خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۱۷

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

وقتی حس کردم خوابید،دستهامو برداشتم و خواستم

از روى تخت بلند شم که دستمو محکم کشید!

چشمهاش حسابی سرخ شده بودند و با صدای

دورگه ای گفت: یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم

بری!…

 دیدم خوابی گفتم مزاحمت نشم!…

منو طورى محکم کشید که کنارش روى تخت افتادم

و مجبورم کرد دراز بکشم و بعدش روم خیمه زد و

سرش و روی شونه ام گذاشت و همونطور كه

چشمهاش رو مى بست،گفت: میخوام بخوابم!

وای بحالت بیدارم کنی.

سنگینی اش اذیتم میکرد!… با ناراحتی گفتم:

سهیل خیلی سنگینی !…

سهیل موهامو با دستش کشید که دردم اومد وجیغ

آرومى كشیدم واون گفت: هر حرفی جز چشم بزنی

تنبیه میشی پس ساکت باش!…

مجبور بودم تحملش کنم !…میدونستم عادت داره

تا صبح تو جاش غلت بزنه؛پس باید تا خوابیدنش

تحمل مى كردم!

.

.

.

سهیل

برخورد دیشبش باعث شده بود شیوه ى جدیدی رو

امتحان کنم! دلم نمیخواست اذیتش کنم ؛ اما انقدر

نیازهای منو سرکوب میکرد که تحریک میشدم اذیتش

کنم.هر چی باهاش راه میومدم اون بیشتر از من دور

میشد!…میدونستم بدنم برای بدنش زیادی سنگینه

مخصوصا که تو این مدت لاغر شده بود و مثل اون

اوایل که پیشمون آورده بودنش توپر نیست! نفس های

کلافه اش رو که به سختی میکشید حس میکردم و

خودمو الكى به خواب زدم و با چشمهای بسته از روش

کنار کشیدم تا راحت بشه اما اون با کلافگی اهی

کشید و زیر لب گفت: بلاخره تمرگید!…

بمن گفت تمرگید؟!… دختره ی احمق !….دوباره پاهامو

روی پاهاش قفل کردم که لعنتی ارومی گفت !….

از كارهاى خودم و حرفهاى اون خنده ام گرفته بود اما

نباید میفهمید که هنوز بیدارم !…

بیچاره از ترس بیدار شدنم تکون نمیخورد!نقشه های

بدی براش داشتم، ولی تقصیر خودش بود!…

بالاخره انقدر دست مالیش کردم که جفتمون خوابمون

برد.

صبح قبل از بیدار شدن دنیا از اتاق خارج شدم و

به سمت سالن پذیرایى رفتم !…

فتانه پشت میز نشسته بود و در سکوت قهوه میخورد.

روبه روش نشستم که با دیدن من لبخندی زد و سلام

 کرد!…

چرا انقدر زود بیدار شدی؟!

 بیشتر عمرم رو تو عمارت مادرت بودم و باید

همیشه صبح زود بیدار میشدم كه کارایی که بعهده

ام بود رو انجام میدادم!

 به خودت استراحت بده فقط کافیه اینجا هواست

به دنیا باشه!…

چشم، با کارت چیکار كردی؟؟؟

قبلا اینجا یه رستوران خریده بودم که دست یکی

سپرده بودم !…الان دارم یه سری تغییرات توش

ایجاد میکنم که خودم راهش بندازم!

 پس میخوای رستوران دار بشی؟!

 اره رستوران داری رو دوس دارم

__خوبه موفق باشی

بعد از بلعیدن اخرین لقمه ام از جا بلند شدم و گفتم: فعلا…

دنیا

وقتی بیدار شدم اثری از سهیل نبود!…

یاد دیشب افتادم كه چقدر اذیتم کرده بود نامرد!…

با اخم به سمت کمد رفتم و بعد از عوض کردن لباسهام

به طبقه ى پایین رفتم .

فتانه تو سالن نشسته بود و مشغول مطالعه کتابی بود

 به سمتش رفتم و محترمانه سلام کردم. کتاب رو کنارش

گذاشت و گفت: سلام … صبحانه اماده اس برو

بخور بعد بیا اینجا با هم حرف بزنیم!…

پس شما چی؟

من صبحانه خوردم!…

به سمت اشپزخونه رفتم که گفت: سهیل هم صبحانه

خورد!…

اخمی کردم و به سمتش برگشتم و گفتم: کوفت

خورده بود انشاءالله.

فتانه از حرفم قهقه ای زد و گفت: درد نگیری دختر.

بعد از خوردن صبحانه با عجله به سالن رفتم !…دلم

میخواست بدونم فتانه چیکارم داره ؟!کنارش نشستم

و گفتم: چیکارم داشتین؟!

بیا بشین اینجا!

و کتاب رو کنارش گذاشت !…به جلد کتاب نگاه کردم

بافتنی بود لبخندی زدم و یاد مادرم افتادم…

مادرم عاشق بافتنی بود!…. فتانه دستش و روی

دستم گذاشت و گفت: با سهیل بد تا نکن.

از حرف بی مقدمه اش ناراحت شدم و دستم رو از

زیر دستش کشیدم و با اخم گفتم: من یه روز از

دستش فرار میکنم مطمئن باش!…

 نمک نشناس نباش دختر!اون بخاطر تو این همه

 سختی کشید!…حتى مادرش هم از دست داد!..

از جام بلند شدم و كفرى گفتم: اون بخاطر هوس

خودش اونکارا رو کرد فقط واسه اینکه منو به تختش

بکشونه….

نگاه عاقل اندرسفیهى بهم انداخت:بی عقل نباش!

 سهیل با یه اشاره کوچیک کلی دختر و میتونه دور

و برش داشته باشه اما اینکار و نکرد!…اون تو رو

انتخاب کرد!…

من شوهر دارم

تو از خانواده ات خبر نداری اونا هم از تو خبری

ندارن !…مطمئن باش تا چند وقت دیگه عقدت با

شوهرت خود به خود باطل میشه!

این حرفا برام مهم نیست! من از زنده بودن شوهرم

خبر دارم!

چطور خبر داری؟!…میدونی شوهرت الان

حالش چیه؟!چطوره؟!… حتماا الان فهمیدند که تو

 فروخته شدی !…میدونی فروخته شدن پیش مردم عوام

معنیش چیه؟ مطمئن باش برگردی شوهرت مثل قبل

عاشقت نیست… هر بار بهت نزدیک بشه به این فکر

میکنه که بدن چند نفر بدنت و لمس کرده و باهات

به اوج رسیدن .

حرفاش حقیقت تلخی بود که تا حالا بهش فکر نکرده

بودم !… از شنیدن حرفای فتانه خشکم زده بود!…

وقتی حال خرابمو دید بهم نزدیک تر شد و گفت: بهتره

با زندگی جدیدت کنار بیای!… میدونی اگه سهیل و

عصبانی کنی زندگی رو برات جهنم میکنه !…فکر

فرار از اینجا رو هم از سرت به در کن!… تو ترکیه

تجارت و فروش دختر خیلی بدتر از دبی هست

مطمئن باش از دست سهیل فرار کنی گیر ادمایی

بدتری میوفتی كه دیگه عاشقت نیستن!…بلكه فقط تنتو مى بینن!…

و با گفتن این جملات از جاش بلند شد و من و با کلی سوال تنها گذاشت………..

اگه کیان باورش شده باشه که من مرده ام…اگه

فرهاد بهش گفته باشه که منو فروختند،در هر دو

صورت من کیان رو ا‌ز دست میدم…

یعنی کیان منو ببینه ازم متنفر میشه؟!…

از اینکه انقدر حرفای فتانه روم تاثیر گذاشته بود

 عصبی بودم.‌..

چرا تا حالا به این چیزها فکر نکرده بودم؟!چرا عین

ادمهای نفهم خودمو به نفهمی زده بودم؟!…

 با بغض به سمت طبقه بالا رفتم و وارد اتاق شدم

 و یه گوشه روی زمین نشستم !…

سرد بود اما سرمای کف اتاق رو حس نمیکردم و

تنها چیزی که بهش فکر میکردم برخورد کیان بود !

یاد مادرش افتادم!… حتما انقدر به پرو پاش میپیچه

تا بالاخره ازدواج کنه…

انقدر تحت فشار بودم که حتى با بادآورى همچین

فكرى كنترل اعصابم رو از دست دادم و با صدای

بلندی شروع به جیغ کشیدن کردم.

