خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۲۰

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

همراه مادرجون وارد سالن شدیم و کیاناز به

محض دیدنم شروع به دست زدن و بازى

كردن شد.

اى جانم!…کیفم وکنار در سالن رها کردم و به

سمتش رفتم!

اونو از روى زمین بلند کردم و محکم بوسیدم

چقدر دلم براش تنگ شده بود!….

با دستهای تپلش صورتمو لمس می کرد و

صداهای جالبی رو از خودش درمی اورد .

خندیدم وروی زمین نشستم وپاکت شکلات رو

نشونش دادم که شروع به خندیدن کرد!

شکلاتی بیرون اوردم و به دستش دادم كه با ذوق

سریع شکلات رو تو دهنش گذاشت و شروع به

ملچ ملوچ کرد .

مادرجون هم غیبش زد و بعد از چند دقیقه سینی

به دست به سمتم اومد که سریع بلند شدم و

سینی چای و کیک رو از دستش گرفتم وگفتم:

چرا زحمت کشیدی مادرجون؟

 زحمتی نیست گل دختر بیا چایی بخور!

روبه روی هم نشستیم درحالی که فنجون چای

زعفرانی رو به لبم نزدیک می کردم کمی از اون

رو چشیدم!….

 طعمش مثل همیشه عالی بود لبخندی زدم

و گفتم:طعم چای زعفرونیتون همیشه خاصه!

اونم لبخندی زد و درحالی که ظرف کیک رو به

سمتم میگرفت؛ گفت:باکیک بخور دخترم!…

 نوش جانت!…

کمی ازکیک رو برداشتم وهمراه چای ام خوردم

مادرجونم مشغول چای اش شد ولی کاملا معلوم

بود منتظر بود براش تعریف کنم….

فنجون رو داخل سینی گذاشتم و گفتم: نمیخواین

بدونین چیشد؟

 منتظرم خودت بگی!

__ کیان بهمش زد با اینکه من با همه شرطهاش

موافقت کردم امااون همه چی  روبهم زد!

ابروشو داد بالا وگفت:چه شرطی؟؟؟

سرم رو پایین انداختم !….روم نمیشد از شرط و

شروط کیان بگم…هیچ دختری با وجود همچین

شرطهایى قبول نمیکرد زن دوم باشه!

اونم زن دوم موقت… مادرجون درحالی که

بلند میشد سینی رو بلند کرد و گفت:برم یه چایی

دیگه بریزم!

ممنون بودم ازفهم و درکش چون حس کرده

بود برام سخته تا براش توضیح بدم  حرفى نزد  و

اصرارى نكرد.

بعد از رفتن مادرجون باز سرگرم بازی با کیاناز

شدم.

.

.

.

#فاطمه

نمیدونم چرا از کار کیان خوشحال بودم…

درست بود كه خودم بخاطر حال خراب خودم و

اینكه كیاناز بتونه یك زندگى خوب رو به دست

بیاره كیان رو تشویق به ازدواج مى كردم تا بعد

از خودم دلشوره ى كیاناز رو نداشته باشم .

درست بود کیان حقش بود به زندگیش ادامه بده

اما دختر منم حقش بود که همسر عاشق و وفادار

داشته باشه!…

ما میدونستیم دخترم زنده است.اگه من بنا به

تعارف كیان رو وادار به ازدواج مى كردم خیلى

زودتر از اینها منتظر واكنش پریشبش بودم اما….

هرچند هنوز هم دیر نشده بود.اما خیلی زودتر از

اینها منتظر این واكنش بودم!

استکان های چای رو پرکردم وبه سمت سالن

برگشتم!…ایناز و کیاناز مشغول بازی باهم بودند

گوشه ای نشستم وبهشون خیره شدم…ایناز دختر

خوبی بود اما کیان حق دختر من بود !….

با اینکه منم با ازدواجشون موافق بودم اما این

رو مى دونستم که بزرگترین اشتباه ازدواج مجدد

کیان هست !….چون مطمئنم بلاخره دنیا یه روز بر

میگرده و این براش بدترین عذاب دنیا مى شد

 اگه مىفهمید اون همه عشق کیان بهش درعرض

چندماه به ازدواج مجددش ختم شده…

ایناز با دیدن من که تو فکرم کیاناز رو بغل کرد و کنارم نشست وشروع به نوشیدن چاییش کرد

#کیان

دکمه پیراهنم رو بستم و خواستم از اتاق خارج

بشم که با چشمهای گریونش نگاهم کردم و

گفت:این حق من از این عشق نبود!….

 بس کن دختر! لطفا انقدر قضیه رو بزرگ نکن!

 قضیه رو بزرگ نکنم؟من یه روزى عشقت

بودم…من قرار بود زنت بشم چطور تونستی منو

انقدر راحت بذاری کنار!….

 قرار ما زن موقت بود!… اینو هیچ وقت

فراموش نکن…الانم من زندگی خودمو دارم .

بهتره توهم مثل گذشته به وظایفت عمل کنی!

به سمتم اومد و گوشه کتم و به دست گرفت

و با گریه گفت:باهاش ازدواج نکن…اون تو رو

فقط بخاطر شهرتت میخواد،عاشقت نیست!

پوزخندی زدم ونگاش کردم:یادت که نرفته تو هم

بخاطر مشکلات مالی که خانواده ات داشتند زن

صیغه ای من شدی!

گوشه ى کتم رو رهاکرد و روی زمین کنار پام

نشست وهق زد!

گوشهام تحمل شنیدن صدای گریه هاش

رونداشت اخمی کردم و در رو با عصبانیت محکم

بستم و از خونه خارج شدم و به محض خروجم

همه دست زدن وگفتن :عالی بود…خسته نباشید!

لبخند خسته ای زدم و به سمت کانکس مخصوص

خودم رفتم!…بعد از تعویض لباس و پاک کردن

گریم تلفنم رو برداشتم و به مادر جون زنگ زدم

باید خبرش میکردم که میخوام برم دنبال دنیا

حتما خوشحال میشد!

بعد از خوردن اولین بوق جواب داد:جانم مادر؟!

 سلام مادرحون خوبین؟

 شکر خدا پسرم توخوبی؟؟

 خوبم ممنون !….کیاناز چطوره؟

 خوبه داره بازی میکنه…

 مادرجون میخوام یه خبرخوب بهتون بدم!

 خوش خبر باشی پسرم

 من تا اخر ماه میرم دبی…میخوام خودم دنبال

دنیا بگردم..اینجورخیالم راحت میشه !

با صدای بغض دار گفت:راست میگی مادر؟؟؟

واقعامیخوای خودت بری دنبال دخترم بگردی؟؟

 بله مادرجون من وهومن میریم البته نمیخوایم

کسی بفهمه!

 خیالت راحت به کسی چیزی نمیگم اصلا کسی

رو جز شما ها ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم…

کیان پسرم خیلی خوشحالم کردی مادر !…

لبخندی زدم و گفتم: نوکریم حاج خانم …حالاکه

انقدر خوشحالتون کردم من ونهار مهمون نمی کنید؟

 قدمت روجفت چشمام بیا منتظرتیم!

 چشم تانیم ساعت دیگه اونجام!

__ خوش اومدی!

بعد از قطع تماس به سمت ماشینم رفتم وبه سمت خونه مادرجون روندم.

#ایناز

بعد از گذاشتن کیاناز داخل تختش به سمت

پذیرایی رفتم که صدای حرف زدن مادرجون

روشنیدم و ناخواسته به حرفهاشون گوش دادم!

کیان میخواست به دبی بره و دنبال دنیا بگرده!

اگه پیداش کنه چی؟ تکلیف عشق من بهش چی

میشه؟….  اونکه میدونه من عاشقشم…اونکه

قراربود یه  فرصت به عشقم بده…

تحملش برام سخت بود …مثل یه مرده متحرک

به سمت اتاق کیان رفتم. اروم وارد اتاق  شدم و

درر بستم و پاهام بى اراده منو به سمت تخت

كیان کشوندند.

روی تخت نشستم و با دستای لرزونم بالشتش رو

لمس کردم.

 بالشت رو به سمت صورتم کشیدم و محكم

بغلش کردم وصدای هق هقم رو توی بالشت

خفه کردم… انگار تازه  به خودم  اومده باشم

بالشت وپرت کردم و از جام بلند شدم !…

باید از اینجا میرفتم!…قبل از اومدن کیان…

اشکهامو پاك کردم و به سمت سالن رفتم.

مادرجون از خوشحالی زیاد صورتش گل انداخته

بود و با وسواس خاصی در حال چیدن سفره بود

با دیدنم لبخندش عمیق تر شد و گفت: دست و

صورتتو بشور الان کیان میاد دور هم نهارمیخوریم!

