود باش
اتاش دیگه بحث نکرد و از اتاق خارج شد.عایشان
ازجا بلند شد و گفت: هاکان میخوای منو عذاب
بدی؟یادت رفته من کی ام؟!
اتفاقا الان دوهزاریم افتاد كه کی هستی!
 هاکان من کار نکردم چرا داری اذیتم میکنی؟!
به سمتم اومد رو به روم ایستاد و چشمهاشو
مظلوم کرد و با بغض گفت:هاکان خواهش میکنم
بذار برم به من اعتمادداشته باش من کسی نیستم
که بخواد بهت اسیب برسونه!
بازوشو چنگ زدم وگفتم:برای بار اخر میپرسم
عایشان شیخ عدنان گلاره روکجابرده؟
با شنیدن اسم شیخ عدنان رنگ از رخش پرید!
 حالا مطمئن شدم که اون هم تو این ماجرا
دست داره !
با باز شدن درو وارد شدن اتاش عایشان و رها
کردم.
عایشان با دیدن سیخ و گاز بیرون بر چند قدم
به عقب برداشت وشروع به گریه کرد.
گاز و از اتاش گرفتم و بعد از روشن کردن گاز
سیخ و روی گاز گذاشتم وبه اتاش گفتم:دست
 و پاشو به اون صندلی ببند
بااین حرفم عایشان جیغ بلندی کشید و شروع
به التماس کرد.
اتاش بی توجه به فریادها و التماسهاش به کمک
 یکی از بادیگاردها دست و پای عایشان رو به
صندلی بست.
 من هم روبه روش نشسته بودم وبه سیخی که
داشت قرمز و قرمزتر میشد نگاه میکردم!
 اتاش کنارم ایستاد و گفت: اقا میخواین من این
کارو بکنم؟!
باعایشان چشم توچشم شدم!
کل ارایشش بخاطرگریه و زاری توصورتش پخش
 شده بود و وحشتناکش کرده بود!
  نه میخوام خودم زجرکشش بکنم حالا که
جای گلاره رو بهم نمیده منم انقدر عذابش
میدم تا جون بده و بمیره
__ هاکان توروخدا ولم کن ….هاکان من کاری
نکردم
تیزنگاهش کردم وگفتم: سیخ داغ زبون ادم لال
وهم باز میکنه میدونم که بااولین داغی که روی
بدنت میذارم جای  گلاره رو میگی اما بخاطر
اینکه اینجوز داری کشش میدی و جاشو بلدی
ونمیگی اول ازصورتت شروع میکنم اینجور تا
اخر عمرت کاری روکه درحق من کردی فراموش
نمیکنی…….
سیخ که حسابی داغ شده بود رو با دستمالی
 که اتاش برام  اورده بود بلند كردم و به سمت
عایشان رفتم عایشان با دیدن سیخ تو دستم
شروع به جیغ کشیدن کرد:هاکان توروخخدا…
نه صورتم نه…هاکان…من كه کاری نکردم!….
هاکان توروخدا اون سیخ و بگیر اونور قهقهه ای
زدم وبه سمتش رفتم.
سیخ و كنار صورتش نگاه داشتم که از التماس
کردن دست نگه داشت و بیصدا اشک ریخت!
 دلم بحالش نمیسوخت اون به من خیانت کرده
 بود !
اون عشق من و مادر بچمو داده  بود به شیخ
عدنان مرد روانی که این  نزدیک به یک ساله
دنبال گلاره میگرده!….
.
.
.
#دنیا
نمیدونستم‌ دارند ‌منو كجا میبرند؟!چشمهام
بسته بود و  تاریکی‌ مطلق!….
 حدود چهل دقیقه ای تو ماشین بودم بعد ماشین
متوقف شد و من و از ماشین پیاده کردند.
 جایی رو نمیدیدم و این خیلی من رو میترسوند
و بعد از طی کردن مسافتی منو روی صندلی
نشوندند وکسی چشمامو باز كرد!
