خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۱۸

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

#سهیل

به ساعت نگاه کردم !…

نزدیک هفت عصر بود و اکثر مهمونها شروع به اومدن

به رستوران کرده بودند!

 باغ کنار رستوران رو برای جشن ‌آماده کرده بودم !

وقتش بود برم و سریع آماده بشم وگلاره و فتانه رو

‌هم با خودم بیارم!…

کارها رو به دست عمر سپردم وبه سمت خونه رفتم!

به محض ورود فتانه رو صدا زدم که فورى از اتاقش

بیرون اومد!

موهاشو کاملا جمع کرده بود و ارایش ملایمی روی

صورتش بود!

با کت و دامن عنابی که قسمت سینه اش پر ازسنگ

و نگین بود!

 سلام خسته نباشی

 مرسی گلاره اماده است؟؟

 اره ارایشگر همین پیش پات رفت!…

 پس من برم یه دوش بگیرم و لباسم وبپوشم که

بریم!…

پله هارو یکی دوتا طى کردم و به اتاق رسیدم!

ذوق داشتم زودتر گلاره رو ببینم و درو باز کنم!…

کنار بالکن ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد!

موهاش رو جلو ریخته بود‌ و کمرش تو اون لباس

محشربود

بی اختیار به سمتش رفتم !…

انقد غرق فکر خودش بود که اصلا متوجه ى ورود

من هم نشد!…

لحظاتى پشت سرش ایستادم و غرق اینهمه ملاحت

شدم و دیگه نتونستم طاقت بیارم از پشت بغلش کردم

که ترسید و با گفتن هین بلندى به شدت تکون خورد!

اما من لبهام رو به گوشش زدم وگفتم: نترس منم!

نفسی از سر آسودگی کشید و به نگاه کردنش به

بیرون ادامه داد!…

چقدر اروم بود !…

امشب عطر تنش داشت دیونه ام میکرد!…

 محکم تر بغلش کردم و پشت گردنش رو بوسیدم !

لرز خفیفی وارد بدنش شد و اونو به سمت خودم

برگردوندم و با دیدن صورتش نفس تو سینه ام

حبس شد !…

صورت وابرو هاش اصلاح کرده بود و ارایش کمی

داشت !…

یه خط چشم بلند کشیده بود که چشمهاش رو بزرگتر

و خمارتر کرده بود !…

رژ قرمزی زده بود که لبهاش رو محشر کرده بود!…

موهاش رو هم از پاینش یه فر درشت کرده بود !…

درست حدس زدم که این مدل بهش میاد !…

لبخندی زدم و به سینه هاش نگاه‌ کردم !…زیر اون

تور چقدر زیبا تر دیده میشدند!…

این زن همه چیزش منو دیونه تر و عاشق تر میکرد!

ارامش خاصی داشت!..

اما امشب چرا گریه نمیکرد؟!چرا اعتراض نمیکرد؟!

 یعنی منو قبول کرده بود؟!…

بهش نزدیک تر شدم و با دستهام شروع به لمس

بدنش کردم!…

 ساکت و اروم فقط نگاهم میکرد!…به صورتش زل

زدم و با تردید صورتم رو جلو بردم !

فقط نگاهم مى كرد!…بى حس و بى تفاوت!…تو

چشمهاش خیره شدم و سرمو خم كردم و اروم

لبهامو روی لبهاش گذاشتم!…

چشماهش رو بست و دستهاشو روی سینه ام مشت

کرد!…

آروم بوسه اى روى لبهاش نشوندم و فورى ازش فاصله

گرفتم وگفتم :من برم دوش بگیرم و بیام!…تو هم لباس

هامواماده کن!…

اگه فاصله نمى گرفتم با این حال خراب منو و آرامش

اون كار دست خودم و اون مى دادم!…

چرا اینطور شده بود؟!….

کلافه به سمت حمام رفتم!….

 از حمام که خارج شدم لباسهامو روی تخت دیدم

اما خبری از دنیا نبود!…

سریع اماده شدم و از اتاق خارج شدم !…

پایین کنار فتانه نشسته بود و پالتو خز سفیدى رو

كه من براش انتخاب كرده بودم رو به تن کرده بود!

موهاشو اطرافش پخش کرده بود و به فتانه گوش

سپرده بود كه اروم زیر گوشش حرف میزد و اون

سرد و بی روح به مقابلش زل زده بود !…

با لبخندى به سمتشون رفتم که فتانه با سر بهم

اشاره كرد و لبخندى زد وگفت: اینم شادوماد ما

بریم كه حسابى دیر شد!…

گلاره به من نگاهی انداخت و بعد سرش رو پایین

انداخت!…

متعجب از رفتارش به سمتش رفتم و گفتم:گلاره

حالت خوبه؟!…

انگار مجبور بود حرف بزنه؛ آروم زمزمه كرد!…

 خوبم!…

باش!…پس بریم…

دستش رو گرفتم و به سمت بیرون رفتم!…

.

.

.

#دنیا

رفتارهام دست خودم نبود!…

 یاد ارامشم تو اتاق افتادم و واقعا از سهیل خجالت

کشیدم !…

با اون کت و شلوار کرم رنگش خیلی جذاب شده بود!

دستم رو گرفت ومنو به سمت ماشین هدایت كرد!…

ووقتى سوار ماشین شدیم دستم رو روى دنده گذاشت

و دست خودش رو روى دست من گذاشته بود و در

تمام طول رانندگی دستم رو گرفته بود!…

خیلی برام فرق نداشت چون همه ى فکرم پیش کیان

بود!…و از تصور اینکه اون دختر زیبا و بلوند رو در

آغوش مى كشه و میبوسه؛ دیونه مى شدم….

مدام تصویر اونها تو حالت های مختلف جلوی

چشمهام بود و این منو حسابی کلافه میکرد!

غم زده به بیرون نگاه میکردم و غرق تو افكار خودم

بودم!…

حدود بیست دقیقه بعد سهیل کنار رستوران بزرگی

ماشین رو نگه داشت و با دیدن اسم رستوران بی

اختیار و با تعجب به سمتش برگشتم که چشمکی

بهم زد و من بهت زده نگاش کردم …

از ماشین پیاده شد و درو برام باز کرد و گفت:

بانو نمیخواد پیاده بشه؟!

این چرا انقد مهربون شده امشب؟!…

فتانه ازپشت سرم گفت: دیگه چی میخوای؟! اسم

رستوران رو هم بخاطرت گلاره گذاشته !…هم اسم

خودت!…ببین چقد دوست داره؟!

بدون اینکه بهش جوابی بدم از ماشین پیاده شدم.

سهیل دستمو گرفت و زیر گوشم گفت:سوپرایز نشدی

 که اسم رستورانمون اینه؟!

نگاهش کردم و کلافه گفتم: واقعا تعجب کردم!…

 فک کردم خوشحال میشی!…

لحنش انقدر مظلومانه بود که دلم به حالش سوخت

و با تردید گفتم:ممنونم !…

همین تشکر خشک و خالی کافی بود که سهیل

ذوق زده بخنده….

بعد از ورود به سالن رستوران سهیل مارو به سمت

دری برد که گوشه ى سالن رستوران بود و از در که

عبور کردیم باغ بزرگی پشت رستوران دیدیم !…

واقعا منظره اش محشر بود و حدود صد نفری ادم

تو محوطه بودند که با ورود ما به سمتمون برگشتند

 و شروع به کف زدن کردند و سهیل به زبان ترکی

باهاشون حرف میزد و خوشآمدگویى مى كرد!…

و من مثل یه عروسک به دنبالش کشیده میشدم!…

نگاه تحسین آمیز همه رو روی خودم حس میکردم!

اما اصلا برام مهم نبود!…حتى خوشحالمم نمى كرد!

 بعد از تموم شدن سلام و احوال پرسی سهیل با مهمونا

کنار یکی از میزها ایستادیم وسهیل به سمتم برگشت

وگفت: عزیزم پالتوتو در نمیاری؟!

 نه هوا سرده!…

 خیلی هم سرد نیست!…

به مهمونهایى که با دل خوش میخندیدند و مشروب

میخوردند نگاه کردم و گفتم: چرا انقدر مشروب

رو دوس دارند؟!

 چون مشروب باعث میشه غمهات یادت بره !…

 واقعا؟!

 اره

درهمین حین زن جوانی به سمت سهیل اومد و با

سهیل مشغول حرف زدن شد و گارسون به سمتمون

اومد و سینی مشروب رو روبه روم قرار داد !

میدونستم گناهه !…میدونستم نجسه!…اما قلبم بد

شکسته بود!…

دوست داشتم یه جوری اتفاقات امروز رو فراموش کنم…

جام رو برداشتم و یک سره سر کشیدم !…

از تلخی اش گلوم سوخت!…وحس بدی بهم دست داد!

به گارسون نگاهی انداختم!…

لجوجانه جام دیگه ای برداشتم و درحال سر کشیدنش

بودم که سهیل به سمتم برگشت و با تعجب گفت: داری

چیکار میکنی؟!

به هوش بودم!…هنوز تحت تاثیرش قرار نگرفته بودم!

اما مستانه خندیدم و گفتم: میخوام همه چی رو فراموش کنم!

 #سهیل

وقتی به سمتش برگشتم و جام رو روی لبش دیدم

نزدیك بود از تعجب شاخ دربیارم!…

صورتش سرخ تر شده بود و معلوم بود زود مست

شده!…

جام دوم رو تا اخر سر کشید و بعد نگاهم کرد و

 مست و دلبرانه خندید و گفت:گرمم شد!…

بی اختیار خندیدم وگفتم:دیونه…چرا مست کردی ؟!

سعی داشت پالتو رو از تنش خارج کنه!…

میزو دور زدم و کنارش ایستادم و گفتم: بذار‌ کمکت

کنم!..

خندید و گفت: فکر خوبیه!…

کارهاش غیر طبیعی بود و معلوم بود اصلا جنبه ى

مشروب رو نداره!…

مرتب میخندید و این رفتارش منو دیونه تر و عاشقتر

 میکرد!…از خنده هاش دلم ضعف مى رفت!

ای کاش همیشه مست میموند !…

وقتی پالتو رو از تنش خارج کردم و به یکی از

خدمتکارها دادم؛ به سینه ام تکیه داد و دستهاشو

دور کمرم حلقه کرد!…

اولش تعجب کردم اما بعد منم متقابل بغلش کردم و

زیر گوشش زمزمه كردم و گفتم: این کارا رو میکنی

کار دستت میدما!…

با لحن خمار و مستی گفت: مثلا چیکار میکنی ؟!

با سر انگشتهام کمرش رو نوازش کردم و گفتم:

اخرش به تخت ختم میشه!…

 اووففففف دلم برا تختمون تنگ شده!…

چشمهام از تعجب و خنده باز شدند و با خنده گفتم:

واقعا دوس داری باز با هم رابطه داشته باشیم؟!

لبهاش رو جمع كرد و گفت: اوهوم…..دلم یه رابطه

میخاد تا خود صبح مثل گذشته!…

عاشق اینجور حرف زدن بودم…

همیشه دلم میخواست اون پیش قدم بشه برای رابطه…

 یعنی رابطه های قبلیمون اذیتت نمیکردند؟!

 نههههه….اصلاااا!…اتفاقا از اینكه انقدر خوب

بودند كه منو راصى كنند اذیتم مى كرد!…

(و چون نگاه متعجب منو دید؛دستمو كشید و گفت:)

بیا بریم برقصیم انقدر حرف نزن!…

مستانه خندیدم وجام شرابی برداشتم و کمی فقط مزه

 کردم که منم گرمم بشه !…

ولی نمیخواستم مست بشم !…دوست داشتم ثانیه

به ثانیه و دقیقه به دقیقه ى تمام لحظات این شب

عزیز رو دقیق یادم بمونه…

همراه دنیا به وسط پیست رقص رفتم !…اکثرا

مشغول رقص بودند!…

نگاهش کردم كه  با اون خنده دیوانه کننده اش به

مردم اطرافش نگاه میکرد و خودشو تکون میداد!

بغلش کردم وبهش گفتم : باید تانگو برقصی دختر!

بلند خندید و گفت: بلد نیستم!

خندیدم و بغلش کردم و دستهاشو روی شونه هام

گذاشتم و پهلو هاشو بادست گرفتم و شروع به تکون

 خوردن کردم !…

تو چشمهام خیره شد و گفت: نباید این کارو میکردی!

با تعجب گفتم: کدوم کار؟!

 اون دختره ى مو بلوند درسته خوشکله !…اما

نمیتونه مثل من عاشقت باشه!…

گیج نگاش کردم و گفتم: منظورت چیه؟؟

صورتش رو به صورتم نزدیک تر کرد وگفت: من برای

از دست ندادنت باهاش میجنگم!…

با گذاشته شدن لبهاش روی لبهام نتونستم دیگه

حرفی بزنم!

اون هم با تموم عشقش لبهامو میبوسید و داشت منو

از خود بیخودم میکرد !…

به پهلوهاش چنگی زدم که صدای فتانه رو شنیدم:

سهیل این دختره مسته تو که مست نیستی !الان وقت

اینکارها نیست!…

با اکراه از گلاره ام جدا شدم و گفتم: چیزی میخوای

فتانه؟!

 به ساعتت نگا کن وقت شامه!…

 اوففففف یادم رفت!…

گلاره که بهم تکیه داده بود و اروم به اطراف نگاه

میکرد و به سمت فتاته هول دادم و گفتم:

مواظب باش!…مسته !…من برم به خدمتکارا سر برنم!

__ باشه برو!…

همراه فتانه دنیا رو به گوشه باغ بردیم و روی یکی

ازصندلی ها نشوندم!

دلم نمیخواست ازش جدا بشم اما مهمونها شام میخواستند!….

#فتانه

از دور حرکاتشون و زیر نظر داشتم!امشب میتونست

براشون شب قشنگ و خاطره انگیزی بشه!…

لبخندی زدم و به گارسون اشاره کردم كه سینی مشروب

رو به سمتمون گرفت و من سه تا جام برداشتم و جلوی

گلاره گرفتم!

 مستی اش داشت میپرید!…

به جام ها نگا کرد و درحالی که روی صندلی لم داده

بود گفت:میتونم بازم بردارم؟!

 از مستی خوشت میاد؟!

 اره حال خرابمو خوب میکنه!..

 نوش!

شروع به سر کشیدن مشروب از جام ها كرد و من با

لبخند فقط نگاهش میکردم !..