سرم رو روی زمین گذاشتم و شروع به گریه کردم

و هر چقدر بیشتر گریه میکردم داغ دلم تازه تر

میشد !…

چرا مثل قبلا گریه هام ارومم نمیکرد؟!…یعنی به

همین راحتی دارم خانواده ام رو از دست میدم؟!…

.

.

.

سهیل

خوشحال از جوش خوردن معامله ی رستوران به خونه

برگشتم!

ساعت دو ظهر بود که وارد خونه شدم .فتانه روبه روی

تی وی نشسته بود و فیلم نگاه میکرد كه با دیدنم سلام

کرد و گفت:نهار خوردی یا بگم بذارن برات؟؟؟

گلاره کجاست؟؟؟

تو اتاقشه

 یه دوش بگیرم میام برای نهار

 باشه

به سمت طبقه دوم رفتم و وقتی وارداتاق شدم با دیدن

تاریکی اتاق فکر کردم که گلاره خوابیده!…

اروم به سمت کمد رفتم که دیدم کف اتاق تو خودش

جمع شده بود وبخواب رفته بود !

نگرانش شدم !…چه اتفاقی براش افتاده ؟!به سمتش

رفتم و تکونش دادم!

گلاره … گلاره چرا اینجا خوابیدی؟؟؟حالت خوبه؟!

جوابی نداد که نگران تر شدم !…محکم تر تکونش

دادم که با حالتی گیج چشمای خوشکل و درشتش

 رو باز کرد و نگام کرد!

 چت شده ؟!

بی حال بهم نگاه کرد و سعی کرد خودش رو ازم جدا

کنه ولی بهش این اجازه رو ندادم و محکم اونو تو بغلم

 گرفتم و به سمت تخت  بردم و روی تخت خوابوندم

وچشمهاشو بست !

کلافه به سمت حمام رفتم !

بهتر بود از فتانه بپرسم چش شده !..و بعد یه دوش

اب گرم لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم و در

حالی که به سمت میز غذاخوری میرفتم با صدای

بلندی گفتم: فتانه بیا اینجا کارت دارم!

با برداشتن عینک از چشمش باشه ای گفت و از جاش

بلند شد و به سمتم اومد !

خدمتکار هم اخرین ظرف غذا رو گذاشت و به

اشپزخانه رفت ! بدون اینکه به فتانه نگاه کنم گفتم: گلاره چش شده؟؟؟

روبه روم نشست و گفت: یه سری حقیقت بود که

فراموش کرده بود!باید یادش می انداختم که انداختم!

سربلند كردم و نگاهش كردم: چی گفتی بهش؟!

بهش فهموندم که شوهرش هر چقدر هم عاشقش

باشه ، وقتی بفهمه اون زیر خواب کسی بوده عمرا

اونو بپذیره !…

قاشق و چنگال رو رها کردم و نگاهش کردم:

اون چی گفت؟!

مثل همیشه گریه کرد و جیغ کشید!…منم نرفتم

پیشش بهتره با این اوضاع کنار بیاد!

میتونی بری!

ازجاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت و من بقیه

غذامو با طیب خاطر خوردم و لبخندی زدم…

آفرین به تو فتانه!…با این هوش و ذكاوت بالات!…

گلاره هم بلاخره کوتاه میومد!…

از فردا هم سه تا نگهبانی که استخدام کردم میان و

من با خیال راحت میتونم به ادامه کارهای رستوران

برسم !…

بالاخره منم یه زندگی اروم و بی دردسر و باید شروع

کنم و تنها دلیلش هم گلاره است !

از هرز زندگی کردن خسته شدم!از اینکه همیشه

باید باعث بدبختی این و اون باشم!…  میخوام

کنارش یه زندگی راحت داشته باشم !…میخوام اون

مادر بچه هام باشه!… از فکر اینکه گلاره برام پسر

یا دختری بیاره بلند قهقه ای زدم و ادامه غذامو

با رضایت كامل خوردم!….

حتى از فكرش هم دلم غنج مى رفت!…

.

.

.

کیان

دوره بی خبری ام از دنیا چهار ماه رو رد کرد و

عقدمون ناخواسته باطل شده بود !…

نمیدونستم زنده است یا مرده و پیش کدوم نامردی

فرستاده شده ؟!

فقط میدونستم هر جا هست داره عذاب میکشه…

اصرار مادرم هر روز بیشتر از روز گذشته میشد…

میخواست راضی ام کنه که به خواستگاری ایناز برم…

ایناز هم با حرفهاش ارومم میکرد!…

میگفت نگران نباشم و هر وقتى به اصرار مادرم

به خواستگارى اش رفتیم خودش همه چی رو بهم

میزنه!…

واقعا ازش ممنون بودم!…دخترمهربون و خوبی بود.

کیانازم هم حسابی بزرگ شده بود و بازیهاش خیلی

دلنشین تر شده بود!

همه اش دلم میخواست بغلش کنم و باهاش بازی کنم …

هومن هم مدتی بود اروم گرفته بود و حس میکردم

خبرایی شده اما فعلا نمیخواد بگه…

باید باهاش یه شب نشینی دو نفره راه بندازم و از

زیر زبونش بیرون بکشم !…

 امشب خوب بود!…صحنه ی اخر فیلم برداری بود

و به حضورم احتیاجی نبود فعلا….

تلفن رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم.مشغول

بود!… لبخند بد جنسی زدم و دوباره شماره اش

رو گرفتم که بعد حدود شش تا بوق صدای کلافه اش

اومد: بمیری از دستت راحت شم!….

خندیدم وگفتم:چرا؟؟؟؟؟!!!!!!

تومجردی من مجرد نیستم انقدر مزاحم زندگی شخصی من نشو لطفا!…..

چه غلطا!…از کی تا حالا تو متاهل شدی عوضی؟!

از خیلی وقته!… چشم بصیرت نداشتی ببینی

چرت و پرت نگو امشب ساعت ده میام خونه ات!

بیخود کردی!….من خونه نیستم!…

اشکال نداره!… منتظرت میشم تا بیای!

عجب ادمی چتری هستی تو با من چیکار داری؟!

میخوام باهات یکم حرف بزنم!

ببین کیان !…بیا یه لطفی در حق خودم و خودت

و بقیه کن!…بیا برو ایناز رو عقد کن !…باباش كه خر

پوله !…پاشم لب گوره !…هم ثواب میکنی هم پولدار

میشی !…تازه ننه اتم ولت میکنه!…کیاناز هم مادردار

میشه!… منم به عشقم میرسم!… از شر تو راحت میشم !

 اگه به هومن اجازه میدادم تا فردامیخواست حرف

ردیف کنه !…پس وسط حرفش پریدم و گفتم: خفه

شو!…هومن من ده خونه اتم!کلید هم دارم!…بای!

داشت واس خودش عرعر مى كرد كه بدون شنیدن

حرفش قطع کردم وخندیدم و به سمت حمام رفتم!

مطمئن بودم الان هومن داره بهم فحش میده!….اما

برام مهم نبود!…

بعد از خوردن شام کنار مامان فاطمه و کیاناز به

سمت خونه هومن رفتم!…چراغهای خونه اش روشن

 بود!…

 هنوز کلید رو تو در ننداخته بودم که در به شدت باز

شد وصدای هومن اومد: خوش اومدی بلای اسمونی !

خندیدم و گفتم: پشت ایفون کشیک میدادی؟!

هیییعععع اره !…از كجا فهمیدى؟!…نیست داشتم

کارای خاک بر سری میکردم !…از تو ایفون کشیک

‌میدادم!كه تا  اومدی خودمو زود جمع ‌کنم !

خاک بر سر بى تربیتت!

ابروی نداشتمو بردی الان کل ساختمون حرفامونو

میشنون بیا بالا!

باز كن بیام!

به سمت طبقه سوم ‌که واحد هومن بود رفتم.در باز بود

لبخندی زدم و وار دشدم!… با دیدن صحنه روبه روم

متعجب صداش کردم: هومن واقعا اینجا خونه خودته ؟!

با لباس ست راحتیش وارد سالن شد و گفت: اره بفرما

داخل !…

بمن گفت بفرما داخل ؟!!!!….نه واقعا عاشق شده بود

خونه اش حسابی تر و تمیز و منظم شده بود!… همیشه

با یه شورت تو خونه میگشت ؛ الان اینجوری ؟!عجب!…

روی مبل نشستم و گفتم: عاشق کی شدی تو؟؟؟

لبش رو به دندون گرفت و با دست تو صورتش زد و

گفت: خاک عالم… استغفرالله!…عشق چیه اخوی؟!