به زور لبخندی زدم وبه سمت گوشه سالن رفتم

کیفمو برداشتم وگفتم: نه مادرجون !…من باید برم

یه کاری برام پیش اومد!….

 نمیشه که الان وقت نهاره !…اخه کجا میخوای

بری دختر؟!

 قربونتون برم !…سعی میکنم فردا هم بهتون سر

بزنم!

__ باشه دخترم هرجور راحتی!

کیفم‌ و سریع به دست گرفتم‌ و از خونه خارج شدم

به محض بستن در حیاط به در تکیه دادم و به

اشکهام اجازه دادم باز صورتم رو خیس کنند.

همون اول هم همچین روزی رو میدیدم روزی رو

كه کیان منو بخاطر دنیا بذاره  کنار….

دست خودم نبود !….من دیوانه وار عاشقش شده

بودم و تحمل زندگی بدون کیان برام سخت بود !

چرا عشق من رونمیدید ؟!اونکه میدونه الان دنیا

اون ور آب داره دست به دست این و اون میشه

چرا باز میخواد پیداش کنه؟!یعنی انقدر دوستش

داره که با وجود دونستن این حقیقت بازم میخواد

اونو پیدا كنه؟!

اشکهامو پاك کردم وخواستم از در حیاط دوربشم

که ماشین کیان رو دیدم .

سرمو پایین انداختم و سعی کردم تند قدم بزنم و از اونجا دور بشم….

دلم نمیخواست باهاش رودررو شم! نباید من و

انقدر ضعیف میدید !…

تقصیر خودم بود كه بهش بیش از حد خودم

نزدیک شدم!

چند قدم ازش دور شده بودم که ماشین ونگه

داشت و پیاده شد!

سعی کردم تندتر راه برم.چند بار صدام کرد اما

توانایی برگشتن ونگاه کردن بهش رو نداشتم !…

سرم و پایین انداختم وبه راه رفتنم ادامه دادم که

حس کردم داره دنبالم میدوئه!حسم درست بود

یك  دقیقه بعد با کشیده شدن کیفم به سمتش

برگشتم!

با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت: چرا صدات

میکنم جواب نمیدی؟!

نگاه گذرایی بهش انداختم وسرم پایین گرفتم و

به کفش های  کتونیم که درست مقابل  کفش

های اسپرت کیان بودن نگا کردم که سرش وپایین

گرفت وگفت: چراگریه کردی؟ چیشده؟!

درحالی که سعی میکردم بغضم نترکه گفتم: چیزی

نیست من  کاردارم باید برم!

کیفمو كشید و گفت: بریم خونه بعد از نهار خودم

میرسونمت!

هه…کیفمو گرفته!…تاهمین دو سه روز پیش  لب

تو لب بودیم الان کیفم ومیگیره!…

 باهمه توانم کیفمو كشیدم وگفتم: نه..نمیام!

به سمتم برگشت وگفت: بچه شدی ایناز؟!

نمیدونم چرا ما با تمام  وجودم سرش فریاد زدم:

اره بچه شدم!….حالا ولم کن!….

متعجب از صدای بلندم که تو خیابون خلوت

اکو شده بود. بهم نگاه کرد و گفت: چرا فریاد

میكشی؟!

درحالی که هق میزدم گفتم: فقط تنهام بذار کیان

فقط برو!….

 نباید بدونم چیشده ایناز؟!

 هه…چیزی نشده اما من خرعاشق مردی شدم

که زن داره..مردی که باهمه وجودش عاشق زن

گمشده اشه…مردی که سر دوراهی قرار گرفت

وخواست به عشق من یه فرصت بده اما  الان

پشیمون شده!

اخمی کرد و بهم نزدیک شد وگفت: ایناز باید با

هم حرف بزنبم که مسلما اینجا جاش نیست!…

__ جدی…پس کجا جاشه…توخلوتمون؟؟؟

بهش نزدیک شدم ودستش رو گرفتم و روی گونه

ام قرار دادم و گفتم: تو خلوتمون که زود كوتاه

میای وتنم وبه جای تن دنیا تصاحب میکنی؟

با این حرفم ناباور سرش روزتکون داد و گفت:

باورم نمیشه ایناز!…این تویی که داری این

حرفارومیزنی؟؟؟

اراده ای رو حرفهام وکارهام نداشتم!….عصبی

خندیدم وگفتم:چیه؟؟؟حقیقت تلخه…اره قبول

دارم خودمم کم کرم نریختم. اما تو هم بی اراده

بودی، که زود تسلیم  شدی…یادت نره تو عاشق

دنیانیستی!…یه عاشق هیچ وقت به عشقش

خیانت نمیكنه! اماتو خیانت کردی !….

با سوختن یه طرف صورتم با بهت به کیان

نگاکردم دستم و روی صورتم  گذاشتم!

با بهت بهش نگاه کردم و گفتم:با چه حقی دست

رو من بلند کردی؟

قدمی به عقب رفت و پشت به من کرد و به

سمت خونه مادرجون رفت،

حرفهای بدی  بهش زده بودم!…خودم خوب

میدونستم که اگه من اون همه دلبری نمی کردم

سمتم نمیومد پس بی هدف شروع به راه رفتن

کردم!نمی دونستم باید چیکار کنم؟!کجا برم؟!…

فقط دلم می خواست دور بشم از اون خونه و

خیابون كه رنگ و بوى كیان رو داشت……..

#کیان

باورم نمی شد ایناز اینجور رفتار کنه…

 خودم پشیمون بودم که دست روش بلند کردم

 اما دقیق كه فكر مى كردم مى دیدم حقش بود!

شاید اینطورى از من متنفر می شد و دیگه سمتم

نمیومد!

در ماشین رو بستم و کلید رو تو در خونه انداختم

و قبل وارد شدن یکبار دیگه به پشت سرم نگاه

کردم !….

اثری از ایناز تو خیابون نبود. اهی ازسر کلافگی

کشیدم و وارد خونه شدم و به محض واردشدن

بوی پلوماهی به مشامم خورد!

یاد دنیا افتادم تو پخت غذاهای خونگی محشر

بود و لبخند تلخی زدم و وارد سالن شدم!

مادرجون به محض دیدنم لبخندی زد و به سمتم

اومد!چقدر خوشحال بود…

 سلام پسرم نهار اماده است.دستات رو بشور

و بیا!

 سلام مادرجان چشم،کیاناز خوابه؟؟

 الان دیگه بیدار میشه خواب سرظهرش از نیم

ساعت بیشتر نمیشه!

 خوبه دلم براش تنگ شده!

به سمت حمام رفتم  تو روشویی گوشه حمام

صورتمو شستم!به صورتم تو اینه نگاه کردم و

دیدن دوش ازاینه رو به روم منو یاد شبی انداخت

که بی هوا وارد حمام شدم و ایناز رو لخت دیدم!

عصبی سرم و به دوطرف تکون دادم تا فکرای

مسخره سراغم نیاند و باشنیدن نق نق کیاناز

صورتمو با حوله اویزون کنار روشویی خشک

کردم و از حمام خارج شدم.

همین که ‌پامو از حمام بیرون گذاشتم پشت دیوار

قایم شدم و وقتی کیاناز خوب روشو سمت

اشپزخونه گردوند اروم صداش کردم:کیاناز!بابایی!

قبل اینکه روشو سمتم بگردونه خودمو پشت دیوار

قایم کردم.مادرجون نگاهش کرد و گفت:وای کی

بود کیاناز؟؟؟

وقتی کیاناز به مادرجون خیره شده بوداروم سرمو

بیرون اوردم و باز صداش کردم:دختربابامن اینجام

سریع پشت دیوار قایم شدم که منو نبینه از تو اینه

سالن اونو میدیدم و دلم برای حرکاتش ضعف

میرفت!…سردرگم به همه طرف نگاه میکرد بلکه

منوببینه اما منو پیدا نمی کرد و شروع کرد به

صدا کردنم: با…با…بابا…با…با…بابا

چند بار صدام ‌کرد وقتی دید خبری ازم نیست

باصدای بلندی شروع به گریه کرد و من به محض

اینكه صدای گریه اش رو که شنیدم دیگه نتونستم

جلوی خودمو بگیرم و از پشت ‌دیوار خارج شدم و

به سمتش رفتم و با دیدنم ذوق زده میون گریه

شروع به خندیدن کرد و تقلا می کرد بیاد بغلم!

محکم بغلش کردم وشروع به بوسیدنش کردم

اشک هنوز تو چشمهاش بود ؛ ولی میخندید

چشمهاشو بوسیدم و اونو محکم به سینه ام

چسبوندم.یادگار عشقم بود؛ منو به یاد دنیا

 می انداخت و مثل دنیا عطرتنش ارومم میکرد!

وقتی میگفت بابا همه خستگی هامو از یادم

میبردم !

باصدای مادرجون به سمتش برگشتم :بیا نهار مادر

داره سرد میشه!

