خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۱۹

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

کیان

صبح با سر و صدای هومن و ایناز از خواب بیدار

شدم و به اطراف نگاه کردم !

با یه یاداوردی شب گذشته لبخندی زدم و از اتاق

خارج شدم.

همه تو سالن نشسته بودند ایناز و هومن مثل بچه ها

دنبال همدیگه میکردند و کیاناز بغل هومن از خنده ى

زیاد ریسه میرفت…

از شادی دخترم منم شاد شدم و به سمتشون رفتم!

چشمهاى ایناز با دیدنم برق زد و کیاناز به محض

دیدنم دست زد و گفت:بابا!

ذوق زده بغلش کردم و لپهاى سرخ و سفیدش رو

محکم بوسیدم و گفتم:جان بابا…عشق بابا

جدیدا یاد گرفته بود لپم رو میك بزنه و تنها لپ من و

مادرجون رو اینطور با علاقه میخوردو با دستهاش دو

طرف صورتمون رو فشار میداد!

هومن حسود شد و با داد گفت:نهههههه!باز بابات و

بوسیدی؟!توروحت!…عین بابات نامردی!… کیاناز

دختر من این همه بازیت میدم بعد ماچ و بوسه هات

واسه باباته ؟!….اه …اه….

ایناز خندید و گفت: هومن حسود میشود!

فریبا لبخندی زد و گفت:هومن انتظار نداری که تو

رو اندازه پدرش دوست داشته باشه؟!

هومن قری به گردنش داد وگفت:حالا خوبه من بیشتر

از پدرش براش زحمت میکشم ؛باز شما اینو میگین!

ابرو هامو بالا دادم و گفتم:تو بیشتر از من براش

زحمت میکشی؟؟؟

اره من ده بار بیشتر از تو پوشکشو عوض کردم

تازه هر بار بهش شیر میدم !…اروغش و میگیرم !

تو چی هی بهش شیر میدی پرتش میکنی بغلم بعد

منو ماستی میکنه!….

عین پیر‌ زنا نق میزد و ما همه مرده بودیم از خنده!…

مامان مهین که معلوم بود حوصله ى جمع دوستانه ما

رو طبق معمول نداشت از جا بلند شد‌ و گفت:کیان !

لطفا اماده شو منو برسونی شهر!

برای چی؟؟؟

میخوام برم به چند تا از دوستام سر بزنم!

قبل اینكه من حرفى بزنم هومن رو به من کرد و گفت:

بقیه هم اماده بشن من ببرمشون بازار

ایناز دست زد و گفت: اخ جوون !…

لبخندی زدم و گفتم:خوبه شما برین من بعد از

رسوندن مامان میام دنبالتون!…

مادرجون از جا بلند شد و گفت:منم کیاناز و نگه

میدارم تا شما بیاید!…

‌‎اما بلاخره بعد از کلی اصرار مادرجون هم قبول

‌‎ کرد با ما به بازار بیاد!….

‌‎فریبا و مادرجون سوار ماشین هومن شدند و به سمت

بازار رفتند.قرار شد من و ایناز و کیاناز هم بعد از

رسوندن ‌مامان مهین پیش دوستهاش بهشون ملحق

بشیم!…

تو راه بودیم که متوجه شدم مامان مهین این دست و

اون دست میکنه!

اونو خوب میشناختم!… میخواست چیزی بگه و دودل

بود!…نگاش کردم و با لبخند گفتم:چی میخوای بگی

مامان؟

‌‎نگام کرد و گفت:هیچی…چطور مگه؟!

‌‎ اخه هر بار اینجور مضطرب میشی یعنی میخوای

چیزی بگی و دودل هستی!

‌‎به سمت ایناز که صندلی عقب نشسته بود برگشت

‌‎ و گفت: شایعات خیلی داره زیاد میشه بهتره زودتر

رابطه اتون رو رسمی کنید!

‌‎ایناز به من نگاه کرد و گفت:مهین جون فعلا زوده!

‌‎__ نه دخترم زود نیست !…شما بیشتر وقت با همین

نمیدونم منتظرچی هستین؟!

‌‎سرعت ماشین رو کمتر کردم و گفتم:به وقتش رسمی

میشه!بهتره فعلا صبر کنید!،..

‌‎__ یعنی خیالم راحت باشه که بهش فک کردین؟؟

‌‎به ایناز نگاهی انداختم و گفتم:‎بله فکرش و کردیم

و درباره اش هم حرف زدیم اما چند تا شرط و شروط

بین خودمون برای شروع یه زندگی جدید گذاشتیم كه

ایناز باهاشون مشکلی نداره!شما هم بهتره مشکلی

باهاش نداشته باشین چون درغیر اون صورت من

ترجیح میدم ازدواج نکنم!

‌‎میدونستم حرفام خیلی خودخواهی بود!…

اما خیالم راحت بود که ایناز عاشقمه و درکم میکنه

و به این چیزها اهمیت نمیده!

‌‎مهین ابرویی بالا انداخت وگفت:چه شرط و شروطی؟!

‌‎__ به تهران برگشتم و استراحت كردیم یه شام تدارک

بدین!خانواده ایناز بیان ما هم شرط و ‌شروطمون رو‌

میگیم!

‌‎مهین لبخندی زد و گفت:میدونم شرطات چیه !…اینکه

کیاناز دخترت بمونه ولى این چیزا مهم نیست!

‌‎از اینه به ایناز نگاهی انداختم که گونه هاش گل

انداخته بود و لبخندی زدم و بعد از رسوندن مامان

مهین به سمت بازار رفتم!

‌‎ایناز که اومده بود و روی صندلی جلو نشسته بود

نگاهم کردو گفت:اروم تر برون

‌‎__ دیر میشه!

‌‎__ میخوام باهات بیشتر تنها باشم!

‌‎از شنیدم این حرف صادقانه اش لبخندی زدم ولی با یه یاداوری شرطهایی که برای ایناز گذاشته بودم

لبخندم محو شد وگفتم:بنظرت خانواده ات موافقت میکنن؟!

‌‎به سمتم برگشت وگفت: مطمئنم خیلی ناراحت میشن اخه من ‎تنها بچه شونم! اما اونارو خوب میشناسم !

به خواسته های من احترام میذارن!

‌‎__ خودت چی؟؟؟

‌‎__ رک و راست میگم!.. ارزوم بود یه عروسی قشنگ

و بزرگ بگیرم؛ولی خب حالا که نمیشه سعی میکنم بهش فک نکنم

‌‎__ من برای دنیا هم نتونستم عروسی بگیرم!

‌‎__ خوبه هرسه تامون حسرت عروسی به دلمون میمونه ‌‎حرفشو با لحن خنده داری گفت که همزمان جفتمون زدیم زیر خنده!……

#دنیا

روز به روز لاغرتر میشدم !…ویارم حسابی بد بود!

تنها بویى که دلم میخواست مدام استشمام کنم؛

بوی عطر تن سهیل بود…

این ویارم هم حسابى اعصابم رو خرد کرده بود؛ اما

دست خودم نبود!…

لعنتى تا بهم نزدیک میشد؛تنشو بو میکشیدم و

وقتهایی که سرکار میرفت؛لباسهاشو از کمد

بیرون میاوردم و بو میکشیدم!…

چند باری هم مچم و‌ گرفته بود اما واسه اینکه من

ناراحت نشم به روم نمی‌اورد…

اکثر‌ شبها دیر میومد تا باهام رودر رو نشه!مثل قبلم

به پروپام نمیپیچید!…

اون شب هم مثل بقیه شبها دیرکرده بود.با حس

کلافگی از‌ تخت پایین اومدم و‌ به سمت کمدش رفتم.

شبایی که بی خواب میشدم؛به محض بو کردن لباسش

خوابم میگرفت !…

کمدشو باز‌ کردم و پیراهن ساتن سرمه ایشش رو

که خیلی هم بهش میومد بیرون اوردم و بو کردم….

اشک ازگوشه ى چشمم جاری شد…

از بوی تن مردی مست میشدم که محرم من نبود…

مردی که منو به گناه انداخته بود و من محکوم بودم

به تحمل این بار ‌گناه!

در حالی که پیراهن رو بدست گرفته بودم به تخت

برگشتم و‌ دراز کشیدم و خیلی طول نکشید که

خوابم برد.
.
.
.
#سهیل

به ساعت نگاه کردم!…

دو شب بود و حسابی خسته شده بودم…

الان‌ فقط گلاره میتونست این خستگی رو از تنم خارج

کنه!

در طول ‌روز سعی میکرد ازم فرار‌ کنه و بخاطر همین

شبها دیر‌‌تر میرفتم که حداقل بتونم کنارش بخوابم …

به قول فتانه شانس اوردم ویارش به من خورده…

با یاد آورى این مرضوع لبخندی زدم و به سمت خونه

حرکت کردم!

نیم ساعت بعد وارد خونه شدم و مستقیم به سمت اتاق

خوابمون رفتم و اروم درو باز کردم و‌ وارد شدم !….

طبق معمول خواب بود.اروم به سمتش رفتم.چقدر دلم

براش تنگ شده بود ! با دیدن طرز خوابیدنش لبخندی

زدم!…پیراهنم و‌ بغل کرده بود‌ و‌‌‌ خوابیده بود….