 از برخورد نور به چشمهام سریع دستهامو جلوی
چشمهام گذاشتم.
 توان نگاه کردن به جایی رو نداشتم وقتی چشمم
به نور عادت کرد دستامو از جلوی صورتم برداشتم
 بادیدن شخص رو بروم نفسم تو سینه حبس شد
چند قدم به سمتم  اومد سرتا پامو نگاه  کرد بعد
 به  شکمم خیره شد و با همون لهجه اش دست
و پا شكسته گفت:بالاخره اومدی پیشم!…
 باترس بهش نگاه کردم که ادامه‌داد:پس این تخم
حروم ونگه داشتی؟
 بغض داشت خفم میکرد هرچی تلاش کردم قوی
باشم وجلوش ضعف نشون ندم فایده نداشت با
سرازیرشدن اولین قطره اشکم قهقه ای بلندی زد
كه وحشتمو بیشتر کرد….
رو به یکی از بادیگارهاش کرد و گفت:اون به اتاقم
بیارید!
 بعد از بیرون رفتن شیخ عدنان از اتاق یکی از
بادیگاردهاش به سمتم اومد وخواست بلندم کنه
 که من دستمو بالا اوردم که بهم دست نزنه و از
جام بلند شدم وهمراهشون به سمتی که میرفتند
 رفتم…
بیشتر از خودم نگران بچه ای بودم که تو بدنم
 خوابیده بود و هنوز دو ماه  تا بدنیا اومدنش
 مونده بود!
 جلوی در اتاقی ایستادند و ازنگاهاشون فهمیدم
که باید وارد اتاق بشم.
 به اطرافم نگاه کردم بلکه راه فراری پیداکنم
ولی بعد با به  یاداوری وضعیتم ولباس هایی
که تنم بود قید فرار زدم!
  من با این شکم واین پیراهن‌ بلند کجا میتونستم
فرارکنم؟!
  تو دلم خدا رو چند بار صدا زدم  و ازش خواستم
به بچه ای که تودلمه رحم ‌کنه واینبارم منو نجات
بده!
یکی از بادیگارد ها منو  به جلو هول داد به
اجبار دستم به سمت دستگیره دراتاق رفت
و در و بازكردم!
 مرد کناریم وقتی دید خیال وارد شدن به اتاق
رو ندارم باز منو به داخل هول داد…
وقتی وارد اتاق شدم اولین چیزی که به چشمم
‌اومد تخت بزرگ تاج دار بود!
 دستهام یخ کرد از فكری که به ذهنم رسید.
با برخورد دستی به بازوم از جا پریدم و وحشت
زده به کسی ک بهم دست زد نگاه کردم شیخ
عدنان بود! كی  وارد اتاق شده  بود؛؟؟؟
با وارد شدنش باردیگاردهاش از اتاق خارج شدند
و اون ‌ رو به روم ایستاد و نگاهی  بهم انداخت و
دستم رو كشید و منو به سمت تخت برد.
انقدر ترسیده بودم که توان مخالفت کردن رو
هم نداشتم و با دیدن ترسم قهقهه ای زد وگف:
بیا اینجا نترس دختر !
بغضم ترکیدوگفتم:توروخدا ولم کن…چرا دست
ازسرم برنمیداری…
__ من دست ازچیزی که مال خودم باشه بر
نمیدارم ……..
منو به سمت تخت کشوند بغضم بار دیگه
ترکید ولی فایده ای نداشت !
شیخ ادمی نبود که به این راحتی دست از سرم
برداره!
کنار تخت که رسیدیم رو به روم ایستاد و گفت:
لخت شو!
اشکهام دوتا دوتا روی گونه هام سر میخوردند!
 نه…
عمیق نگاهم کرد و شلاقی که روی دراور پشت
سرش بود رو برداشت !
اصلا چشمم موقع وارد شدن به اتاق اون شلاق
 رو ندید و با دیدنش زیر دلم تیر کشید!
