خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۱۵

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

کجا میریم؟!

  اول میبرمت تو یه اتاق تا لباس تنت کنی !…بعد

باید با سهیل بری برای ترمیم!…

چشمهام گرد شد و گفتم:چی؟!!!تو رو خدا نه !…چرا

یکی از اون ده تا رو که پرده ندارن نمیبرین؟!

در حالیكه به سمتم مى اومد، نگاه عاقل اندر سفیهى

بهم انداخت و محکم دستم رو کشید: دیونه شدی ؟!

احمق اونها رو برای سکس های گروهی مى فرستند!

بهتره کمتر حرف بزنی و دنبالم بیای!…

از نگرانی اش کمی دلم گرم شد!…خواستیم از سالن

خارج بشیم که بار دیگه صداش کردم: فتانه خانم!

با حرص به سمتم برگشت و كفرى گفت: بازچیه؟

 چطور بیام بیرون ؟!حوله ام کوتاهه!…

 مهم نیست!با اسانسور میریم!بیا!…تو این عمارت

همه خانمند جز نگهبانهای بیرون و سهیل !…

به ناچار پشت سرش از سالن خارج شدم!… مدام

به دور وبرم نگاه میکردم و خداروشکر كه اسانسور

کنار سالن بود و مجبور نبودیم زیاد راه بریم و من با

اون وضع بگردم!…

طبقه دوم یه سالن خیلی خیلی بزرگتر بود که حدود

چهل تا اتاق داشت !…

در همه اتاق ها سفید رنگ بود و از فاصله درها میشد

تشخیص داد که همه اتاق ها یک اندازه اند.

فتانه خانم اولین درو باز کرد و وارد شد و من هم پشت

سرش وارد شدم !…

یه اتاق تقریبا بزرگ بود که توش چهار تا تخت و چهار

 تا کمد لباس بزرگ بود که کنار هر تخت جز کمد یه میز

ارایش بزرگم بود. به سمت اولین کمد رفت و درو باز

کرد و پیراهن قرمز یقه بازی بیرون اورد و گفت:فک کنم

اندازه ات باشه! صبر کن یه سوتینم برات بیارم!…

به پیراهن یقه بازروی تخت نگاه کردم و حیرون گفتم:

اینو بپوشم؟!!

 نه!…چادر عمه منو سرت کن!…

سوتین همرنگ پیراهنم که گیپور بود رو به سمتم گرفت

و گفت : زود بپوش !…

مجبور بودم !…پس زیر نگاههای خیره ى فتانه لباسم

رو پوشیدم !…بعد از پوشیدن لباس از جاش بلند شد و

گفت: موهات خشک شده شونه اشون کن تا بریم!…

 خیلی خسته بودم!…ساعت یک شب بود!..اما میدونم

اجازه ى استراحت نداشتم !…پس موهای بلندم رو

شونه کردم و روبروی فتانه ایستادم .

با رضایت نگاهى به سرتاپاى من كرد و لبخندی زد و

گفت: پول خوبی بابت تومیدن !…خیلی خوشکلی !…

برای اولین بار از اینکه ازم تعریف میشد، خوشحال

نشدم!…اون هم متوجه حال خرابم شد وبا دستش

کمی هولم داد و گفت: زود باش!…باید بریم !…

سر جام ایستادم.سینه هام درد میکرد و تیر مى كشید!