این وصله ها بمن نمیچسبه!…

زر نزن!…این تغییرات اثرات عشقه !…زود باش

تعریف کن ببینم!

روبروم نشست و پاهاشو رو هم انداخت و گفت:

ننه ات بهت یاد نداده زندگی شخصی هر کس

به خودش ربط داره؟!

 نوچ بمن یاد نداده حالا زود بگو مردم از

فضولی!…

__ایشالله گور به گور بشی من از دستت راحت

بشم!

بلند خندیدم و گفتم: عین پیر زنا نفرین نکن !…بگو ببینم قضیه چیه؟؟؟

در حالی که اروم و با حالتی مودبانه چای اش را

میخورد گفت : میخوام باهات قطع رابطه کنم !

پقی زدم زیر خنده و گفتم: خب بعد قطع کردن

رابطه ات با من میخوای چیکار کنی؟؟؟

 متاهل بشم!البته اگه زود زن بگیری شاید باهات

رابطه امو قطع نکردم!تداوم دادم!

 هومن جدی باش!…زیاد خندیدم بسه!قضیه چیه؟

چایی رو سرجاش گذاشت و محکم بغلم کردو تا من

اومدم بفهمم چى به چیه عین دیوونه ها بازوم رو گاز

گرفت که من بلند داد زدم:هوووی چته وحشی؟!

جان تو دلم برا خل بازیام تنگ شده بود !…اخیشش

برگشتم به  حالت اولم !….

بازومو تو دستم گرفتم و ماساژ دادم: خدایا اینو شفا

بده !

شفا نمیده !…از من قطع امید کرده !

میگی چیشده یا نه؟!

یك مرتبه گفت: خانم مکی زاده

باچشمای درشت نگاهش کردم که باز گفت: میدونم

خیلی با هم فرق داریم اما واقعا ازش خوشم میاد!

دیوانه تو کجا خانم مکی زاده کجا؟!

دل عاشق شده دست خودم نیست

اون نظرش چیه؟؟؟

خندید و گفت: دارم کم کم راش می اندازم!

چطوری اونوقت؟!

فک کن یه ادم اهنی رو تبدیل به یه ادم واقعی کنی!

پدرت در اومده پس

بدجور اما واقعا دوستش دارم!

لبخندی زدم و گفتم: امیدوارم خوشبخت بشی

باز جدی شد و گفت: تو چیکار کردی؟!

هیچی همه دلایل نشون میدن که اثری از دنیا تو

دبی نیست معلوم نیست کجا فرستادنش زنده اس یا…

دلم نمیومد بگم مرده !…پس سکوت کردم. هومن دستش

رو روی شونه ام گذاشت و گفت: تا کی میخوای اینطور

بلاتکلیف بمونی؟!

نمیدونم هومن خودمم خسته شدم!… ازطرفی

میترسم سرو سامان بدم به زندگی ام و دنیا پیدا

بشه!…اونوقت چطور تو چشمهاش نگاه کنم ؟!نمیگه

نامرد بود که زود منو كنار گذاشت ؟!

دنیای که من میشناسم همچین چیزی نمیگه،

درکت میکنه!..

نمیدونم خیلی دلم براش تنگ شده !…هومن از

طرفی تنها دلخوشی ام کیانازه !اما همیشه خونه

مامان فاطمه است و برام رفت و امد کردن بین خونه

خودم و مامان فاطمه و محل کارم سخته!

ایناز دختر خوبیه چرا به خودت و اون یه فرصت

نمیدی؟!

حس میکنم هنوز زوده!… بذار لااقل یک سال

بگذره!

__بهت اصرار نمیکنم باید خودت تصمیم بگیری هر

چی باشه دنیا هم عشق زندگیته و هم زن قانونی و شرعی ات……………

دنیا

سهیل کاملا نسبت به من بی تفاوت شده بود!

سرگرم رستورانش شده بود و شب و روز سرکارش!

گاهی حتى شبها هم به خونه نمیومد! البته خیلی هم

برام مهم نبود!…تنها چیزی که برام مهم بود نبودنش

کنار من بود!….چون دلم نمیخواست اصلا و به هیچ وجه

تن به رابطه باهاش بدم!…

هر روز کیاناز رو تو ذهنم تصور میکنم !…چندبارى

 از فتانه تقاضا كردم تا گوشی اش رو بده تا به صفحه

اینستاگرام کیان برم ؛ اماقبول نکرد!…

دلم میخاست کیانازو؟ببینم چه شکلی شده !…حتما

الان حرف زدن هم یاد گرفته بود…هعیییی!….

همه چی رو روال و آروم بود تا اینکه اونشب سهیل

زودتر از همیشه به خونه اومد وگفت:لباس تنت کن

مى خوایم بریم بیرون!

با تعجب نگاهش كردم: واسه چی؟!

خسته و كلافه از سوال من ابروهاشو در هم كرد و

غر زد: خسته نشدی دوماه تو خونه نشستی؟!

واقعا از خونه موندن و به در و دیوار زل زدن خسته شده

بودم ودلم میخواست بیرون برم و هوایى عوض كنم!…اما

میترسیدم درعوض این تفریح خواسته نابجایى در ازاش

 ازم داشته باشه !…

اون هم انگار ذهنم رو خوند!…  پوزخند صدا دارى زد و

وگفت: نترس مغز فندقی!… ازت نمیخوام که درعوضش

تختم روگرم کنی!

اخمی کردم و پشت چشمى براش نازك كردم و گردنى

بهش زدم که به سمت حمام رفت وگفت:تا من یه دوش

میگیرم تو هم اماده شو!

 فتانه هم میاد؟؟؟

 نه مگه فتانه پرستارمونه که همه جا همراهمون

بیاد!…فتانه براى بیرون رفتن ازادی تام داره !…

لازم نیست اونو هم من بیرون ببرم !….

پوزخندى زدم و در حالیكه از ته دلم به آزادى فتانه

حسادت مى كردم گفتم : این وسط فقط منم که اینجا

 زندانی ام!…

اون هم متقابلا پوزخندى زد و گفت:اگه خانم خوبی

بشی توهم ازادی بیرون رفتن رو داری!…

بدون اینکه منتظر جوابم بشه وارد حمام شد و من

به سمت کمد رفتم وبه لباس های داخل کمد نگاه کردم

یه پیراهن بافتنی البالویی رنگ تا زیر زانو بیرون اوردم

 و همراهش یه پوتین بلند مشکی تا زیر زانو پوشیدم

وموهامو بافتم وکت سفیدرنگ پشمی روکه سهیل برام

خریده بود رو تنم کردم وبرای اینکه با بدن لخت سهیل

روبرو نشم از اتاق خارج شدم وبه سمت سالن رفتم

که فتانه رو دیدم که تیپ زده بود و اون هم قصد داشت

بیرون بره!….

 با دیدن من لبخندی زد و گفت:خوشکل شدی!

سرد جوابش رو دادم:مرسی تو هم خوشکل شدی!

 خوش بگذره بای بای

روی مبل گوشه سالن نشستم وبه در و دیوار خیره شدم

 تا سهیل از اتاق خارج بشه…

داشت حوصله ام سر میرفت که شاهزاده ام سوار بر

اسب بدبختی زندگی ام ازپله هاپایین اومد و من بهش

خیره نگاه كردم!…

از حق نگذریم عجب جذاب بود و چه تیپهایى هم میزد!

 یه کت و شلوار سورمه ای تنش بود که زیرش یه

پیراهن ابی اسمونی پوشیده بود!

 کت چرمش رو هم روی دستش انداخته بود و اون هم

بادیدن من لبخندی زد و در حالیكه با نگاه هیزش از

بالا تا پایین منو نگاه مى كرد؛ گفت:معطلت کردم

آهى از سر بى حوصلگی كشیدم و گفتم: نه

هنوز همچنان خیره اش بودم که بهم نزدیک تر شد و

با شیطنت بهم چشمکی زد كه من خیلی ضایع و با

دستپاچگى فورى نگاهمو ازش دزدیدم و به در و دیوار

دوختم که باصدای بلندی خندید و در حالی که دستم

رو میگرفت، گفت:بریم بیرون که کلی کار داریم!

ازاینکه دستم روگرفته بود معذب و ناراحت بودم اما

چاره ای جز اطاعت نداشتم و همراه با سهیل سوار

ماشین مشکی رنگش شدم!

به محض سوار شدن و كمر بند بستن؛ دستم رو گرفت و

روى دنده گذاشت و دست خودش رو روى دست من!