 چشم اومدم

سرجام نشستم و کیاناز رو بغلم گذاشتم و کمی

برنج با قاشقم له کردم و تو دهنش گذاشتم که

مادرجون گفت:بده من بهش نهار بدم

 نه خودم بهش نهار میدم دوس دارم غذادادن

بهش رو!

لبخندی زد و دیگه حرفی نزد.هرسه کنارهم با

خوشحالی نهار رو خوردیم و بعد از تمام شدن

نهار سمیه شروع به جمع کردن سفره کرد.

من هم از جا بلند شدم و به سمت روشویی رفتم

اول دست وصورت کیاناز رو شستم بعد هم دستای

خودم رو شستم و به سالن برگشتم. مادرجون

گوشه ای نشسته بود و سینی چای رو جلوش

گذاشته بود.

عاشق چایی دارچینی بعد از نهارش بودم! هر تایم

چایی خوردن مادرجون طعمش فرق داشت صبح

ها چایی ساده بود!بین صبح تا ظهر چای زعفرانی

می خورد  و بعد نهار همیشه چای دارچینی بود

عصر و غروب و شب هم طعم مشخصی نداشتند

 یه بار چای سبز ،یه بار چای به، یه بارم چای

باطعم دیگه!….

سرجام نشستم و با کیاناز شروع به بازی کردن

كردم و مادرجون سینی روبه سمتم گرفت و گفت:

کیاناز رو بذار کنار و چایی ات رو بخور پسرم!

__ مرسی دستتون دردنکنه!

کیاناز رو گذاشتم کنار و استکان چای رو برداشتم!

مادرجون با تردید نگاهم كرد و انگار تو گفتن

جمله اش شك داشت ولى به هر حال گفت:

کیان مادر؟!

جانم مادر؟!

 خبری ازدنیا بهت رسیده؟؟؟

متعجب نگاهش كردم: نه چطور مگه؟؟

 اخه…اخه امروز

شرمنده سرم رو پایین انداختم و حرفش رو قطع

کردم و گفتم:من در حق دنیا بد کردم…به جای

اینکه خودم برم دنبالش چند تا مامور فرستادم

پیداش کنم…اینا به کنارخواستم ازدواج کنم!!!!

داشتم به عشقم خیانت میکردم…اگه من ناپدید

شده بودم دنیا تا اخرین روز عمرش منتظرم

میموند!

سرش رو بلند کرد و با چشمهای بارونی نگاهم کرد

و گفت:با فکر کردن به اینکه دخترم اسیر باند

خطرناک تجارت دخترای جوون شده نمی تونستم

 ازت بخوام ک منتظرش باشی خوب شنیده بودم

که چه‌ بلایی سر همچین دخترایی میاد…و از ته

قلبم داغون بودم !….از بد شانشی دخترم تو

عشق و زندگی مشترک.. اون‌ اوایل عاشق

فرهاد بود ولى اون از خدا بیخبر خیلی اذیتش

کرد و خیلی عذابش داد اما دنیا انقدر صبور

 بود‌ که حتى دم‌ نمیزد!وقتی فرار کرد و اومد

 اینجا و تو و هومن کمکش کردین؛برام تعریف

کرد!وقتی اومدین اهواز و از عشقش بهت گفت

 ازعشق تو به خودش برام تعریف کرد خدا شاهده

که دو رکعت نماز شکر خوندم که بالاخره دخترم‌

مردی رو پیدا کرد که لیاقت قلب پاکش رو داره!

نمی دونستم روزگار براش نقشه های شوم تری

کشیده!…

حرفهاش قلبم ‌رو به درد اورد…دلم به حال دنیام

سوخت و دستم رو روی دست چروکیده اش

گذاشتم و گفتم:انقدر خودتون رو اذیت نکنید

قول میدم پیداش کنم!

 امیدوارم زودتر پیداش کنی کی میری پسرم؟

 خدا بخواد تا اخر همین ماه با هومن راهی

دبی می شیم!

 ان شاءالله!

.

.

.

#سهیل

سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم.

حسابی فکرم ‌مشغول اون مزاحم بود و تازه به

خونه رسیده بودم که تلفنم زنگ خورد!

بادیدن شماره ناشناس حس کردم که باز هم

خودشه و با تردید جواب دادم:بله

صدای پوزخند شخصی به گوشم خورد و بعد

صدای اه و ناله ى زنی که با گریه همراه بود؛

ناگهان نمی دونم چه بلایی سرزن اومد که شروع

به جیغ کشیدن کرد و انقدر جیغ کشیدناش

وحشتناک بود که وحشت زده تلفن رو از

گوشم دور کردم!

با قطع شدن صدای جیغش گوشی روبه گوشم

نزدیک کردم و با صدای تحلیل رفته ای گفتم:کی

هستی؟؟؟چی از جون من میخوای؟؟

صدای هن و هونش معلوم بود که درحال رابطه

است و صورتمو جمع کردم و خواستم قطع کنم

که صدای زن رو شنیدم كه با لهجه ترکی اسم دنیا

رو صداکرد عصبی به اطرافم نگاکردم وگفتم” چی

میگی؟؟؟

 گل…ار..ه…گلا..ره

 چی از گلاره میخوای؟!

صدای خنده ی عصبی مردی رو شنیدم و بعد

صدای ضربه زدنش به بدن زن و گریه ها و

التماس های زن… عصبی گوشی رو قطع کردم

وسرم رو روی فرمون گذاشتم!

نمیدونم چقدر سرم روی فرمون بود که با ضربه

زدن کسی به شیشه سرم رو بلند کردم.با دیدن

اتاش شیشه رو پایین دادم و گفتم:کی اومدی؟؟

 همین الان ….حالتون خوبه؟

درحالی که از ماشین پیاده می شدمگفتم:نه!…

خوب نیستم…مدارک رو اوردی؟؟؟

 بله…

 بریم داخل

 چشم

پشت سر من وارد حیاط شد و من سوئیچ رو به

سمت یکی از نگهبانهای دم در پرت کردم که سری

به معنی اطاعت تکون داد وبه سمت ماشین رفت

و من به همراه اتاش وارد سالن شدم.

اخمهام توهم بود ولی بادیدن صحنه ى روبه روم

اخمهام بازشد!

 مثل یه دختر بچهى ملوس درحالی که لواشکش

دستش بود روی کاناپه روبه روی تی وی خوابش

برده بود و اتاش با دیدن من که به سمت گلاره

میرفتم به سالن کناری رفت و من رو به روش روی

زمین زانو زدم وموهای بلند و مشکیشو که از مبل

اویزون شده بود ورو لمس کردم و بوکردم از فکر

اینکه اون مزاحم گلاره رومیخواست اعصابم خورد

شد ونفسهام عصبی شد و دستم رو مشت کردم

که ناخواسته با ساعتم تره ی از موهای گلاره

کشیده شد و اون وحشت زده از خواب پرید !

سریع دستهامو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم:

هییس ببخشید ناخواسته موهات به ساعتم گیر

کرد!

اول خوابالود و بعد با اخم نگاهم کرد و از روی

کاناپه بلند شد و می خواست از کنارم رد بشه که

بازوشو گرفتم و گفتم:بیا سالن بغلی کارت دارم!

 میخوام برم بخوابم

 اول بیا سالن بعد برو!

.

.

.

#دنیا

به ناچار دنبالش به سالن رفتم و با دیدن مرد

جوان سی ساله ای که روی مبل نشسته بود و

کلی کاغذ جلوش بودند سرجام ایستادم و سهیل

منو اروم به جلو هول داد و گفت:اتاش وکیل منه!

بیا!…

همراه سهیل به سمت مبل کنار اتاش رفتم و

بلافاصله از سهیل نشستم که اتاش با زبان ترکی

خیلی مودبانه شروع به حرف زدن باسهیل کرد

سرش به برگه ها بود و اصلا به من نگاه نمیکرد

به سهیل نمیمومد همچین همکاری داشته باشه!

با صدای سهیل بهش نگاه کردم: بیا اینجا رو امضا

کن!

با اخم نگاهش کردم و گفتم:چرا باید امضا کنم؟

اصلا چی هستن؟

 بعد میفهمی حالا بیا امضا کن!

 تا ندونم چی هستن امضا نمیکنم

 گلاره با من لج نکن ! الان وقتش نیست!

 امضا نمیکنم باید بدونم چی هستن!

عصبی بازومو گرفت و كشید! اتاش اصلا عکس

العملی نشون نداد و سرش رو با برگه ها گرم کرد!

با ترس به اتاش نگاه میکنم و بعد به سهیل نگاه

کردم و آروم گفتم:ولم کن!

 امضا کن بعد برات توضیح میدم

 از کجا معلوم نمیخوای منو تو دردسر بندازی؟

__هه.. اگه بخوام تورو تو دردسر بندازم احتیاج

به امضات ندارم!