حتما کیاناز گرسنه است!فتانه روبروم ایستاد و با

کلافگی گفت:باز كه ایستادى!…

اشك تو چشمهام جمع شد و با بغض دستى به سینه ام

كشیدم و گفتم:دخترم گرسنشه!…شیر مى خواد!…

رنگ نگاه و لحنش عوض شد و اروم تر گفت: فکر کردن

به گذشته تو رو بیشتر از هرچیزى ناراحت میکنه!…

ادمهای بیرون این اتاق خیلی بی رحمند!… بهتره راه

بیوفتی!…

دستم رو کشید و منو باهمون چشمهای گریون از

اتاق خارج کرد و همگى سوار اسانسور شدیم و

به طبقه هم کف رفتیم و وقتی از اسانسور پیاده

شدیم ؛ سهیل و عایشه رو دیدیم که داشتن در

گوش هم حرف میزدند و پچ پچ مى كردند!…

فتانه بدون اینکه بهم نگاه کنه ،اروم گفت: سهیل ادم

خشنیه !…خیلی هم بی رحمه !…نگاه چرب زبونی اش

نکن سعی کن باهاش بحث نكنى!…هرچى مطیعتر

باشى به نفعته!…

 من میترسم!…

__ نترس!…ترمیم خیلی درد نداره!…تو که درد زایمان

رو کشیدی!…

عایشه با دیدن من و فتانه از سهیل فاصله گرفت و

چشمهاى سهیل با دیدنم برقی زد و لبخند چندشی

زد!

عایشه نگام کرد و گفت:بیا جلو ببینم!…..

به فتانه نگاه کردم و اون هم با تكون دادن سرش بهم

فهموند که به سمتش برم !…

به سمت عایشه رفتم و اون با چشمهاى درشتش به

سر تا پام نگاه کرد و من هم بی اختیار دستم رو

روی یقه ام گذاشتم و سعی کردم اونو کمی بالاتر

بکشم که یكمرتبه با صدای بلندی شروع به خندیدن

کرد و گفت: بهتره باهاش کنار بیای!اشکهات رو هم

پاک کن!…

بعد با همون خنده رو به سهیل کرد و گفت: نظرت چیه؟

سهیل سرى تكون داد و گفت:فرداصبح بهت میگم

و خنده ی بدی کرد که اشکهام با شدت بیشتری

اما بی صدا شروع به ریختن کرد!

 سهیل در حالیكه به سرتا پام خیره بود، از جاش بلند

شد و روبروم ایستاد و من هم از ترس قدمی به عقب

رفتم که به پهلوم چنگی زد و منو جلوتر کشید!

 اخی گفتم و سرم رو پایین انداختم.چون گرمای

دستش پهلوم رو اذیت میکرد!

نزدیك و نزدیک تر شد و با دست دیگه اش چونه امو

گرفت و مجبورم کرد که به صورتش نگاه کنم اما من

چشمهامو بستم تا صورتش رو نبینم که زیر گوشم گفت:

الان چشمهات رو ببند!اما یکم دیگه باید تا صبح

چشمهات باز باشه !….

با حرفش شروع به لرزیدن کردم که عایشه باز خندید

 و گفت: انقدر اذیتش نکن !…زود راه بیوفت !…فردا

ظهر باید اینجا باشه!…

در كمال تملق و چاپلوسی تا كمر خم شد و گفت:

 چشم بانوی خوشکل من!…

به فتانه نگاه کردم که دستش رو نامحسوس مشت

کرده بود!…

از این حركتش فهمیدم کارم تمومه و با کشیده شدن

دستم توسط سهیل گریه ام اوج گرفت!….

 من رو كشون كشون و بزور از عمارت خارج کرد و

سوار ماشین مشکی رنگ خارجی شد که اسمش رو

هم حتى نمیدونستم !…

بین راننده و صندلی عقب شیشه ای بود شیشه رو باز

کردو به عربی چیزی گفت و راننده حرکت کرد و اون باز

شیشه رو بست و پرده کوچیکی رو کشید !

انقدر ضربان قلبم تند شده بود که حس میکردم

الانهاست از دهنم بیرون بزنه !…

تو خودم جمع شدم که اون با لبخند چندشش بهم

نزدیكتر شد و دستش روی رون پام گذاشت !

خواستم دستش رو پس بزنم که دستهامو محکم

گرفت و بطرف خودش کشوند !…

با گریه چشم تو چشمش شدم و گفتم: تو رو به

خدا کاری به من نداشته باش !…باورکن من شوهر

و بچه دارم !…

با صدایى كه در اثر شهوت دورگه و خمار شده بود

 گفت: مهم نیست!… دیگه کسی رونداری !….