حدود یک ربع بعد سهیل با عجله به سمتمون اومد و

گفت: مهمونا برای شام دارن میرن داخل شمام بیاین!

(و بعد نگاهى به گلاره انداخت و گفت) اع!…این چرا

باز مست کرد؟!

خندیدم وگفتم: میخواد شنگول باشه !.مگه بده؟!

 نه!…اما الان چطور برای شام به داخل بیرم!…

__ من اینجا کنارش میمونم برای شام توبرو داخل!…

_الان میام!…فتانه مثل چشمهات مواظبش باش!…

سریع به داخل برگشت !….

هیجان خاصی تو رفتارش بود…

كاملا مى شد حدس زد از نرمش گلاره شاد و شنگول

شده!…بیچاره بچه ام!…چقدر كمبود محبت داشت!

بعد از چند دقیقه به همراه یکی از خدمتکارها و چرخ

سرو غذا اومد و رو به من کرد و گفت:تو برو داخل!

من و گلاره زیر اون الاچیق میریم و با هم شام

میخوریم!….

مزاحمشون بودم!…

اما اعتراضی نکردم و از جا بلند شدم و به سمت داخل رفتم!….

#سهیل

بازوش رو گرفتم و اونو به سمت خودم كشیدم که اون

از خدا خواسته خودشو تو بغلم انداخت و با همون

صدای مست اغوا كننده اش گفت: کجا بودی؟! دلم

برات تنگ شده بود !…

قهقهه ای زدم و اونو بین بازوانم قفل كردم و گفتم:

رفتم برات شام بیارم!…

و بوسه اى روى پیشونى اش گذاشتم!…

من شام نمیخوام تو رو میخوام!…

شروع به گاز گرفتن بازوم كرد که جلوشو گرفتم

و گفتم: دختره ى دیونه !…الان کاری میکنی که

کنترل خودمو از دست بدم!….

و اونو به همراه خودم با هزار مکافات به سمت الاچیق

بردم! گارسون به همراهمون اومدو سریع میز رو چید

و بعد ما رو تنها گذاشت !….

گلاره که همچنان تو بغلم بود و مرتب ووول  میخورد

رو نگه داشتم و گفتم: بیا شام بخور!…

و میگو رو به سمت دهنش بردم که روشو اونور کرد

باشه نخور !…من میخورم !چون واقعا گشنمه!…

تا چنگال رو سمت دهنم بردم و نصف میگو رو بین

دندونهام گرفتم جلو اومد و دهنش و بدهنم چسبوند و

اضافه میگو رو خورد و با چشمهای بزرگش که با اون

خط چشم محشر شده بودند بهم زل زد…

هر چی میخواستم خودمو کنترل کنم با این کارهاش

نمیذاشت!…

 چنگال رو توی ظرف پرت کردم و کلافه بهش نگاه

كردم وگفتم:میدونی عواقب اینکارات چیه؟!

درحالی که مست نگاهم میکرد و میگو رو تو دهنش

میجوید گفت:میخوام باهات یکی بشم…. میدونی از

کی از هم دوریم ؟!

باتردید نگاهش کردم و گفتم: اثرات مستیه واقعا؟

__دلتو زدم؟؟؟ حتما اون دختر مو بلوند از من نازتر

برات دلبری میکنه!…

یاد نارون افتادم که هی میومد و باهام حرف میزد!

اون تنها دختر موبلوند امشب بود كه پیشم اومد!…

یعنی گلاره بهش حسادت میکنه؟!… لبخندی زدم و

گفتم: تو خودتو ازم دریغ میکنی!…من كه از خدامه!

لب ور چید و لوند و دلبرانه گفت:الان که دارم خودمو

 تقدیمت میکنم!…

کنارش نشستم و بغلش کردم و گفتم: الان مستی!…

اگه کاری بکنم فردا باز شروع میکنی ابغوره گرفتن!

دلم میخواد اولین رابطه ام باهات بعد از  اون ترمیم

لعنتی از سر عشق باشه!…

مستانه خندید و گفت: منم دوست دارم لخت بشم!

خیلی گرممه!…

 ،با خنده نگاهش کردم و چند بار اونو بوسیدم و

گفتم: میدونستی از زنهایی که موقع مستی لوندتر

میشن خوشم میاد!…

سرش رو روی سینه ام گذاشت و با انگشت اشاره اش

شروع به لمس لبهام کرد و با صدای کشیده ای گفت:

میدونستی عاشق بوسیدنتم!…

  دستهامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم: واقعا؟!

خودش رو بیشتر تو بغلم جا داد و گفت: عاشقتم!…

با انگشتم روی کمر لختش خط های فرضی کشیدم

که لرزید واهی از بین لباش خارج شدم!…

 خندیدم و گفتم: ای جانممم!…چقدر این لوندیتو

دوست دارم دختر!…

ریز خندید که دیگه بیشتر از این طاقت نیاوردم و

كنترل خودمو از دست دادم و صورتش رو با دستهام قاب گرفتم و با لبهام لبهاشو اسیر کردم……….

دلم براى لبهاش تنگ شده بود!…همون طعم شیرین

و گوشتی لذت بخش خودم!…. دستهاشو دور گردنم

حلقه کرده بود و گرم همراهی ام مى کرد!….

حس گرهام بد فعال شده بودند و توان کنترل خودمو

نداشتم!…

 محکم بغلش کردم  و از در پشتی خارج شدم و به

سمت ماشینم رفتم !…

سرش رو روی سینه ام گذاشته بود و قهقهه میزد و

دست و پاشو عین بچه ها تکون میداد که صدای

خنده ی منم در اومده بود!…

به ماشین که رسیدیم درو براش باز کردم اونو روی

صندلی گذاشتم که باز بغلم کرد و شروع به بوسیدن

لبهام کرد!…

مست نگاهش شدم و بزور خودمو مجبور كردم ازش

جدا بشم که با دستهاش یقه ام رو چنگ زد و گفت:

قول میدی دیگه نذاری چیزی ما رو از هم جدا کنه؟!

لبخندی زدم و در حالی که پیشونی اش رو میبوسیدم

گفتم: قول میدم تا اخر دنیا باهات بمونم!

خندید و روی صندلی راحت نشست و من هم ماشین

رو دور زدم و سوار شدم و سریع پیامی به همکارم

 دادم و گفتم: به مهمونها بگه برام کار فوری پیش

اومد و مجبور شدم برم !…

سرعت ماشین و زیاد کردم و به سمت خونه رفتم….

همراه دنیا وارد خونه شدم که به محض ورود به خونه

کف سالن نشست و گفت: واییییییی خسته شدم چقدر!

پاشو دیوونه!… چرا روی زمین نشستی؟! هوا سرده!

مست خندید و یکی از پاهاشو بالا داد و گفت: کفشمو

در بیار!… انگشتهام درد میکنه!…

داشت با کارهاش دیوونه ام میکرد!… رو به روش زانو

زدم که پاشو روی شونم گذاشت و کاملا دراز کشید!

بی اختیار ساق پاشو بوسیدم و نوازش وارکفش رو

از پاش دراوردم !…

انگشتهای پاش حسابی سرخ و متورم شده بودند.

 باز دلم لرزید و اروم نوازششون کردم و سر تک تک

انگشتهای پاشو بوسیدم…

سر جاش تکونی خورد و خندید !…

پای دومش رو روی شونه ام گذاشت و مست گفت:

زود باش!…

خندیدم و کفش دومش رو هم از پاش خارج کردم!…

کمی پاشو نوازش کردم که دستهاشو از هم باز کرد

 و گفت: بیا بغلم!…

نه!…مثل اینکه این دختر میخواست امشب کارش رو

براش یكسره كنم و بسازم!

 روش خیمه زدم و گفتم: دیونه ام نکن گلاره ام !…منکه

 میدونم فردا صبح کلی گریه میکنی!…

بهت احتیاچ دارم….

پیشونی ام رو به پیشونی اش چسبوندم و نگاهش

 کردم که اروم با صدای بغض کرده گفت: تنهام

 نذار من از تنهایی میترسم….من نمیتونم زنی رو

غیر از خودم تو بغلت تصور کنم… لعنتی!…داغون

میشم از این تصور!…

بغض اش با زدن این حرف ترکید و شروع به گریه کرد

محکم بغلش کردم و شروع به بوسیدن کل صورتش

کردم و گفتم: تازه تو رو به دست اوردم!مگه دیونه ام

تنهات بذارم ؟!

و اونو بغل کردم و به سمت اتاق خواب بردم….

حالا که خودش میخواد چرا که نه…

چرا اونو به خواسته اش نرسونم ؟!مگه من اونو

نمیخواستم؟!…

مگه من ارزوى محالم این نبود كه خودش رو بهم تقدیم

کنه؟!…

پس این همه معطلی برای چی بود؟!…

 اونو کنار تخت نگه داشتم و مجبورش کردم پشت به

من بایسته و من هم از پشت بغلش کردم و پشت گوش

و گردنش رو بوسیدم و گفتم: دنیا میخوام یه بار دیگه

امتحانت کنم… میخوام اینبار خودم تو رو مال خودم

 کنم !…

دستهاشو روی دستهام گذاشت و گفت: اولین بار

که دیدمت مال تو شدم!…

 ای من فدای تو بشم !پس چرا ابراز نمیکردی؟!

دلبرانه خندید و لبش رو به دندون گرفت و چیزی نگفت!

دستهامو از دور کمرش برداشتم و روی شونه هاش

گذاشتم!…سرشونه هاى لباسشو كشیدم وپایین

اوردم که لباس سرخورد و روی زمین افتاد…

یه ست گیپور یاسی پوشیده بود كه اندام

فوق العاده اش رو به نمایش مى زاشت !…

اروم شروع به نوازش بدنش کردم!…

 حس و حال رابطه به بدنش سرایت کرده بود و اثری

از قهقهه های مستانه اش نبود!…

 اروم پشت به من ایستاده بود و نفس نفس میزد !…

اونو به سمت خودم برگردوندم که چشم تو چشمم

گذاشت و دستهامو پشتش قرار دادم و قفل لباس

زیرش رو باز کردم و اروم اونو از تنش جدا کردم و

 با جداشدن لباس از بدنش سریع بهم چسبید که

سینه هاشو نبینم!…

منم انگار اولین بارم بود طوریكه اب دهنم رو بلعیدم و

گفتم: ای جان!… عاشق خجالتتم!…تازه که خوب زبون

داشتی!

سرش و به سینه ام چسبوند و ناز خندید!…

 دستهامو به سمت کمرش بردم و گفتم: اماده ای مال

من بشی؟!

نفسهاش به شماره افتاده بود و گرمای لذت بخشی

از بدنش خارج میشد که منو بیشتر ترغیب میکرد و

با کشیدن كمر لباس زیرش محکم بغلم کرد و گفت:

میخوام فقط من زنت باشم!… نمیخوام زن دیگه ای

رو به تختت بیاری!…

با چشمهای سرخ از خواستن نگاهش کردم و گفتم:

به چشات قسم تنها زنی که از امروز پا به تختم میذاره

تو هستی گلاره ام!…

اونو روی تخت خوابوندم و خودم هم لباسهام رو از

تنم خارج کردم و اون با دیدن تن و بدن لختم خجالت

زده سرشو تو بالشت فرو برد!

کنارش دراز کشیدم و سریع روش خیمه زدم !…

میدونستم خجالت میکشه…

لبهاشو اسیر کردم و خودم و بین پاهاش جا دادم!…

اروم همراهی ام میکرد و بادستهاش کمرم و نوازش

میکرد که بیشتر تحریک میشدم !…

بعد چند دقیقه عمیق بوسیدنمون ازش جدا شدم و

شروع به بوسیدن گردنش کردم که بعد از اخرین

بوسه و اولین گازی که از گردنش گرفتم اه عمیقى

کشید و گفت: میخوامت!…

 ای جانمممم!… منم تو رو میخوام…..

لبهام رو روى گردنش قرار دادم و از روى حرص زبون

 محكمى روش زدم و بوسه اى زیر گردنش گذاشتم و

شروع به بوسه هاى ریز روى گردن و سینه هاش كردم!

لرزش بدنش بیشتر شد!…

دلم نمیخواست الان راضى بشه !…پس در حالیكه

دستم رو روى سینه هاش مى گذاشتم ؛ آهسته

 پایین اومدم و روى نافش رو اروم بوسیدم كه قلقلكش

اومد و خودشو جمع كرد و در حالیكه موهامو میكشید

آهى عمیق كشید و من هم خودمو بین پاهاش رسوندم!

سرمو بین پاهاش قرار دادم و بوسه ى آرومى روى

بهشتش نشوندم….

انگار تو اوج بودم و با احساس اینكه الان اون یك

دختره و من اولین مردى ام كه اونو تصاحب میكنه

و مالك اون میشه ؛ لبخندی از سر لذت زدم!…

داشتم دیوونه مى شدم و اه و ناله های از سر لذت

گلاره کل اتاق رو پر کرده و منو خرابترم مى كرد!

 روش خیمه زدم و كل تنش رو نوازش كردم و همونطورى

خودمو به پاهاش رسوندم !…

من عاشق خشونت بودم اما نمیدونم چرا به این دختر

مى رسیدم عاشق این مى شدم كه لطافت رو با اون

حس كنم و هرچى میخواستم طبق خوى وحشى گرى

خودم عمل كنم نمیتونستم!…

اولین بار نبود كه با یه دختر همخواب مى شدم و هر

بار با وحشى ترین رفتارهام  طرفم رو به جنون می

كشوندم اما گلاره فرق داشت!…

اون تونسته بود رامم كنه و خوى وحشى گرى مو با

محبتهاش آروم كنه !….طورى كه الان هرچى سعى

مى كردم به خودم بقبولونم زودتر به مرادم برسم

نمیتونستم و فقط میخواستم اونو به اوج برسونم

تا كمتر درد بكشه!….

آخه اندام گلاره دربرابر من انقدر ظریف و كوچیك

بود كه از همین الان دلم واس آه و ناله هاش قیلى

ویلى مى رفت!…

با دقت به صورتش نگاه كردم تا این خاطره تو ذهنم

ثبت بشه!….

خودمو بینشون جا كردم و زیر گوش گلاره زمزمه كردم:

جیغ بكش تا زیاد اذیت نشى!….