ناگهان با خطور فکری به ذهنم نگاهش کردم و با

تردید گفتم:نکنه….نکنه عقدنامه جعلی درست

کردی؟!

با این حرفم قهقه ای عصبی زد که اتاش هم

 سرش و بلند کرد و به ما نگاه کرد و سریع سرش

رو پایین انداخت و سهیل صورتش رو به صورتم

نزدیک کرد و گفت:اول اینکه من برای رابطه با تو

نیازی به این مسخره بازی ها ندارم دوما برای

اینکه تو دردسر نیفتم حتی اسمتم تو شناسنامه

جعلی جدیدم نزدم!… حالا این مسخره بازی رو

تمومش کن و امضا کن!

از سر اجبار کاغذها رو امضا کردم و از جا بلند

شدم که سهیل گفت: تو اتاق لباس خواب کرمی

رنگ رو بپوش الان میام!

باهاش بحث میکردم فایده ی به حالم نداشت

پس تصمیم گرفتم بی سروصدا باهاش مقابله کنم

سکوت کردم و از سالن خارج شدم، خودم و سریع

به اتاق جدیدم رسوندم و درو قفل کردم. امروز

تونستم کلیدو از تو اتاق فتانه بردارم ،چراغ ها رو

خاموش کردم و به سمت تخت رفتم و با همون

پیراهن بافتنی به تخت رفتم و قبل دراز کشیدن

جوراب شلواری زمستونیم رو از پا کندم و دراز

کشیدم!

حسابی از برخورد سهیل میترسیدم و سعی کردم

قبل از اومدن اون بخوابم و تازه چشمام گرم شده

بود که صدای پایین اومدن دستگیره درو شنیدم

و وحشت زده سر جام نشستم که صدای سهیل و

شنیدم: گلاره درو باز کن

سکوت کردم مگه جرات داشتم چیزی بگم که باز

صدام کرد: گلاره اگه خودم وارد اتاق بشم، بد

میبینی پس بهتره خودت در اتاق و باز کنی!

ولی مگه من جرات پایین اومدن از تخت رو

داشتم ؟!کمی صبر کرد و بعد از زدن مشتی به در

از در فاصله گرفت.

نفسی از سر راحتی کشیدم و سرجام دراز کشیدم

خوب شد که کوتاه اومد!…حوصله جنگ و دعوا

نداشتم نصف شبی و سعی کردم بخوابم!…

با بسته شدن در بالکن با وحشت از جا پریدم

اتاق کاملا تاریک بود! اب گلوم رو بلعیدم و با

ترس از تخت پایین اومدم و به سمت بالکن رفتم

و در بالکن رو قفل کردم و انقدر عجله داشتم

خودمو به خواب بزنم که یادم رفت در بالکن رو

ببندم و خواستم به سمت تخت برگردم که با

حس شخصی پشت سرم سر جام خشکم زد

جرات برگشتن رو نداشتم!…

 ضربان قلبم بالارفت و تنها کاری که از دستم بر

اومد گذاشتن دستهام روی شکمم بود !…

همه ى ترسم این بود بلایی سر بچه ام بیاد!

#سهیل

بعد از رفتن اتاش به سمت طبقه بالا رفتم،نباید

 گلاره رو دیگه تنها بذارم!…

بعد از تماس امشب فهمیدم هر کی هست

هدفش فقط آسیب رسوندن به من نیست

و گلاره روهم میخواد اذیت کنه !

دستگیره درو بالا و پایین کردم اما در قفل بود با

عصبانیت گلاره رو صدا کردم اما جواب نداد !

عصبی به درمشتی زدم و به سمت اتاقم برگشتم

باید راهی پیدا میکردم وارد اتاقش میشدم و به

حسابش میرسیدم و به محض وارد اتاق شدن

 چشمم به بالکن افتاد به سمت در بالکن رفتم و

به بالکن اتاق گلاره نگاه کردم!…

 شانس بیارم در بالکنش باز باشه و از اتاق خارج

شدم و به سمت انتهای سالن رفتم و وارد اتاق کنار

 اتاق گلاره شدم در بالکن رو بازکردم و بدون ایجاد

سروصدا وارد بالکن اتاق گلاره شدم و با دیدن

روی هم بودن در بالکن اخمی کردم و گفتم:

دختره کله شق نمیگه سرما میخورم در بالکن و

روی هم گذاشته،ولی خوب شد در بالکن بازه !

الان میدونم چه بلایی سرش بیارم دختره احمق!

اروم وارد اتاقش شد و پشت کاناپه که جفت

بالکن بود پناه گرفتم و درو با پام هول دادم که

با صدای بدی بسته شد و سریع سر جام خودمو

جمع کردم صدای نفس های گلاره شنیده میشد

حسابی ترسیده بود دلم به حالش سوخت اما باید

 تنبیه میشد،

اروم از تخت پایین اومد و به سمت در بالکن اومد

بعد از بستن در بالکن پشت سرش ایستادم

خواست برگرده که خشکش زد!

حضورم و حس کرده بود هیچ تکونی نمیخورد

دستاشو اروم روی شکمش گذاشت ترسیده بود!

از اینکه نگران بچه بود حسابی ذوق زده شده

بودم و با برداشتن یه قدم فاصله بین خودمو

خودش رو پر کردم و با یه حرکت از پشت بغلش

کردم که با وحشت لرزید و خواست جیغ بکشه

 که دستم و روی دهتش گذاشتم و اروم کنار

گوشش گفتم:جیغ نکش منم

با شناختن صدام اول اروم گرفت اما بعد شروع

 به تقلا کردن کرد!

اونو به سمت خودم برگردوندم و با دستهام

دستهاشو پشت سرش قفل کردم و اونو به سمت

دیوار هول دادم و به دیوار چسبوندم !

چشمهای خوشگل و درشت مشکی اش پراشک شده بود ى با بغض گفت:ولم کن!…چی از جونم میخوای؟!…..