با این حرفش زار زار گریه کردم!… از به یاداوری

بی کسیم بغضم بیشتر شد و به هق هق افتادم!…

و اون منو روی صندلی پرت کرد و روم خیمه زد !…

سعی کردم رومو برگردونم تا چشم تو چشمش نشم

که لبهاش روی گردنم نشست و گفت:پوستت سفید

نیست!… گندمیه!… همون رنگی که من عاشقشم !…

و دوباره زیر گلوم رو بوسید که با صدا هق زدم و اون

در كمال بى رحمى پیشونی اش رو روی پیشونی ام

گذاشت و گفت: هیشششش…. این همه اشک تمومی

نداره؟!

 ولم کن!…

باسیلی که به صورتم زد، ساکت شدم !از روم کنار

 رفت و سیگاری برداشت و روشن کرد!…سر جام

 نشستم ویقه ام رو بالاتر کشیدم تا پوست سینه ام

کمتر دیده بشه و كنار ماشین تو خودم جمع شدم!

طولی نکشید که ماشین وارد عمارت دیگه ای شد و

سهیل باز دست سردم و با دست گرمش گرفت و از ماشین بیرون کشیدم.

به دنبالش وارد عمارت شدم !…زیبا بود؛ اما نه به

زیبایی عمارت عایشه !

به محض ورودمون خدمتکاری به سمتمون اومد که

سهیل چیزی به عربی گفت و بعد دستم رو گرفت و

منو به طبقه دوم برد و اولین در رو باز كرد و به اتفاق

هم وارد شدیم!

خیلی راحت میشد فهمید که اتاق خواب خودشه !…

گوشه و کنار اتاق پر از عکس های مختلف سهیل بود!

معلوم بود كه حسابی خود شیفته بود!…از اونها که

دوس دارند مدام از خوشون عکس بگیرند!

به سمت تخت رفت و گفت: اونجا نایست!بیا اینجا!…

سر جام نشستم و با خودم گفتم: دنیا نباید کوتاه بیای!

حتی اگه کشته بشی مقاومت کن!…

با صدای بلند تری گفت: مگه نشنیدی چی گفتم ؟!

با ترس بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم: من نمیخوام

بهم دست بزنی…نمیام پیشت…

صدای قدمهاش خبر از اومدنش به سمتم میداد!

از ترس سرم رو بلند نکردم و از ته قلبم خدا رو صدا

کردم.جلوم ایستاد!… یک لحظه سرم رو بلند کردم

که دیدم با دستهاش داره دکمه های دشداشه اش

رو باز میکنه !…

سرم رو پایین انداختم که از کنارم رد شد و به سمت

کمد دیواری رفت !

زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم داره لباس هاش رو

عوض میکنه!…کسی به در ضربه ای زد که سهیل در

کمد رو بست و به سمت در اتاق رفت و درو باز کرد !

خدمتکار با چرخ مخصوص غذا وارد شد و میز رو چید

و از اتاق خارج شد!

 بیا شام بخور!

خیلی گرسنه ام  بود و احساس ضعف میکردم

ولی دوست نداشتم باهاش غذا بخورم!

 گرسنه نیستم!

 هرجور راحتى!…خودت گرسنه میمونی!…حالا برو

 رو تخت بشین!خوشم نمیاد موقع غذا خوردن کسی تو

دهنم نگاه کنه!

سرم روبلند کردم و دیدم شروع به خوردن کرد با

تردید گفتم: اقا سهیل!

 سهیل صدام کن!

 من خدمتکارت میشم !هر کار بکی میكنم! فقط

مجبورم نکن تنمو بفروشم!…

 سرش رو بلند کرد و گفت: بسه دیگه!حرف نزن!…

 مگه ایرانی نیستی؟!…منم ایرانی ام !..تو رو خدا

مجبورم نکن!،..

__ ساکت شو

دست خودم نبود!… نمیخواستم تن به این حقارت

بدم!…پس بار اصرار كردم:بی غیرت نباش من یه بچه

 ی کوچیک دارم که الان حتما داره گریه میکنه !