قسمت بالای سینه اش‌بیرون اومده بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و تمام تنم رو

به حس انداخت كه تمنای یکی شدن با گلاره رو داشت!

نفهمیدم چی شد که لباسهامو از تنم دراوردم و به

تخت رفتم!

هر‌ شب بغلش میکردم و تا صبح بوسه بارونش میکردم

خوابش‌حسابی سنگین شده بود‌ بخاطر بارداریش و

این کارم و راحت تر میکرد…

پیراهنم و از‌ بغلش کشیدم و اونو به سمت خودم بر

گردوندم.

عجیب بود‌‌‌!پوستش خیلی روشن تر از‌ قبل شده بود!…

موهاشو کنار زدم و اروم گلوشو بوسیدم كه با برخورد

لبهام به گلوش نفس بلندی کشید که همون نفس بلندش

کافی بود که من از خود بی خودتر بشم!

خیلی وقت بود با هم رابطه نداشتیم و این برای منى

كه بیست و چهارى در حال رابطه بودم خیلی سخت

بود!

لبهامو روی لبهاش گذاشتم و نرم شروع به بوسیدنش

کردم…

همزمان تموم اندامش رو لمس میکردم !…

چند دقیقه كه گذشت اونم با چشماهی بسته منو‌

همراهی کرد و من هم از‌ این همراهی اش غرق لذت

شدم و پیراهنش رو بالا زدم و اندام برهنه اش رو

لمس کردم كه با اولین نوازش صدای اهش دراومد و

منو بیشتر از پیش تحریکم کرد و دو طرف لباسش

رو گرفتم و از تنش خارج کردم!

با‌‌ این کارم گیج چشمهاشو باز کرد و نگاهم کرد و

انگار تازه بخودش اومد!…

سریع لبهامو قفل لبهاش کردم…

اروم نگاهم میکرد و هیچ حرکتی نمیکرد!….

منم با نرمش به کارم ادامه دادم و میدونستم بخاطر‌

ویارش عطر تنمو‌‌ دوس داره…

با دستهام بدنش و کامل نوازش میکردم.

حرارت بدن جفتمون رو به بالا بود!…لبهامو از لبهاش

جدا کردم و اون هنوز نگاهم میکرد‌!…لبخندی به روش

زدم و گفتم:خیلی دوستت دارم‌ گلاره…زندگیم بدون تو

مثل یه فیلم سیاه و سفیده! هیچ رنگی نداره‌ !

مردمک چشمش شروع به لرزیدن کرد و لبهامو به

گوشش چسبوندم و شروع به بوسیدن لاله گوشش

کردم…گاز‌ های ارومی از گوشش میگرفتم كه با حس

لمس پهلوهام با دستش لبخندی زدم‌ وحرکاتم رو

احساسی ترکردم !…داشت کم کم تسلیم میشد!….

به سمت سینه هاش رفتم و با لمس سینه هاش اهش

دراومد و فهمیدم که مخالفتی نداره !پس از سر سینه

هاش شروع به بوسیدن بدنش کردم تا اینکه به پایین

تنش رسیدم و با هربار برخورد لبام به بدنش به خودش

میپیچید و اه های ریزی از دهنش خارج میشد!

خودمو بین پاهاش جا دادم و اروم باهاش یکی شدم

با اولین برخورد خودش رو جمع کرد!

دستهامو تکیه گاه بدنم قرار دادم تا به بدتش فشار

نیاد و لبهامو روی لبهاش گذاشتم و بعد از چند دقیقه

مكث به کارم ادامه دادم وبعد از لحظاتى بی حال کنار

هم دراز کشیدیم….

یکم که حالم جا اومد؛ محکم بغلش کردم و‌ سرشونه

های لختش رو بوسیدم

__ مرسی خانمم….مرسی عزیز دلم!

با لرزش شونه هاش فهمیدم که گریه میکنه…کار

همیشگی اش بود!…گوشش رو بوسیدم وگفتم:هیسسس

گریه نکن !…بخواب عزیزم!…

و انقد‌ر نوازشش کردم كه خوابیدو منم كنارش با قلبى آروم خوابم برد!

#دنیا

با حس سرمایی که به بدنم منتقل شد فکر کردم

پتو از روم کنار‌ رفت و وقتی چشم باز کردم؛ سهیل

رو دیدم که پیراهنم رو از تنم‌ خارج کرده و من

فقط شوک زده نگاش کردم که لبهاشو روی لبهام

گذاشت!

انقد اروم کارش شروع کرده بود که تو خلسه ای

عجیبی فرو رفته بودم !

قلبم فریاد میکشید که اونو از خودت دور کن اما

عقلم هیچ فرمانی به بدنم نمیداد!

بدنم تحت تسلط دستهای مردونه اش بود و

هیچ اراده ای از خودم نداشتم و اون هم بعد تموم

شدن کارش کنارم دراز کشید…

و مثل همیشه حس عذاب وجدانی که بعد هر

رابطه بهم منتقل میشد كه فقط با گریه و زارى

اروم میشدم!

با فرود اولین قطره اشکم بوسه ای به شونم زد و

شروع به نوازشم کرد و انقد کارش رو ادامه داد که

چشمهام گرم شد و بدن خسته ام تمنای خواب

رو کرد!

صبح با حس درد بدی زیرشکمم بیدارشدم…

دستم رو زیر شکمم گذاشتم و از تخت پایین

اومدم وبا دیدن بدن لختم خجالت زده ملافه

رو دور خودم پیچیدم و به سمت حمام رفتم…

در و بستم و به سمت وان رفتم و سریع شیر اب و

باز کردم و داخل وان نشستم!

بدجور درد داشتم و با چشمهای بارونى شروع به

نوازش زیر شکمم کردم !

ولی دردم کمتر نمیشد بلکه داشت بیشتر و بیشتر

میشد و گریه های بی صدام تبدیل به هق هق

شده بود.

انقد دردم زیاد شده بود که اخر سر با صدای بلندی جیغ کشیدم و سهیل رو صدا زدم!

#سهیل

غرق خواب بودم که صدای جیغ گلاره رو شنیدم

و سرا سیمه ازخواب پریدم که با جای خالی گلاره

رو به رو شدم و هول از تخت پایین اومدم و به

سمت صدا كه از حمام میومد رفتم و دیدم كه

لخت داخل وان نشسته بود و گریه میکرد!

به سمتش رفتم و نگران گفتم:حالت خوبه؟؟؟

چیشده گلاره؟!

باصدای لرزونی گفت:درددارم…..دارم…میمیرم

سهیل

خدا نکنه…پاشو باید ببرمت بیمارستان!

خواستم از وان درش بیارم که بارنگی شدن اب

وان باز گریه کرد و گفت:بچه ام مرد سهیل ….مرد

اروم باش عزیزم!…باید بریم دکتر!…

با همه وجودم شروع به صداکردن فتانه کردم و

حوله رو دور گلاره پیجیدم و اونو بغل کردم و به

سمت تخت بردم…

فتاته رو دوبار دیگه صدا کردم که وحشت زده در

اتاق رو باز کرد و وارد شد: چیشده…

گلاره به خودش میپیجید و من در حالی که لباسم

و تنم میکردم گفتم:حالش خوب نیست !…براش

لباس در بیار باید ببریمش بیمارستان!….

فتانه به سمت کمد لباس گلاره رفت و یه لباس

راحتی تنش کرد!

منم کتش رو تنش کردم و بغلش کردم و به

سمت ماشین رفتم و رو به فتانه کردم وگفتم:

همراه راننده بیا دنبالم!

باشع الان لباس میپوشم میام

گلاره رو داخل ماشین گذاشتم و سریع حرکت

کردم….

نگران بچه نبودم!… نگران گلاره بودم !….

نمیخواستم بلایی سرش بیاد جلوی در بیمارستان

نگه داشتم و پرستارا روصدا زدم!….

سریع دورمون جمع شدند و گلاره رو به داخل

بردند و حتى به من اجازه ورود ندادند.

حدود نیم ساعت اون تو بودند و من و فتانه

نگران پشت در اتاق نشسته بودیم و بالاخره دکتر

به همراه دو تا از پرستارا از اتاق خارج شد و به

سمتش رفتم و‌ گفتم:حالش خوبه ؟!

لبخند ارامش بخشی زد و گفت:خداروشکر

تونستیم وضع مادرو تحت کنترل بگیریم حال

جنین هم خوبه!

پس اون خون؟!….

یکم خونریزی داشت که برطرف شد و دلیلشم

فعالیت شبانتون بود! حتما بهتره محتاط تر باشید

تو رابطه اگه هم مقدور بود براتون قطع بشه!خیال

همه راحت تره!…

از حرف دکتر جفتمون خندیدم و ذوق زده به دکتر

نگا کردم و گفتم:میتونم برم پیشش؟!

_فک کنم خوابید اخه براش سرم وصل کردیم تا

میتونید بهش برسید! بدنش خیلی ضعیف شده

اینم کارت یكى از همکارام.کارش عالیه بهتره تحت

مراقبت متخصص باشه!

حتما….ممنونم اقای دکتر

خواهش میکنم وظیفمون بود!

بعد رفتن دکتر رو به فتانه کردم و گفتم:برو خونه

و بگو یه نهار درست حسابی برای گلاره اماده کنن

منم بعد تموم شدن سرم میارمش خوته

باشه!