و تا بخواد با نگاهش ازم سوالى  بكنه كارو تموم كردم

و نگاه متعجبش از درد جمع شد و ناگهان جیغ بلندی

کشید و به کمرم چنگ زد!

من با همون جیغ به اوج آسمون رسیدم و برگشتم

اما سهم بیشترى ازش مى خواستم!….

لبهاش رو اسیر لبهام کردم و با تموم عشقم باهاش

یكى شدم !….یكبار…دوبار….سه بار….

ادام ظریفش با هربار یكى شدنمون حسابی تکون

میخورد و از درد فقط جیغ میکشید که جیغش بین

لبهام خفه میشد!…

 اگه به من بود از حل شدن تو وجود گلاره دست

نمیكشیدم ؛اما گلاره ام ضعیفتر و ظریفتر از اونى

بود كه بخواد منو براى مدت طولانى تحمل كنه پس

نفس نفس زنون روش افتادم!…

 مثل بید شروع به لرزیدن تو بغلم کرد و من هم محكم

بغلش كردم و معاشقه امون رو از سر گرفتم !….

متوجه اشک گوشه ى چشمش شدم و بوسه ای روی

چشمش زدم و گفتم: منو ببخش دردت گرفت!

چشمهاشو با لذت بست و لب زد: میخوام بخوابم!

 بخواب عزیزم!…

تنهام نذار….

تنهات نمیذارم عمرم!….

پیشونی اش رو بوسیدم و اون چشمهاش رو بست و

کمی اروم تر شد!

من هم ازش جدا شدم كه با دیدن خون بین پاهاش

دلم ضعف رفت ودستمال رو از کنار تخت برداشتم

و بعد تمیز کردن بین پاهاش کنارش دراز کشیدم

و محکم بغلش کردم و همراهش خوابیدم !…

برام عجیب بود كه بعد از اینهمه رابطه هاى متنوع با

آدمهاى مختلف براى اولین بار بود كه تنم بعد از

رابطه ى به این آرومى، آروم و قرار گرفته بود و بالاخره

بعد از عمرى با وجود فرشته اى مثل گلاره به ارامش

رسیدم!…

.

.

.

#دنیا

با حس حالت تهوع و سر درد شدیدی چشمهامو

باز کردم و با دیدن سقف اتاق خواب مشترکم با

سهیل با حیرت و گیجى اطرافم نگاه کردم!…

 سهیل با بدنی لخت کنارم دراز کشیده بود و کبودی

روی شونه و گردنش بهم دهن کجی میکرد!

 با نگاه کردن به خودمم که لخت بودم ؛وحشت زده

سر جام نشستم که یكمرتبه زیر دلم تیر کشید و از

درد اشک از گوشه ى چشمم جاری شد و سعی کردم

از تخت بلند بشم که زیر دلم بیشتر درد گرفت!

 ملحفه رو کنار زدم !…

باورم نمیشد که دیشب اون اتفاق بین من و سهیل

افتاده باشه!…

 با دیدن ملحفه ی خونی بی اختیار جیغ کشیدم و

شروع به گریه کردم  که سهیل وحشت زده از خواب

پرید و به سمتم اومد!

 چی شده خانمم ؟!چرا جیغ میکشی؟!….

با گریه اونو هول دادم و گفتم: لعنت به تو!…چرا با

من اینکارو کردی؟!…کی بهت این اجازه رو داد که

به من دست بزنی ؟!…ازت متنفرم!… ازت بدم میاد!…

بمیر سهیل!… بمیر!…

مثل دیوونه ها جیغ میکشیدم و خود زنی میکردم!…

 اتیش بدی به جونم افتاده بود!…

سهیل

با دیدن این حالتش و ادا و اطوارهاش اول متعجب

و كم كم وقتى از شوك در اومدم عصبانى شدم!

 محکم دستهاشو گرفتم وبا فریاد گفتم:خودت دیشب

ازم خواستی اینکارو بکنم!…یادت رفته؟!…مستی از

سرت پریده باز هار شدی؟!

با بهت بهم نگاه کرد و با چشمهای اشکی اش که

داغونم میکرد؛ خیره ام شد!

لب زد: م…من مست بودم….مست بودم و تو از

فرصت استفاده کردی!

 سعی کردم ازت دور بشم!… تو ولم نمیکردی!… تو

منو از خود بیخود کردی !…لعنتی!…

دستهاشو از دستهام بیرون کشید و زار زار شروع به

 گریه و زاری کرد!

 لعنتی !…من تنها چیری که یادم میاد خواب کیانه!

 من دیشب تا صبح خواب کیان ومیدیدم!…ازت متنفرم!

 کیان میخواد منو تنها بذاره !…اون میخوادازدواج کنه!

ازتخت پایین رفت که با درد اخی گفت و زیر دلش رو

گرفت و عین دیونه ها گفت: من بایدبرم.من باید جلوی

ازدواجش رو بگیرم!..من نمیتونم اینجا بمونم…من باید

برم!

متحیر از رفتارهاش از تخت پایین اومدم و روبروش

ایستادم و سعی کردم جلوشو بگیرم که باز شروع به

 جیغ کشیدن کرد!…

اینبار محکم سیلی به صورتش زدم که روی زمبن

افتاد و انگار تازه به خودش اومده باشه ؛پاهاشو

بغل کرد و شروع به گریه کرد!

خودم هم با حالت زارى روبه روش نشستم و گفتم:

منو ببخش !نمیخواستم بزنمت گلاره! باورکن میخواستم

اروم بشی!

دستم و روی پاش گداشتم که دستمو پس زد و با گریه

گفت:تنهام بذار…تنهام بذار لعنتی!…

با حرص به سمت کمد رفتم و لباس تنم کردم و از اتاق

خارج شدم!

به محض خروج از اتاق فتاته رو دیدم که روبروی اتاقم

ایستاده بود!

به سمتش رفتم وگفتم: دنیا دیشب فکر میكرد من شوهر

عوضی شم!

گوشیش روبه سمتم گرفت وگفت:نگاه کن….من برم پیش

دنیا!…

ازکنارم رد شد و وارد اتاق شد و من به صفحه ى

گوشی نگاه کردم وبا دیدن پیج اینستای مردی که

عکسش تو گردنبند دنیا بود؛ فهمیدم کیان شوهر

دنیاست!…

 بعد از چک کردن کلیپ و عکس ها همه چیزو فهمیدم !

کل دیشب منو به جای کیان تصور کرده بود….

منظورش از دختر مو بلوند هم نامزد جدید شوهرش

بود و من ساده لوحانه چقدر خوشحال شدم كه به من

حسودى اش شده بود!…زهى خیال باطل!…

با حس خفگی به سمت یکی از اتاق های مهمان رفتم و درو محکم بستم!….

#فتانه

با دیدن حال خراب دنیا دلم به حالش سوخت !….

به سمتش رفتم و اون با دیدنم که رو به روش نشستم

محکم بغلم کرد و شروع به گریه کرد.

اروم کمرش رو نوازش کردم و گفتم:بسه!…گریه نکن!…

اروم باش!…

 من چیکار کردم فتانه؟!…من چیکار کردم؟!…من

چطور تونستم راضی ب اون رابطه باشم؟!

 تو حال طبیعی خودت نبودی!…تو هم حق زندگی

داری گلاره!…بس کن!…

 من حق نداشتم به شوهرم با رضایت خودم خیانت

کنم!…

 اون دیگه شوهر تو نیست گلاره!….اون دیگه زندگی

خودشو داره!…بهتره فراموشش کنی!…

 نمیتونم فتانه!… نمیتونم!…

صدای هق هقش کل اتاق رو پرکرده بود و من سعى

كردم كمكش كنم!…اونو بلند كردم و به سمت حمام

بردم!…

 باید حمام کنی!…زود باش!…بعدش باید بخوابی!

بدون اعتراض همراهم به حمام اومد!…

 میخواست تنها حمام کنه اما نمیتونستم تنهاش بذارم!

بعد از حمام کردن مشغول پوشیدن لباسهاش شد و

من سریع روتختی روعوض کردم تا بیشتر استراحت کنه!

اونو روی تخت خوابوندم و بهش گفتم:میرم برات

جوشونده درست کنم تا یکم جون بگیری!…

_نمیخوام !…فقط میخام تنها باشم!…

 انقدر لج باز نباش!…

سکوت کرد و حرفی نزد و منم از اتاق خارج شدم

و به سمت آشپزخونه رفتم و دستورات لازم رو به آشپز

دادم و در حال آماده کردن جوشونده بودم که صدای

خراب سهیل رو شنیدم!

 فتانه….فتانه

 جانم؟!…اینجام تو آشپزخونه!…

با سر و وضع اشفته ای وارد اشپزخونه شد و گفت:

بیا تو اتاقت!…کارت دارم

 چشم!…الان میام

پشت سرش وارد اتاقش شدم تلفن همراهم رو به

سمتم گرفت و گفت: چرا زودتر بهم نگفتی؟!…چرا

اصلا به اون گفتی؟!

من همه حقیقت رو بهش نگفتم!…طوری وانمود کردم

 که شوهرش واقعا داره ازدواج میکنه و همه فکر میکنن

اون مرده!… این تنهاراه نامیدی گلاره بود!…

 اما اینکارت باعث میشه اون ضربه ی بدی بخوره

تازه شوهرش رو فراموش کنه: دخترش رو که نمیتونه

فراموش کنه!…

 اوهوم!…منم همینو میدونم!…اما یادمه مادرم

همیشه میگفت زمان قدیم تا زنی بچشو از دست میداد

باز بچه دار میشد و با اومدن بچه ی بعدی بچه ى قبلی

فراموش میشد!

 یعنی میگی؟!…

__ تو برای پایبند شدن این رابطه باید به فکر باشی!

بچه راه حل خوبیه!…ضمن اینكه اگه گلاره بچه دار

بشه فکر فرارم از سرش دور میکنه!…

تو فكر فرو رفت و همونطور كه لبخندمی زد از اتاق

خارج شد.

نمیدونم چقد کارم درسته اما بالاخره اون كه راه

برگشتی نداشت!…

بهتر بود اینجا زندگی تازه ای برای خودش شروع میکرد!…..

#ایناز

صبح وقتی چشمهامو باز کردم تو تخت خوابم بودم…

سر جام نشستم و به اطرافم نگا کردم !…

چشمم به ساعت اتاق افتاد!…

ساعت یازده بود پس کیان کجاست؟!….

با یه یاد اوردی شب گذشته دستامو روی گونه های

 تب دارم گذاشتم و جیغی از سرخوشحالی زدم و

گفتم: اون میخواد به خودش و من یه فرصت بده….

فرصت یه زندگی!… قول میدم خوشبختت کنم کیان!

قول میدم جای دنیارو برات پر کنم!…

 گوشیمو برداشتم !

میخواستم به کیان زنگ بزنم و ببینم کجاست که دیدم

تو واتس اپ بهم پیام داده  !

لبخندی زدم و با ذوق پیام رو خوندم: خواب بودی دلم

نیومد بیدارت کنم!صبحانه رو برات اماده کردم بخاطر

دیشب بازهم معذرت میخوام!…مواظب خودت باش!

چند بار پیامش رو خوندم و با ذوق صفحه گوشی رو

بوسیدم!

از جا بلند شدم و به سمت حمام دویدم !

داخل حمام موقع کندن لباسام از تو اینه قدی داخل

حمام چشمم به کبودی روی سینه ام افتاد!

گونه هام بازگل انداخت و سریع خودمو داخل وان

آب پرت کردم !

تحمل اون همه احساس عشق برام سخت بود!..

باید به دیدن کیاناز میرفتم!… دلم براش تنگ شده بود !

وروجک جدیدا تا منو میدید میگفت: ماما!…

عاشق لحن ناز و بچگونه اش بودم!…

.

.

.

#کیان

بخاطر اتفاق دیشب حسابی عصبی بودم و تصمیم

داشتم که یه مدت از ایناز دور بشم و سعی کنم

باهاش رو به رو نشم!…

 زود بود برای ازدواج ….

زود بود برای شروع یه رابطه جدید…

دنیا ارزشش رو داشت که بیشتر صبر کنم!…

من که میدونستم اون زنده است و یه روز برمیگرده!

میدونستم که همه تلاشش رو برای برگشتن به ایران

مى كنه!…

ماشین رو محل فیلم برداری پارک کردم و به سمت اتاق

گریم رفتم!

 امروز باید چند تا صحنه رو فیلم برداری میکردم و حسابی سرم شلوغ بود!

#ایناز

ماشین رو رو بروی یه اسباب بازی فروشی نگه داشتم

و وارد مغازه شدم و چند تا عروسک خوشکل برای کیاناز

خریدم و سوار ماشین شدم و در حالی که پشت فرمون

همراه ترانه قر میدادم؛ رانندگی هم میکردم تا به خونه

مامان فاطمه برسم!…

با ذوق از ماشین پیاده شدم و چند بار زنگ درو زدم

اما کسی درو باز نکرد!…

مامان فاطمه عادت نداشت به هیچ عنوان از خونه تنها

بیرون بره!همیشه تو خونه بود !…

شماره اش رو گرفتم ولی جواب نداد!…با نگرانی به

سمت پنجره ى اشپزخونه رفتم که رو به خیابون بود!

گوشه پنجره کمی باز بود!… چند بار مامان فاطمه

رو صدا زدم که ناگهان صدای گریه کیانازو شنیدم!

وحشت زده به پنجره زدم!…

اما مامان فاطمه جواب نمیداد!…باز شماره اش رو

گرفتم که صدای تلفن رو از داخل خونه شنیدم !…

نکنه باز حالش بد شده باشه!…

شروع به جیغ زدن کردم که چند نفر از همسایه ها

بیرون اومدند و به ستم دویدند و یه چیزایی بهشون

گفتم که خودم هم متوجه نشدم!…

 یکی از پسرهای همسایه داخل خونه پرید و درو باز

کرد!…

من قبل از همه وارد خونه شدم و به سمت سالن رفتم

و دیدم مامان فاطمه سر سجاده اش بی حال افتاده

و کیاناز کنارش نشسته بود و گریه میکرد!…

 با دیدنم دستاشو به سمتم تکون داد و با گریه گفت:

ماما!…

با گریه به سمت کیاناز دویدم و محکم بغلش کردم و

گفتم:جانم مامان…فدات بشم دخترم!..چقد گریه

کردی ؟!…ترسیدی عشقم ؟!

همسایه ها هم با اورژانس تماس گرفتند!