معذب نگاهش كردم كه با محبت لبخندى به لب آورد و

چشمكى زد و بوسه اى تو هوا برام فرستاد!…

اما من بى تفاوت رومو برگردوندم كه صداى آه بلندى رو

كه كشید شنیدم!…تا به مقصد برسیم حرفى نشد!حدود

ده دقیقه اى رو تو راه بودیم که بالاخره جلوی فروشگاه

بزرگی ماشین رونگه داشت وگفت:پیاده شو رسیدیم!…

با تعجب به فروشگاه نگاه کردم وگفتم:چرا فروشگاه

لباس؟!

لبخند مهربونی زد و گفت:نمیدونم كجا ولى یه بار از

یه جا شنیدم که میگن زنا وقتی ناراحتن فقط خریده

كه میتونه خوشحالشون کنه!…

دقیقا عین این حرف و جمله رو کیان هم بهم میزد!….

لبخند تلخی زدم وگفتم:ناراحتی من برات مهمه!

اخمی کرد و با لحن جدی گفت:الان دقیق میدونم

میخوای چی بگی؟!…اما برام مهم نیست !…ابروم

مهم تره !….فرداشب مهمونی دارم و نمیخوام جلوی

همه با لباس های بی کلاس و از مد افتاده ات بگردی!

با حرص ازماشین پیاده شدم که گوشه ى کتم رو کشید

وگفت:فکر فرار به سرت نزنه چون پدرت رو در میارم!

از اینکه اسم پدرم رو تو دهن نجس و كثیفش اورده

بود خیلی ناراحت و دلگیر و عصبانى شدم !

امامگه توان مخالفت یا اعتراض داشتم؟!….

از جنگیدن خسته شده بودم!…. دلم ارامش میخواست !

كمى ملایمت!…كمى ملاطفت!…تو رفتارش!…كردارش!

پس سکوت کردم و منتظر شدم اون هم پیاده بشه!…..

سهیل

دلم نمیخواست ناراحتش کنم اما اون همیشه کاری

میکرد که من کنترل خودمو از دست بدم و دعواش کنم!

سریع از ماشین پیاده شدم وبه سمتش رفتم که به

مجتمع خیره شده بود!…

دست دراز كردم و دستش رو گرفتم و زیر گوشش گفتم:

باید داخلشو ببینی !بزرگترین مجتمع تجاری استانبوله!

بدون هیچ حرفی به همراهم راه افتاد!

انقدر محو تماشای مغازه ها بود که اعتراضی نمیکرد

و من هر جا دلم میخواست اون رو به همراه خودم

میکشیدم!…

بالاخره تو طبقه ى سوم تونستم مغازه ى مورد نظرمو

پیدا کنم و با هم وارد مغازه شدیم !….

فروشنده که پسر بور و جوونی بود به سمتمون اومد و

با زبان زیبای ترکی گفت:امرتون اقا در خدمتم!

 ممنون میشه به روزترین مدلهاتون رو ببینم!

 بله حتما الان ژورنال رو براتون میارم!…

دنیا رو به سمت مبل کنار مغازه کشیدم ونشستیم .

بیچاره به محض نشستن عجول و معذب بهم نگاه

كرد و گفت: چرا نشستیم؟!

به زور جلوی خنده امو گرفتم وگفتم: باید ببینیم

بهمون اجازه خرید میدن یانه؟؟

ابروهاش تو هم شد و گیج نگام کرد و گفت:یعنی چی

اجازه میدن یانه؟؟؟مگه نمیشه همینطورى خرید کرد؟!

خودمو ناراحت نشون دادم وگفتم:نه متاسفانه اول باید

برن توسیستم هویت مون روچک کنند بعد اگه ادمهای

محترمی بودیم اجازه خرید بهمون میدن؟!

 چى؟!…مگه ما مسخره ى دست اینهاییم؟!….بلند

شو بریم من نمیخوام اینطور خرید كنم!

 نه!… الان یه کتاب میارن ما باید توش امضاء کنیم

و بعد از امضا و چک کردن امضامون با اون کتاب

اجازه صادر میشه!…

درست مثل دختربچه های هفت ساله حرفمو باور کرد و

بعد انگار فکری به ذهنش رسیده باشه لبخندی عمیق

بر لب آورد!…

دختره ى ساده ى دیوانه!…دقیق فکرش رو میدونم!…

 مثل همیشه ساده لوحانه رفتارکرد…مطمئنم حتما با

خودش گفت : امضای اصلی ام رو انجام میدم و بعد

اینها میفهمند و متوجه مى شن كه  من دزدیده شدم و

نجاتم مى دن!

خخخخ!….دختره ى بی عقل….

حدود پنج دقیقه بعد فروشنده به همراه کتاب ژورنال

به سمتمون اومد و گفت:این ژورنال همه مدلهاش رو

سایز خانم داریم!….

 بله ممنونم

دنیاکه انگار تازه متوجه شد سرکارش گذاشتم ؛ به

محض باز کردن کتاب اخمى كرد و در حالیكه پره هاى

بینى اش از حرص باز شده بود، گفت:سرکارم گذاشته

بودی؟!

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم وباصدای بلند قهقهه

زدم و گفتم:خیلی ساده لوحی دختر!…

 تو هم خیلی بیمزه ای واقعا!…

جدی نگاش کردم ودرحالی که سعی میکردم نخندم ؛

ژورنال رو روی پاهاش گذاشتم و گفتم:اگه خودت

انتخاب نکنی مجبورم خودم انتخاب کنم!

قرى به گردنش داد وبه صفحه های ژورنال نگاه کرد!

همین جور ورق میزد و مدل هارو پشت سر میذاشت !

دیکه داشت حوصلم رو سر مى برد!معلوم بود قصدش

رو نداره انتخاب کنه ؛و فقط داره منو سر مى دوونه!….

کلافه نگاهش کردم وگفتم: اینها به روزترین مدلهای

ترکیه و کل اروپا هستن !…اونوقت تو هنوز داری ورق

میزنی؟!

 من نمیتونم هیچ کدوم ازاینهارو بپوشم!

ابروهام در هم شدو گفتم: چرا اونوقت؟!

 من به اندازه کافی به خاطر جناب عالی مرتکب گناه

شدم!…با پوشیدن این نیم مترپارچه بیشتر خودمو غرق

گناه نمیکنم که دو سه تا عوضی تر از تو از نگاه کردن

به من لذت ببرن!…تو غیرت و تعصب ندارى من رو خودم

غیرت دارم!

حرفهاش مثل کارد به قلبم میخورد!…احساس کردم

دود از سرم بلند شد و با اخم نگاش کردم وغریدم:

اگه فقط یک کلمه دیگه!…فقط یه کلمه دیگه جز چشم

از اون دهن گشادت بشنوم همینجا کاری میکنم صداى

سگ بدی!…

وحشت زده بهم نگاه کرد و سکوت کرد!

كفرى ژورنال رو از روی پاهاش برداشتم وخودم شروع

به انتخاب کردم !…اکثر لباس ها باز بود!….

دوست نداشتم کسی به گلاره نگاه کنه اما خب دلم

هم نمیخواست حرف حرف اون بشه!

 پس پیراهن یاسی براقی رو انتخاب کردم که از

قسمت پشت كمرش کلا باز بود و از جلو روی جناغ

سینه اش تور کار شده بود و دنباله ى کوتاهی داشت !

پیراهنش واقعا خیره کننده بود!…این رنگ به بدن گندمی

گلاره هم میومد!…اینو بدون اینكه حتى تو تنش تصور

كنم مطمئن بودم!…

روبه فروشنده کردم وگفتم:اینو میبریم!

 پرومیکنید؟؟؟

 حتما!

 پس خانمتون رو به اون اتاق راهنمایی میکنم!

 خودم راهنمایى اش میکنم ترکی بلد نیست!…

 اوك اقا!

به سمت اتاق لباس ها رفت و منم رو به گلاره کردم و

بلند شدم:پاشو برو اتاق پرو لباسهات رو در آر تا

پیراهنت رو بیاره!

 اون پشتش خیلی بازه!… تازه قسمت سینه اش

هم توره، دار و ندارم مشخص میشه!…

__ یادت رفت تازه بهت چی گفتم؟!

تو خودش جمع شد و اخمى به صورتش نشست و گفت: اخه….

به بازوش چنگ زدم وگفتم: بدون هیچ حرف دیگه ای

به اتاق پرو مى رى و اون روی سگ منو بالا نمیارى !

با اخم به سمت اتاق پرو رفت !….