با عصبانیت میزرو به عقب هول داد و به سمتم اومد

و با اولین ضربه ای كه بهم زد به زمین افتادم و دست

تو موهام کرد و موهامو به چنگ گرفت و كشید و منو

به سمت تخت برد و روی تخت پرتم كرد و روم خیمه

زد و گفت: بذار باهات اروم رفتارکنم !…اگه عصبانی

بشم تا خونت و در نیارم اروم نمیگیرم!

من هم با هق هق گفتم: منو بکش اما اینکارو با من نکن!

خودش رو بیشتر بهم چسبوند و گفت: دهنتو ببند !

اما من عوض دهنم چشمهامو بستم و سعی کردم

هولش بدم که دستهامو بالای سرم بهم چفت كرد و نگه

داشت و با اون یكى دستش شروع به لمس بدنم کرد!

هق هقم بلند شد!…

خدایا!!!!چه بنده ى بدى برات بودم كه فرهاد کم بود

 الان این جاش رو گرفت؟!…….،،،،

بعد از لمس بدنم چشمهاش سرخ شد!…كاملا مى

تونستم حس كنم كه حس گرهای مردونه اش بیدار

شده بود و این رو هم میدونستم حتى اگه بمیرى

جلوی شهوت یه مردو نمیتونى بگیرى!…

با اینكه نا امید بودم شروع به تقلا کردم بلکه خسته

بشه و ولم کنه!…اما اون با یه حرکت پیراهنم رو پاره

کرد و با بی رحمی تمام به جون و بدنم افتاد!…

 یه لحظه فقط دستش رو حس کردم كه به سمت پایین

تنه ام میرفت و بعد نمیدونم چى شد كه فقط سیاهی

مطلق………………

.

.

.

کیان

تو سالن کنار هومن و فاطمه خانم نشسته بودم كه

تلفن زنگ خورد!…

سرهنگ موسوی بود:سلام اقای موسوی

 سلام علیكم!…یه خبر خوب دارم !

باذوق و شوق زیاد گفتم: دنیا رو پیدا کردین؟!

 اهی کشید و گفت: نه!…جواب ازمایش هفته ى دیگه

میاد!…ولی فرهاد و کیاناز رو پیدا کردیم!…

 دونفر؟!…چرادونفر؟!…كجا؟!…

 توی یه کشتی تو راه دبی پیداشون کردند. جوری

که مامورها گفتند فرهاد ادعا کرده زنش همراهش

بوده و وقتی بیدار شده پیداش نکرده!…

 الان حرکت میکنیم میایم بندر!

 باشه فعلا!….

هومن و فاطمه خانم هر دو منتظر بمن نگاه میکردند

و با قطع تلفن فاطمه خانم جلو اومد و گفت: دنیا

کجاست؟

به هومن نگاهی انداختم که فاطمه خانم با دستش

صورتمو به سمت خودش كشوند و گفت: من صبرم

خیلی زیاده…. پوست کلفت شدم!…بگو پسرم….

بگو بذار دلم اروم بگیره!…

 سرم رو پایین انداختم !،،.توانایی گفتن حقیقت رو

نداشتم!…

اروم به سینه ام زد و گفت: توکل به خدا!…

از کنارم رد شد که هومن گفت: کجا مادرجان؟!

 میرم دو رکعت نماز بخونم. بعدش اماده میشم

 با شما میام بندرعباس !…

به سمتش برگشتم و هول و دستپاچه گفتم:آخه شما

حالتون خوب نیست!…

با صدای بغض داری گفت: میام !…

و بعد به سمت اتاقش رفت…من هم به سمت

اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و به صفحه ى

گوشی ام نگاه کردم!…

بك گراندم عکس دنیا بود!…اشکی از گوشه ى چشمم

چکید وگفتم: پس کجایی تو خانمم؟!…نصف عمرم

کردی کی پیدات میکنم؟!…دنیا روزی که پیدات کنم

 انقدر محکم بغلت میکنم که استخونات بشکنه!

تا بفهمى دیگه بى اجازه ى من تكون نخورى!…دلم برات یه ذره شده بی معرفت!…

دنیا

با حس سردرد شدیدی چشمهامو اروم باز کردم!…

چند لحظه توشوک بودم!… هنوز نمیدونستم کجام؟!