حدود ده دقیقه بعد امبولانس وارد خونه شد و مادرجون

رو به اتاقش بردند و بعد از وصل کردن سرم و تزریق چند

نمونه دارو داخل سرم رو به من کرد وگفت:خانم حال

مادرتون زیاد خوب نیست!…خداروشکر اینبار بخیر

گذشت اما به هیچ عنوان نباید توخونه تنها باشه اونم با

یه بچه!…

با چشمای گریون گفتم:چشم دیگه تنهاش نمیذارم…

الان حالش خوبه؟؟؟

 بله خوبن تا یکی دوساعت دیگه بیدار میشه!…

در همین لحظه کیان وهومن سراسیمه وارد اتاق شدند

و کیان با دیدن من تو اون حالت به سمتم اومد که من

خودمو تو بغلش انداختم و با صدای بلندی شروع به

 گریه کردم!…

 اروم باش ایناز !…هیسسس!… گریه نکن عزیزم

چیزی نشده!…

دکتر به سمتمون اومد وگفت:خداروشکر خطر رفع شده

و زود رسیدگی کردیم !..اگه فقط پنج دقیقه دیرتر میشد

خدای نکرده الان معلوم نبود وضعش چیه ؟!بهتره

مادرتون و تنها نذارین

 ممنونم اقای دکتر لطف کردین!

_وظیفه ام بود!..ما دیگه میریم !…بهتره اجازه بدین

مادرتون استراحت کنه !…فردا هم حتما اونو پیش

دکترش ببرین شاید لازم باشه تحت مراقبت باشن!

 چشم حتما

بعد از رفتن دکتر و پرستار هومن کیانازو از بغلم گرفت

 و به سمت اتاق کیاناز رفت و گفت: بریم با عروسکات

بازی کنیم خانومی!…

از اتاق مادرجون خارج شدیم و روی مبل نشستم و

بادستهام سرموگرفتم که حس کردم کیان کنارم نشست.

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم !

واقعا ترسیده بودم!…

 دیدن مادرجون تو اون حالت واقعا شوك بدی بهم وارد کرده بود!….

کیان از جاش بلند شد و رفت و بعد از چند دقیقه با

لیوان آب قند به سمتم اومد و گفت: بخور رنگت پریده!

کمی از اب قند و خوردم و گفتم: وقتی صدای گریه

کیانازو از پشت پنجره شنیدم ؛داشتم دیونه میشدم

خیلی ترسیدم!…

 اروم باش!…همه چی به خیر گذشت!…

 نباید دیگه مادر جون تنها باشه!

 نمیتونم ببرمش خونه خودم !…میدونم مامان

 اذیتش  میکنه!…

 اگه شما ناراحت  نشى من میام پیشش! نباید دیگه

تنهاش بذاریم!…

 تو که نمیتونی خونه پدریتو ول کنی اینجا بشینی،

یه خدمتکار خوب براش میارم!…

 خدمتکارها تا ساعت ده بیشتر نمیمونن!… ساعت

ده به بعد چی؟!

 سعی میکنم شبها خودم بیام!…

 تو اکثر وقتت سرکاری شبها من خودم پیشش میام!

 نمیخوام اذیت بشی!…

 نگران نباش!خودم دوس دارم پیش مادر جون و

کیاناز باشم.

لبخندی زد و گفت: پس من برم به یکی زنگ بزنم که

از فردا یه زن قابل اعتماد بفرسته اینجا!

 باشه!

از کنارم بلند شد و گوشی به دست به سمت حیاط رفت!

.

.

.

#دنیا

تمام روز رو تو تختم موندم !….

دلم نمیخواست از اتاق خارج بشم!…

انقد گریه کرده بودم که دیگه اشکی برام نمونده بود!

 میون گریه خوابم میبرد و بعد از یکی دو ساعت

بیدار میشدم و باز گریه میکردم !

اخرین بار که چشم باز کردم اتاق تاریک بود و فهمیدم

که شب شده !…

چطور تو فیلمها و رمانها دوسه روز هیحى نمیخورند!

من كه یه نصفه روز نشده احساس ضعف و گرسنگی

میکردم و برخلاف میلم مجبور شدم از تخت پایین بیام!

که زیر دلم بد جور تیر کشید و با به یاداوری دیشب

بازعصبانی شدم و بغض کردم ؛ اما دیگه اشکی از

چشمم پایین نمیچكید!…جای شکرش باقی بود تا

الان کور نشدم…چشمه ى اشكم خشكیده بود!…

از اتاق خارج شدم و به سمت اشپز خونه رفتم!

نمیدونم ساعت چند بود؛ اما خونه ساکت بود و معلوم

بود که همه خوابیدند!

سهیل هم حتما بیرون از خونه بود؛چون تو اتاق نبود!

 وارد اشپزخونه شدم و به سمت یخچال رفتم و کمی

پنیر و یه گوجه از یخچال برداشتم و بعد از ریز کردن

گوجه شروع به خوردن کردم!…

 مشعول خوردن بودم که با دیدن پاهای مردی که

 شلوار ابی رنگی پاش بود وکنار اشپزخونه ایستاده

بود سرمو بلند کردم ‌و با دیدن سهیل لقمه تو گلوم گیر

کرد و شروع به سرفه کردن کردم…

به سمتم اومد و لیوان ابو دستم داد و من کمی اب

خوردم که اون شروع به زدن پشت کمرم کرد تا نفسم

 برگرده و بعد از چند دقیقه تلاش نفسم برگشت و

حالم بهتر شد!…

کنارم نشست و گفت: بهتری ؟!

جوابشو ندادم که اخمی کرد و گفت: من نمیدونستم

 منو جاى شوهرت اشتباه گرفتی چون اسمی ازش

نمیبردی….چند بارم گفتی دختر مو بلوند، فکر کردم

منظورت نارون هست!… دختری که دیشب تو مهمونی

سمتم میومد!…

ازجا بلند شدم ، به اتاقم برگردم که دستمو گرفت و بلند

شد و گفت: از‌من فرار نکن!… حالا دیگه با ازدواج

شوهرت بهتره کلا اونو فراموش کنی!…

اشکى از گوشه ى چشمم جاری شد و سعی کردم

دستمو از حصار دستهاى مردونه اش خارج کنم که

بهم نزدیک ترشد و گفت: از من نمیتونی هیچ وقت

فرار کنی گلاره!…هیچ وقت!…میفهمی؟!…

با حرص نگاش کردم و گفتم:حالا که همه چی رو

میدونی اینم بدون!…اسم من گلاره نیست!…اسم من

دنیاست دنیا!…

 برای من همون گلاره هستی و گلاره میمونی!…

 بهتره خودتو زیاد درگیر زندگی سابقت نکنی!…اون

زندگی تاریخ انقضاش تموم شده!…

 برای من هیچ وقت تموم نمیشه!…

اخم وحشتناکی بین ابروهاش نشست و منو کشون

کشون به سمت اتاق خواب بردو روی تخت پرت کرد

 و شروع به کندن لباسهاش کرد که گریه ام گرفت و

گفتم: میخوای چیکار کنی؟؟؟

کنارم روی تخت نشست و در حالی که سعی داشت

لباسهامو از تنم خارج کنه گفت:معلوم نیست میخوام

چیکار کنم؟

 توروخدا سهیل الان نه!…

بلوزم رو از تنم خارج کرد و من با یه سوتین و شلوار

جلوش بودم!…

خمار نگام کرد و‌ گفت: چرا مثل دیشب خودتو بهم

تقدیم نمیکنی؟!لعنتی!…

محکم بغلم کرد و با دستش کمرم و نوازش کرد وگفت:

چرانمیفهمی من عاشقتم؟!چرا اینو نمیتونی درک کنی!

__ درد دارم سهیل !..تورو خدا ولم کن!…

ازم جداشد و در حالی ک بلوزم رو دوباره تنم میکرد

گفت:فقط امشب بهت دست نمیزنم!… از فردا شب

هرشب تمکین میخوام!…هرشب رابطه ى عاشقانه

میخوام و خوب هم میدونى هیچ شوخی هم باهات

ندارم!…با من درست رفتار کن که سگ نشم و پاره

 پورت نکنم گلاره!…

اشک گوشه چشمم رو پاک کرد و محبورم کرد دراز

بکشم و خودش هم کنارم دراز کشید و دیگه حرفی

نزد!…انقدر لحنش جدی بود که خوب میدونستم همه

حرفهاش رو واقعا باید اجرا کنم !…وگرنه تنبیه بدی

در انتطارمه…

چرا خدا صدای منو نمیشنید ؟!چرا باید من بشم عشق این مرد نامحرم ؟!………

#کیان

اینار بر خلاف مخالفت های همه شب مادرجون

پیشش میموندو بیشتر وقتش رو با ما میگذروند!…

 کیانار عاشقش بود و اونو مادر خودش میدونست و

مادرجون وقتهایی که آیناز تو خونه بود لبخند از لبش

كنار نمیشد!…

اما من سعی میکردم زیاد بهش نزدیک نشم هرچند

 نمیشد….

نمیشدازش فاصله گرفت !….مرتب به خودم میومدم

و میدیدم که بهش نزدیک تر از قبل شدم…

ساعت حدود یک شب بود که بعد از تموم شدن فیلم

برداری به خونه برگشتم!…

 مامام طبق معمول همیشه مهمونی داشت و دوستهای

عجق وجق اش تو خونه بودند و چون حوصله ى خودمم

نداشتم تصمیم گرفتم خونه مامان فاطمه برم !

چون مسیر دورتر بود تا رسیدن به خونه اش ساعت

حدود دو شد!…

چراغها خاموش بود كه اروم کلید و داخل در انداختم

و وارد شدم !…

از سکوت خونه معلوم بود که همه خوابند!…بوی عرق

گرفته بودم !…به سمت اتاقم رفتم و یك دست لباس

برای خودم بیرون اوردم و به سمت حمام رفتم !…

برخلاف همه جای خونه حمام چراغش روشن بود…..

سرمو پایین انداختم و وارد حمام شدم که با صدای

جیغ آروم آیناز وحشت زده از جا پریدم!…

 حوله رو دورش پیچیده بود و معلوم بود تازه حمام

کردنش تمام شده !…

سریع به سمتش رفتم و دستمو روی دهنش گذاشتم

تا بقیه بیدار نشند و اونم با وحشت بهم نگاه میکرد!

اروم گفتم:نمیدونستم تو حمومی تازه از سرکارم

برگشتم!

سرش و با ترس چند بار بالا و پایین کرد که گفتم:

دستمو برمیدارم جیغ نکش، باشه!…

چشمای خوشکلش رو چند بار باز و بسته کرد و من

هم محو چشمهاش بودم!…

حرارت بدنم داشت بالا میرفت و حرکاتم دست خودم

نبود!…دستمو از روی دهنش برداشتم و با دو تا

دستهام موهای اطراف صورتش رو پشت گوشهاش

انداختم و با صدای لرزونی گفتم: زودتر لباس بپوش

سرما میخوری!…

فقط نگام میکرد و حرف نمیزد و این باعث تحریک

بیشتر من میشد!

 برای اینکه کاری دستش ندم سریع از حموم زدم

بیرون و به اتاقم رفتم…

حدود ده دقیقه بعد در اتاق کیاناز که دیوار به دیوار

اتاقم بود بسته شد و من فهمیدم که ایناز وارد اتاق

شده!…

از کلافگی زیاد به سمت حمام رفتم و یه دوش با آب

سرد گرفتم!

مطمئن بودم این اب سرد کار دستم میده اما فقط اب

سرد میتونست ارومم کنه و این فکرهای لعنتی و مخرب

رو از سرم دور کنه!….

باید بیشتر مواظب باشم…….

#ایناز

هنوز تو شوک کار کیان بودم!… جای دستش روی

دهنم هنوزمیسوخت !…

پوففففف!…دلم میخواست یخرده باهام ور مى رفت!

فقط یخرده!…مثل همون شب!…به همونم قانع بودم!

کنار تخت کیاناز ایستادم و اروم خم شدم و پیشونی

اش رو بوسیدم و بعد به سمت تخت گوشه اتاق رفتم و

روش دراز کشیدم!…

با شنیدن صدای دوش حمام فهمیدم داره دوش

میگیره!…اگه زنش بودم الان تنهاش نمیزاشتم!

اه!…این همخونه شدن چقدر سخته!…انقد سرجام

غلت زدم و فكرهاى چرت و پرت كردم تا خوابم برد!…

صبح با صدای خنده های کیاناز بیدار شدم و دیدم

تو تختش با عروسکش بازی میکرد!از جا بلند شدم

و با دیدنم گفت:ماما؟!…

 جان مامان ؟!خوشگلم بیدار شدی؟!

 ماما؟!

 بیا بغلم ببینم ….حتما حسابی گرسنه ات شده

 توت فرنگی من؟!

چند بار لپشو بوسیدم و تو بغلم چلوندم و از اتاق

خارج شدم!…

اونور روی صندلی بچه نشوندم و یه تیکه کیک دستش

دادم و‌ شروع به اماده کردن صبحانه کردم !…

بعد از چیدن میز صبحونه ظرف غذای بچه رو جلوی

کیاناز گذاشتم و با قاشق اروم اروم بهش میدادم که

کلی ذوق میکرد و میخندید و منم حسابی ذوق میکردم

و همراهش میخندیدم!…

 مشغول خوردن و بازی بودیم که مادر جون وارد

اشپزخونه شد و با دیدن ما لبخندی زد وگفت:

صبح بخیر دخترای گلم!…

 سلام مادرجون بفرمایید صبحونه رو اماده کردم!

 چرا انقدر زحمت میکشی دخترم ؟! خوب خودم اماده

میکردم به اندازه کافی اذیتت کردیم!..

 این چه حرفیه مادرجون ناراحت میشما!

 فدات شم دخترم !…اگه تو نبودی خدا میدونه

حال من الان چطور بود؟!

 شما کنار کیاناز بشینین من برم کیان و بیدار کنم

بیاد صبحونه بخوره!..

 اع!…مگه اومده؟؟؟

 اره دیشب اومد!..

 باشه دخترم!.. برو!..من کیاناز و تمیز میکنم بعد

صبحونه میخورم!…

با ذوق به طرف اتاق کیان رفتم و دوبار به در زدم اما

جوابی نداد!

 سر و وضعم رو مرتب کردم و وارد اتاق شدم که کیان

 و دیدم!