لعنتى!…حتم اخمش هم با ادا و اطوار همراه بود و

دلنشین بود!…

دلم مى خواست و هوس كرده بود لهبای جمع شده اش

رو ببوسم و کبودشون کنم!

 فروشنده لباس به دست اومد و تا لباس رو از دستش

گرفتم و در اتاق رو زدم گلاره دستش رو بیرون اورد و

بدون اینکه بذاره اونو ببینم لباس رو گرفت و درو بست !

لبخندی زدم و روی مبل روبروی اتاق پرو نشستم

تالباس رو تنش کنه!….

.

.

.

#دنیا

مثل همیشه حرف زور میزد ولی من زیر بار حرف زور

نمیرم!…

میدونم چطوری مهمونی رو کنسل کنم !…حالا بذار اون

دلش خوش باشه که من لباس مورد علاقه اش رو تنم

میکنم!…

وفتی به در ضربه زد فهمیدم خودشه اما نذاشتم منو

ببینه و دستم رو كمى بیرون اوردم و لباس رو ازش

گرفتم !…

صدای پوزخندش رو شنیدم و این اعصابم رو بیشتر

خرد میکرد!…

لباس رو با هزار بدبختی تنم کردم وبه خودم نگاه کردم

اگه صورت ارایش نکرده واصلاح نکرده ام رو فاکتور

میگرفتم؛ تو تنم محشربود!…

اما لعنتى پشتش خیلی باز بود!…کل کمرم تا گودی

مشخص بود!…سینه هامم تا خطشون نصفه مشخص

بودند!

اخمی کردم و موهامو باز کردم و یه مقدارش رو روی

سینه ام ریختم و بقیه اش رو هم روی کمرم رها کردم!

اینجور بدنم خیلی مشخص نمیشد!…

با صدای سهیل دل از اینه کندم و بی میل دراتاق پرو رو باز کردم!

‌‎سهیل

‌‎با صورتی گل انداخته از خجالت ؛ در اتاق پرو رو

‌‎ باز کرد و سربزیر تو قاب در ایستاد!….

‌‎من با دیدنش سرجام ایستادم و نگاهش کردم!…

‌‎دور کمرش تو لباس فوق العاده بود!…موهاشو روی

‌‎سینه هاش ریخته بود که دیده نشن!…

‌‎ناخودآگاه از این کارش خوشم اومد و خوشحال

‌‎شدم و لبخندى روى لبهام نشست!

‌‎فورى معذب شد و سر به زیر انداخت و گفت: برم عوض

کنم؟!…

‌‎__برگرد بذار پشت لباستم ببینم!….

‌‎بی میل پشت بمن ایستاد!… دختره ى دیونه کل کمر

لباسشو زیر اون موهای نرم و پر پشتش پنهون

‌‎کرده بود!

با خنده گفتم: خوبه برو درش بیار!

‌‎چیزی نگفت و به سمت اتاق پرو رفت، تا هزینه رو

پرداخت کنم، دنیا هم از اتاق بیرون اومد و به سمتم

اومد و فروشنده سریع لباس رو داخل کاورش گذاشت

و به دستم داد و من با دست دیگه ام دست دنیا رو

گرفتم و به سمت بقیه ى مغازه ها رفتم !….

باید براش کفش و کیف و شنلم میخریدم !…

بعد از خرید وسایلی که نیاز داشت به سمت ماشین

رفتیم و خریدها رو داخل ماشین گذاشتم که متوجه

شدم دنیا همونطور كه سر جاش ایستاده ،به من

اخم کرده ؛ به سمتش رفتم و گفتم: چرا اخم کردی؟؟

میدونی چقدر پول خریدات شده؟!

‌‎اخمش بیشتر شد و گفت: خودت اصرار داشتی

‌‎بخری !…الان منت میذاری؟!…

خندیدم و دستش رو کشیدم که گفت: باز کجا؟!…

‌‎__شام نمیخوری؟!…

‌‎مظلوم نگاهم کرد وگفت: چراخیلی گرسنه ام!…

‌‎__پس بریم شام بخوریم!…

.

.

.

‌‎کیان

‌‎حرفهای هومن حسابی کلافه ام کرده بود!…ساعت یک

‌‎شب بود که از خونه اش بیرون زدم !….

خیلی احساس ‎تنهایی میکردم!ماشین رویه گوشه

پارک کردم و گوشیم رو از تو جیبم بیرون اوردم..

بعد از روشن کردن نت گوشی کلی پیام به گوشی ام

اومد!…دزدیده شدن دنیا خیلی روی شهرتم اثر منفی

‌‎گذاشته بود و اکثرا گفته بودند دنیا بمن خیانت کرده و

با اینکه چند بار مصاحبه کردم که اینطور نبوده و

نیست ؛ اما بعضی ها هنوز اصرار داشتند که نشون

‌‎بدن دنیا بمن خیانت کرده!…

 وارد واتس اپ شدم که دیدم ایناز انلاینه! نمیدونم

 چرا اما دلم خواست باهاش کمی چت کنم پس براش

نوشتم:سلام

‌‎سریع جواب داد: سلام خوبی؟!

‌‎__تاالان بیداری؟؟؟

‌‎__اوهوم

‌‎بازگفت اوهوم و باز منو یاد دنیا انداخت…

‌‎سکوتم که دید و نوشت.

‌‎__چیزی شده؟؟؟

‌‎__سر در گمم!

‌‎__کجایی؟؟؟

‌‎__یه گوشه ى خیابون تو ماشین!..

‌‎__یعنی این بازیگر معروف و محبوب و خوشکل این وقت

شب جایی جز تو ماشین نشستن نداره؟!

‌‎خندیدم و نوشتم: خونه هومن بودم حسش نیست برم

خونه!

‌‎__ بیا پیشم!

‌‎ازجوابش جا خوردم و نمیدونستم چی براش بنویسم که

باز پیام داد: خونه تنهام مامان بابا غروب رفتند شمال

واسه عروسی پسر یکی از دوستهاشون!….

‌‎دلم میخواست برم و باهاش حرف بزنم !…نمیدونم

چرا حرف زدن باهاش ارومم میکرد!…

 اما درست نبود این وقت شب پیشش برم ،انگار متوجه

دو دل بودنم شد که نوشت: به فکر قضاوت مردم نباش!

بیا!…منو تو دو تا دوست خوبیم!

‌‎__اما الان دیر وقته!

‌‎__مردهای عاشق به زنهاشون خیانت نمیکنند! بهت

‌‎اعتماد دارم که بلایی سرم نمیاری !…زود باش!من

‌‎برم چایی درست کنم تا بیای!

‌‎__باشه

‌‎ماشین و روشن کردم و به سمت خونه ایناز رفتم !…

‌‎حدود نیم ساعتی باید رانندگی میکردم……

ایناز

باورم نمیشد به دیدنم میاد!…

سریع به اتاقم رفتم!…نباید منو با این لباس میدید!

خیلى زشت بود!….به خودم تو اینه قدی اتاقم نگاه

کردم!…یه لباس خواب حریر مشکی رنگ تنم بود!…

به سمت کمد رفتم و یه شلوار و تاپ پوشیدم و موهای

بلوندم که تا سر شونه هام میرسید رو شونه کردم و

عطر مورد علاقه ام رو زدم که صدای زنگ رو شنیدم!

خودش بود!…

با عجله به سمت ایفون رفتم و به محض دیدن صورت

کیان درو باز کردم و به سمت اشپزخونه رفتم تا چایی

رو تو فنجون بریزم و کیک و توی بشقاب بذارم !

در حال تزیین سینی بودم که صداشو تو سالن شنیدم.

سلام…

سلااااام تو اشپز خونه ام!…الان میام!…

سینی به دست از اشپزخونه خارج شدم که دیدم

روی مبل نشسته و به اطراف نگاه میکنه!

خوش اومدی!

با شنیدن صدام به سمتم برگشت و لبخندی زد و

گفت: چرا زحمت کشیدی؟؟؟

 زحمت نیست این وقت شب میچسبه

ممنونم

یه قدم بهم نزدیک شد و سینی رو از دستم گرفت!

کنارش نشستم و گفتم: بفرمایید!

ممنونم

کلافگی از سروروش میبارید.خودشو با چای و کیک

مشغول کرده بود! دلم میخواست سر صحبت رو با

اون باز کنم اما اون بدجور تو فکر بود و کلافه…

پس ترجیح دادم سکوت کنم تا خودش حرف بزنه!

.

.

.