یك مرتبه با بیاداوری اتفاقی که بین من و سهیل افتاد

اشک از گوشه ى چشمم به روى گونه ام چكید اما

عجیب درد گرفت!….

سعی کردم بشینم؛ اما درد شدیدی تو کل بدنم

پیچید!…تو همین لحظه در باز شد و سهیل وارد

شد!…

با دیدنش اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم

که با دیدن تنم متوجه شدم هیچی تنم نیست!… با

تکون خوردن تخت متوجه شدم  که روی تخت نشست!

ملافه رو بالاتر کشیدم که اون هم کمکم کرد تا بشینم.

 حرفی نمیزد!…

منم انقدر درد داشتم که ترجیح دادم باهاش حرف

نزنم!… سنگینی نگاهش و روی خودم حس میکردم.

دستش رو روی بازوم کشید و گفت: دیشب خیلی

اذیتم کردی!… اما حسابی ازت لذت بردم!…بزار یه

خبر خوش بهت بدم!شاید واسه خودم نگهت داشتم!…

 با این حرفش با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: اگه

یه بار دیگه بهم دست بزنی خودمو میکشم !…فهمیدی؟!

بهم نزدیک تر شد و با فشارش منو به تاج تخت

چسبوند که کمرم تیر کشید واخ بلندی گفتم و اون

هم با دستهاش بدنم رو لمس کرد و سرش رو تو موهام

فرو کرد و بو کشید وبعد گفت: تمام شب خونریزی

داشتی والا الان بازم زیر خوابم میشدی !…زبونت رو

بدهن بگیر و منو وحشی نکن…چون عواقب خوبی برات

نداره!… الانم بلند شو باید بری حموم کنی !…بوی

گند گرفتى!…

به عقب برگشت و دستم رو اروم کشید که سعی کردم

ملافه رو نگه دارم تا بدنم رو نبینه !

خنده ی عصبی كرد و گفت: چی رو قایم میکنی؟!

دیشب تا صبح لخت تو بغلم بودی!… فقط حیف زود

 از حال رفتی!….

و درهمون حال كه با جملاتش خردم مى كرد منو از تخت

جدا کرد و به سمت حمام گوشه ى اتاق برد و  منو وارد

حمام کرد و درو بست !

ملتمس نگاهش کردم و گفتم:خواهش میکنم بذار خودم

حمام کنم!..

نمیدونم چرا رنگ نگاهش مهربون شد و بعد جدی

گفت: در حمام و قفل نکن!… دخترعاقلی هم باش !…

با سر موافقت کردم که اون از حمام خارج شد !

ملافه رو روی زمین انداختم و به سمت اینه قدی گوشه

حمام رفتم و با دیدن بدنم دستم رو روی دهنم گذاشتم

تا صدای گریه ام بیرون نره!…..

 تمام بدنم رو کبود کرده بود و جای انگشتهاش و گاز

گرفتنهاش روی بیشتر جاهای بدنم بود !…

بی صدا گریه کردم برای خودم و برای بدبختی هام…

به سمت وان رفتم!…

وان رو پر از اب گرم کردم و داخلش دراز کشیدم

دستم به سینه ی ورم کرده ام خورد!… انقد ورم کرده

بود که به محض برخورد دستم شیر ازش خارج شد!…

به یاد کیانازم افتادم و شدت گریه هام بیشتر شد و

انقدر گریه کردم که چشمهام گرم شد و همونجا تو وان خوابم برد……….

کیان

بعد از دو ساعت به همراه فاطمه خانم و هومن به سمت

بندرعباس حرکت کردیم.تمام طول راه فاطمه خانم تسبیح

دستش بود و ذکر میگفت .

هومن بیچاره هم با همه ى شیطنتش اصلا سعی

نمى کرد سکوت جمع رو بشکنه…

بالاخره روز بعد ساعت هفت صبح به بندرعباس

رسیدیم. اولین کاری که کردم به سرهنگ موسوی زنگ

زدم و سرهنگ بعد از دادن شماره تماس سرهنگ

دیناروند آرزوى موفقیت كرد و قطع کرد!