غیر ارادی دستهامو روی شکمم گذاشتم و گفتم
به بچه ی تو شکمم رحم کن اون چه گناهی داره
 وقتی خیلی کوچیک بود میخواستم اونو از بین
ببرم اما اون سهیل احمق دخالت کرد و نجاتش
داد بذار الان ببینم چقدر این تخم حروم قویه
تو یه حرکت دستش و بالا گرفت و با شلاق تو
دستش ضربه ی محکمی به رون پام زد !
از ته قلبم جیغ کشیدم که بچه گوشه ای خودش
رو جمع کرد !
روی زمین نشستم و از ته قلبم زار زدم!… درد
پام از یه طرف و دردی که زیر دلم داشت بیشتر
و بیشتر میشد از یه طرف دیگه!
 با وحشت به شیخ عدنان که قهقهه میزد نگاه
کردم و گفتم:نزن نامرد….بچه ام میمیره!
 چه چیزی بهتر از اینکه اون بچه بمیره؟!
دستش و بلند کرد تا ضربه ی دیگه ای بزنه که
تلفنش زنگ خورد!
به صفحه گوشیش نگاه کرد و با لحن عصبی
گفت:چرا مزاحم شدی مراد؟!
 چی…چطور ممکنه؟
 عوضیا…کشتی رو اماده کن ماشینم بیار تا ما
رو به کشتی برسونی! داغ زن وبچه اش رو به دلش
میذارم!
تلفن رو قطع کرد و خم شد سمتم و بازوم رو
محکم کشیدکه حس کردم استخون بازوم الان
میشکنه
 قهرمان باز میخواد نجاتت بده اما اشتباه کرده
اینبار من یه قدم جلوتر از اونم و فکر همه جا رو
کردم!
منو دنبال خودش کشوند و از اتاق خارج کرد درد
پام و زیر دلم بیشتر و بیشتر میشد!….
#سهیل
سیخ و به صورت عایشان نزدیک کردم که جیغ
بلندی کشید:میگم…میگم!… صبر کن!…
سیخ رو کمی از صورتش فاصله دادم که گفت:
شیخ به من پول داد که تو رو سر گرم کنم تااون
بتونه گلاره رو بدزده ولی باور کن نمیدونم خونش
کجاست!
 کجا باهاش ملاقات کردی!!؟؟؟
 یه کشتی داره تو اسکله به اسم سفیر
 اتاش
 بله اقا
 شنیدی چی گفت برام پیداش کن زود باش
 چشم اقا
اتاش تلفن به دست از اتاق خارج شد سرم و به
صورت عایشان نزدیک کردم و گفتم:فکر  نکن با
اعترافت از گناهت گذشتم
با ترس بهم خیره شد که سیخ داغ رو سمت
 گلوش گرفتم و محکم از قسمت صافش کشیدم
نمیخواستم سرش و ببرم ولی خواستم یه نشونه
روش بذارم که هیچ وقت خیانتی روکه در حقم
کرده فراموش نکنه!
 با این کارم جیغ گوش خراشش تو کل خونه پیچید
 و بعد از حال رفت رو به یکی از بادیگاردها کردم و
گفتم:به اولین بیمارستان برسونیش ،بالای سرش
بمونید و مطمئن شید چیزی درباره من نمیگه اگه
چیزی گفت بکشیدش
 چشم اقا
از اتاق خارج شدم باید میدیدم اتاش چیکار میکنه
 میونه راه بودم که اتاش با لبخند به سمتم اومد و
گفت:خونه شو پیدا کردم
 کشتیش چی؟
 اونو بچه ها دارند میگردند دنبالش
 پس بریم خونه اون کفتار پیر این بار باید کشته
بشه!
 حتما کشته میشه اقا
همراه اتاش و بقیه افرادش به سمت خونه اش
رفتیم.