کیان

من عقل خودمو از دست دادم…

اره! من واقعا عقل خودمو از دست دادم !…

نصف شب اومدم خونه اش که چی بشه ؟!…یعنی

احمق تر از من کسی نیست!…

اگه کسی منو اینجا دیده باشه چی میگه….

وای خدا خودت کمک کن!…الان بلند بشم برمم این

دختر فکر میکنه من عقلم و از دست دادم.

فنجون چای رو داخل سینی گذاشتم و تا اومدم ازش

تشکر کنم ؛ برق جرقه ای زد و همه جا تاریک شد!

ایناز جیغی کشید و بمن چسبید!

 اروم باش… برق رفت!

 وای نه…. من … من خیلی میترسم

خندیدم و گفتم: فک نمیکردم انقدر ترسو باشی!

بازوم و بیشتر بغل کرد و گفت: ترسو نیستم فقط…

فقط من شب کوری دارم !…تو جاهای کم نور دیدمو

از دست میدم و همه چی رو مه الود میبینم که واقعا

وحشتناکه!…

با حیرت نگاهش كردم.

تو که این مشکل رو داری چرا شب تنها خونه

میمونی؟!

خدمتکار دخترش تب داشت بهش اجازه دادم

بره !…اصلا فکرشو نمیکردم برق بره!

اگه الان من نبودم چیکار میکردی؟؟؟

حرفشم نزن کیا!…سکته میکردم بخدا!…

از لفظ کیا گفتنش خوشم اومد و نمیدونم چرا خیلی

بهم چسبید و این حالمو بد میکرد!

سعی کردم کمی ازش فاصله بگیرم که خودشوبیشتر

بهم چسبوند وگفت: تو رو خدا دور نشو!من میترسم !

__صبرکن گوشیمو از جیبم در بیارم چراغ قوه رو

روشن کنم !

بدون اینکه بازوم و ول کنه ،گفت: باشه!…

گوشی رو بیرون اوردم و چراغ قوه رو روشن کردم و

روی میز گذاشتم !

کمی اطرافمون روشن تر شد!…به صورتش نگاه کردم

که حسابی سرخ شده بود!

بمن نگاه کرد و سریع سرش رو پایین انداخت.

حالتهاش برام جالب بود!…دخترونه و ظریف!…

ابروهامو بالا دادم و گفتم: از من میترسی؟!

آروم زمزمه كرد: نه…

پس چرا یه دفعه سرتو پایین انداختى؟!

 اخه نور تو صورتت میخوره وحشتناک شدی!

بی اختیار خندیدم و گفتم: از من ترسیدی بعد اینجور

بهم چسبیدی؟!…

خجالت زده بازوم رو ول کرد و گفت: خب ببخشید!

دلم بحالش سوخت!…اونو به سمت خودم کشیدم و

بغل کردم و گفتم: حالا گریه نکن!…بیا پیشم تا برق

 بیاد من هم اینجا میمونم!

 دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو به سینه ام

چسبوند!

 با فرو رفتن تو بغلم تازه فهمیدم چه غلطی کردم…

منکه میدونستم اون نسبت بمن یه حس هایى داره!

منکه چند بار بدون اینکه متوجه بشه به حرفهاش با

مامان فاطمه گوش داده بودم و خبر از عشقش به

خودم داشتم ؛ نباید بهش اجازه میدادم بیشتر بهم

نزدیک بشه!…

ناگهان بی اختیار کمی اونو از خودم جدا

کردم و گفتم: برم درو پنجره های سالن رو چک کنم

دزد نیاد!

باز ازم آویزون شد!

وای دزد نه!…

ایناز جایی نمیرما !…همین جا تو خونه ام!

منم باهات میام!…آخه میترسم!

هووف باشه!

از جا بلند شدم که محکم بهم چسبید و گفت: صبر

کن خووووب!

خندیدمو گفتم: باشه دختر کوچولو!

با هم همه درو پنجره ها رو چک کردیم و داشتیم

به سمت مبل میرفتیم که نمیدونم چطور پام پیچ

خورد و زمین افتادم و اینازم محکم روم افتاد که

اخ بلندی گفتم و اون هم وحشت زده بغلم کرد و زار

زدو گفت: کیان من میترسم!

__چیزی نشد پام یه جا گیرکرد و خوردم زمین!…

سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد!…چشمهای

درشتش تو اون تاریکی خیلی بیشتر شبیه چشمهای

  دنیا شده بود و بی اختیار دستمو از کمرش برداشتم و

موهاشو پشت گوشش انداختم!…

اونم مثل من بیقرارشده بود و نامنظم نفس میکشید

و بهم زل زده بود!…دستمو نوازش وار روی گونه اش

کشیدم و دست دیگه امو که روی کمرش بود محکم تر

بغلش کردم که ایناز چشمهاشو بست!

نگاهم از چشمهاش به سمت لبهاش کشیده شد. با

انگشت شستم اروم روی لبهاش کشیدم !….

کارهام دست خودم نبود….همه وجودم تمنای وجود

شبیه دنیایی شو میکرد !…

خودم عصبی شدم و دستم رو برداشتم وخواستم

اونو از روم هول بدم که مقاومت کرد و چشمهاش رو

باز کرد و وقتى بهم نگاه کرد؛ اشک رو توی چشمهاش

دیدم و دلم لرزید و بی اختیار جاهامون رو عوض کردم

و روش خیمه زدم و لبهاش رو اسیر لبهام کردم!

انقدر همه چی سریع اتفاق افتاده بود که فرصت فکر

کردن رو از جفتمون گرفته بود…

چند دقیقه اى مشغول لبهاش بودم و اون هم با همه

وجودش همراهی ام میکرد !….

دیگه داشتم کنترل خودمو بیشتر از دست میدادم و

دستهام شروع به لمس بدنش کرد !….

اه های ریزی از بین لبهاش خارج میشد که تو دهن من

خفه میشد و چشماش باز بود !…

میدونستم که نمیتونه درست ببینه و طرز نگاهش انقدر

شبیه دنیا بود که حس کردم دنیا تو بغلمه و دارم ازش

لذت میبرم ومیخوام بدنم با بدنش یکی بشه!…

 دستم به سمت یقه ى نیمه باز تاپش رفت و به محض

کشیدنش بسمت پایین سینه هاش مشخص شد و بی

اختیار سرمو روی سینه هاش گذاشتم و شروع به

بوسیدن بدن بلوری اش کردم !…

اگه بدنش کمی تیره بود و موهاشم مشکی شک نمیکردم

که خود دنیاست!…

داشتم پیشروی میکردم و چیزی تا کندن لباسای

خودم نمونده بود که برق اومد و همه جا روشن شد!

انگار کسی منو از بلندی به پایین پرت کرده باشه!

 با حیرت به اطراف نگاه کردم و بعد چشمم به ایناز

افتاد!…

 لبهاش حسابی ورم کرده بود و بالا ى سینه اش کبود

شده بود و چون نگاه متحیر منو دید وحشت زده بمن

نگاه کرد و دستهاش رو روی سینه های برهنه اش

گذاشت وسعی کرد؛ خودشو از زیرم بیرون بیاره !…

ازروش کنار رفتم و کلافه تو سالن قدم زدم!من چیکار

کردم؟!… خدای من !…من انقدر بی اراده نبودم…

دنیا با من چیکار کردی؟!… من داشتم با یاد و خاطره

ى تو بهت خیانت میکردم… من داشتم به اون دختر تجاوز

میکردم!…

عصبی به سمت در سالن رفتم که صدای گریه

ایناز مانعم شد!…

شرمنده اش بودم!… اون بمن اعتماد داشت !…

به سمتش برگشتم که ناباور نگاهم کرد و به سمت

اتاقش دوید و در و محکم بست!

عصبی به سمت مبل رفتم و نشستم !….صدای گریه

هاش از تو اتاق می اومد!… عذاب وجدان پیدا کرده

بودم!…بین موندن و رفتن مردد بودم اما بالاخره باید

یه جوری از دلش در میاوردم !….

عصبی به سمت اتاقش رفتم و ضربه ای به در زدم که

گریه هاش بند اومد اما جوابی نداد…

باز به در زدم که دوباره صداى گریه اش پیچید و

جوابی نداد!…دلم نمیخواست بی اجازه وارد اتاقش

بشم !…

به در اتاقش تکیه دادم و گفتم: شرمنده ام ایناز… تو

بمن اعتماد داشتی… باور کن عمدی اونکار رو نکردم!

 در باز شد و ایناز بیرون اومد!…چشمهاش حسابی

ورم کرده بود و کنارم نشست و اونم به دیوار تکیه داد

 و گفت: تو با من بودی چون شبیه دنیام !…مگه نه؟!