#هومن
رو به فریبا که مشغول کتاب خوندن بود کردم و
گفتم:فریبا
سرش رو بالا گرفت و عینکش رو از روی چشماش
برداشت و مثل همیشه رسمی گفت:بله؟!
 باز گفت بله…یعنی من هیچ فرقی با همکارات
ندارم که وقتی صدات میکنم میگی بله؟!
 ببخشید انتظار داری چی بگم؟!
 بگی جونم،نفسم،عزیزم….
اخمی کرد و از جاش بلند شد و کتابش رو روی میز
کارش گذاشت و گفت:ببین اقا هومن هنوز انقدر
شما رو راحت نمیبینم که راحت باهاتون حرف بزنم
تو این دوماه خیلی باهاش مدارا کرده بودم اما
اون اصلا عوض نمیشد با حرص به سمتش رفتم
و رو به روش ایستادم که مثل همیشه اخمی کرد
و گفت:این رفتارهای بچگانه چه معنی میده؟!
 فریبا من دوست دارم!….عاشقتم !…چرا
نمیفهمی؟!… دوست دارم مثل همه مردا با عشقم
برم گردش و دستش رو بگیرم و اونو ببوسم و از
کنار اون بودن لذت ببرم و باهاش شوخی کنم!….
دردودل کنم شب تا صبحمون رو باهم بگذرونیم
لمسش کنم !…..
و با زدن این حرف تو یک لحظه دستش رو بالا
اورد و محکم تو صورتم زد !…
بهت زده نگاهم کرد و با انزجار قدمی عقب رفت و
گفت:لمسش کنی؟…ببوسیش؟…نکنه منو با هرزه
های خیابونی اشتباه گرفتی؟!
درحالی که با دستم صورتم رو گرفته بودم
پوزخندی زدم و تو یک حرکت صورتش رو گرفتم
 و غافلگیرش کردم و لبهاشو اسیر لبهام کردم که
اول بهت زده نگاهم کرد و بعد سعی کرد هولم بده
حسابی که لبهاشو مزه کردم ازش دور شدم که باز
خواست بهم سیلی بزنه كه دست ظریفش رو تو
هوا گرفتم و گفتم:اون سیلی حقم نبود چون کاری
 نکرده بودم که لایق سیلی زدن باشم!..بوسیدمت
تلافی سیلی که بهم زدی بی حساب شدیم ! اگه
فکر میکنی عشقم به تو ازروی هوسه بهتره ازت
دور بشم!قبل از رفتن حرف دلم رو میزنم و تو
همیشه عشق منی اما سمتت نمیام تا خودت
بخوای به امید دیدار!
بر خلاف میلم دستش رو ول کردم و از اتاق کارش
خارج شدم.
دلم می خواست مثل تو فیلمها دنبالم بیاد و نذاره
برم اما مغرورتر از این حرف ها بود که بیاد دنبالم
 اونم بعد اون کارم…
ولی عجب لبی داشت !…جیگرم حال اومد!….
دختره بی عقل پسر به این خوشگلی و خوشتیپی
 خودشو براش هلاک کرده بعد برمیگرده اونجور
عین یخمک رفتار میکنه!
حقشه سرش هوو بیارم ادم بشه و  واسه دیدنم
له له بزنه…
با نگاه کردن به صورتم تو اینه اسانسور زبونی
واسه خودم دراوردم و گفتم:خاک بر سرت!
دیوانه شدی هومن…اه دخترای ایران دامنت…..
با بلندشدن صدای تلفنم از مسخره بازیام دست
کشیدم و تلفن رو از جیبم بیرون اوردم!…
طبق معمول شوهرم بود:بنال شوهرم
خندید و گفت:زهرمار ادم شو من شوهرت بشم
شش توله تو دامنت می اندازم
 عرضه داشتی تو دامن دنیا توله می انداختی
من که میدونم عقیمی!
 خاک بر سرت بی ادب!
 خب حالا استاد ادب بنال چیکار داری؟!
 چیکار کردی واسه رفتن؟!
 از اون روز که زنگ زدی همه کارا رو اوکی کردم
خدا بخواد تااخر همین هفته پرواز داریم برای دبی
 خوبه…پس من خودمو اماده میکنم!
 میخوایم سفر بریم دبی….دبی دبی دبی دبی
ای دبی جووون…
از فریبا جونت اجازه خروج گرفتی؟!
لبخند غمگینی زدم و در حالی که از اسانسور خارج
می شدم گفتم:کدوم فریبا؟!
 خانم رباط برمکی!
 ربات عمته چلغوز…فری جونم به من ازادی تام
 داده!
 جون اون عمه خوشگلت!امشب میام خونه ات
 بیخود من امشب مهمون دارم!
 کیه؟؟؟فری جونته؟!
_نه بابا اون خونه پسر مجرد نمیاد!یه فری دیگه
اس خیلی هم شیطونه پدر سوخته!اون مشکلی
با پسر مجرد نداره!
 ادم شووووووو هوووومن!
__ دعا کن شاید خداشتیدی الله بای !…
بدون اینکه منتظر ادامه حرفش باشم قطع کردم
و به سمت ماشینم رفتم،دلم گرفته بود…هنوز
هیچی نشده دلم برای اون فریبا تنگ شده دختره ى بی احساس……
#کیان
دلم به حالش سوخت…اما من و اون به هم تعلق
نداشتیم.
دلم مى خواست برای بار اخر منم اونو بغل کنم!…
 هر چی بود تو این مدت ؛ کم ازش خوبی ندیده
بودم.
اما خجالت می کشیدم!از دنیا خجالت میکشیدم
که به اراده ى خودم تو این مدت چند بار بهش
خیانت کرده بودم…
اهی از سرکلافگی کشیدم و روی مبل نشستم و
سرم و به دستم تکیه دادم که مادرجون وارد اتاق
 شد وگفت: رفت؟
 بله
 دلش شکست!…عاشق شده بود وکاراش دست
خودش نبود!….
خودمو جمع وجورکردم و به قالی نگاه کردم
که مادرجون کنارم نشست و گفت:فکر میکنی
دنیا رو پیدا میکنی؟
 همه سعیمو میکنم
 ای کاش می شد منم بیام باهاتون
 نمیشه مادرجون شما باید اینجا پیش کیاناز
بمونید
 میدونم پسرم اما دلم برای دیدن دخترم
و شنیدن صداش خیلی بی تابه!…
اهی کشیدم وگفتم:کیه که برای دیدنش بی تاب
نیست!
با دیدن ناراحتیم نم چشماشو پاک کرد و از جا
بلند شد وگفت:میرم سفره رو اماده کنم هومنم
داره میاد!…
__ عه این مزاحم روکی دعوت کرده؟!
خندید وگفت:من……
#ایناز
با حس سردرد فجیعی چشم بازکردم و به اتاق
تاریکم نگاه کردم! چقدر خوابیده بودم که هوا
اینطور تاریک شده بود!…
سر جام نشستم که سرم شدیدا تیر کشید و اخی
گفتم و با دو تا دستهام سرم رو گرفتم و سعی
کردم از جا بلند بشم!
دستم رو به دیوار زدم و از تخت پایین اومدم و به
سمت در اتاق رفتم و بعد بازکردن در اتاق چشمم
به مادرم افتاد.توان صدا کردنش رو نداشتم!
حالم خوب نبود و  از اتاق خارج شدم وخواستم
صداش کنم که همه جا تاریک شد و لحظه اخر
فقط صدای جیغ مادرم و شنیدم…..
با حس سردی مایعی تو رگ هام چشم باز کردم و
با دیدن مادر و پدرم که بالای سرم نگران ایستاده
بودند، سعی کردم بشینم که پدرم دستهاشو روی
شونه هام گذاشت و مانعم شد!
 دراز بکش بابا…چه بلایی سرخودت اوردی؟!
بغضم رو فرو خوردم و نمیدونم چیشد که به ذهنم
اومد اون حرف و بزنم:میخوام از اینجا برم!
با این حرفم پدر و مادرم هر دو بهم نگاه کردند
 و مادرم با گریه گفت:چیشده ایناز؟چرا اینجور
میگی دختر؟!
 فقط میخوام از اینجا برم … میخوام تنها باشم!
پدرم رو به مادرم کرد و بعد نگاهی به من انداخت
و گفت: باشه!…هرچی تو بگی فقط الان استراحت
کن،سرمت که تموم شد پرستار میاد درش میاره
دیگه حرفی نزدم وسعی کردم باز بخوابم.خوشحال
بودم که تو اتاقم بودم.پدر چون می دونست از
محیط بیمارستان بدم میاد هر بار سرما میخوردم
یا نیاز به دکتر داشتم دکتر رو به خونه میاورد
به ساعت دیواری بزرگ توی اتاقم نگاه کردم ده
شب بود تا الان کیان به دبى رسیده بود ….
اهی کشیدم و اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و
سعی کردم بخوابم……
.
.
.
#کیان
از وقتی سوار هواپیما شدیم استرس داشتم تا
اینکه هواپیما تو فرودگاه دبی به زمین نشست.
هومن هم مثل من ساکت بود! کلی فکر عجیب و
غریب به ذهنم میومد که استرسم رو بیشتر میکرد
 سوار اولین تاکسی شدیم و به سمت سوئیتی که
هومن رزرو کرده بود رفتیم.
یه سوئیت دو خوابه ى خیلی شیک کنار دریا!….
همین که وارد سوئیت شدیم هومن چمدونش رو
به گوشه ی سالن پرت كرد و گفت:زود لباساتو