 تازه به خونه ی ویلایی بزرگش رسیده بودیم که
زنگ تلفن اتاش زده شد:بله
 خوبه گمشون نکن
 ما داریم میام
تلفن رو قطع کرد و بعد تایپ چیزی رو به راننده
 کرد و گفت:برو سمت اسکله
سوالی نگاهش کردم که گفت:از خونه خارج شدند
بچه ها خانم رو هم همراهش دیدند
نگران گلاره بودم…امیدوار بودم این بارم اتفاقی
براش نیفته!…فقط خدا کنه بهش زود برسم!
.
.
.
#دنیا
بعد از نگه داشتن ماشین کنار اسکله وحشت زده
به دریا و کشتی نگاه کردم!
 خدا میدونه چه چیزایی به ذهنم خطور کردکه
توان توصیف اون لحظه ها رو ندارم!
شیخ عدنان از ماشین پیاده شد و بازوی منم
کشید و من همراهش از ماشین خارج شدم!
 تو اطراف دنبال شخص اشنا میگشتم اما نبود…
با بغض همراه شیخ به سمت کشتی رفتم که
صدای اشنایی روشنیدم؛
 دست نجست و از روی زن من بردار
هر دو به سمت صدا برگشتیم!
 باورم نمیشد که این شخص سهیل باشه و من
 با گریه صداش زدم: سهیل………
#سهیل
وقتی به اسکله رسیدیم ،یك ون مشکی نظرم رو
جلب کرد و به بچه ها اشاره زدم و وقتى به سمتش
رفتیم چشمم به شیخ عدنان و گلاره افتاد که شش
تا بادیگارد هم به همراهشون بود !
خوشبختانه تعداد ما بیشتر بود و تاریکی هوا هم
خیلی بیشتر کمکمون میکرد!
 از ماشین پیاده شدیم و با دو خودم رو بهشون
رسوندم و وقتی چشمم به بازوی گلاره افتاد که
تو چنگ شیخ عدنان بود عصبی فریاد کشیدم:
دست نجست و از روی زن من بردار!
مهم نبود عقد کرده ام باشه یا نه !،..چون به این
چیزها اعتقاد نداشتم و برام مهم نبود!
همین که من عاشقش بودم و اون مادر بچه ام بود
یعنی زن من حساب میشد!
شیخ عدنان و گلاره به سمت من برگشتند که
اسلحه به دست پشت سرشون ایستاده بودم!
گلاره با دیدنم بغضش ترکید و اسمم رو صدا
زد:سهیل
دلم‌ میخواست به سمتش پرواز کنم ولی الان
نمیشد !…
شیخ عدنان دستش رو کشید و خواست وارد
کشتی بشه که به سمتش تیر اندازی کردم:یه
قدم‌ دیگه‌ برداری میزنم!
 من کشته بشم ‌گلاره هم کشته میشه!
 ولش کن تا کاریت نداشته باشم!
 من از چیزی که حقم باش نمیگذرم!
 کدوم حق لعنتی ؟!اون زن ‌منه مادر بچمه!
__ زن؟؟؟؟؟من و نخندون سهیل!…تو رو خوب
میشناسم !…میخوای عقده هاتو با این بچه
خالی کنی‌ ولی باور کن اونم یکی مثل تو میشه
 یه ###!…
نفهمیدم چیکار میکنم !…
حرفهاش داشت دیوونه ام میکرد .بهش خیره
شدم و ماشه رو فشار دادم و اصلا به این فکر
نکردم که گلاره تو دستهاش اسیره!
 فقط میخواستم عقده امو خالی کنم !میخواستم
ازش انتقام بگیرم!
من همه ى عمرم تقاص ### مادرم رو پس دادم
همیشه سر کوفت شنیدم!
نه پدری بود برام ‌پدری کنه و نه مادرم که کنارم
بود برام مادری کرد!….
لعنت بهش كه اسم مادرى رو یدك مى كشید! اما
همیشه به فكر خوشگذرونى و پول جمع كردن بود!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.