به سمتش برگشتم !…دهنم باز وبسته شد….اما

 نمیدونستم باید چی بگم!پس سرم و پایین انداختم

که سرشو روی شونم گذاشت و گفت: من واقعا عاشقتم

کیان!…..

به عشقش اعتراف کرد!!!….

حالا من باید چی میگفتم؟!میگفتم داشتم ازت لذت

میبردم چون منو یاد عشقم مى انداختی؟!

ترجیح دادم فقط سکوت کنم!…اصلا با اون خرابكارى

روم نمیشد حرفی بزنم!… اون هم لحظاتى فین فین كرد

و بعد ادامه داد: من هر چقدر تو بخوای باهات کنار

 میام فقط یه امید بهم بده!…

کلافه نگاهش کردم و گفتم: ایناز من میترسم…

میترسم یه زندگی جدید برای خودم تشکیل بدم و

بعد دنیا پیداش بشه تو بگو اونوقت باید چیکار کنم…

 هر وقت دنیا بیاد من میرم!…

مگه زندگى بچه بازیه ایناز؟!… تو فرصت های

خیلى بهتری برای ازدواج داری!…چرا باید به پاى

من مرد زن دار بسوزى و بسازى؟!…

اما…اما من دوستت دارم!…

و نفس عمیقى كشید!…انگار نفسس رو واس این

جمله حبس كرده بود!…

بهم وقت بده… من باید فکر کنم… من به وقت

 احتیاج دارم!…

 باشه هر چی تو بگی!…

دوباره سرش و روی شونه ام گذاشت و چشاشو

 بست….

.

.

.

دنیا

بعد از خوردن اون شام دلچسب و خوشمزه زیر

نگاه هاى خاص سهیل به خونه برگشتیم!…

نمیدونم چرا یكمرتبه دلم میخواست یه جوری از

اخبار کیان و خانواده ام با خبر بشم!…

سهیل اروم تر شده بود!…

نمیدونستم بهش بگم یا نه؟! اما بالاخره دل به دریا

زدم و در حالیكه سعى مى كردم محكم باشم با

تردید بهش نگاه کردم و گفتم: میشه که منم مثل

فتانه موبایل داشته باشم ؟!

در حالی که رانندگی میکرد بهم نگاهی انداخت و

گفت: برای چیته؟؟

خب… خب حوصله ام از تو خونه بودن سر

میره !خودمو با گشتن تو اینترنت سرگرم میکنم!

میگم فتانه بهت بافتنی یاد بده سرگرم بشی!

من بافتنی دوس ندارم!

فعلاصلاح نمیدونم گوشی دستت بدم!

چرا منکه شماره کسی رو حفظ نیستم!پس نمیتونم

با ایران تماس داشته باشم!…

كلافه سرى تكون دادو گفت:تمومش کن این بحث و

دوس ندارم!…

میترسیدم باز عصبانی بشه پس سکوت کردم،

صبح وقتی از خواب بیدارشدم؛سهیل رفته بود!…

 خوشبختانه دیشب کاری به کارم نداشت!…البته

از حق نباید گذشت؛خیلی وقته كارى به كارم

نداره!به سمت اشپزخونه رفتم و فتانه رو دیدم!…

سلام بیدار شدی؟!

بله سلام!

بیا کنارم بشین صبحانه بخور!

اوكى

بعد از نشستن کنار فتانه مشغول صبحانه خوردن

شدم که فتانه خطاب به گوشی اش گفت: همه مردها

 نامردن!…

متعجب سر بلند كردم:منظورت کیه؟؟؟

 یکی از بازیگرهاى ایرونى زنش چند ماهی

ناپدید شده!…الیته چند جا گفتن توسط شوهر

 سابق دزدیده شده و چند جا هم نوشتن که با

شوهر سابقش فرار کرده و جالبه هیچ عکسی

هم از زنه نیست ….

احساس کردم روح از بدنم جدا شده و فقط با شك و

شبهه به فتانه نگاه کردم و گفتم: اسم بازیگره چیه؟؟؟

کیان!…خیلی هم خوشکله!….جالبه که شایعات

مجددا میگن كه به زودی شاهد ازدواج مجددش

میشیم!…

زمزمه كردم:نامرد انقدر زود میخواد ازدواج کنه؟

__فعلا خودش چیزی نگفته اما چند جا اونو با

یه دختر جوون دیدن!… جالبه که دخترشم بغل

اون دختر جوون بوده پس حتما حقیقت داره!…

با شنیدم اسم دخترش نور امید تو دلم درخشید!…

 پس کیاناز پیش کیان بود………

تپش قلبم زیاد شده بود!….

انقدرى بهم فشار اومده بود كه راه تنفسم رو هم

بسته بود!…

 دلم میخواست جیغ میکشیدم و میگفتم چطور میخواد

ازدواج کنه ؟!…

هنوز یک سال هم از ناپدید شدن من نگذشته؛ انقدر

 زود کوتاه اومد؟!…

چرا این شایعه ها درباره ى منه؟!…چرا اون از من

دفاع نمى كنه؟!…چرا هیچ جا عكسی از من نذاشته؟!

من احمق رو بگو كه به خاطر اینكه آبروى اونو حفظ

كنم اسم واقعی ام رو به فتانه و سهیل نگفتم!…

همه فک میکنند من گلاره هستم !….

از شدت شوك و اعصاب خردى حالت تهوع بدی بهم

دست داده بود!… توان هضم این خبر رو نداشتم!…

با سستى از جام بلند شدم که فتانه گفت: چرا رنگت

پریده؟!…

میشه گوشیتو بدی ببینم ؟!…میخوام عکس زن

جدید کیان رو ببینم!…

با شوخى و شیطنت بهم خیره شد!

نکنه تو از طرفداراش بودی و حسودیت شد ناقلا؟!

بى حس و حال به سمتش رفتم!…تموم تنم سر شده

بود!

__لطفا بذار اون دختره رو ببینم!…

با تردید گوشی رو به سمتم گرفت و،گفت: اون

دختره اس!…

به صفحه گوشی نگاه کردم!… دخترم بغلش بود!…

اما کیان كیان سابق نبود!…نمیدونم احساسم این

بود و یا واقعا شکسته شده بود!…

الهى بگردم!…دخترم!… کیاناز از ته دلش مى خندید

و اون دختر مو بلوند عفریته با عشق به کیان نگاه میکرد!

نمیدونم چقدر محو عکس بودم که فتانه گوشی رو

از دستم گرفت و مشكوك گفت: چرا گریه میکنی،؟؟؟

اشکهامو پاک کردم و بدون اینكه جوابى بهش بدم

به سمت اتاق خواب برگشتم و درو بستم و خودمو

روی تخت پرت کردم و تا تونستم گریه کردم !…

حتما کار مادرش بود!…

حتما اون مجبورش کرده بود که ازدواج کنه!…

 اما من هنوز زنشم!…من هنوز زنده ام !…

چطور با اون همه عشقی که بمن داشت حاضر شد

قبول کنه؟!… این بود اونهمه ادعاى دوست داشتنت؟!

اما اگه من بودم تا هزارررر سال دیگه قبول مى كردم؟!

لعنت!…لعنت به این حس زن بودن!…لعنت!…

هق هقم بلندتر شد و مثل دیونه ها سر جام نشستم

و گفتم: نه اون هنوز هم عاشق منه!… حتما فکر کرده

من مردم!…حتما فرهاد بهش گفته اون جنازه برای

دنیا بود و نه سولماز!…حتما همینه … ولی این حرفها

 چه فایده داره ؟!..وقتی برگردم ایران حتما همسر

جدیدش منو قبول نمیکنه و کیان نمیتونه باز منو زن

خودش بدونه !…

با گریه به گردنبندم نگاه کردم و گفتم: عقلت رو از

دست دادی ؟! فکر کردی بعد این همه وقت زیر خواب

سهیل بودن کیان باز هم قبولت میکنه ؟!

روی تخت دراز کشیدم و از ته دلم خدا رو صدا کردم…

عشقم داشت ازدواج میکرد؟!…

اون دخترمو طلایی داشت صاحب خانواده من

میشد… قراره هر شب بغل کیان من بخوابه…

یعنی کیان همه عشقش رو به اون دختر قراره بده…

نه!…خدایا من طاقت این غم بزرگ و ندارم !…

من تحمل اینو ندارم که عشقمو به یه زن دیگه ببخشم…

خدایا بمن صبر بده !…

خدایا کمکم کن دیونه نشم!…

 خدایا صدامو میشنوی ؟!….