عوض کن بریم!…
 ابرویی بالا انداختم وگفتم:کجا؟
 صفا سیتی دیگه!،..نکنه میخوای همه اش تو
اتاقت بمونی!…
 هومن ما برا خوشگذرونی نیومدیما!
 میدونم اومدیم دنبال دنیا باید بگردیم پیداش
کنیم!…
 بعد گشتن دنبال دنیا صفا سیتیه؟
 ای خاک برسرت!…هرچی من غیرمستقیم
راهنمایی ات میکنم تو باز یه جور دیگه قضیه رو
میفهمی!….
 من که نمیفهمم تو منظورت چیه!…
 بیخیال تو استراحت کن!…من میرم بیرون زود
برمیگردم!…
 نری لباس زیر استوری بذاری تو پیجت
ابرومون و ببری!
 جووووون…تو نگران من نباش!…
پاکتی از جیب چمدانش خارج کرد و سریع از
سوئیت خارج شد.کلافه به سمت یکی از اتاق ها
رفتم و روی تخت دراز کشیدم.
.
.
.
#هومن
خیلی خوب شد که کیان نیومد!…
بدون اون راحت تر می تونستم دنبال دنیا بگردم.
 وارد اولین مغازه موبایل فروشی شدم و یه خط
جدید گرفتم که بتونم با ماجد تماس بگیرم، ماجد
تو کار معامله بود…
اکثر پولدارهای ایرانی که برای خوشگذرونی به
دبی میومدند مشتری ماجد بودند.
اون همه مدل زن و دختر تو دست و بالش بود و
یه بار ازش چیزی میخواستی برات بهترین چیزو
مهیا می کرد و مشتری ثابتش می شدی…
شماره اش رو قبل از اومدن به دبی گیر اورده بودم
و چند بار از طریق واتس اپ باهاش چت کرده
بودم!
از اون ادمای چاپلوس بود که فقط دنبال پول بود
و این کارم رو راحت می کرد بهش زنگ زدم خوب
شد انگلیسی بلد بودم والا باید دنبال یه مترجم
می گشتم سریع بعد دو بار تماس بلاخره جواب
داد و به عربی حرف زد: اتفضل
با انگلیسی شروع به حرف زدن کردم:سلام جناب
ماجد!…
کمی مکث کرد و بعد با تردید جواب داد:سلام چه
کاری از من بر میادکه بتونم براتون انجام بدم!
 هومنم از ایران اومدم و قبلا باهاتون چت
کردم!
 واو جناب هومن…خوش اومدین به دبی کجا
هستین بیام دنبالتون؟!
پوزخندی زدم وگفتم: بله من الان داخل بازار مكاره
هستم!…
 چه خوب منم همون حوالی ام!… الان میام
سمتتون!
روی یکی از صندلی های داخل پاساژ نشستم
و حدود ده دقیقه بعد گوشی ام زنگ خورد و
ماجد بود.لبخندی زدم و جواب دادم: من رو به
روی مغازه زین هستم
 فهمیدم کجایین!الان خودمو می رسونم فقط
بهم بگین چی پوشیدین!…
 یه شلوار وکت چرم مشکی تنمه
__ اوکی
بعد از چند لحظه مرد حدود چهل ساله ای با لباس
عربی رو به روم بود كه صورتش سبزه بود و جذبه
خاصی داشت !…دستش و به سمتم دراز کرد و با
لبخند فریبنده اش یه بار دیگه سلام کرد:
سلام من ماجد هستم…….
از جا بلند شدم و باهاش دست دادم.صورت زیبا و
فریبنده ای داشت!….
ته ریش مشکی اش قیافه اش رو جذاب تر
کرده بود و بعد از فشردن دستم منو به سمت
کافی شاپ کناری هدایت کرد وبا هم وارد شدیم.
پشت اولین میز نشستیم و سفارش کافی وکیک
شکلاتی داد و رو به من کرد وگفت: خب اقای
هومن من چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟!
فقط بگین مشخصات دختر یا زن مورد علاقه اتون
چیه؟!
لبخندى زدم وگفتم:من دنبال شخص خاصی
هستم!
قهقه ای زد وگفت:من عاشق مشتریای خاصم!
پوزخندی زدم و گفتم:من دنبال یه گمشده
می گردم اگه بتونى برام ‌پیداش کنی مطمئن باش
پول خوبی به جیب میزنی!….
با شنیدن حرفهام خنده رو لبهاش ماسید و کمی
بیشتر به سمتم متمایل شد وگفت:گمشده؟!…
دنبال دختر فراری اومدی پیش من؟!
 فراری یا غیرفراری فرقی به حال تو نداره!
میتونی کمکم کنی یا برم سراغ شخص دیگه ای؟!
کمی فکر کرد و بعد باز قهقه ای زد وگفت:عکسو
ردکن بیاد!
دست توکتم کردم واز حیب کتم پاکتی رو که توش
عکس دنیا بود بیرون اوردم و به سمتش گرفتم
وگفتم:اسمش دنیاست!… ایرانیه!… چند ماه
پیش اونو به دبى اوردند و ما هم خیلی دنبالش
گشتیم اما پیداش نکردیم!…
به عکس دنیا خیره شد وگفت:عجب چیزیه!…
اخمی کردم و محکم عکس رو ازدستش کشیدم
 وگفتم:قرار نبود براش نقشه بکشی تو ذهنت…
میتونی پیداش کنی؟!
 من مردایی که دنبال خوشگذرونی میان دبی
رومیشناسم. درسته چشم رنگی و سفید و مو
طلایی نیست اما دقیقا مشخصات دختری رو داره
که اینجا براش سر و دست میشکنند! پیدا میشه
اگه تو دبی مونده باشه که احتمالش خیلی کمه!
کمتر از پنج روز پیداش میکنم!…
 اگه تو دبی باشه؟؟؟؟!!!!یعنی ممکنه که از
دبی خارج شده باشه؟!
 بله دخترایی با این صفات یعنى اکثرا چشم
بادومیا رو اروپاییا میبرن که در اون صورت باید
برای همیشه فراموشش کنید!
 پس بهتره دعاکنم تو دبی مونده باشه!
 عکسش رو به همه نشون میدم سعی میکنم
پیداش کنم!…
 منم باهات میام!
 بهتره شما نباشی!
در حالی که از جا بلند میشد گفت: راستی این
دنیا باکره بود یا نه؟؟؟
با این حرفش اتیش گرفتم !…اما نمی تونستم
عکس العمل بدی نشون بدم اخمی کردم وگفتم:
نه!…
__ اووف کار سخت تر شد اوکی خبرت میکنم!
بعد رفتن ماجد عصبی ازکافی شاپ خارج شدم و
به سمت سوئیت رفتم!
.
.
.
#دنیا
روزها پشت سر هم می گذشتند!
اما نمیدونم چرا سهیل همیشه نگران بود! مطمئن
بودم که اتفاق بدی افتاده اما کی بودکه من و در
جریان بذاره!
 نگهبانهاى خونه رو بیشتر کرده بود و پچ  پچش
با فتانه منو حسابی نگران کرده بود!
اخرای ماه دوم بارداریم بودم و چند روز دیگه پا
توسه ماه میذاشتم.
شب و روز کارم شده بود فیلم دیدن و وقت
گذروندن الكى!….
دیگه حتی خبری از گردش هم نبود!…
 سهیل بیرون رفتن من روکلا غدقن کرده بود و
طبق معمول توی سالن نشسته بودم وداشتم
فیلم نگاه میکردم که در سالن با صدای بدی
بسته شد و سهیل عصبی وارد سالن شد!….
از ترس تو جام جمع شدم و احساس کردم زیر
دلم اتیش گرفت.
دستم رو روی شکمم گذاشتم و نگاهش کردم و
اون به سمتم برگشت و نگاهم کرد . بعد رو به
سمت اتاق فتانه کرد و با صدای بلندی صداش
کرد و فتانه هم بدتر من از اتاق خارج شد و به
سمتش اومد وگفت:چیشده؟چرا فریاد میکشی؟
سهیل با حالتی عصبی رو به من کرد و وقتی دید
دارم نگاهشون میکنم؛دست فتانه روگرفت و به
سمت پله ها رفت وگفت:بریم اتاقم!…
از زور فضولی داشتم میمردم! باید میفهمیدم چه
اتفاقی افتاده؟!
پس صبرکردم تا اونها به اتاق برن تا برم ببینم قضیه از چه قراره!
#سهیل
با عکسی که اتاش نشونم داد عصبی شدم وکل
میزو بهم ریختم!
 اتاش در حالی که مثل همیشه خونسرد بود
نگاهم کرد وگفت:با شما خورده حساب داره؟
 اره….بدجور از من کینه داره…فکر نمیکردم تا
اینجا اومده باشه!….
 جوری که متوجه شدم درست یک ماه بعد شما
اومده ترکیه!…
 بایدگلاره رو به جای دیگه ای ببرم اون دنبال
گلاره اومده!
 ویلایی که پارسال تو دنیزلی خریدین جای
مناسبی هست!نظرتون چیه؟؟
 خوبه اما خیلی از اینجا دوره!
 عوضش امنه!
 باشه من باید برم خونه !
 منم کارهای رفتنتون رو به اونجا انجام میدم
برای فرداشب خوبه؟؟
 حتما خونمو هم پیداکرده بهتره مواظب باشیم
 چشم اقا!…
چطور به ذهنم نرسیده بودکه این شخص میتونه
 شیخ عدنان باشه …کلا فراموشش کرده بودم!