بعد رفتن فتانه به سمت اتاقی که گلاره درش تحت مراقبت بود رفتم و در و باز کردم!….

با صورتی رنگ پریده روی تخت خوابیده بود !…

کنارش نشستم و به صورتش خیره شدم و‌ یاد

ساعت پیش افتادم كه وقتی اب وان خونی شد

با گریه زار زد و گفت:بچه ام مرد سهیل…مرد

نگران بچه ی من بود؟!…نگران بچه ای بود که

من تو دامنش انداخته بودم…آخ كه تو دلم قند

آب كرده بودند!

اون از سر نگرانی و ترس اون حرف رو زد اما برای

من لذت بخش ترین حرفی بود که تو این مدت

میتونستم از دهن اون بشنوم.

لبخندی زدم و به صورتش خیره شدم که چشمم

به پلاک زنجیری افتاد که خودم براش خریده

بودم!

دیشب انقد غرق لذت بودم که اصلا متوجه نشدم

اونو گردنش انداخته و با دستهام دستش رو

گرفتم و شروع به لمس انگشتانش کردم!

دقایقى بعد اروم چشمهاش رو باز کرد و نگاهم

کرد.لبخندی به روش زدم و گفتم:سلام خانوم

بچه ام…

خوبه!…نگران نباش !….سالمه!…

پس اون خون؟!….

چیزی نبود!بدنت ضعیف شده بود باید بیشتر

مراقب خودت باشی!

بعد از تموم شدن حرفم دستش رو روی شکمش

گذاشت و سعى كرد گریه نكنه اما موفق نبود!

شروع به گریه کردن کرد. تحمل دیدن اشکهاش

رو نداشتم.به سمتش خم شدم و پیشونیش رو

بوسیدم و گفتم:گریه نکن خانمم! هیسسسس

کمی اروم تر شد وگفت:میشه بریم خونه؟!

حتما میریم!بعد تموم شدن سرمت میریم یکم

تحمل کن!

تا تموم شدن سرم حرفی بینمون رد و بدل نشد…

بعد تموم شدن سرم به خانه برگشتیم و دم در

خانه قبل از پیاده شدن به سمتم برگشت و با

چشمهای بارونی گفت:سهیل

جانم

__ تو با نگه داشتن من کنار خودت زندگی منو

خراب کردی…من و از تنها بچه ام جداکردی،

حسرت دیدن مادرم و شنیدن صداش و به دلم

گذاشتی!….نمیدونم چرا دیشب بهت اجازه دادم

اونکارو بکنی؛ با این بچه ای که تو دامنم انداختی

هیچ وقت نمیتونم برگردم ایران اما اینو بدون اگه

یه بار دیگه بهم دست بزنی خودمو این بچه رو

میکشم…خسته شدم از این وضع !….من بچه تو

برات به دنیا میارم و تا اخر عمرم کنار تو و بچه ات

هستم!…اما دیگه حق نداری وارد اتاقی بشی که

من توش هستم!هر وقت هم دلت خواست

میتونی ازدواج کنی !…ولی دیگه این حق رو

نداری به سمت من بیاى!

با شنیدن حرفاش شوک زده نگاهش کردم!…

تو چشمهام خیره شد و گفت:حرفامو جدی بگیر!

باور کن خودم و دفعه بعد میکشم!…حاضرم برم

جهنم تا اینکه هر روز تو اتیش این گناه و عذاب

وجدان بسوزم!

در ماشین و باز کرد و از ماشین خارج شد…

تازه داشتم امیدوار میشدم که گلاره رو بدست

اوردم…

قاطعیت خاصی تو حرفاش بود…مطمئن بودم

کار دست خودش میده…

با عصبانیت مشتی به فرمون ماشین زدم و از خونه خارج شدم!

#دنیا

همه جراتم رو جمع کردم و اون حرفهارو زدم…

من داشتم کوتاه میومدم…داشتم مثل زنهای هرزه

به شوهرم خیانت میکردم!

کیان حتما دلیلی داره بخاطر این ازدواج !…تازه

منطقی باید رفتار کنم ! اون حق داره چهار تا زن

داشته باشه!….

اگه من پیشش بودم عمرا به فکر ازدواج مجدد

نمی افتاد اما الان شرایط فرق داره!

انتظار داشتم سهیل برخورد بدتری داشته باشه؛

اما انگار بخاطر این بچه ای که تو شکممه اروم تر

شده و با اینكه یخ كرد اما حرفى نزد!

به سمت اتاقم رفتم!… نباید تو این اتاق با هم

میموندیم.به سمت کمد لباسام رفتم و شروع به

خارج کردن لباسهام کردم. لباس هارو روی تخت

پرت کردم و به سمت کمد دوم رفتم که در اتاق با

صدای بدی باز شد!

فکر کردم سهیله و با ترس به سمت در برگشتم که

فتانه رو دیدم ناراحت به سمتم اومد و گفت:داری

چیکار میکنی؟؟

کاری که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم!

دیونه شدی گلاره؟!

اسم من دنیاست !….حالا که همه چی رو

فهمیدین دیگه دلیلی نداره گلاره بمونم!

تا دیشب که اروم بودی!… چت شد یه دفعه؟!

نمیخوام دیگه عروسک دست تو و سهیل باشم

حرفهامو به سهیلم زدم!…

لباسهارو بغل کردم و از اتاق خارج شدم و به سمت

اتاق ته سالن رفتم!

درش رو باز کردم و لباسهارو روی تخت پرت کردم

یه اتاق تقریبا بزرگ بود که توش یه تخت دو نفره

و یه کمد دیواری و یه میز توالت بود و همه ى

دکوراسیون اتاق به رنگ سفید بود!

از اتاق خارج شدم تا بقیه لباسامو بیارم که با

فتانه رو به رو شدم و نگاهی بهش انداختم و به

سمت اتاق قبلیم برگشتم و بقیه لباسهامو برداشتم

و وارد اتاق شدم و شروع به چیدن لباس هاى

داخل کمد کردم كه فتانه روی تخت نشست

وگفت:فکر کردی به همین راحتی سهیل دست از

سرت برمیداره؟!…

بره زن بگیره…بره با دخترای رنگ ووارنگ

اطرافش خوش بگذرونه !…برام مهم نیست!…

قهقه ای زد و گفت: توعقلت و از دست دادی؟!

هرجور دوس داری فکر کن!من حرفهامو به

سهیل زدم فعلا که مخالفتی نکرده تو هم بهتره

دخالت نکنی!

تکلیف اون بچه تو شکمت چی میشه؟!

کشتن این بچه گناهه! والایک لحظه هم

نگهش نمیداشتم!میشینم تو این خونه و بزرگش

میکنم اما کاری به سهیل و تو ندارم حالا هم لطفا

تنهام بذار !…

تو فکر فرو رفت و بعد چند دقیقه از اتاق خارج

شد…

بعد از چیدن لباس ها به سمت اشپزخونه رفتم .

اشپز غذاهای رنگ و وارنگی پخته بود!

سرگاز رفتم و کمی از هرغذا برای خودم کشیدم

و شروع به خوردن کردم و حسابی که سیر شدم

از اشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم و در

اتاق و قفل کردم و به اطرافم نگا کردم !

خیلی خالی بود! باید کم کم توش وسایل جدید

میذاشتم!

دستم و روی شکمم گذاشتم و با بغض گفتم:

سلام مامانی…نمیدونم چند وقتته الان ؟! فقط

میدونم تو وجودمی !…منو ببخش که تو رو تو

وجودم دارم بزرگ میکنم میدونم تو شرایط بدی

قراره بزرگ بشی!…

اشک از گوشه ى چشمم جاری شد و به سمت

تخت رفتم و روی تخت دراز کشیدم و انقدر با

جنینی که تو شکمم بود حرف زدم تا خوابم برد!

با حس نوازش موهام چشمهامو باز کردم و با

دیدن شخص رو به روم متعجب سر جام نشستم.

لبخندی زد و پیشونیمو بوسید!

با برخورد لب هاش به پیشونیم اشکم جاری شد

و مشتاق تر از همیشه بغلش کردم و شروع به

بوسیدنش کردم و اون هم منو بغل کرده بود و

میبوسید .
ازش جدا شدم و گفت: چرا زودتر پیدام نکردی؟!

گمت نکرده بودم! همیشه جات تو قلبم بود!

باز به اغوش گرمش پناه بردم و با گریه گفتم:

تورو خدا دیگه تنهام نذار!

چشم خانومم!

از کنارم بلند شد و به سمت در اتاق رفت كه با

ناراحتی گفتم: کجا؟؟؟

باید برم پیش کیاناز اما باز برمیگردم !

__ تنهام نذار!

تمام سعیمو کردم که از تخت پایین برم اما پاهام

به تخت قفل شده بود و چون نمیتونستم به

دنبالش برم با بیرون رفتن کیان شروع به جیغ

کشیدن کردم!

انقد جیغهامو بلند میکشیدم که حس کردم گلوم داره میسوزه………

با تکون خوردن هاى شدید شونه هام چشمهامو

باز کردم و با دیدن فتانه که بالای سرم ایستاده

بود و منو تکون میداد ،دستى به روى صورتم

كشیدم و عرق پیشونیمو پاک کردم و بهت زده

نگاهش کردم و گفتم:چه بلایی سرش اوردین؟!