آروم ناله میکرد با نگرانی به سمتش رفتم و گفتم:

کیان…کیان…حالت خوبه؟؟؟

اروم ناله میکرد!…نزدیگ تر شدم و دستمو روی

پیشونی اش گذاشتم!…

 مثل کوره اتیش شده بود!…با نگرانی اونو تکون دادم

که بی جون چشماشو باز کرد و گفت:بذار بخوابم!…

 تو…تو تب داری باید ببریم دکتر پاشو کیان!

 بخوابم خوب میشم

 نه….حرفشم نزن تشنج میکنی!…

دستم و کشید وگفت:جیغ جیغ نکن سرم درد میکنه!

 باشه پس میرم زنگ بزنم دکتر بیاد اینجا!

میخواست اعتراض کنه اما حالش مانعش میشد!

از اتاق خارج شدم و سریع شماره دکتر خانوادگیمون

 رو گرفتم و بهش ادرس دادم تا بیاد….

نیم ساعتی طول کشید تا دکتر خودش و رسوند و

بعد از معاینه کیان و وصل کردن سرم گفت:درست

ازش  مواظبت کنید تا فردا صبح سرحال میشه ! سوپ

براش درست کنید!…اتاقشم زیاد گرم نکنید! خودش به

اندازه کافی تب داره!…

 چشم اقای دکتر

 من دیگه برم امیدوارم زودتر خوب بشه

 مرسی اقای دکتر زحمت کشیدین!

 وظیفم بود دخترم!…

بعد از رفتن دکتر رو به مرضیه خدمتکار خونه کردم و

گفتم:سوپ مرغ و شیر درست کن مقویه!..

 چشم خانم

مادرجون به سمتم اومد و گفت: من میرم بهش سر

برنم!..

 نه مادرجون شما مواظب کیاناز باش !…من پیشش

میمونم!…یادتون که نرفته دکتر گفت بدنتون ضعیفه زود

مریض میشین!…

 تو هم کنارش بمونی سرما میخوری!

 اشکال نداره شما مواظب کیاناز و‌ خودتون باشین،

من پیش کیان میمونم!…

 ای دختر عاشق!…

از خجالت سرمو پایین انداختم و با اب پرتقال وارد اتاق کیان شدم!…

تا شب ناله میکرد و خواب بود!….

دلم نیومد حتی یک لحظه هم ازش دور بشم !…

اخرای شب بود که کیاناز و مادرجون هم خوابیدند!

دیگه نا نداشتم سرپا بایستم و کنار تخت کیان نشستم

و سرمو به دیوار تکیه دادم !….

تازه داشت چشمهام گرم میشد که نفس های گرمش

رو روی صورتم حس کردم!….

 چشمهامو باز نکردم !…مى خواستم ببینم چیکار

میکنه ؟!

خداروشکر اتاق تاریک بود والا می دید چطور پلکهام

میلرزند!

 موهامو کنار زد و اروم منو روی تخت كشوند!

الهى بمیرم!…هنوز بدنش گرم بود!…اما تو اون

هوای سرد لذت بخش بود!…

همین که سرم به بالشت رسید حس کردم داره عقب

نشینی میکنه!…

 الان وقت فرار نبود !….کیان‌!…نباید میذاشتم

تخت رو ترک کنه!…

خودمو‌ جمع کردم و بهش چسبیدم و نمیدونم چرا

احساس كردم صدای لبخندش رو شنیدم!

و بعد صداى گرفته اش رو كه مى گفت:سرما میخوری

دختر!…

و سعی کرد منو از خودش دور کنه اما دلم نمیخواست

 ازش دور بشم!….حتی به قیمت سرما خوردنم!…

 پس دلمو به دریا زدم و بغلش کردم !….

كاملا حس كردم شوکه شده!..

حالا که سرم تو بغلش پنهون شده بود؛چشمهامو باز

کردم و شروع به بو کردن بدنش کردم!…

نمیتونم چطور اون لحظه ها رو توصیف کنم!…

 غرق لذت بودم و دلم نمیخواست هیچ وقت اون

لحظه ها تمام بشند!

اما اون اروم صدام کرد:ایناز بهتره بری اتاقت…

پس فهمید که بیدارم!…

نقش بازی کردن جلوی کسی که کل عمرش رو

بازیگرى كرده بود؛واقعا سخت بود!حتی تو اتاق

تاریک!…

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم!… بخاطر تاریکی

اتاق دیدم تار بود. اروم تر از خودش گفتم: بذار

پیشت باشم!

 سرما میخوری!

خودمو بالاتر کشیدم و زیر گلوشو بوسیدم و گفتم:این

سرماخوردگی برام لذت بخش ترین سرماخوردگی عمرم

محسوب میشه!…

به صورتم خیره شد و گفت: نباید انقد به من وابسته

 بشی!…

 یعنی تو وابسته نشدی؟؟

 تو سنت کمه…خوشکلی…موقعیت اجتماعیت

عالیه !…عاقل باش من زن و بچه دار بدردت نمیخورم!

موهامو از روی صورتم کنار زد و گفت: تو لیاقتت بهتر

 از منه!…

طاقت نیاوردم نمیتونستم بهش اجازه بدم این حرفارو

راجع به خودش بزنه!

میخواست ادامه بده که با گذاشتن لبهام روی لبهاش

ساکتش کردم !

انقدر لبهاش داغ بود که حس کردم لبهای خودمم در

حال سوختن هستند!

 نفس های تندش خبر از بیقرار شدنش میدادند اما

اروم همراهی ام کرد و وقتی نفس کم اوردیم ازم جدا

شد و سرمو روی سینه اش گذاشت !…

مثل اون شب پیشروی نکرد واین یعنی اینبار منو

بخاطر خودم بوسید نه بخاطر شباهتم به دنیا!…

از این فکر غرق لذت شدم و ریز خندیدم که گفت:

بگیر بخواب دختر!…

و انقدر نرم و شیرین موهامو نوازش کرد که نفهمیدم

کی خوابم برد!….

صبح وقتی بیدار شدم؛اثری از کیان نبود!…

 کمی بدنم گرم بود و کسل بودم!…دعا کردم که سرما

نخورده باشم…

با بی حالی از اتاق خارج شدم که صدای خنده های

کیان وکیانازو شنیدم !…

با ذوق به سمتشون رفتم که مادرجون با دیدن من

گفت: سلام دخترم!

 سلام ببخشید من خیلی خوابیدم!

 این چه حرفیه تمام دیروز وداشتی از کیان مراقبت

میکردی!

کیان با لبخند به سمتمون اومد و گفت: بیدار شدى؟!

و چون نیش باز منو دید گفت:خانوادگى خسته ات

كردیم!

ابرو در هم كردم و با لبخند گفتم: این چه حرفیه؟!

شماها خانواده امید!

و عملا خودمو غالبشون كردم!…

 نظرتون چیه به یه سفر سه چهار روزه دعوتتون کنم؟!

با ذوق دست زدم و گفتم: وای عالیه !….من خیلی

احساس کسلی میکنم!…

مادرجون از ذوق من خندید و گفت: پس اماده بشین

من کیانازو نگه میدارم!…

به سمتش رفتم و اخمی کردم و گفتم: این حرفتون

چه معنی میده مامان یعنی ما تنها بریم؟حرفش رو

هم نزنین!

کیان کنار مادرجون نشست و گفت: من منظورم همه

بودن نه فقط من و ایناز!

مادر دست جفتمونو گرفت و با محبت گفت:مادرجون

من سنی ازم گذشته شما برین تا بهتون خوش بگذره!

فرق سرشو بوسیدم و گفتم : با شما بیشتر خوش

میگذره تازه میگیم مادر کیان هم بیاد و هومنم دعوت

میکنیم.نظرتون چیه؟!

مادر جون لبخندی زد و دیگه اعتراض نکرد!

کیان از سرجاش بلند شد و گفت: پس تا شما اماده

بشین من برم با هومن و مامانم هماهنگ کنم!…

 منم میرم خونمون وسایلم رو بیارم!

  من میرسونمت!…منتها بزاراول به مامان و هومن

خبر بدم!…

__ مزاحمت نمیشم!…

جوری نگام کرد که یعنی خودتی….. لبخندی زدم و

گفتم:الان ‌میام!…

و به همراه تنها امیدو آرزوم کیان از خونه خارج شدم!

#دنیا

سهیل تو این چند وقت هر شب مرتب ازم تمکین

میخواست و من برخلاف خواسته م قلبى ام به

تختش میرفتم و‌ مجبور بودم هر چی مى خواد و

میگه اطاعت کنم!…

 گاهی که عاصى مى شدم و سر پیچی میکردم ؛ اون

هم كوتاه نمیومد و و به بدترین نحو ممكن باهام آمیزش

میكرد!…اما خدارو شكر كه دیگه از كتكها و تو دهنى

هاش خبر نبود!…داشت باورم مى شد كه واقعا عاشقم

شده!…هرچند براى من فرقى نداشت!…

این روزها سردرد های مکررم اعصابمو بهم ریخته

بود و ترجیح مى دادم بیشتر وقتم رو بخوابم تا با

سهیل و فتانه معاشرت کنم!…

خداروشکر به این گوشه گیری ام گیر نمیدادند!…

اون روز مثل هر روز در حالی که پتو رو دور خودم

پیچیده بودم؛تو بالکن در حال چرت زدن بودم که در

اتاق بازو بسته شد !…

حتما باز سهیل اومده بود كه با تن من آروم بگیره

و رابطه میخواست!….

دیشب قبل از اومدنش خوابیدم و اون هم وقتی دید

خوابم بیدارم نکرد و الان اومده جبران کنه !….

با حرص پوزخندی زدم و چشمهامو بستم!…

با این حال خرابم حالم ازش بهم میخورد!…

خیلی طول نکشید که گرمای لبهاش رو روی لبهام

احساس کردم اما نمیدونم چیشد که با حس بوی

 تنش با تمام وجود اونو بو کردم و با ذوق ‌چشمهامو

 باز کردم و با تعجب نگاهش کردم و گفتم:عطر جدید

خریدی؟!

تعجب كرد و گفت:نه همون عطر همیشگیمه

غیر‌ ممکن بود!…

من حالم از اون عطر تند بهم میخورد!…

 بی اختیار دستهامو دو طرف کتش گذاشتم و صورتم

رو نزدیک تر بردم و یکبار دیگه لباسش رو بو کردم و

عمیق نفس کشیدم و گفتم:بوی خوبی میدی !…دوست

 دارم بوت کنم!…

حسابی ازکارم حیرت زده بود…

با بوسیده شدن پیشونی ام توسط سهیل به خودم اومدم

و ازش فاصله گرفتم…

با شیطنت لبخندی زد و گفت: اگه دوس داری باز بو

کن !…همه اش برای خودته!…

اخمی کردم و از سرجام بلند شدم وگفتم: تاحالا بهت

گفته بودم خیلی پرو هستی!…

با خنده از پشت بغلم کرد و گفت: لباسهاتو عوض کن

میخام ببرمت بیرون!…

لب ورچیدم :اما من خوابم میاد!

 تمام روز خواب بودی !…خسته نشدی؟!

خودم هم از خدام بود برم بیرون؛پس باشه ای گفتم و

به سمت کمد رفتم و پشت در کمد جوری که تو دیدش

نباشم شروع به عوض کردن لباسهام کردم…

اون هم بدون سروصدا و بى توجه به من به سمت

 حمام رفت!…

نمیدونم چرا نگاهم رو یه دست لباس بیرونی طوسی

رنگش میخ شد و هوس خوردنشون بهم دست داد و

از تو كمد دراوردم و بعد از كمى ور رفتن و بغل

 كردنشون اونارو براش روی تخت گذاشتم و از

اتاق خارج شدم!…

به محض پایین رفتن فتانه با دیدنم لبخندی زد و گفت:

تیپ زدی؟!

با لبخند گفتم: سهیل میخواد منو بیرون ببره!

 تو که اینقدر بیرون رفتن رو دوست داری ؛چرا ازش

نمیخوای هر شب تو رو بیرون ببره که حوصله ات سر

نره!…

سکوت کردم و چیزی نگفتم که خودش ادامه داد:بیا

بشین پیشم تا سهیل بیاد!…

کنارش نشستم و مشغول دیدن فیلم شدیم !….

دلم میخواست بهش بگم اما میترسیدم که به سهیل بگه

 و باعث دردسرم بشه!…

کمی این دست و اون دست کردم و بلاخره دلمو به

دریا زدم وگفتم:فتانه خانم !…

بدون اینکه چشم از تی وی برداره گفت:جانم؟!

 میتونم تلفنتو بردارم برا چند دقیقه!

به سمتم برگشت وگفت:برای چیته

 راستش میخواستم عکس کیانازو ببینم!…

جوری که یعنی خودتی نگاهم کرد ‌و گفت:اگه میخوای

خبری از کیان بگیری باید بگم که نامزدیشون و اعلام

کردن !…تو هم بهتره فراموشش کنی!…

با بهت و ناباوری نگاهش کردم !…

باورم نمیشد کیان انقد زود منو فراموش کرده باشه….

بغض بدی گلومو گرفته بود و‌ احساس خفگی میکردم!

#سهیل

از پله ها پایین رفتم که صدای صحبتشون رو شنیدم!

صبح داشتم اخبار هنرمندان رو چک میکردم!خبری از

نامزدی کیان نبود!…

از فتانه ممنون بودم که گلاره رو كلا ناامید میکرد تا

به زندگی سابقش فکر نکنه !

گلاره بعد از شنیدن خبر ازدواج کیان سکوت کرد!

میدونستم الان حسابی ناراحته !…وارد سالن شدم

و صداش کردم: گلاره پاشو دیر شد!

بدون هیچ حرفی از جا بلند شد وبه سمت در خروجی

سالن رفت.

به فتانه نگاهی انداختم و چشمک زدم که خندید و

برام بای بای کرد!

در طول راه گلاره كلا تو فکر بود و حرفی نمیزد…

سکوتش عذابم میداد اما باید بهش وقت میدادم!…

جلوی رستوران ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدم!

گلاره حسابی تو فکر بود!

ماشین و دور زدم و درو براش باز کردم!…اما هنوز تو

فکر بود و اصلا حواسش نبود که ماشین رو نگه داشتم

اروم صداش زدم:گلاره….گلاره

منگ به سمتم برگشت وگفت:ب…بله؟!

 پیاده شو رسیدیم!…

 الان!