چون عایشه مرده بود اومده بود دنبالم، لعنتی
نباید گلاره رو پیداکنه…اگه گلاره به دستش بیفته
معلوم نیست چه بلایی سرش میاره!….
مردک روانی نمیدونه گلاره فقط به من تعلق داره
و الان بچه ی من تو دلش در حال بزرگ شدنه!
 فکر کرده به همین راحتی اونو تقدیمش میکنم!
باید زودترگلاره رو از اینجا دور می کردم…..
#سهیل
وقتی وارد خونه شدم گلاره طبق معمول رو به روی
تی وی نشسته بود و مشغول تماشاى فیلم بود!
دلم به حالش سوخت!تو این مدت تو خونه حبس
شده بود چون می ترسیدم اونو به بیرون ببرم تا
مبادا بلایی سرش بیاد!
وقتی امروز عکس شیخ عدنان رو دیدم عقلم رو به
کل از دست دادم.
از تصور اینکه گلاره رو به دست بیاره دیونه ام
می کرد !…
خدا میدونه چه نقشه هایی برای گلاره داره که
بخاطرش تا اینجا اومده بود!…
رو از گلاره گرفتم و فتانه رو صدا کردم!… گلاره
وحشت زده به من نگاه می کرد و نمی خواستم
در حضورش حرفی بزنم و نگرانش کنم!
همراه فتانه به اتاقم رفتم و فتانه به من نگاهی
کرد و گفت:چی شده؟!چرا انقدر نگرانی
 فهمیدم اون مزاحم کیه!
روی کاناپه نشست و گفت:کیه؟؟؟
 شیخ عدنان!…
حتی فتانه هم باشنیدن اسم شیخ عدنان وحشت
زده از جا بلندشد و به سمتم اومد و گفت:چی
میخواد؟!
 گلاره….مطمئنم بخاطر گرفتن گلاره اومده!…
فتانه بهم نگاه کرد و گفت:اون اشغال وقتی از زن
یا دختری خوشش بیاد تا اونو به چنگ نیاره ولش
نمیکنه!…
 فردا شب تو و گلاره میرین دنیزلی
 پس تو چی؟
 من اگه بیام میفهمه حتما برای خونه هم بپا
گذاشته شما دوتا رو هم میخوام مخفیانه از اینجا
خارج کنم!
 شیخ عدنان آدم خطرناکیه!
 نگرانی منم از همینه چون میدونم چه بلایی
سرطعمه هاش میاره!
 من و گلاره تا کی باید دنیزلی بمونیم؟!
 تا هر وقت بتونم با شیخ عدنان وارد مذاکره
بشم!…اگه هم از در مذاکره نشد باهاش توافق
کنم مجبورم اونو بکشم!…
 فکر کردی کشتن شیخ عدنان به همین راحتیه
 نمی دونم فتانه نمی دونم من نمی تونم گلاره
رو به شیخ عدنان تقدیم کنم!…مخصوصا الان که
بچه من رو تو شکمش داره!
 به چه بهونه ای میخوای گلاره رو از اینجا خارج
کنی؟!
 یه دعوای الکی راه می اندازم و بعد شمارو
می فرستم فقط گلاره نباید اسمی از شیخ عدنان
بشنوه استرس و ترس براش خوب نیست!…
__ باشه خیالت راحت باشه
فتانه به سمت در اتاق رفت و درو باز کرد که با
دیدن گلاره پشت در هر دو خشکمون زد!…
.
.
.
#دنیا
اروم و بدون ایجاد کوچک ترین سروصدایی خودم
رو به اتاق سهیل رسوندم و گوشم رو به در
چسبوندم تا صداشون رو بشنوم!
با گذشت هر دقیقه و شنیدن حرفهاشون مو به
تنم سیخ شد و تپش قلبم بالا رفت !…
شیخ عدنان مردی که فقط یک بار اونو دیده بودم
وخاطره خوبی نداشتم از اون دیدار….
وحشت زده خواستم از در فاصله بگیرم که فتانه
درو باز کرد!
چشمای اشکیمو به سهیل دوختم و قدمی به عقب
رفتم!
فتانه به سهیل نگاهی انداخت و از اتاق خارج شد
و به سمت طبقه پایین رفت .
خواستم از در اتاق دور بشم که سهیل خودش رو
به من رسوند و بازوم رو گرفت ! توان زدن هیچ
حرفی رو نداشتم!
نگاهی بمن انداخت و دستش رو زیر چونه ام
گذاشت و آروم بالا آورد و گفت: گلاره تو چشمهاى
من نكاه كن!…(و چون بهش نگاه كردم لبخند
قرص و محكمى زد و گفت) نترس من پشتتم!
ناباور نگاهش کردم که ادامه داد:نمیذارم یه تار مو
از سرت کم بشه!…میدونم دوستم نداری میدونم
از من خوشت نمیاد اما من به جای جفتمون
عاشقم…قول میدم مثل یه کوه پشتتم نمیذارم
اتفاقی برا تو و بچه امون بیفته بهم اعتماد کن!
اشکم جاری شده بود و بغض بدی گلومو گرفته
بود! سرمو پایین انداختم که سهیل منو به سمت
خودش کشوند و بغلم کرد و گفت: گریه نکن
دختر…فردا از اینجا دورت میکنم!…
با اینكه دلم مى خواست همونجا كه اینطور محكم
و امنه بمونم اما خودمو از اغوشش بیرون اوردم و
به سمت اتاق خوابم رفتم و در و بستم و به سمت
 تخت رفتم!
حالم باشنیدن حرفهاشون خراب شده بود!….
می ترسیدم! نگران بچه ام بودم !خدایا میدونم
 هیچ وقت تنهام نذاشتی اینبار هم به من رحم
کن و به بچه ی تو وجودم رحم کن.
سرم و روی بالشت گذاشتم و سعی کردم بخوابم
#شیخ_عدنان
با دیدن ترس توى چشمهاى سهیل قهقه ای زدم و
رو به مراد کردم و گفتم:فهمید منم!… درسته؟!
 بله اقا
 خوبه!ادم وقتی میترسه کنترل کارهاش دست
خودش نیست!حتما الان میخاد گلاره رو ببره جای
 دیگه
چه دستوری میدین اقا؟!
 امّشب به خونه اش میرین و گلاره رو برام
بیارین. باید حسابی ازش پذیرایی کنیم!
 چشم اقا
 میتونی بری!
بعد از خارج شدن مراد از اتاق به سمت گوشه اتاق
رفتم و به دختر رو به روم نگاه کردم!
 با دست و پای بسته و بدن لخت و خونی اش
 پشت تخت خوابم مچاله شده بود و بی صدا
گریه میکرد!….
با کتکی که خورده بود جرات نداشت با صدا گریه
 کنه!…روی تخت نشستم و پاهامو روی کمر لاغر
 و زخمیش گذاشتم که صدای ناله اش دراومد!…
پاهامو محکم تر فشار دادم که هق هق ریزی کرد
قهقه ای زدم و با دستم موهاشو کشیدمو  اونم به
همراه موهاش بلند شد و روی تخت کنارم افتاد!
باچشمای ابی روشنش با ترس بهم نگاه کرد!
ترس توی چشمای یخی اش رو دوست داشتم و
لبم رو به گوشش رسوندم و گفتم:امشب گلاره
 میاد…اونم مثل تو خیلی زود میترسه!…
اشک از گوشه چشمش جاری شد و اونو روی
تخت پرت کردم و باز هوس یه رابطه کردم!…
 یکی از اون رابطه ها که فقط لذت بردن من توش
مهم بود…
قهقه ای زدم و بعد از کندن لباسهام روی بدن
زخمی و کبود دخترک خیمه زدم!…
 لرزشش رو دوست داشتم
گریه ها و التماسش ارومم میکرد!…
 تو این چند ماه با هر دختری رابطه برقرار میکردم
 اونو گلاره تصور میکردم!…
 چشمای درشت مشکیش بدجور منو درگیر
خودش کرده بود !….
از تصور دردکشیدنش زیر لذت میبردم و وحشتناك
به تن نحیف این دخترک حمله میکردم….
بلاخره امشب اونو میچشیدم…با بی حال شدن
دخترک خودم و کنار کشیدم و نفس نفس زنان
کنارش دراز کشیدم !…
خون از بینی اش جاری شده بود و بالشت و قرمز
 کردند بود!
پوزخندی زدم و پشت بهش خوابیدم!…
#دنیا
به اتاقم پناه بردم و سعی کردم بخوابم اما نمی
تونستم !…خیلی ترسیده بودم!…
سرم و روی بالشت گذاشتم و انقدر تو جام غلت
زدم که خوابم برد.
نمیدونم چقدر خوابیده بودم که حس کردم در
بالکن باز شد و وحشت زده از خواب پریدم !…
اتاق تاریک بود و کسی تو اتاق نبود!…
در بالکن نیمه باز بود و من  از تخت پایین اومدم
و به سمت بالکن رفتم!….
تازه دستم روی دستگیره نشسته بود که شخصی
از پشت بهم چسبید و سریع دستمالی روی دهنم
گذاشت!
تقلاکردم اما نمیدونم چیشد که بدنم شل شد و
روی زمین افتادم.چشمهام بر خلاف اراده من
بسته شدند و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد!
.
.
.
#سهیل
نگران گلاره بودم!… خیلی ترسیده بود و با حالت
زاری به اتاقش رفته بود!…