عزیزم نمیدونم كى رو مى گى اما فكر مى كنم

خواب دیدی گلاره!

خواب نبود!همین الان اینجا بود اون اینجا بود

فتانه به خدا اینجا بود!…اینجا بود….

لیوان آبی به دستم داد و گفت: بیا اب بخور حالت

جا بیاد !…

لیوان اب رو کامل سر کشیدم و به خودم مسلط

شدم!….

همه اش خواب بود…فک کردم واقعا کیان اومده!

با ناراحتی به فتانه نگا کردم و گفتم:ساعت چنده؟

سه بعدازظهره

سهیل هنوز نیومده؟؟

ناراحت نگاهم كرد و طعنه زد؛مگه برات مهمه؟!

نه…فقط سوال بود

خودتم میدونی این ارامش قبل طوفانه! برگرده

ببینه اتاقت رو جدا کردی تیکه بزرگت گوشته!

مهم نیست !…دیگه کوتاه نمیام!….

از من گفتن بود! نیای باز از من کمک بخوای

خودتم میدونی دیونه بشه کسی جلو دارش

نیست!…

از کنارم بلند شد و از اتاق خارج شد.

سرم و روی زانوهام گذاشتم و شروع به گریه کردن

کردم ….

دروغ چرا!ولی واقعا ازش میترسیدم !از عصبانیتش

میترسیدم!….

باید زودتر راهی پیدا میکردم و فرار میکردم !…

اما کجا برم؟! اونم با یه بچه تو شکمم كه از نظر

من گوشت و خونمه و از نظر همه حرومزاده!….

کیان بار اول منو با کیاناز قبول کرد چون کیاناز

دختر شوهر سابقم بود اما اینبار چی ؟!…منو با یه

بچه حروم قبول میکنه؟!…مسلما نه!…

هیچکس با این بچه منو قبول نمیکنه…

فکر کردن به این واقعیت ها درد و رنجم رو بیشتر

و شدت گریه ام رو بیشتر مى کرد.

این بچه دست و پام رو مى بست و منو تا ابد

زمینگیرم مى كرد اما اصلا مهم نبود!….

مهم این بود كه من بچه امو نمى كشم!…اونى كه

از گوشت و پوست و استخونمه!….

نه!من حتى به قیمت بى آبرویى نگهش مى دارم!

کیان

یک هفته از سفر چند روزمون به شمال میگذشت

و مامان مدام نق میزد که زودتر به خواستگاری

ایناز‌ بریم و هرجور باهاش حرف میزدم تا بتونم

قانعش كنم، فایده نداشت.

تازه فیلم برداری تموم شده بود و داشتم گریم و

پاک میکردم که تلفنم زنگ خورد!

گوشی رو از جیبم خارج کردم و با دیدن شماره ى

مادرم پوف کلافه ای کشیدم و‌ جواب ندادم !

انقدر زنگ زد که خودش خسته شد و قطع کرد. از

اتاق گریم خارج شدم و به سمت ماشین رفتم .

میخواستم به دیدن کیاناز برم؛ دلم خیلی براش

تنگ شده بود و تو این یک هفته خیلی درگیر

فیلم بودم و بهش زیاد سر نمیزدم!

تازه سوار ماشین شده بودم که باز گوشیم زنگ

خورد.

اینبار ایناز بود !…. نمیدونم چرا با دیدن شماره

اش لبخندی رو لبهام نشست و جواب دادم:سلام

سلام براقای بازیگر

خوبی؟؟؟

ریز خندید و گفت: اوهوم

ابرویی بالا انداختم و گفتم: چرا حس میکنم

حالتت حالت کسیه که خجالت میكشه ؟!

با این حرفم بلند خندید و گفت: خب وقتی قراره

برام خواستگار بیاد چطور میخای خجالت نکشم؟!

یه لحظه یخ كردم!…

خواستگار؟؟؟؟؟!!!؟!

اوهوم

اخمی کردم و گفتم: جالبه!بعد از اومدن خواستگار

اینجور ذوق کردی؟!

اوهوم

سعی میکردم عصبانیتم رو کنترل کنم! ما باهم

حرف زده بودیم و اون بعد از اومدن خواستگار

اینجور ذوق کرده بود؟!تازه در كمال وقاحت با من

هم صحبت مى كرد؟!

وقتی سکوتم رو دید،گفت: کیان من لباسم بنفشه

تو هم پیراهن بنفشتو بپوش با کت سفیدت!آخه

خیلی خوشکلن رو تنت !….

پوزخندی زدم و گفتم:جالبه كخ میخوای منم باشم

وا کیان!…من كه با همه شرطات موافقت کردم

الان میخوای خواستگاریم نیای؟!

با این حرفش تازه فهمیدم قضیه از چه قراره؟!

الان چیشده که به خواستگاری فکر کردی؟!فکر

میکنم الان زوده!… اخه من درگیر فیلم برداری

فیلم جدیدم هستم!….

وا کیا…مامانت همین نیم ساعت پیش زنگ

زد و با مادرم هماهنگ کرد برا امشب!….

چی؟؟؟؟؟ مامان من؟؟؟!!!

اوهوم یعنی تو خبر نداشتی؟؟؟

نه!اصلا!…صبر کن به مامانم زنگ بزنم!

باشه !

حس كردم ناراحت گوشى رو قطع كرد اما اصلا

مهم نبود!عصبی شماره ى مادرم رو گرفتم که

سریع جواب داد:بله؟!

مامان این بچه بازى ها چیه؟!

متوجه نمیشم!

چرا بدون اجازه من وقت خواستگاری میذارین

بهت زنگ زدم جواب ندادی!

یعنی جواب ندادم باید بری سر خود تصمیم

بگیری؟!

من باهاشون قرار گذاشتم!کنسلشم نمیکنم

میخوای کنسل کنی خودت زنگ میزنی به پدر

ایناز و قرار و کنسل میکنی.من ‌روم نمیشه!…

ماماننننننن!!!!!!

همینکه گفتم فعلا!

بدون اینکه منتظر جواب من باشه؛ قطع کرد!

عصبی گوشی رو روی داشبورد پرت كردم!این زن

آخر منو دیونه میکنه !

گوشی رو برداشتم که به ایناز زنگ بزنم و قرار

خواستگاری رو کنسل کنم !

بعد از اولین بوق صدای مضطربش رو شنیدم

جانم کیا چیشد؟!بامامانت حرف زدی؟

یاد ذوق و شوق چند دقیقه پیشش افتادم. عقلم

میگفت کنسل کن و قلبم مبگفت دلش رو نشکن!

با صداش از فکر و خیال خارج شدم: کیاجون به

لبم کردی!….چیشد؟!

شب ساعت هشت میبینمت!

جیغی کشید و گفت: عاشقتم!

متعجب با خنده گفتم: چیشد؟!

وای خاک به سرم !…چقدر ندید بدید بازی

درمیارم!

با این حرف ایناز زیر خنده زدم و گفتم: تا شب

خواهشا سکته نکن!

دوستت دارممممم!…. بای!

__ بای!

ماشین و روشن کردم و به سمت خونه مادرجون

رفتم!…باید بهش خبر میدادم ..

دلم نمیخواست بفهمه بدون اطلاعش دارم سر

دخترش هوو میارم…

با به یاداوری دنیا اهی کشیدم و کلافه به سمت خونه مادرجون روندم!……

#کیان

جلوی اینه ایستاده بودم و به عکس دنیا که کنار

اینه بود نگاه میکردم!…

چقد قشنگ خندیده بود!…

یكمرتبه به خودم اومدم.من داشتم چیکار میکردم؟

داشتم به عشقم خیانت میکردم؟!…. داشتم یه زن

دیگه رو وارد حریم خصوصی ام میکردم؟!

عصبی از جلوی اینه کنار رفتم و شروع به قدم زدن

تو اتاق کردم که مادرم بدون در زدن وارد اتاق شد

و با دیدن کلافگیم گفت: اماده شدی؟

عصبی موهام و بهم ریختم و گفتم: نمیام!…

عصبانی عصا به دست به سمتم اومد ‌و گفت:

یعنی چی نمیام پسره ى خیره سر‌ میفهمی داری

چی میگی؟!…دیوانه شدی تو؟!…

نمیتونم اینکار و بکنم اگه دنیا بیاد چی؟!

_هه…بازهم بحث دنیا!….چرا نمیخوای قبول کنی

دنیارو به باند قاچاق دختر فروختند !….میفهمی

یعنی چی ؟!….یعنی الان تو کاباره های دبی داره

دست به دست میشه!…

بااین حرف مامان عصبی به سمت اینه رفتم و

مشت محکمی به اینه زدم ک مادرم با صدای

بلندی جیغ کشید و‌گفت:چیکار میکنی؟!

با صدای جیغ مادرم اصغر سرایدار جدید وارد

اتاقم شد و گفت:چیشده خانم؟!

اصغر دکترو خبر کن !…کیان دستش رو زخمی

کرده!…

چشم خانم الساعه!…

به سمت تخت رفتم و روی تخت نشستم و به

دستم نگاه کردم!

تیکه های اینه کل مچ دستم و پاره کرده بودند

و‌خون ریزى شدیدی داشتم !

مادرم به سمتم اومد که بدون اینکه نگاهش کنم

گفتم:فقط از اتاق من برو بیرون!فقط نذار ببینمت!