پیاده شد و کنارم ایستاد!…

 دستشو گرفتم و به داخل رستوران رفتیم از قبل

گوشه ترین غرفه ى رستوران رو رزرو کرده بودم!

با گلاره به سمتش رفتیم و وقتی گارسون به سمتمون

 اومد منو رو باز کردم تا چیزى انتخاب كنم که گلاره

گفت: من گوشت میخوام!

با تعجب نگاهش كردم!…اولین بار بود که چیزى

درخواست میکرد!…لبخندی زدم و گفتم :اسکندر

کباب میخوری؟!

 تا حالا نخوردم چجوری هست؟!

 شبیه کباب ترک ایرانی با این تفاوت که تو ظرفی

سرو میشه که ورقه های نازکی از گوشت به همراه

چربی گاو هست به همراه گیاه محلی و ادویه جات

معطر كه داخل سیخ سرو میشه!…طعمش عالیه!

کره و سس گوجه هم کنارش هست!…

 عالیه !…همونو میخوام!…فقط بگو زود بیارن

چون از گرسنگى رو به موتم!…

از حرفش خنده ام گرفت وگفتم: جوووون!…خدا نكنه!

شکموی کی بودی تو؟!

خنده اش گرفت و پشت چشمی نازک کرد و سکوت

کرد…

بعد از سفارش و رفتن گارسون من محو اون شدم و اون

 با ذوق محواطراف شده بود!…

دستشو که روی میز بود گرفتم وگفتم: گلاره!

بهم نگاه کرد که ادامه دادم:من میخوام کنارت از نو

شروع کنم!..ازت خواهش نمیکنم که بهم یه فرصت

بدی چون هیچ راهی جز فرصت دادن بهم نداری !

اگه با خواسته ی خودت بمونی کمتر اذیت میشی!

اخمی کرد و دستشو از زیر دستم کشید!…

خواستم باز تهدیدش کنم که گارسون به همراه دونفر

دیگه اومد و شروع به چیدن میز کرد!…

گلاره با دیدن غذاها چشمهاش برقی زد و به محض

رفتن گارسون ها بدون اینکه منتظر من باشه ؛شروع

به خوردن کرد!…

عجیب بود!…خیلی شکمو شده بود امشب !….با

خوردن اولین لقمه صداش دراومد: اووووم وای طعمش

عالیه!….سهیل سلیقه ات حرف نداره!…

و دستش رو اول حلقه كرد و نشونم داد و بعد

شصتش رو به سمتم گرفت!….

لبخندی زدم و گفتم: اروم تر گلاره !…این چه صدایی

 از خودت درمیاری ؟!…الان فکر میکنن داریم یه کاری

میکنیم!…

متعجب نگام کرد و گفت: مگه من چی گفتم؟!

 هیچی عزیزم!…بدون صدا و حرف زدن بخور!

 دارم میخورم….اوممممم

ازحرفهاش خنده ام گرفت و باذوق محو غذا خوردنش

شدم!…

این دختر سراسر لوندى و دلفریبى بود!…

انقدربا اشتها میخورد که منم تحریک شدم، بخورم!

 تند و تند غذامیخورد و هربار لقمه اش رو می بلعید

از طعم کباب تعریف میکرد!…

نصف غذامو خورده بودم که  دیدم گلاره ظرفش تموم

 شده ونگاهم میکنه !….

قهقه ای زدم و گفتم: بازم میخوای؟

لبو لوچه آویزون كرد و دل منو بیشتر از پیش برد!

 اره اما طول میکشه سفارش بدیم!…

ظرف غذامو جلوش گذاشتم وگفتم: بخور!

 پس تو چی؟!

 من سیر شدم!

با ولع شروع به خوردن غذاى من کرد!…

این گلاره ى شکمو رو‌ بیشتر دوست داشتم!…دلنشینتر

بود!…

بعد‌ از خوردن کل غذا به صندلی تکیه زد‌ گفت: من

دوغ میخوام!

سریع براش سفارش دوغ محلی دادم وبیشتر پارچ

دوغ روگلاره سر کشید….

با خنده نگاش مى کردم كه بالای لبش از کف دوغ

سفید شده بود !…

سردرگم نگام کرد وگفت:امشب چراهمه اش میخندی؟!

با ابرو به لبهاش اشاره کردم و اون گیج تر از قبل

نگاهم کرد و گفت:چیشده؟!

ناخودآگاه ایستادم و روی میز خم شدم و لبهامو روی

لبهاش گذاشتم و دوغ بالای لبش رو خوردم ….محو

کارم شده بود و هیچ اعتراضی نمیکرد!

خواستم ازش فاصله بگیرم و سرجام بشینم که دیدم

چشمهاشوبسته و با تمام وجودش زیر گلوم رو بو

كرد!

سرجام  نشستم و خمار نگاش کردم که انگار تازه به ى

خودش اومده بود و خجالت زده سرش و پایین انداخت

و گفت: میشه بریم اینجا گرمه!…

خودمم از خدام بود زودتر از اونجا بریم!

 اره واقعا گرمه بریم!

بعد از حساب کردن به همراه هم از رستوران خارج

شدیم و من خواستم به سمت ماشین برم که گلاره

دستمو کشید و گفت: میشه قدم بزنیم؟

 خسته نیستی؟

__ نه دلم بستنی میخواد!…

از  درخواست مجددش خنده ام گرفت وگفتم: اینجور

پیش بری چاق میشی!

لب و لوچه ور چید و گفت:اصلا نخواستم!

دستش و کشیدم و اونو تو بغلم گرفتم و روى موهاشو

بوسیدم و گفتم:خودمم هوس كردم!…

و شروع به راه رفتن کردم !…

سه چهار تا خیابون راه رفتیم تا به بستنی فروشی

رسیدیم و دوتا بستنی قیفی گرفتم و درحالی که قدم

میزدیم میخوردیم!

 تو اون هوای سرد واقعا میچسبید!… برام جاى تعجب

داشت گلاره اصلا تلاش نمیکرد دستش رو از دستم

خارج کنه!…

انقدر راه رفتیم تا به دریا سیدیم و روی یکی از

نیمکتها نشستیم و به دریا خیره شدیم!…

هر دو ساکت بودیم و دلمون نمیخواست سکوتمون رو

بشکونیم!…

 حدود ربع ساعت بعد گلاره سرش و روی شونه ام

گذاشت و من باتعجب به سمتش برگشتم؛ اما حرفی

نزدم !…ترسیدم با شنیدن صدام سرش رو برداره !

حتما باز منو با كیان اشتباه گرفته بود!…كلا این

دختر امروز یچیزش بود!…چند دقیقه گذشت که

خودشو تو بغلم جا داد!

به صورتش نگا کردم که متوجه شدم خوابش برده!

لبخندی زدم وگفتم: دختره دیونه نمیدونم چش شده؟!

از سرجام بلند شدم و اروم بغلش کردم و درحالی که

تو بغلم بود،به سمت ماشین رفتم !

راه طولانی بود اما می ارزید به بغل کردن گلاره !…

فاصله دریا تا ماشین که گلاره بغلم بود همه نگاهمون

میکردند.لابد با خودشون فک میکردند ما عاشق ترین

زوج هستیم….خبر نداشتند این زن به شدت از من

متنفر بود و منو نمیخواست…

به محض رسیدن به ماشین اونو داخل ماشین

گذاشتم و به سمت خونه رفتم…

یعنی چون فهمیده بود شوهرش میخواد ازدواج کنه

اینطور رفتار میکرد؟!…

امیدوار بودم این دلیل رفتارش باشه؛ کم کم منو

میدید و میفهمید که من تنها مردی هستم که میتونه

خوشبختش کنه!…اونوقت اون هم به عشق من ایمان مى آورد!…

#دنیا

 با لذت از خوابیدن تو اون تخت بزرگ و گرم چشم

باز کردم و به اطرافم نگا کردم و یاد دیشب افتادم!

کی منو به خونه اورده بود و لباسهام رو هم عوض

کرده بود؟!…یاد سهیل افتادم ….

دیشب چقدر مهربون شده بود ؟!….از تخت پایین

اومدم که سرم گیج رفت و محبور شدم چند دقیقه

ای سرجام بشینم و در همین لحظه در باز شد و

سهیل وارد اتاق شد و با دیدن حالت گیج مانند

من گفت:حالت خوبه؟

سرخ شدم:خوبم فقط سرم گیج رفت!…

به سمتم اومد و نگران گفت:بریم دکتر؟!

نه حالم خوبه!

 پاشو صبحانه بخور حالت جا بیاد!….

 باشه!

بلند شدم و به همراهی سهیل که به دنبالم تا

دستشویی اومد صورتمو شستم و به سمت

اشپزخونه رفتیم.

همینکه وارد اشپزخونه شدم؛ ظرف کره و مربا

برام چشمک زد!

با ذوق بدون اینکه به فتانه و سهیل توجه کنم

به سمت میز هجوم بردم و شروع به خوردن کردم

و ظرف رو خالی کردم!…

درحالی که انگشتم رو میک میزدم رو به فتانه

کردم و گفتم: میشه به اشپزه بگی بازم کره مربا

داریم؟؟؟

فتانه با خنده گفت: توکه کره مربا دوس نداشتی!

تازه بخودم اومدم!….من کلا با شیرینی جات

میونه خوبی نداشتم!…اما الان داشتم با ولع

میخوردم!…

به سهیل که  با چشمهای خندون نگاهم میکرد

نگاه کردم و گفتم: خب الان خوشم میاد از

چیزای شیرین!…

سهیل در حالی که سعی میکرد جلوی خنده اش

رو‌بگیره؛ گفت: جدیدا از هر چیزی بدت میومد

خوشت میادها!…

گیج نگاشون کردم که هر دو  خندیدند! بی دلیل

ناراحت شدم و در حالیکه اخمی میکردم ؛گفتم:

به چی میخندین؟!

_هیچی بابا!…بخور !…الان میگم باز برات کره مربا

بیارن!…

از ذوق خوردن کره و مربا دیگه باهاشون حرف

نزدم ومثل بچه ها منتظر شدم!

.

.

.

#سهیل

وقتی به فتانه گفتم رفتار گلاره اینقدر عوض شده

لبخندی زد و گفت:منم به یه چیزاییی شک کردم!

متعجب نگاهش کردم: چه چیزهایی؟!

 احتمال حاملگی اش هست!

باورم نمی شد!….با ذوق نگاهش کردم وگفتم:

ازکجا میدونی؟!

 غذاخوردن و خوابیدنش خیلی عوض شده!…

 البته باید حواسمون باشه نفهمه بارداره!…

 چرا؟!!!

 فکر کردی بفهمه از تو قراره بچه دار بشه؛شروع

میکنه بشکن زدن؟!

 وقتی نتونه از خونه بره بیرون نمیتونه سقطش

کنه!…

 مگه حتما باید بره بیرون ؟!کافیه از روی چند تا

پله خودشو به پایین پرت کنه تا بچه سقط بشه!…

بعدشم حالا چیزی معلوم نیست باید صبر کنیم!

 وای فتانه چقد دوست دارم ازش بچه دار بشم!

 اینجور سرگرم بچه میشه و کم کم کوتاه میاد!…

با محبت نگاهم کرد:امیدوارم

تصمیم گرفته بودیم که به روش نیاریم! امیدوارم

مثل همیشه گیج بازی در بیاره و متوجه نشه که

بارداره…

البته همه اینا فعلا درحد ای کاش و اگه می شد

هستند!…ما  اول بابد مطمئ بشیم………….

#کیان

به همراه مامان مهین و مادرجون و کیاناز و ایناز

سوار ماشین شدیم!

هومنم فریبا برمکی رو بعنوان نامزدش همراهش اورد!

مامان مهین وقتی فهمید قراره مادر دنیا و کیاناز‌ بیان

خیلی ناراحت شد و طبق معمول شروع به غر زدن كرد

گفت: بهتره مسیر زندگیتو ازشون جدا کنی!…

منم اینبار جدی ازش درخواست کردم که سعى كنه

تو زندگى من بیشتر از این دخالت نکنه!…

خوشبختانه وقتی رابطه ایناز و مادرجون رو دید، کمی

اروم ترشد!…ایناز جلو کنارم نشسته بود و تمام طول

راه برام چایی میریخت ومیوه پوست میکند و با

حرفهاى شیرینش باعث میشد ما بخندیم!…

اما هومن عین برج زهرمار کنار فریبا تو‌ ماشین

نشسته بود و عین لاک پشت رانندگی میکرد !…

نمیدونم چطور عاشق فریبا شده بود!…

فریبا هیچ شباهتی به علایق هومن نداشت!…اما به

هرحال براى بهترین دوست و برادرم  ارزوی خوشبختی

داشتم!…

دم دمای غروب بود که وارد ویلا شدیم…

ویلایی که مادرم پارسال دنیار و توش حبس کرده بود!

 صحنه های اون روز جلوی چشمم جون گرفتند و بغض

بدی به گلوم چنگ زد!…

با صدای هومن از ماشین پیاده شدم و به همراه هومن

وسایل رو از ماشین خارج کردیم.

به محض وارد ‌شدن هومن گفت: خانما‌‌ شام چی میل

دارین برم ازبیرون بیارم؟!

من بابی حالی به سمت پله ها رفتم وگفتم:من میرم

 یکم بخوابم!.. سرم خیلی درد میکنه!

فریبا با همون لحن اروم و جدی !ش گفت:تا شهر

خیلی راهه هوا هم داره تاریک میشه!… من یه چیزی

برای شام میپزم !لازم نیست بری ازبیرون شام تهیه

کنی!..

 چه خانم دلسوزی دارم من!

اما فریبا بى توجه به اون خیلی متین بسمت اشپرخونه

 رفت و ایناز در حالی که کیانازو تو بغل مادرجون

میذاشت به سمت اشپزخونه رفت وگفت:فریباجان

 منم میام کمکت!…

تمام طول راه کیاناز بغلت بود خسته ات کرده!…

 خسته نیستم بریم عزیزم!

 باشه حالا که اصرار داری بیا!

هومن پشت سر فریبا و ایناز و ارداشپزخونه شد…

منم وارد اتاقم شدم و دیگه صداشون و نشنیدم!

اما به محض وارد شدن به اتاق تصویر دنیا باز

جلوی چشمهام جون گرفت !….