 با اتاش هماهنگی های لازم رو انجام دادم و به
پیشنهاداتاش قرار شد امشب حرکت کنند سمت
دنیزلی!… فردا دیر بود!…
به سمت اتاق فتانه رفتم و تقه ای به در زدم که
سریع درو بازکرد و گفت:چیشده؟؟
خیلی ترسیده بود!پوزخندی به این همه دلهره اش
زدم و گفتم: چیزی نشده وسایلتو جمع کن امشب
حرکت میکنیم!
متفکر نگاهم کرد و گفت:قرار بود فرداشب حرکت
کنیم
 با اتاش مشورت کردم! بهتره امشب بریم! شیخ
عدنان کاراش قابل پیش بینی نیست!…
 باشه الان اماده میشم!
 منم میرم گلاره رو بیدارکنم که اماده بشه!
خیلی نگران  وضعشم!
کلافه به سمت طبقه بالا رفتم اروم در اتاق و باز
کردم و وارد شدم!
طبق معمول اتاقش تاریک بود و خواب بود وارد
اتاق شدم وبه سمت تخت رفتم که با دیدن تخت
خالی وحشت زده به اطراف نگاه کردم!…
عجیب دلم به شور افتاده بود به سمت سرویس
بهداشتی اتاق رفتم !…
اونجا هم نبود؛ به سمت بالکن رفتم که با دیدن
دستمال سفیدی که روی زمین افتاده بود خم شدم
و اونو برداشتم خیس بود بوش کردم که بوی
داروی خواب اور به مشامم خورد !…
عصبی دستمال رو پرت کردم و شروع به صدا
کردن گلاره کردم!
نمی دونستم دارم چیکار میکنم با همه توانم
فریاد می کشیدم؛:گلاره…..گلاره…..
از اتاق خارج شدم و به سمت در خروجی دویدم
فتانه و نگهبانها به سمتم اومدند. یقه یکی از
نگهبانا رو گرفتم و گفتم:گلاره نیست بردنش!
 معلوم هست شما دم در چه غلطی میکنید؟!
فتانه بازومو گرفت و گفت: چی میگی سهیل ؟!
شاید تو حیاط باشه!
 دستمال خواب اور تو اتاقش بود کنار در بالکن
نگهبانها شروع به گشتن تو باغ و خونه رو کردند
و  با شنیدن سوت یکی از نگهبانها به حیاط پشتی
دویدیم و با دیدن صحنه رو به رو همه خشکمون
زد!…
دوتا نگهبانی که مسئول در پشتی بودن کشته
شده بودند!
 فتاته قدمی به عقب برداشت و گفت:خدای من
عصبی بودم….داشتم به مرز جنون میرسیدم شیخ
عدنان گلاره رو برده بود !…
اون هم از وسط خونه ی من!…تلفن همراهم و از
جیبم خارج کردم و سریع به اتاش زنگ زدم
 بله اقا؟
درحالی که سعی میکردم به خودم مسلط باشم
گفتم:سریع خودتو رو برسون!
الان میام!….
#شیخ عدنان
غلتى زدم و با برخورد دستم به شی سردی چشم
 باز کردم!
اه این دختر لعنتی مرده بود…بدنش چقدر زود
 سرد شد!….
از جا بلند شدم و از اتاق خارج شدم !کمال سر
به زیر به سمتم اومد و گفت: اقا سلام،مراد نیم
 ساعت پیش همراه یه دختر اومد!….
پوزخندی زدم و دخترکی که روی تختم جون داده
بود و از یاد بردم و گفتم:بلاخره اوردنش!
به کمال نگاه کردم و گفتم:جنازه ی رور تختمو یه
جا گم و گور کن…
 چشم اقا
به سمت راهروی سمت راست رفتم جایی که
می دونستم گلاره منتظرمه…
دستگیره درو به دست گرفتم و وارد شدم!…
مراد روی صندلی رو به روی تخت خوابی که گلاره
روش خواب بود نشسته بود و با دیدن من از جا
بلند شد و گفت:سلام اقا بیدارتون کردن؟؟؟
 خودم بیدارشدم !..ساعت سه شبه حسابی
خوابیدم،حالش چطوره؟؟
 بیهوشه تا سه چهار ساعت دیگه بهوش میاد
 خوبه از اتاق برو بیرون
__ چشم
بعد از بیرون رفتن مراد به سمت تخت رفتم….
اووف ببین چقدر تغییرکرده!….پوستش روشن تر
شده بود و کمی لاغرتر به نظر میرسید !…
موهای بلند مشکیش کل تخت رو گرفته بود و
یه لباس خواب بلند بدون استین تنش بود که
سینه هاش و به طرز زیبایی به نمایش گذاشته
بود!…
کنارش روی تخت نشستم و بادستم بازوهای
لختش رو لمس کردم،سرم و خم کردم و زیر
گلوشو بودکردم، هنوز همون بو رو میداد….
سهیل به چه حقی طعمه منو ازم گرفته بود…
قهقه ای زدم و گفتم:بلاخره اومدی جایی که باید
باشی،برات کلی نقشه دارم!…
به طناب گوشه تخت نگاه کردم و از فکری که تو
سرم بود غرق لذت شدم !…
پیراهنش رو از تنش خارج کردم و دست و پاشو
به چهار سمت تخت بستم و بهش خیره شدم!…
تنش یكم چاق شده بود!…بدن ظریفش با اون
ست لباس زیر گیپور سبز واقعا خواستنی شده
بود!….
ملافه رو روش کشیدم و دم گوشش گفتم:خودمو
کنترل میکنم تا وقتی که بهوش بیای دوست دارم
اولین رابطه مون چشمات باز باشه و درد کشیدنتو ببینم!….
لیسی به صورتش زدم و از اتاق خارج شدم!….
#سهیل
اتاش چند نفرو مامور کرد تا به خونه ها و
هتلهایی برن که شیخ عدنان رو اونجاها دیدند
 تا شاید سرنخی از گلاره پیدا کنند.
تا خود صبح دنبالش میگشتیم!
 ساعت حدود ده صبح بودکه تلفنم به صدا دراومد
و  با دیدن شماره شیخ عدنان دندونهامو بهم فشار
دادم!…شماره ى همیشگى اش بود!…. اتاش با
دیدن ابروهاى در هم من گفت:بهتره خونسرد
باشین!…
با سر حرف اتاش رو تایید کردم و جواب دادم:بله
صدای قهقه ی شیخ عدنان به گوشم رسید، به زور
جلوی خودم روگرفتم چیزی نگم که اون به حرف
اومد :دیدى بهم رسیدیم؟!کارت خیلی بد بودکه
گلاره رو اون روز ازم گرفتی!….
دوست داشتم بهش بگم گلاره کجاست؟؟ حالش
چطوره؟؟؟اما نمی شد پس به خودم مسلط شدم
وگفتم:چیزی که مال خودم باشه به خودم تعلق
داره!
 یعنی میخای بگی گلاره به تو تعلق داره؟!
 شک نکن
 پس الان لخت زیر دست و پای من چیکار
میکنه؟!
با شنیدن این حرف کنترلم رو از دست دادم و
فریاد کشیدم:خفه شو لعنتی!دستت بهش بخوره
 قول میدم بکشمت!باورکن اینکارو میکنم!…
و باز جوابم قهقهه ى عصبی شیخ عدنان بود با
عصبانیت گوشی رو به دیوار کوبیدم!..
 خدای من الان چیکار کنم…اگه گلاره رو شکنجه
بده چی ؟!اون تحمل درد کشیدن و نداره…اگه
 بچه اش رو بکشه گلاره داغون میشه…
بچه به درككككك!…گلاره ام چیزیش نشه!…
رو به اتاش کردم وگفتم: باید زودتر این حروم زاده
رو پیدا کنیم!…
در همین لحظه گوشی اتاش به صدا در اومد و
قبل از جواب دادن نمیدونم کی اون ور خط بود
که اتاش لبخندی زد و گفت:سعی کن وارد خونه
بشی میخام بدونم اون تو چه خبره؟!
تلفن رو داخل جیبش گذاشت رو به من کرد و
گفت:شیخ عدنان و پیدا کردیم!قسمت شمالی
شهر ویلا داره!
 خوبه بریم اونجا
خواستم به سمت در سالن برم که اتاش جلومو
گرفت و گفت:صبر کنید اقا!
سوالی نگاهش کردم که گفت:مرام قراره وارد ویلا
بشه!… زن کار کشته ای هست! اون میتونه
بهمون اطلاعات بده!… بهتره صبر کنید!…
 گلاره پیششه !…هر لحظه ممکنه بلایی سرش
بیاره نمیتونم اینجا بمونم تا مرام بهمون خبر بده!
باز جلومو گرفت وگفت:هر حرکت نسنجیده ما
میتونه جون خانم و به خطر بندازه بهتره صبور
باشین. شیخ عدنان برای ما بپا گذاشته الان همه
حرکات ما رو زیر نظر داره بهتره وانمودکنیم ویلارو
پیدا نکردیم!…. اینجور اون هم اروم ترمیشه!…
حرفهاش قانع کننده بود.روی مبل کناری نشستم
 و شروع به سیگار کشیدن کردم!
  اتاش وقتی از طرف من خیالش راحت شد رو به
یکی از نگهبانها کرد و گفت:شما به گشتن خودتون
ادامه بدین !به بچه ها بگو منطقه هایی رو بگردن
که سمت اون ویلا نباشه!… نمیخوام شیخ به
چیزی مشکوک بشه!
 چشم اقا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.