سرد و خشمگین بدون كوچكترین احساسی گفت:

این چه طرز حرف زدن با مادرته!

سرم و‌ بلند کردم و با حالت عصبی گفتم:اگه یه بار

دیگه درباره دنیا اینحور حرف بزنی حرمت بینمون

و کلا میذارم زیر پام و هیچ کنترلی روی حرفهایی

که میزنم ندارم !…بهتره فعلا هم تنهام بذاری!

توعقلت و از دست دادی پسره ى خیره سر!

تلفن همراهش رو از کیف دستی اش خارج کرد

و بعد از لمس صفحه شروع به صحبت کردن کرد.

سلام خانم احتشام عزیز!

عزیزم متاسفانه کیان پاش لیز خورد و روی اینه

افتاد!…

نه نگران نباشبد حالش خوبه فقط دستش

خیلی بد زخمی شده!

شرمنده ام که باید قرار امشب رو کنسل کنیم

حتما تو اولین فرصت مزاحمتون میشیم!

بزرگیتون رو میرسونم حتما!

مکالمه رو قطع کرد و با شماتت به من نگاهی

انداخت و از اتاق خارج شد و در همین لحظه دکتر

به همراه اصغر وارد اتاق شدند و دکتر به سمتم

اومد ‌و ‌گفت: سلام !…خدا بد نده !چه اتفاقی

افتاده؟!

دستم ب اینه خورد!

دکتر که تا ته ماجرارو خونده بود لبخندی زد و

شروع به معاینه ى دستم کرد و اصغرم شروع به

جمع کردن دست گل من کرد!

دو سه جای دستم بخاطر پارگی شدید بخیه خورد

و دکتر بعد از زدن دوتا امپول و توصیه های لازم از

اتاق خارج شد !…

روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم که

گوشیم زنگ خورد !…

به صفحه ى گوشی نگاه کردم با دیدن شماره ایناز

اخمی کردم و گوشی رو روی سایلنت گذاشتم و

سعی کردم بخوابم که بخاطر آمپولها خیلى راحت موفق شدم!خیلی سریع چشام گرم شد و خوابیدم

#اینار

جلوی اینه ایستاده بودم و به خودم نگاه میکردم!

یه پیراهن قرمز كه تا روی زانو تنم کرده بودم

و یه حاشیه ی قشنگی داشت !…

موهای مشکیمو روی شونه هام باز کرده بودم و

یه رژ البالویی و یه خط چشم پهن تنها ارایشی بود

که رو صورتم كرده بودم!…

به ساعت نگاه کردم و با دیدن نزدیکی اومدن

کیان استرس خاصی تمام تنم روگرفته بود….

باورم نمیشد بلاخره قبول کرده بود که به

خواستگاری من بیاد!…

 به سمت تخت رفتم و رو به تخت نشستم…چقد

انتظار سخت بود!…

دلم میخواست زودتر بیاند و انگشتر دستم کنند و

همه چی تمام بشه !…

تو فکر و خیالات خودم بودم که در اتاق باز شد

و مامان با دیدنم لبخندی زد و گفت:

فدای خوشکلیات!….

از جا بلند شدم و گفتم: خدانکنه مامانم!…

_-فک نمیکردم باموهایی هم رنگ موهای پدرت

انقد زیبا بشی!

 اصل اجزای صورته که شبیه شمام…مامان به

نظرت دیر نکردند؟!

 راستش دخترم همین الان مهین خانم زنگ زد

هول برم داشت: خب؟!

 قرار امشب و کنسل کرد!

مثل تاجری که خبر ورشکستگیش رو‌ شنیده باشه

با صورتی اویزون روی تخت نشستم….

حتما کار کیان بود! حتما پشیمون شده !با صدای

مامان سرم رو بلند کردم:مادر حالت خوبه؟؟؟

 چیشد که کنسل کردن؟!

 جوری که مهین جان گفت کیان پاش لیز

خورده و افتاده روی اینه و دستش زخمی شده!

با شنیدن این خبر نگران از جا بلندشدم:الان

حالش چطوره؟دستش چیشده؟

 اروم باش دختر…چیزی نگفت فقط گفت

دستش زخمی شده!

 من باید برم!

 کجا!!؟؟؟؟

 پیش کیان !…نباید تنهاش بذارم!

 زشته مادر مهین خانم چی میگه تورو ببینه؟!

 مهین جون از خداشه من دوروبرشون باشم!

 اخه…دخترم!

به سمت کمد رفتم و کتم رو بیرون اوردم و چکمه

های چرمم رو که تا روی زانوم بودند رو پام کردم

 و شال حریرم و از روی  تخت برداشتم و گفتم:

من میرم مامان شبم میرم پیش مادرجون!…

__ امان از دست تو دختر

صورت مامان و بوسیدم و به سمت بیرون رفتم.

سوار ماشینم شدم وبا اخرین سرعتم رانندگی کردم خیلى دلنگران کیان بودم!…

بعد از یک ربع به خونه اشون رسیدم و زنگ رو که

زدم؛ سرایدار سریع در و باز کرد و با دیدنم منو

شناخت و اجازه ورود داد!

به محض ورود به خونه چشمم به مهین خانم

افتاد كه با دیدن من لبخندی از سر ذوق زد و

گفت:چقد زیبا شدی ایناز!!!!!

لبخندی زدم و گفتم: سلام مهین جون!

با شرمندگی سرش رو پایین انداخت و گفت:

سلام گلم! حتما اومدی بدونی چرا کنسل شده؟!

 نه اصلا نگران کیان بودم اومدم ببینم حالش

چطوره؟!

 عزیزم!بهتره!…خوابیده…پسره ى خیره سر!

 اتفاقی افتاده؟!

 از تو که پنهون نیست ایناز از همه چی خبر

داری !….اماده بودیم!…  همه چی خوب پیش

میرفت!یه دفعه اقا گفت نمیتونه بیاد‌ پشیمون

شده! منم شروع کردم گفتن حرفای دلم ؛همون

حرفاییی که حقیقت دارند و  اونم عصبانی شد و

با مشت زد به اینه دستش و پاره پوره کرد پسره

ى دیوانه!…

 الان حالش چطوره؟

 چند جای دستش بخیه خورد!

 میتونم اونو ببینم؟!

 اره تو اتاقشه !…برو دخترم!….

__ ممنونم مهین جون! پس پشیمون شده بود؟!

با دلی شکسته به سمت اتاقش رفتم.

اروم در اتاق رو باز کردم!….خوابیده بود!….

به سمتش رفتم و قبل از رسیدن‌ به تخت چشمم

 به قاب اینه افتاد که فقط اسکلتش مونده بود!

عکس دنیا کنار قاب افتاده بود!….

 عکس رو برداشتم و با حسرت نگاهش کردم.

چه عشقی بینشون بود که اینجور سد راه عشق

 من میشد؟!

در این حد كه حالا که دنیا نیست چرا کیان منو

کنارش قبول نمیکنه…عکس رو روی میز گذاشتم و

به سمت تخت کیان رفتم و اروم روی تخت

نشستم !….

دستش رو که کنارش بود اروم روی پاهام گذاشتم

ونگاهش کردم !…

معلوم بود حسابی داغونش کرده كه اینطور باند

پیچی شده بود!

اشک سمجی که سعی درنگه داشتنش کرده بودم

بى اراده از چشمم سرازیر شد و‌ روی سر انگشتای

کیان افتاد.

دست دیگه امو تو موهاش کشیدم و اروم شروع

به نوازش موهاش کردم و بعد از چند دقیقه تکون

 ارومی خورد و سرش رو بالا گرفت و من نگاهش کردم و لبخندی زدم:سلام پسر بد !

پلک نمیزد و فقط خیره ى من شده بود…

به سمتش کامل برگشتم و گفتم:شنیدم امروز گرد

و خاک راه انداختی !…

سرجاش نشست، کاملا رو به روم بود‌ و نزدیکم…

به اجزای صورتم نگاه میکرد.قسمتی از موهام

 رو که روی صورتم افتاده بود کنار زد و با انگشت

شستش گونه امو اروم نوازش کرد !…

از برخورد دست گرمش به صورتم چشمهامو

بستم و با اینکه از دستش دلخور بودم اما غرق

لذت شدم!

پیشونی اش رو به پیشونی ام چسبوند که

چشمهام و باز کردم و نگاهش کردم.

اروم لب زد: چراداری دیونم میکنی دنیا؟!…

اشک از گوشه ى چشمم سرازیر شد و با غم

نگاهش کردم و گفتم:من اینازم…

بدون اینکه ازم دور بشه گفت:چرا انقد شبیه

دنیای منی؟!

 چون میخوام منم مال تو باشم…کنارت باشم…

 من نمیتونم به دنیا خیانت کنم !رفتارم دست

خودم نیست! هر چی سعی میکنم ازت دور بشم

باز یه کاری میکنم که بیشتر بهت نزدیک میشم!

شباهت تو به دنیا باعث مى شه من نتونم ازت

بگذرم وگرنه…..

 منو از خودت دور نکن!

 موهات و مشکی کردی؟؟

 بخاطر تو اینکارو کردم!

پیشونیش رو از پیشونی ام جدا کرد و به تاج

تخت تکیه داد و گفت:ایناز هیچ وقت بخاطر

رضایت کس دیگه ای خود تو تغییر نده!