خوب یادمه وقتی تو این اتاق برای اولین بار کنارم

درازکشید…حرکات اروم پر از نازش…

دلتنگش بودم خیلی زیاد…

روی تخت درازکشیدم وگفتم:دنیاکجایی ؟!…اصلا

به من فکر میکنی؟دارم دیونه میشم دختر…الان بیشتر

از همیشه بهت احتیاج دارم!… میخوام باز کنارت اروم بشم!……

#ایناز

تمام وقتی که تواشپزخونه بودیم؛هومن مسخره بازی

درمیاورد و من غش کرده بودم ازخنده !…

اما دور از همه ى خنده هام هواسم پیش کیان بود!

تغییر حالتش روموقع ورود دیده بودم!…

حتما اینجااونو یاد دنیا می انداخت !…با صدای هومن

زیر گوشم ازفکر و خیال خارج شدم وبهش نگاه کردم!

 اینجا شروع خیلی چیزها بود!…بهش حق بده بهم

بریزه!…

 همه سعیمو میکنم تنهاش نذارم!…

 پس برو برای شام صداش کن!

لبخندی از این پیشنهاد هومن زدم وگفتم:الان میرم!

از اشپزخونه خارج شدم که چشمم به مادرجون و

مهین جون افتاد!

مادرجون مشغول خوابوندن کیاناز بود و مهین خانم

هم زیر چشمی نگاهشون میکرد!…

باید با هم دوست بشند اینجور نمیشد!

به سمتشون رفتم و محکم مادرجون روبغل کردم و

بوسیدم!

مهین جون به سمتمون برگشت وگفت: خوب باهم

جور شدین!

وسطشون نشستم وگفتم:اگه مادرجون نبود کیان هیچ

وقت بهم اجازه نمیداد وارد حریم خصوصیش بشم..

ابروهاش رو بالا انداخت وگفت :که اینطور!…

 بله همین طوره

بعدش از جام بلند شدم کیانازو بغل کردم و گفتم:

میدارمش تو یکی از اتاق های بالا شما هم برین

سر میز بشینین تا من کیان وبرای شام اماده میکنم!

مهین جون در حالی که ازجاش بلند میشد گفت:

امیدوارم زودتر سر عقل بیاد قبول کنه ازدواج کنید!

حس کردم مادرجون كمى ناراحت شد؛اما با همون

ارامش همیشگی لبخندی زد و گفت:ان شاءلله!

چشمکی براش زدم وازپله ها بالا رفتم و کیانازو

داخل اولین اتاق بردم و روی تخت خوابوندم!

 دورشو بالشت گذاشتم و از اتاق خارج شدم و به

سمت اتاق کیان رفتم!

به در ضربه ای زدم که جواب نداد!…

اروم درو بازکردم که دیدم توا تاق تاریک خوابیده بود!

درو اروم بستم وبسمت تختش رفتم !

کنارش نشستم وبه صورتش نگاه کردم!…

 چقدر اروم خوابیده بود!…

هوس کردم دست توموهاش بکشم پس دستمو به سمت

 موهاش بردم واروم دستم و داخل موهای قهوه ای و

پرپشتش فروکردم…

از لمس موهاش با انگشتهام غرق لذت شدم ویاد دیروز

افتادم…

تو برخورد با كیان کنترلی روی رفتارهام نداشتم!…

منی که همیشه روی رفتارم دقت کامل داشتم!…

 منی که تو این عمری که از خدا گرفتم یه بار هم برای

خوشگذرونی با پسری دوست نشدم!… چطور در

برابر كیان انقدر ضعیفم؟!….چراانقدر بی حیا شدم؟

از طرز فکرم خندیدم وخواستم ازجا بلند بشم ک…

خواستم از جا بلند بشم که دستمو‌ گرفت و چشم

باز کرد و نگاهم کرد!

 چشمهای رنگی اش تو اون تاریکی برق میزد!

  آب دهنمو بلعیدم و وحشت زده گفتم:شام اماده است

 اومده بودم بیدارت کنم!…

 ایناز!…من نمیخوام تو هم کنارم عذاب بکشی!

آهى كشیدم:من به این عذاب راضی ام!

 الان اینو میگی !…اگه یه روزی دنیا برگرده

حاضری کنار یه زن دیگه کنارم بمونی؟!

برام سخت بود!…اما انقد دوستش داشتم که حاضر

 بودم با سه تا هووهم کنار بیام !…

نگاهش کردم و گفتم:من حاضرم با همه چی کناربیام!

 سر جاش نشست و بهم نزدیک شد و گفت:میدونی

دنیا برگرده‌ ؛ همه عشق من سهم اون میشه؟!…

با چشمهای اشکی بهش نزدیک تر شدم وگفتم:برام

مهم نیست!…

 دوتا شرط سخت دیگه ای هم دارم!…

 قبوله!

 نمیخوای بدونی شرطهام چیه؟؟؟

 میدونم شرطای سختی اند و حتما همه مخالفت

میکنند اما من قبول میکنم!

 فقط صیغه ات میکنم ….حق نداری بچه دار بشی !

ناباور بهش نگاه کردم و لب زدم :یعنی انقدر برات ارزش

ندارم که عقدم کنی؟!

 من نمیتونم دل دنیارو بشکونم!

 ولی میتونی غرور منو خورد کنی!

مجبور نیستی قبول کنی!

اشک از گوشه ى چشمم جارى شد و گفتم:قبوله !

نمیدونم چرا قبول کردم شرطهایی رو که حتما من

بازنده شون بودم…اما رفتارم و حرفهام دست خودم

 نبود!… من عاشق بودم!…عاشق که باشی هیچی

برات جز کنار عشقت بودن مهم نیست !…

حتی اگه قراره کنارش تو جهنم زندگی کنی!…

تا چشم باز کردم؛گرمای لبهای کیان وروی لبهام حس

کردم !…اروم لبهامو به بازی گرفته  بودو انگار منتظر

بود تا من هم همراهی اش کنم !…

من هم دستهامو دورگردنش حلقه کردم و همراهی اش

کردم و اون با دیدن همراهیم با قدرت بیشتری لبهامو

بوسید!…دست از لبهام کشید و خمار نگام کرد!….

اوج نیاز رو تو صورتش میشد دید!…

حق هم داشت !…خیلی وقت بودمجردی زندگی میکرد!

 از مادرم شنیده بودم که مردها تحمل زندگی دور از

زنهاشون رو ندارند!

دلم خواست از این فرصت نهایت لذت رو ببرم!

کیان منو داشت قبول میکرد و این ارزوی من بود!

هر چند شرایط و برام حسابی سخت کرده بود؛اما

راضی بودم!…

پیشونیمو و به پیشونی اش چسبوندم وگفتم:عاشقتم

کیان!…

با نگاه غمگینی بهم نگاه  کرد و گفت:اما در حقت ظلم

مبکنم !…من لایق عشق نیستم!…

 هییس این حرف و نزن تو فقط یکم بد شانسی

اوردی….تورو خدا انقدر خودتو عذاب نده!…

لبخندی زد و نرم لبامو بوسید و ازم جداشد و گفت:

بریم شام ‌بخوریم حسابی گرسنه ام شد!…

 بریم!…

باهم از اتاق خارج شدیم و به سمت طبقه پایین رفتیم

همه کناراشپزخونه دور میز نشسته بودند و منتظر ما

بودند…

مهین جون با دیدن من و کیان کنار هم خندید وگفت:

بیاین روبه روم بشینید چقد دیدنتون کنار هم خوشحالم

میکنه!

کیان از حرف مادرش کمی اخم کرد!

 زود به مامان فاطمه نگاه کرد و لبخندی زد و کنارش

نشست وگفت:سختمه میز و دور بزنم!

 مهین جون اخمی کرد و گفت:چه جالب !…

برای اینکه دلخوری ها بیشتر نشه بین مهین و مادر

جون نشستم وگفتم:ای کاش منم انقدر عزیز بودم!

هومن که تا اون موقع ساکت بود ؛گفت:به جای این

حرفا دستپخت من و خانمم رو بخورین!

فریبا نگاه ارومی به هومن انداخت وگفت:یه جور میگی

دستپخت!…انگار چی پختم چند تا تیکه سیب زمینی و

مرغ‌ سرخ کردم!…

 عه نفرمایید بانو شما اگه دستت و رو مرگ موشم

بکشی طعم عسل میگیره!..

 کیان با پا از زیر میز به هومن زد و گفت:چندش !

موش یعنی چی سرسفره غذا؟!

 کیان جان شما امپولت وزدی؟؟

کیان سر درگم نگاش کرد و گفت:امپول چی؟!

 هاری دیگه !…شروع کردی پاچه گرفتن چرا اخه

عزیزدلم؟!

با حرف هومن همه زدیم زیر خنده و فریبا طبق

معمول اروم لبخند زد !

مهین جون در حالی که تیکه ای مرغ تو دهنش میذاشت

گفت:ولی هومن واقعا فکر نمیکردم انقد خوش سلیقه

باشی!…

 چطور مهی جون?!

 فریبا خانم رو زیر نظر داشتم واقعا خانم باکمالاتیه!

 نظر لطفتونه خانم!

__ عزیزم!

هومن دستش رو روی شونه فریبا گذاشت که فریبا

تیز نگاهش کرد و باعث شد هومن قهوه ای بشه و

سریع و بصورت نمایشی دستش و برداره که ما

زدیم زیرخنده …

هومنم با تو ذوقی توپی که خورده بود سرشو انداخت

پایین و کم بادشروع به خوردن شامش کرد!

شب اول با خوبی و خوشی تمام شد!….

هیجان خاصی داشتم!…بی صبرانه دوست داشتم

سریع تر کیان قضیه نامزدی و ازدواج من رو با

مادرش مطرح کنه تا همه چی جنبه رسمی بگیره و

من راحت تر بشم !…

هر چند مطمئن بودم که خانواده ام کلی ناراحت

میشدند؛اما مطمئن بودم که حق انتخاب رو به خودم

میدن !…

با فکر به هم خونه شدن با کیان لبخندی زدم که با

کیان چشم تو چشم شدم !…

لبخندی زد و مشغول شام خوردن شد..

#دنیا

با حالت تهوع شدیدی از خواب بیدار‌ شدم و به

سمت حمام دویدم!

جز عوق زدن و زرداب بالا آوردن چیزی نبود!…

انقدر عوق زدم که احساس کردم دیگه ‌جونی تو تنم

نمونده و با صدای سهیل بی حال نگاهش کردم!…

 حالت خوبه عزیزم؟

سرم رو به دیوار سرد حمام چسبوندم که سهیل به

سمتم اومد و روم خم شد‌ و منو از بازوم گرفت و

بلندم کرد!

انقدر بی حال شده بودم که بدون هیچ اعتراضی

خودمو به آغوشش سپردم و به همراهش به سمت

روشویی رفتم و خودش صورتمو شست و با‌ یک

حرکت بغلم کرد و منو به سمت تخت برد!

منو روی تخت گذاشت و بی هیچ حرفی از اتاق خارج

شد!…یک لحظه به خودم لرزیدم! از فکری که به ذهنم

خطور کرد!!!!!…نه این غیر ممکن بود!…نباید اتفاق

بیفته…من نباید بچه دار بشم…

با ورود سهیل به اتاق از فکر و خیال خارج شدم و

اون با لبخند سینی صبحانه رو جلوم گذاشت و گفت:

بیا یکم صبحونه بخور تا حالت جا بیاد!

بدون اینكه نگاهش كنم با لحنى سرد گفتم: میل ندارم!

 لج نکن عزیزم!…یه نگاه به دستت بنداز!…كل

 صورتت همینطور زرد شده!…

 باید برم دکتر!…

با این حرفم با تعجب به صورتم نگاه کرد و گفت:چرا

چیزی شده؟

نمیدونستم بهش چی بگم و اون هم وقتی سکوتمو دید

گفت:من برم پایین یه چیزی بخورم!….

حرفی نزدمو اون هم از اتاق خارج شد!…

از فکری که به ذهنم اومده بود اشتهام هم كامل کور

شد!…

سینی رو از روی پاهام برداشتم و دراز کشیدم و بی

اختیار اشکهام جاری شد..

.

.

.

#سهیل

پس بالاخره فهمیده بود یه اتفاقی افتاده…

باید با فتانه صحبت میکردم و بهش میگفتم بیشتر

حواسش رو جمع کنه!…

میترسیدم دنیا وقتى بفهمه کار دست خودش بده !….

وقتى وارد سالن شدم فتانه از اتاقش خارج شد و با

دیدنش نگران به سمتش رفتم و گفتم : فکر کنم دنیا

فهمیده حامله است!

مثل مادرها خیلی خونسرد و با آرامش كامل گفت:

خب بفهمه!… چرا انقد نگرانی؟!

 حالش خوب نیست!… خیلی ناراحته!… میترسم

بلایی سر خودش بیاره!

 نترس بفهمه حامله است بلایی سر اون بچه نمیاره

با خیالى راحت شده پرسیدم:ازکجا معلومه؟!

 من اون خوب میشناسم!… دل رحم تر از اونه که

بخواد بلایی سر بچه ى خودش بیاره که هیچ گناهی

 نداره!

 میشه بری باهاش حرف بزنی؟!

 فعلا بذار تنها باشه! تو هم بهتره صبحانه بخوری

بری سرکارت!…

 مطمئنی الان بهترین کار اینکه تنهاش بذارم؟!

 اره!…

خیالم خاطر جمع نبود اما فتانه جاى مادرم برام

زحمت كشیده بود!…میدونستم حرف بى خورد نمیزنه!

باشه اى گفتم و به همراه فتانه صبحانه خوردم و به

اتاق برگشتم که متوجه شدم دنیاصبحانه اش رو

نخورده و روی تخت خوابش برده !…

به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم و به صورت

رنگ پریده اش نگاه کردم..‌.

رد اشک هنوز روی صورتش بود!… خم شدم و اروم

پیشونی اش رو بوسیدم!عطر موهاش منو واقعا مست

میکرد!…

امیدوار بودم با حامله گی اش کنار بیاد….

قول میدم خوشبختت کنم !…

کاری میکنم خودت نخواى  از من دور بشى!…

#فتانه

نوبت من بود وارد بازی جدید بشم…

باید دنیار و قانع میکردم که اون بچه گناهی نداره !

دختر خوبی بود اما گاهی کاری میکرد که ادم توش

میموند.

بعد خرید بیبی چک به اتاق دنیا رفتم…

به محض ورود متوجه شدم که لب بالکن نشسته و

گریه میگنه!..