احساس بدی داشتم !…

انقدر بد كه حتى اون رو براى دشمنهام آرزو نمیكنم!

قلبم داشت از شنیدن این خبر تیکه تیکه میشد !….

بدبختی اینجا بود که حتى نمیتونستم کاری کنم!…

حتى نمیتونستم بهش خبر بدم که من زنده ام !…

با هجوم مایه ى تلخی به گلوم به سمت سرویس

بهداشتی داخل حمام دویدم !…

معده ام خالی بود و عوق میزدم و اب تلخ زرداب

از گلوم خارج میشد!…

باز هم معده ام عصبی شده بود و از شوک خبری

که شنیده بودم حالت تهوع بهم دست داده بود!

از وقتی زن کیان شده بودم از شر درد معده ام راحت

شده بودم و الان باز هم معده ام درد گرفته بود!

روی کاشی های سرد حمام نشستم و باز گریه كردم!

دخترم تو بغل كیان چقدر قشنگ مى خندید!…اصلا

حس نبودن منو درك نكرده بود!…

.

.

.

فتانه

در حالی که به صفحه گوشی ام نگاه میکردم به

دیوار اتاق گلاره تکیه زدم !

از وقتی عکس داخل گردنبندش رو دیدم فهمیدم که

زن بازیگر معروف ایرانی هست!

 اخبار شوهرش رو هم دنبال میکردم !…

اسم واقعی اش هم گلاره نبود دنیا بود…

صفحه شوهرش پر از عکسهاى دونفرشون بود!…

قضیه دزدیده شدن اونو توسط شوهر سابقش و

اومدنش به دبی رو کامل تو اینترنت خونده بودم!

واقعا هم براش سنگ تموم گذاشته بود مژدگانی

میلیاردى هم برای پیدا کردنش گذاشته بود!

اما خبری از دنیابهش نرسیده بود !…

اوایل دلم خواست بهش کمک کنم اما وقتی فهمیدم

سهیل انقدر دوستش داره؛بیخیال شدم !…

سهیل حق اینو داشت که یه زندگی اروم داشته باشه…

من خودم بزرگش كردم وشاهد بزرگ شدنش بودم

  و دیدم چقدر کمبود عشق داشت…

گلاره میتونست اونو خوشبخت کنه ؛ به شرطی که

زندگی سابقش رو فراموش میکرد!

 اگه کپشن زیر عکسها رو میخوند میفهمید که خبر

ازدواج کیان یه شایعه است و اون دختر دوست

خانوادگیشونه !…اما حالش خرابتر از این حرفها

بود!…

صدای گریه هاش دلم و بدرد اورد!… اما اون زن

قوی بود!… باهاش کنار میومد!.. از جا بلند شدم و

به سمت اتاق خودم رفتم !…

امیدوارم تا شب اروم بگیره و بتونه با سهیل به مهمونی

بره!…هرچند نمى شد هم سهیل به زور اونو با خودش

همراه مى كرد!…

.

.

.

#سهیل

تلفن رو ازروی میز برداشتم و ادرس خونه رو به

ارایشگری که دخترها معرفی کرده بودند دادم و

بعد به فتانه زنگ زدم که سریع جواب داد!

 جانم؟!

فتانه ارایشگر داره میاد بگو گلاره اماده بشه!

 من دو ساعت دیگه میام تا بریم.

باشه الان اماده اش میکنم

 بگو یه چیزی بخوره شام رو دیر میدن!…

چشم!

تو هم لباس بپوش !…خودتم خوشکل موشکل کن !…

 شاید یه شوهر واست گیر اوردم!…

__ادم شو بچه!…

قهقه ای زدم و تماس و قطع کردم.

از اینكه با گلاره به این مهمونى مى رفتم خیلی خوشحال بودم!…

بی حوصله تو بالکن نشسته بودم وبه منظره ی روبروم

نگاه میکردم!

انقدر گریه کرده بودم که دیگه نه جانى برام مونده بود

و نایى براى گریه كردن!…اصلا حال درست و حسابى

 نداشتم!…حتى نهارم نخوردم!….

خبر ازدواج کیان داغونم کرده بود!…

ازترس در خطر افتادن ابرو و شهرت کیان نمیتونستم

چیزی بگم!…فقط از درون خودخوری میکردم !…

با صدای فتانه به طرف در برگشتم

 دختر تو کجایی ؟!سه ساعته دارم صدات میکنم!

 ببخشید سرم درد میکنه!

 پاشو دست و صورتتو بشور!آرایشگر تا نیم ساعت

دیگه اینجاست.

وای نه!…من حوصله مهمونی رو ندارم فتانه لطفا

سهیل رو راضی کن من نرم!…

عصبى شد و كلافه گفت: حرف الکی چرا میزنی؟!

 مگه سهیل گوش به من میده؟! تو هم بهتره تا سهیل

نیومده بلند بشی !…نمیخوای که باز کتکت بزنه!

سرم رو میون دستهام گرفتم و گفتم: بخداحال ندارم

 چرا ولم نمیکنید؟!

به سمتم اومد!… سنگینی نگاهشو حس میکردم!….

 سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم !…

دستش به سمت یقه ام اومد و گردنبندم رو لمس کرد و

با یه حرکت اونو از گردنم کشید که براثر ساییده شدن

زنجیر روی پوستم احساس سوزش کردم و اخی از

سردرد کشیدم که گفت: بایدفراموشش کنی !…اون

نامرد تو رو فراموش کرده!فک میکنه مردی !…اثری

ازت پیدا نکرده!…

ناباور بهش نگاه کردم که گفت:همه چیزو میدونم!…

شوهرت داره یه زندگی جدید میسازه!… بهتره تو

هم فراموشش کنی و یه زندگی جدید واسه خودت

بسازی!..

اشکهام باز صورتمو خیس کردند که گفتم:اما من

نمیتونم !…من عاشقشم!… میفهمی؟!… عاشقشم!

 عشق کیلو چنده ؟!…مردها وفا ندارند!… دیدی

که حتی یک سال هم منتظرت نشد!…بهتره تو هم

فراموشش کنی تا کمتر اذیت بشی!…این گردنبند

هم  بهتره پیش من بمونه!.،

 نه فتانه !…تو رو بخدابدش به من !…تنها دلخوشی

ام عکس دخترمه!…اونو ازم نگیر!…

 عکس دخترت و خودم برات پرینت میگیرم و میارم!

و از اتاق خارج شد و من و با غم بزرگی که روی دلم

نشسته بودو قصد کشتنم رو داشت تنها گذاشت!

حرفهای فتانه مدام تو ذهنم چكش شده بود وتکرار

میشدند…

چرا کیان یک سال هم صبر نکرد؟!

چرا بیشتر منتظرم نشد؟!….

 یعنی انقدر عشقش به من سطحی بود ؟!

با شنیدن صدای فتانه که صدام میکرد به سمت

حمام رفتم تا دست و صورتمو بشورم!..

حوصله ى توبیخ های سهیل رو دیگه نداشتم!…

 درحال شستن صورتم بودم که ورود دونفر رو به اتاقم

حس کردم و از حمام خارج شدم که فتانه رو به همراه

یه خانم جوان دیدم !…

از ساک توى دستش و کیف تو دست فتانه فهمیدم

باید آرایشگر باشه !….

آروم سلام کردم که فتانه گفت:بشین رو بروی میز

توالت تا کارش رو بکنه !…منم یه دوش بگیرم ،میام

 تا منم آماده کنه !..

 باشه !..فقط بهش بگو آرایشم غلیظ نباشه!یه

آرایش ملایم!…موهامم نمیخوام بالا ببنده!…

لباسم بازه!…بگو نصفش رو روی سینه ام بذاره و

نصفش روهم پشت سرم روی کمرم رها کنه تا ابروم

 نره!…

 خود سهیل مدل مو و آرایشت رو بهش گفته من

اجازه ى دخالت ندارم! تو هم بهتره اعتراض نکنی!

 هووف خدا!…کی از دست اینا منو نجات میدی؟!

بدون هیچ حرف دیگه ای روی صندلی نشستم تا

ارایشگر کارش رو شروع کنه!

نگاههای ارایشگر درطول سشوار کشیدن موهام پر

از تحسین و رضایت بود!…اما من دیگه یه جسم مرده

بودم كه حتى نفس كشیدن هم برام مهم نبود چه برسه

به تایید نگاه دیگران!…

بعد از سه ربع فتانه هم به جمعمون پیوست!…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.