هیچکس لیاقت اینو نداره که بخاطرش خودتو

تغییر بدی!

 تو لیاقتش رودارى!

 مامانم بهت گفت چی شد!…مگه نه؟

بهش نزدیک تر شدم و سرم و روی شونه اش

گذاشتم و به تاج تخت تکیه دادم و گفتم:

مهم نیست….بهت فرصت میدم!… عجله ای

ندارم! من به همین بودن کنارت…. به همین

نوازشهای کوتاهت دلخوشم!… پرتوقع نیستم !

با قرار گرفتن تو بغلش لبخندی زدم که با صدای

شرمنده ای گفت: من انقدر لیاقت ندارم که تو

زندگیم دو نفر انقدر عاشقم باشند!

 چیزی نگو! بذار سرم روشونه ات باشه!خیلی

نگرانت شدم!

دیگه حرفی نزد و اجازه داد؛ سرم روی شونه اش

بمونه!

سهیل

حرفهای گلاره حسابی داغونم کرده بود…

دلم میخواست انقدر اونو میزدم که حرصم خالی

بشه !

اما از طرفی میترسیدم بچه امون چیزیش بشه !

فعلا تنها برگ برنده من اون بچه بود…مجبور بود

بخاطر اون بچه کنارم بمونه پس به سمت

رستوران رفتم !….

بهتر بود خودمو با کارام سرگرم میکردم !…

جدیدا زده بودم تو کار واردات!…کارها خوب

پیش میرفت ؛اما چند روزی بود که یک سری

ادمهاى ناشناخته سدراهم میشدند و کمی این

قضیه نگرانم کرده بود.

به محص وارد شدن به دفترم از منشی خواستم

که وکیلم رو خبر کنه و اتاش پسرمو قرمزی که

خیلی بهش اعتماد داشتم از بعد نیم ساعت داخل

دفترم بود و با دیدن من لبخند ارومی زد و گفت:

سلام اقا!

 سلام اتاش چیکار کردی با پرونده هایی که

بهت دادم؟!

 همه رو مطالعه کردم !.،،کاملا معلومه همه

ضررهایی که تو معامله های جدید کردیم

دسیسه است!….یکی هست که میخواد شمارو

 تو دردسر بندازه!

 خودمم شک کرده بودم اما تو ترکیه من

دشمنی ندارم!…

 میتونیم اسمش رو رقیب کاری بذاریم!…

 پیشنهادت چیه؟

 باید همه بیشتر قسمت دارایتون روبه اسم

شخص دیگه ای منتقل کنید و  اینجور در‌صورتی

که ورشکسته بشه نمیتونند همه دارایتون رو‌

بگیرند و هر چی زودتر هم اقدام کنیم به نفعتونه!

دستم رو تکیه گاه سرم قرار دادم و‌ گفتم:

بنظرت حتمال ورشکستیگیمون چقدره؟؟

__ متاسفانه شصت درصده باید خیلی مواظب

باشیم!

درحال فکر کردن بودم که گوشیم زنگ خورد !

شماره ناشناس بود جواب دادم:بله

جوابی جز صدای نفس های شخص ناشناس

نشنیدم؛ عصبی شدم و گفتم:الوووو!…

صدای اه زنی از انور خط شنیده شد و پشت

بندش صدای گریه ى دلخراش زنی به گوشم

رسید!عصبی فریاد کشیدم: کی هستی؟!

تماس قطع شد‌ و اتاش به سمتم اومد وگفت: چیشده اقا؟؟

با نگرانی نگاهش کردم و گفتم: هرکی بود مطمئنم

اشتباهی زنگ نزده بود!… میتونی رد این شماره

رو برام بگیری؟!

__حتما اقا

اتاش بعد از ذخیره شماره از دفتر خارج شد

و من عصبی به صندلیم لم دادم !

رقیبم از دبی بود. مطمئن بودم !…صدای ،گریه

اون زن من و یاد دخترهایی انداخت که تو باند

عایشه میفروختیم…

باید نگهبان های خونه ام رو بیشتر میکردم نباید

اتفاقی برای گلاره و بچه ام میوفتاد…

ازجا بلند شدم و شروع به قدم زدن تو اتاق کردم

همین و کم داشتم! بهتر بود کمی مست میکردم

اینجور اروم میشدم.

.

.

.

#دنیا

ساعت دوازده شب شده بود و اثری از سهیل نبود

دیر کردنش من و میترسوند!

 با شنیدن صدای ورود ماشینش وحشت زده به

سمت اتاق جدیدم رفتم و در و بستم.

 لعنتی فتانه کلید درو برداشته بود.با ترس به

سمت تخت رفتم و خودمو به خواب زدم…

خیلی زود صدای بسته شدن در اتاق قبلیم رو

شنیدم…ضربان قلبم بالا رفته بود و حس ترس

بدی به بدنم هجوم اورده بود.دستم و روی شکمم

گذاشتم و گفتم:نترس عزیزم!

پنج دقیقه نگذشته بود که صدای فریاد سهیل

شنیده شد: گلاره…..گلاره کجایی؟!

تو خودم جمع شدم و سعی کردم قوی باشم که در با صدای بدی بازشد!

#سهیل

روز بدی داشتم!…فقط بغل کردن بدن گلاره ارومم

میکرد! حتما الان خواب بود!لبخند خسته ای زدم

و وارد اتاق شدم.

 طبق معمول اتاق تاریک بود!به سمت تخت رفتم

 که تخت و خالی پیدا کردم و نمیدونم چرا صدای

گریه اون زن تو سرم اکو شد!….

نکنه؟!….گلاره!……….

نکنه شخص ناشناس بلایی سرگلاره اورده باشه؟!

وحشت زده اسمش رو صداکردم.اما جوابی نیومد.

 چندبار صداش کردم، اما جواب نداد.از اتاق خارج

شدم و شروع به گشتن تو اتاقها کردم و به اتاق

اخر سالن رسیدم که فتانه وحشت زده با لباس

بلند خوابش پشت سرم ایستاد وگفت: چیشده؟

مثل دیوونه ها در اتاق و باز کردم که متوجه ى

شخصی شدم که روی تخت خودشو جمع کرده

 بود و خواب بود!

فتانه شونه ام و گرفت و گفت:سهیل آروم باش!

 گلاره…این گلاره است؟!

 اره خودشه اومده اینجا استراحت کنه!

کمی اروم تر شده بودم. فتانه منو از اتاق بیرون

 برد و گفت:اروم باش سهیل!…

 فک کردم رفته!…

 کجارو داره که بره عزیزم!…

 برو بخواب!…

 باشه تو هم بیا تو اتاقت بخواب!

 پیش گلاره میمونم!…

 هرطور راحتی!

بعد از رفتن فتانه با حالتی زار وارد اتاق شدم و به

سمت تخت رفتم.

پتو رو از روی گلاره کنار کشیدم که تکون ارومی

خورد.

چقد ترسیده بودم!…کنارش روی تخت نشستم و

محو صورتش شدم. تو اون نور کم تکون خوردن

پلکهاشو متوجه شدم . دختره دیوونه بیدار بود و

خودش رو بخواب زده بود…

لبخندی زدم! دلم شیطونی میخواست.

هوس کردم؛ محکم بغلش کنم و از لبهاش کام

بگیرم و بعد باهاش یکی بشم!

 دستم و به سمت صورتش بردم و با سر انگشتم

لبش رو لمس کردم که اخمی کرد و دستم رو ‌پس

زد.

اخمی کردم و نگاهش کردم و اون هم چشمهاش

رو باز کرد و سریع نشست و گفت:مگه نگفتم

دیگه بهم دست نزن!….

بدون اینکه از شدت اخمم کم کنم؛ گفتم:گلاره به

اندازه کافی امروز تحت فشار بودم نرین به اعصابم

فهمیدی؟!

 به من چه تحت فشاری ؟!منم تحت فشارم!

منم از دستت خسته شدم! نمیخوام عروسک

دست تو باشم!

 این کلمه ى عروسک و تازه شنیدی یه خط

درمیون عروسک عروسک میکنی؟!

 بهتره بری به اتاقت

 پس توچی؟

 از امروز این اتاق منه.نمیخوام با هم تویه اتاق

باشیم!

دختره ی بی عقل ببین داره چی میگه…

از جا بلندشم و رو به  روش ایستادم ! باید بهش

میفهموندم مرد این خونه منم…

حرف حرف منه نه اون !…شروع به کندن لباسام

کردم كه ترس رو تو چشمهاش دیدم .

با بالاتنه لخت رو به روش ایستاده بودم و لبخند

بدجنسی روى لبهام نشست و  دستم به سمت

کمربندم رفت كه وحشت زده از تخت پایین اومد

میخواست از اتاق خارج بشه كه تخت و دور زدم‌و

محکم بازوشو گرفتم:کجا ؟!

باچشمهای درشت مشکیش چشم تو چشمم شد

و با صدای لرزونی گفت:ولم کن سهیل

درحالی که بهش میچسبیدم گفتم:اگه ولت نکنم

چی؟؟

 جیغ میکشم!

قهقه ای زدم و با یه حرکت محکم بغلش کردم

و تا به خودش بیاد لبهاشو شکار کردم !