با حس حضورم تو اتاق به سمتم برگشت و با

چشمهایی گریون نگاهم کرد!…

در كمال آرامش و خونسردى به سمتش رفتم و گفتم:

چرا انقدر گریه میکنی؟!

اشک رو از گوشه ى چشمش پاک کرد و گفت:من…من

دستش رو گرفتم و اونو به سمت مبل های گوشه اتاق

بردم و بعد نشوندنش روى یه مبل خودم هم کنارش

نشستم و گفتم:سهیل بهم گفت!من خودم قبلش هم

شک کرده بودم اما منتظر بودم خودت بفهمی!

 نباید اون اتفاق بیوفته…من باید اول مطمئن بشم

که….

حرفش رو قطع کرد و باز گریه کرد.دستم و روی

دستش گذاشتم و گفتم:اگه بچه ای در کار باشه

میخوای چیکارکنی؟!

با چشمای سرخ و پف کرده اش نگاهم کرد و گفت:

نباید به دنیا بیاد!نباید حاصل این گناه یه بچه باشه!

 اون بچه چه گناهی داره؟!…

 گناهش اینه که پدرش شوهر من نیست…گناهش

اینه که مادرش شوهر داره !…کجای این دنیا یه زن

شوهردار میتونه از مرد دیگه ای جز شوهرش بچه دار

بشه؟!

پوفففففف!…به هیچ سراطى مستقیم نیست!…باید

تیر اخر و میزدم!بی بی چک رو به دستش دادم و

گفتم:بگیر!…اول باید مطمئن بشیم بچه ای هست

یا نه!…

با نگاهی لرزون به دستم نگاه کرد!بعد لب زد:من

خیلی وفته پریود نمیشم انقد فکرم درگیر بود که

یادم رفته بود….

 پاشو اول باید مطمئن بشیم!

به سمتم خیز برداشت و دستهامو گرفت وگفت:

فتانه توروخدا کمکم کن !…اگه حامله بودم کمگم کن

سقطش کنم…

‌__ دلش رو داری بکشیش؟!

اشکهاش باز جاری شد !…دلم به حالش سوخت!…

خیلی به خودش سخت میگرفت.با ناراحتی از جا بلند

شد و بی بی چک رو از دستم گرفت و به سمت سرویس

بهداشتی اتاق رفت!

حدود ده دقیقه داخل حمام بود و صدایی ازش نمیومد

کم کم داشتم نگران میشدم که در حمام رو باز کرد و

خارج شد و بی بی چک رو رو به روم روی میز

گذاشت و به سمت در اتاق رفت وگفت:میرم تو حیاط!

جلوشو نگرفتم!…

 بهتر بود تنها باشه به بی بی چک نگا کردم!..

 دو تا خط قرمز!…

لبخندی زدم و تلفن رو برداشتم و شماره ى سهیل رو گرفتم!…

#سهیل

از صبح حسابی سرم شلوغ بود و وقت نکرده بودم

به فتانه زنگ بزنم و حال گلاره رو بپرسم !

فنجون قهوه رو داخل سینی گذاشتم و خواستم تلفن

رو بردارم که شماره فتانه رو روی صفحه دیدم !….

از روى هول و دستلاچگى سریع جواب دادم:

سلام‌ !…

خندید و گفت:سلام اقاسهیل!…

 گلاره خوبه؟!

 چرا برا نهار نیومدی؟!

 خیلی کار داشتم !…نشد بیام !…نگفتی گلاره

چطوره؟

 مژدگونی بده!….

با این حرف فتانه ذوق زده خندیدم وگفتم:صد در

صده؟

 اره صددرصده !…خیالت راحت!

 وقتی فهمید چیکارکرد؟!

 به فکر سقطش هست !…اما الکی میگه !عمرا

بتونه سقطش کته!…

نگران از این تصمیم گلاره اخمی کردم وگفتم:

الان کجاست؟

 رفت تو حیاط !…دلش میخواد تنها باشه!

 چرا تنهاش گذاشتی؟! نكنه بلایی سر خودش

بیاره!…

 بلایی سر خودش نمیاره نگران نباش!…

 من تا یک ساعت دیگه خونه ام!…

 باشه میگم شام و زودتر اماده کنند!

 من و گلاره میریم بیرون شام میخوریم!

 باشه فعلا!

تلفن رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم و بعد

از دادن دستورات به یکی از مدیرهای رستوران از

رستوران خارج شدم و سوار ماشین شدم !…دلم

میخواست براش هدیه بخرم…

باورم نمیشد دارم پدر میشم !…

همیشه دلم میخواست یه خانواده داشته باشم…

یه پسر بچه که براش پدری کنم و عقده های خودمو

برطرف کنم….

همیشه دلم یه پدر خوب میخواست !…یه تکیه گاه !

همونى كه خودم نداشتم!

عایشه منو از همه چی محروم کرده بود…

جلوی اولین طلا فروشی نگه داشتم و از ماشین

پیاده شدم و وارد طلا فروشی که شدم چشم گردوندم!

دلم یه چیزخاص و شیک میخواست…

گلاره زیاد اهل تجملات نبود و بیشتر چیزای ساده

رو دوست داشت !…

به سمت ویترین پلاک زنجیر ها رفتم و پلاک زنجیر

قشنگی نظرم و جلب کرد !

پلاكش به شکل یه زن باردار بود !….با تصور گلاره

که شکمش بزرگ شده لبخندی زدم و رو به فروشنده

گفتم:لطفا این و برام اماده کنید!

 چشم اقا…..

.

.

.

#دنیا

به درخت بزرگی که گوشه ی حیاط بود تکیه داده

 بودم !…نمیدونم چند ساعته که بیرونم…

فقط این ارامش و سکوت رو دوست دارم!…

 انقدر گریه کرده بودم که دیگه اشکی برام نمونده بود!

دستم و روی شکمم کشیدم و با بغض گفتم:نه میتونم

بکشمت و نه میتونم نگهت دارم….توحاصل یه گناهی…

یه گناه اجباری!…اما هر چی باشه بچه ی منی الان…

با کیاناز فرقی نداری!… چطورتو رو نابود کنم من…

همه زندگیم نابود شد!…همه رو از دست دادم الان فقط

 تو هستی!…فقط من و تو!…میدونم وقتی برگردم ایران

کسی منو نمیخواد!…کیان ازدواج کرده و حتما زود هم

بچه دار میشه…فرهاد از خدا بیخبرم معلوم نیست

حال و روزش چیه…کیانازم حتما دیگه منو نمیخواد!

میمونیم خودم و خودت!…

با شنیدن صدای پای کسی به عقب نگا کردم که

سهیل رو دیدم!….

اخمی کردم و رومو اونور کردم!…

 کنارم نشست و اروم سلام کرد!…

حتما فتانه خبرش کرده بود…

حتما این خوشحالی اش هم بخاطر پدر شدنش بود…

چرا ولم نمیکرد؟!….

اون که میدونست من دوستش ندارم…

اونکه میدونه من و اون هیچ وقت نمیتونیم زن و شوهر

شرعی و قانونی هم بشیم!…

 چرا دست از سرم بر نمیداشت….

چرا نمیذاشت به درد خودم بمیرم!…

 با حرفی که زد از فکر و خیالم خارج شدم !

 من زندگی سختی داشتم…بچگی هامم پر از عقده

بود…مادر درست حسابی هم نداشتم !…پدرمم ک فقط

درحد یه اسم بود!…چند بار سعی کردم یه زندگی خوب

برا خودم دست و پا کنم؛اما هر بار به شکلی همه چی

خراب میشد!…گلاره من میخوام باتو یه زندگی اروم

داشته باشم میفهمی؟!میخام من و تو و اون بچه کنار

هم زندگی  کنیم!…

باشنیدن اسم بچه کنترل خودمو ازدست دادم و

فریاد کشیدم؛کدوم بچه؟!کدوم زندگی؟!عقلتو از

دست دادی ؟!من خودم شوهر دارم !…بچه دارم!

 کنار اونها میتونم اروم باشم نه کنارتو!…

خواستم از جا بلند بشم که دستمو کشید و تو بغلش

افتادم و اون با نفس های گرمش پوست صورتمو

سوزوند!…چشمهاش از عصبانیت قرمز شده بودند

 و این حسابی منو ترسونده بود !

اروم و عصبی گفت:کدوم شوهر؟!…چشمتو باز کن!

شوهر اسبقت بالاسرت هوو اورده!…اون دیگه عشق

تو نیست!…هیچ چیز تلخ تر از حقیقتی نیست که سعی

 درانکارش داری…

خودمو ازش جدا کردم و گفتم:میتونه دوتا هووی دیگه

هم سرم بیاره من مشکلی ندارم!…

خواستم ازش دور بشم که سریع از جاش بلند شد و

منو به درخت کوبید !

اخی از سر درد گفتم که بهم نزدیک شد و با حرص

گفت:چه بخوای چه نخوای فعلا اسیر منی…زیر خواب

منی…مادر بچه ی منی…اگه تا الان گردنتو نشکوندم

واسه خاطر بچه مه والا ادمت میکردم!….

سعی کردم هولش بدم امازورم بهش نمیرسید؛پس با

گریه گفتم:بزن گردنموبشکون !…دارم بزن !… تیکه

تیکه ام کن !…فقط دست ازسرم بردار!…من این

زندگی لعنتی رو نمیخوام چرا نمیفهمی؟!…تو منو

نگه داشتی تا کمبودهای زندگیتو جبران کنم….پس

کمبود زندگی من چی؟!…دوری از خانواده ام چی؟!

درحالی که ازعصبانیت پره های بینی اش باز و بسته

می شد؛گفت:خفه شو تا کار دستت ندادم….فقط خفه

شو گلاره!

__ اینوبفهم سهیل!… با این بچه منو پایبند خودت

نمیکنی !…من به تو تعلق ندارم!…

سیلی محکمی به صورتم زد و ازم جداشد…ناباور

دستمو روی صورتم گذاشتم!… بدجورمی سوخت!…

گریه کردم…تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم!

 ازش فاصله گرفتم و با دو وارد خونه شدم و به اتاق

خواب پناه بردم!

تنها کاری که از دستم برمیومد گریه بود…

گریه به حال بی کسی ام !…به حال بی پناهی

خودم!…بعد از گریه فقط یه خواب میتونست ارومم کنه.

انقدر گریه کردم تا خوابم برد!….

.

.

.

#سهیل

با عصبانیت سوار ماشین شدم و از خونه خارج شدم.

نمیدونم چرا انقدر براش سخت بود کنار اومدن با من…

دختره ى دیوانه میخواستم باهاش مهربون باشم !….

میخاستم با هم بیرون بریم و بعد از خوردن یه  شام

درست و حسابی بهش هدیه اش رو بدم و بعد هم مثل

اونشب با هم هم قدم بشیم…

اما مثل همیشه گند زد به همه چی و اعصاب منو داغون

کرد…

بعد از یکی دو ساعت گشتن تو خیابون ها دست از پا

دراز تر به خونه برگشتم…میخواستم برنگردم اما دلم

طاقت نیاورد!…

اروم وارد خونه شدم!

ساعت یک شب بود و از سکوت خونه معلوم بود که همه

خوابیدند.

به سمت اتاق خوابمون رفتم و اروم در و باز کردم…

گلاره طبق معمول خواب بود!…

به سمتش رفتم!…مثل همیشه مثل یه فرشته اروم و

معصوم خوابیده بود..

کنارش روی تخت نشستم و نگاهش کردم!…

باهاش تند و عصبى برخورد کرده بودم!…

دستی به موهام کشیدم و به سمت کمد رفتم تا

لباسهامو عوض کنم!…

.

.

.

#دنیا

با حس گرسنگى زیادی چشمامو باز کردم !…

صبح شده بود!…به کنارم نگاه کردم!…خبری از

سهیل نبود!…سر جام نشستم!…

بدجور ضعف کرده بودم از گرسنگی!….

کل دیروز و غذا نخورده بودم!…

خواستم از تخت پایین بیام که چشمم به جعبه مخمل

 کنارم افتاد.

اروم جعبه رو برداشتم و درش رو باز کردم و با دیدن

پلاک زنجیر داخل جعبه اول تعجب کردم وبعد لبخند

تلخی روى لبهام نشست!

پلاک نماد یه زن باردار بود که نوزادی داخل بدنش

قرار داشت!…

با انگشتم نوزاد رو لمس کردم و یاد کیاناز افتادم

نمیدونم چرا اما دلم خواست اونو گردنم بندازم …

زنجیر و برداشتم و به گردنم انداختم و از اتاق خارج

شدم!…

صبح زود بود و هنوز خبری از فتانه و سهیل نشده بود!

حتما خواب بودند!… کتری رو به برق زدم و برای خودم

یه میز صبحونه رنگی اماده کردم!…

 حسابی گرسنه بودم و دلم میخواست هر چی دم

دستم هست رو بخورم !…

بعد از دم کردن چایی پشت میز نشستم و مشغول

خوردن شدم!

نمیدونم چقد گذشت که با حس سنگینی نگاهی سرم

و بلند کردم و با سهیل چشم تو چشم شدم !…

لبخندی زد و رو به روم نشست و خواستم از سرجام

بلند بشم که گفت:وقتی از چیزی ناراحت میشی نباید

 با غذا قهر کنی!

نگاهش کردم ولى حرفی نزدم که گفت:میشه برام چایی

بریزی؟!

نمیدونم چرا؛ اما از جا بلند شدم و براش چایی ریختم

 و جلوش گذاشتم. لبخندی زد و گفت:مرسی خانمم !…

به سمت در اشپزخونه رفتم که گفت:بخاطر اتفاق دیشب

معذرت میخوام!…

فورى بغض کردم و به سمت اتاق برگشتم…

دلم به حال سهیل میسوخت!…

اون بیچاره هم  میخواست کنار من همه کمبود هاشو

جبران کنه…

ولی من نمیتونستم خانواده امو فراموش کنم شاید اگه

کیان وارد زندگیم نشده بود؛راحت تر کنار میومدم!

 اما کیان شوهرم بود و مردی بود که عاشقش بودم!..

مردی بود که عشق رو باهاش تجربه کرده بودم و هر

چند الان كمال بى انصافى و نامردی رو میکرد وقصد

ازدواج داشت .ولى به هر حال هنوز مالك قلب و جسمم

بود!…

از به یاد اوردی ازدواج مجددش گریه ام گرفت و شروع به جویدن ناخون هام کردم!…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.