شروع به وول خوردن کرد.میخواست از دستم

فرار کنه اما من قوی تر از اون بودم !…

در حالی که با خشونت لبهاشو میبوسیدم اونو روی

تخت انداختم و بدنش اسیر بدنم شد!

شروع به گریه کرد اما دلم نمیخاست ازش جدا

بشم! باید ادمش میکردم!….

 با دستاش پهلو هامو چنگ میزد……

لبهاشو رها کردم و با حرص گفتم: وحشی شدی

با‌ چشمهای بارونی نگام کرد و گفت:حالم خوب

نیست!… ولم کن!…

بی توجه به اشکهاش و چشمهای معصومش با یه

حرکت پیراهنش رو از‌ تنش خارج کردم ودستهاش

رو به تاج تخت بستم وحشت و‌ تو تک تک اجزای

صورتش نگاه مى كردم كه با گریه نالید: داری

چیکار میكنى سهیل…

بدون اینکه بهش جواب بدم ؛ لباس زیرش رو هم

از پاش دراوردم و با چشمهای سرخ نگاش کردم و

اب گلوم رو بلعیدم .

نمیدونم چرا تنش سفید ترشده بود طورى كه

هوس کردم رون پاشو‌ گاز بگیرم !

گریه هاش رو اعصابم بود به همین دلیل تخت رو

دور زدم و با زیر پیراهنیم دهنش رو بستم!…

 نمیدونم اون همه خشونت رو از کجا اورده بودم

حالا با دهن بسته و دستهای بسته روی تخت رو

به روم بود…

شلوارم و ازپام دراوردم و به تخت رفتم و شروع

به لمس بدنش کردم !…

تقلا میکرد؛ دستهاش رو باز کنه. پوزخندی زدم

وگفتم:تقلا نکن!… ‌‌تا من نخوام دستات باز‌ نمیشه

اینجور بیشتر دوس داری مگه نه؟!…دوس داری

باهات مثل یه اشغال خیابونی رفتار کنم؟! لیاقت

نداری باهات مثل ادم رفتار کنم؟!

 ولم کن…نمیخوام بهم دست بزنی!…

در حالی که بدنش رو لمس میکردم ؛ لبهامو به

گوشش چسبوندم و با صدایی که از‌ خواستن زیاد

دورگه شده بود گفت:اگه دست‌بزنم چیکارمیکنی؟

اصلا مگه کاری از دستت برمیاد ؟!

گریه اش شدت گرفت…خودمو بین پاهاش جا

دادم که با وحشت گفت: سـ…هیل …بچه

ام…خواهش میکنم!…

پوزخندی زدم و گفتم؛میخوای باورکنم اون بچه

حروم زاده برات مهمه؟!

پاهاشو‌ بازتر کردم که گریه اش به هق هق تبدیل

شد و من هم دستی به تنش کشیدم که گفت:

نکن!…سهیل یادت رفت دکتر چی گفت؟!….

خواهش میکنم!…

 لج کردن با من هیچ وقت ب نفع تو نیست

چرا کاری میکنی باهات بد رفتار‌‌ کنم؟!

 چون بهت تعلق ندارم!.. اینو بفهم!…من سهم

تو نیستم!…

با شنیدن این حرفش بایه حركت باهاش یکی

شدم که اشکش جاری شد و شروع به التماس

کردن کرد که ازش جداشم…

اما مگه میتونستم ازش جداشم؟!…همه وجودم

تمنای وجودش رو میکرد!

 سعی کردم با‌ملایمت کارم و ادامه بدم که اذیت

نشه پاهاشو ‌و با دستام گرفتم و‌ گفتم:وول نخور تا

اذیت نشی !…

اروم کارم و ادامه دادم و اون هم میون گریه هاش

اه های ریزی از بین لبهاش خارج میشد که لذت

منو دوچندان میکرد !…

بعد از نیم ساعت درحالی که بی حال زیر دست

 و پام افتاده بود دست از سرش برداشتم و محکم

بغلش کردم که نالید:ولم کن حالم خوب نیست!

 بازم که زبونت دراز شد!

روشو ازم گرفت و منم اروم دستم و به سمت

دستهاش بردم و دستهاشو از اسارت ازاد کردم و با

اخم مچ دستهاشو مالید و سعی کرد از تخت‌

پایین بره که با درد زیر دلش رو گرفت و اخ بلندی

از دهنش خارج شد!

نگرانش شدم اما نباید بهش رومیدادم و برخلاف

میلم از تخت پایین اومدم وگفتم: برا من فیلم نیا

خانوم من میرم اتاقم بخوابم توهم بهتره بگیری

بخوابی تا اذیت نشی!

با اخم نگاهم کرد که چشمکی بهش زدم و درحالی که شلوارم رو میپوشیدم از اتاق خارج شدم!

#دنیا

بعد از رفتن سهیل به سمت حمام رفتم و بدن

خسته ام و که باز مورد تجاوز اون بی رحم قرار

گرفته بود رو به اب گرم سپردمو  انقدر تو ووان

موندم که دردم کمتر شد!

بیست دقیقه بعد از وان خارج شدم و بعد از

پیچیدن حوله دور بدنم به سمت تخت رفتم

و همینکه سرم به بالشت رسید انقدر خسته بودم

 که سریع خوابم برد و وقت نکردم بیشتر به این

وضع عذاب اور فکر کنم.

صبح با حالت تهوع شدیدی از خواب بیدار شدم.

 سریع با همون حوله به سمت حمام دویدم و

هرچی تو معده ام بود رو بالا اوردم و انقدرى

عوق زدم و بالا اوردم که دیگه جونی تو تنم

نمونده بود و زیر شکمم حسابی درد گرفته بود.

با گریه فریاد کشیدم:خداااااا مردم!

کنار روشویی روی زمین بی حال نشستم که در

حمام با صدای بدی باز شد و سهیل با یه شلوارک

تا بالای زانوش وارد حمام شد و با دیدن حالم

نگران به سمتم اومد و گفت:چى شده گلاره؟!

حالت خوبه؟!

اخمی کردم و جوابش رو ندادم که به سمتم

اومد و منو از جام بلند کرد و به سمت تخت

برد. سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بکشم.

اما مگه دستم رو ول میکرد؟!…به تخت که رسیدم

روی تخت دراز كشیدم و اونم بدون هیچ حرفی

از اتاق خارج شد.

سعی کردم بازهم بخوابم! امامگه میشد؟!…داشتم

با بالشت ور میرفتم تا خوابم ببره که در اتاق باز

شد و سهیل سینی به دست وارد شد رو به روم

روی تخت نشست وسینی رو کنارم گذاشت و

گفت: پاشو یه چیزی بخور رنگ به روت نمونده!

 اشتها ندارم!

اخمی کرد و گفت:مثل ادم دارم باهات حرف

میزنم نذار باز وحشی بشم وبلایی سرت بیارم!

 توکی ادم بودی ک الان داری مثل ادم حرف

میزنی؟! از وقتی دیدمتم که وحشی بودی!…

خودمم نمیدونستم از کجا جرات پیداکرده بودم

و اینجور حرف میزدم؟!

سهیل با چشمهای سرخش از تخت کنار رفت

وگفت:صبحونه اتو که خوردی جون گرفتی بعد

 میدونم چیکارت کنم!

محکم در اتاق رو بست و خارج شد.حسابی

گرسنه ام بود و کره مربای توی سینی بهم چشمک

میزد. سینی رو روی پاهام كشیدم و برخلاف

تصورم حسابی اشتهام تحریک شده بود وشروع

به خوردن کردم!خداروشکر سینی رو پر کرده بود.

حسابی که از خجالت شکمم دراومدم ؛از تخت

پایین اومدم ویه لباس مناسب تنم کردم. صدایی

از بیرون نمیومد!… به سمت در رفتم و اروم از

اتاق خارج شدم!… ساعت نزدیک ده شده بود!

به سمت پله ها رفتم که صدای سهیل وشتیدم

 که تو اتاقش داشت با تلفن حرف میزد و حسابی

عصبانی بود! به سمت در اتاق رفتم!

حس فضولی داشت دیوونه ام میکرد و گوشم رو

به در اتاق چسبوندم وگوش دادم.

 چی از جونم میخوای؟؟؟

 د حرف بزن لعنتی…

صدای پرت شدن چیزی روشنیدم و ترسیده

خواستم از در اتاق دوربشم که در باز شد و صورت

عصبانی سهیل رو دیدم و وحشت زده بهش نگاه

کردم كه عصبی تر نگاهم کرد و از کنارم رد شد و

از خونه خارج شد….تعجب کردم که بهم چیزی

نگفت….

یعنی کی بود که انقدر ذهن سهیل و درگیرزکرده

بود که حتی به فضولی منم توجه نکرد!….

با کلی سوال تو سرم به سمت حیاط رفتم تا کمی قدم بزنم………..

#سهیل

با عصبانیت سوار ماشین شدم وبه سمت رستوران

رفتم و به اتاش زنگ زدم و گفتم: سریع بیا دفترم!

تو رستوران منتظرتم!

بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم و به

سمت رستوران روندم .

از دیروز سه بار شخص ناشناس تماس گرفته بود

 هربار صدای عذاب دادن یه زن میومد و بعدشم

 صدای اه وناله های مردی که معلوم بود داره از

بدن اون زن لذت میبره!

هر کی بود خبر از گذشته ى من داشت.باید سریع

اقدامات لازم‌ رو انجام میدادم.‌

همینکه وارد رستوران شدم اتاش بعد ازچند‌ دقیقه

وارد دفترم شد و گفت: سلام اقا!…

 اتاش تونستی رد این شماره رو بگیری؟!

 نه متاسفانه نشد ردی ازش بگیرم!….

 بازم به من زنگ زد و همون صدای اه و ناله و

گریه!هیچ حرفی زده نشد دارم دیونه میشم باید

یه کاری کرد!

 پیشنهاد میکنم اموالتون رو به اسم شخص

دیگه ای  منتقل کنید وخودتونم یه مدتی از

استانبول خارج بشین !…

دستم رو تکیه گاه سرم قرار دادم و شروع به

کشیدن سیگار کردم .

فرار کردنم مشکلی رو حل نمیکرد!باید یه راه بهتر

پیدا میکردم!…

رو به اتاش کردم و گفتم: اموالم رو به اسم نامزدم

میزنم ولی اینکه از اینجا برم نه…موافق نیستم

باید مشکل رو اساسی حل کنم!… وقتی برگردم

مطمئنن بازم سراغم میاد!… بهتره ببینم حرف

حسابشون چیه!….

 من میرم مدارک انتقال اموال رو اماده کنم!

 خوبه تا شب اماده اشون کنم رفتم خونه میگم

امضا کنه!…

 مدارك رو میارم خونه اتون!…

 خوبه!…. میتونی بری!

خودم و مشغول کارهای رستوران و شرکت تازه

تاسیس شده ام کردم ،بلکی کمی از فکر مزاحم

 جدید دور بشم!…

.

.

.

#کیان

دو روزی از قرار خواستگاری که بهم زده بودم

میگذشت!

سرگرم کار جدیدم بودم و چیزی به تمام شدنش

نمونده بود!….

جواب تلفن های ایناز و نمیدادم چون یه حسی

مدام بهم میگفت قبولش کن !….

یه حسی سرزنشم میکرد؛شبیه مردهای هوس

بازشده بودم!….

سردرگم بودم!… خودمم دقیق نمیدونستم چی

میخوام‌؟!

به حلقه ى تو دستم نگاه کردم و یكمرتبه با خودم

گفتم:چرا خودم دنبال دنیا نمیگردم؟!….

چرا وقتی گروه تجسس گفت اثری ازش نیست

 ناامید شدم؟!منتظر چی بودم؟!….منتظرم خودش

بهم زنگ بزنه وبگه من اینجام؟! بیا دنبالم !…خب

معلومه که اون حتما تو دردسر افتاده که نمیتونه

با من تماس بگیره!…

عصبی به فرمون مشتی زدم و گفتم:کیان چطور

تونستی انقد راحت دست رو دست بذاری تا الان!

تلفنم رو از داخل داشبورد خارج کردم …

اولین چیزی که روی صفحه دیدم پنج میس

کال از ایناز بود!….

بی توجهه به میس کالهاش شماره هومن رو گرفتم

که صداش اومد: بله ملکه عذاب؟!

 سلام بی تربیت

 درد با تربیت! چی میخوای بنال؟!

 ناسلامتی هنرمند این کشوری

 جان اون مادر دلبرات تو دیگه ازاد به حرف نزن

فریبا به  اندازع کافی قهوه ایم کرده!…

خندیدم وگفتم: حقته

 نگفتی چی میخوای علف؟!…ورق؟!…زرورق؟!…

ماری …مهسا….اقدس…بنال!…

 دیوانه ای بخدا….هومن میخام برم دبی

سکوت کرد و من ابرویی بالا انداختم و چند دقیقه

ای منتطر شدم چیزی بگه و اون هم یك دفعه اى بلندگفت:چه گهی خوردی الان؟!

گوشی رو از گوشم دور کردم و اجازه دادم هومن

حسابی جیغ و داد بکشه و وقتی اروم شد؛ گوشی

رو به گوشم نزدیک کردم و گفتم:ننه اه و نفرینت

اگه تموم شده حرفمو بزنم!…

 کیان میخوای بری دبی دیوانه شدی تو؟! تازه

خبرنگارها دست  از سرت برداشتند! میدونی بری

دبی چی میشه؟؟دوباره حرف وحدیثهاشون شروع

 میشه!….

 هومن من نمیدونم چرا تو این مدت انقدر

راحت دست رو دست گذاشتم و دنبالش نگشتم

من خودم باید برم دنبالش بگردم!….

 پس کار جدیدت چی میشه کیان؟!

 چیزی به تمام شدنش نمونده تا اخر همین ماه

 تمام میشه!….

 وقتی مامورا نتونستند پیداش کنند تو چطور

میخواى پیداش‌کنی؟؟؟

 نمیدونم اما باید خودم برم .دنیا انقدر ارزش

داره که خودم برم دنبالش بگردم!….

 منم باهات میام!….

 توکجا؟؟؟

جان تو چند روز از فریبا دوربشمخیلی خسته ام

کرده!

گفتم بهم نمیخورین!

خودت به هم نمیخوری! من بهش میخورم

فقط میخوام برم اونور اب چند تا هلو‌ ببینم!

 ای توروحت که ادم نمیشی!

 جووووون

کارارو خودت انجام بده تا اخرماه فقط وقت

داریمر

ای به روی چشم فقط فریبا نفهمه بگو میخوایم

بریم زیارت

 ادم شو هومن!

 سخته به مرگ تو!

با خنده خداحافظی کردم و ماشین و روشن کردم

و رفتم سر صحنه جدید که باید خارج از شهر فیلم

 گرفته میشد.

.

.

.

#ایناز

عصبی روی تخت نشستم و به صفحه گوشیم نگاه

کردم !….

تو این دو روز اصلا‌ جواب تلفنهامو درست و

حسابی نمیداد و این‌منو حسابی کفری کرده

بود!….

 انقدر ناراحت بودم که حتی به دیدن کیاناز هم

نرفته بودم…

از جا بلند شدم و گفتم: راه نزدیکی به کیان

دخترشه! بهتره برم پیش مادرجون و کیاناز !

و با این فكر به سمت حمام رفتم که یاد

خواستگاری افتادم و خجالت زده به‌ اطرافم نگا ه

کردم و گفتم:واییی میدونست دوروز پیش قرار

خواستگاری گذاشتیم! میترسم برم سر سنگین

 باشه‌ !…

کمی این پا و اون پا کردم وگفتم؛ نه مادرجون

اینجور نیست!…

 ‌بهتره به خودم برسم و از این حال زار خارج بشم

بعد به دیدنش برم و با این فكر لبخندی زدم و به

سمت حمام رفتم.

.

.

.

#فاطمه

کیاناز که الان نزدیک یک سالش شده بود رو به

روی تلوزیون گذاشتم و کنارش نشستم و اون به

من نگاه کرد و با اون چشمای ناز و درشتش

دلم و لرزوند !

من و یاد بچگی های دنیامی انداخت محکم

 بغلش کردم و بوسیدم و اون سرش رو روی پام

گذاشت و مشتاق به کارتون مورد علاقه اش نگاه

کرد…

با دست موهای پرپشت و مشکیشو نوازش کردم

 و گفتم:چقدر خوب میشد الان دنیا هم اینجا بود

کیان میخواد به زندگیش سروسامون بده….حقم

داره نمیتونه که تا ابد منتظر دختر من باشه…اما

دختر من این لیاقتش نبود که انقدر اذیت

بشه…دختر من حق داشت لذت یه زندگی

 اروم و بچشه!

با فرود اولین قطره اشک روی صورتم صدای زنگ

در و شنیدم و رو به سمیه که مشغول اشپزی تو

اشپزخونه بود گفتم:بی زحمت درو باز کن مادر

چشم خانم الان باز میکنم درو

.

.

.

#ایناز

از ماشین پیاده شدم و جعبه شکلات مورد علاقه

کیاناز و تو دستم جابجا کردم و باتردید به سمت

خونه مادرجون رفتم و زنگ و فشار دادم که بعد

از چند دقیقه صدای سمیه رو شنیدم.

 کیه؟!

 منم ایناز درو باز کن!

 خوش اومدین خانم بفرمایید!….در باز شد!…

 بله مرسی!

وارد حیاط شدم و با دیدن باغچه کوچیک گوشه

حیاط تازه فهمیدم چقد دلم برای این خونه تنگ

شده بود‌ .

با شنیدم صدای مادرجون چشم از باغچه گرفتم

و خجالت زده بهش نگاه کردم!!

چه عجب دختر بی وفای ما اومد بهمون سر

بزنه ؟!

جرات نگا کردن به صورتش رو نداشتم و به

سمتش رفتم و گفتم:شرمنده ام یکم کار داشتم

مادرجون

لبخندی زد و گفت: سرت و بالا بگیر خجالت نداره

پس شیرینی‌من کو‌ ؟!

سرم وبلند کردم پس خبر نداشت…لبخند تلخی

زدم و گفتم:اتفاقی نیفتاد که شیرینی بیارم !….

مادرجون ابرویی بالا انداخت و گفت:یعنی چی؟!

 بریم کیانازو ببینم دلم براش یه ذره شده !بعد

براتون تعریف‌میکنم مادرجون!…

__ بیاتو دخترم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.