به سمت اداره پلیسی که موسوی ادرس داده بود، رفتم.

 هر چند خیلی طول کشید تا پیداش کردم و بعد اون به

سرهنگ دیناروند زنگ زدم که بعد از معرفی من خیلی

گرم و با محبت احوالپرسی كرد و بعد اون گفت كه تا

یک ساعت دیگه اداره است.وقتى وارد اداره شدیم تا

منتظر سرهنگ دیناروند بشیم خوشبختانه سرهنگ

دیناروند زودتر از ما اونجا حاضر بود كه با دیدن ما

به سمتمون اومد!

 از ابهتش و ستاره هاى سرشونه اش حدس زدم باید

خودش باشه پس از جام بلند شدم و باهاش سلام و

احوالپرسی کردم كه لبخندی زد و گفت: بفرمایید تو

اتاق من!…

هر چهار نفر وارد اتاقش شدیم و سرهنگ پشت میزش

نشست و بعد از بررسی پرونده ها گفت: جناب سرهنگ

موسوی کامل برام توضیح دادند که چه اتفاقی برای

خانومتون افتاده و طبق حرفهای فرهاد و شواهدی که

ما پیدا کردیم!… فقط یه خانم همراه فرهاد سوارکشتی

شده و توی کیفش دو تا مدرک شناسنایی برای دوتا

خانم متفاوته!… خوشبختانه ما حس کرده بودیم قراره

ناخدا و دار دسته اش یه بار دختر و از کشور خارج کنه

درسته نتونستیم دخترها رو نجات بدیم اما در عوضش

تونستیم هم فرهاد و دستگیرکنیم هم ناخدارو!یه دوربین

تو ساحل گذاشته بودیم که خانمی رو نشون داده که

همراه فرهاد بوده و درسته صورتش خیلی واضح

نیست ، اما شاید شما بتونید شناسایى اش کنید!

فاطمه خانم که از دیروز ساکت بود و جز مواقع صرورى

حرفى نمیزد،به حرف اومد و گفت: پس اون خانم الان

کجاست؟!

 متاسفانه ناپدید شده! ما احتمال میدیم اونو هم

با دخترها خارج کرده باشند!

فاطمه خانم دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:

خب… خب اون دخترها رو کدوم کشور فرستادند؟!

کاملا تو رفتار سرهنگ مشخص بود كه كلافه شده ،از

جاش بلند شد وگفت:میرن دبی و از اونجا خدا میدونه

کدوم کشور فرستاده میشن؟!

 تحمل شنیدن حرفهای سرهنگ دیناروند واقعا سخت

بود!…اون هم براى غیرت یك مرد ایرونى!…

در همین لحظه کسی به در ضربه زد ومرد جوانی با

کت و شلوار وارد شد و لب تابش رو به سمت سرهنگ

گرفت و گفت: قربان فیلمی که از ساحل گرفتیم…

 لطفا فیلم رو نشونشون بده!

لب تاپ رو روی میز جلوی ما گذاشت و فیلم رو پلی

کرد. فرهاد دست دختری رو گرفته بود و از ماشین

پیاده كرد!قد و قواره اش شبیه دنیا بود اما صورتش

معلوم نبود.کلافه سرم رو پایین انداختم که هومن گفت:

هم قد دنیاست اما صورتش مشخص نیست !…

فاطمه خانم درحالی که اشک چشمش رو پاک میکرد

گفت: کیان مادر دنیا زنده است این دختر منه…

حرفش انقدر به دلم نشست كه با لبخندبهش نگاه

کردم و گفتم: مطمئنی مادر؟!…

 اره مادر!… وقتی از ماشین پیاده اش کرد بچه

رومحکم بغل کرد!… فقط یه مادر اینجور بچه اش رو

بغل میکنه!… این دنیای منه!…

سرهنگ گفت: امیدواریم خودش باشه…

 فرهاد و کیاناز کجان؟

 فرهاد بیمارستان بستریه !…حالش زیاد خوب

نیست!…دختر گلتون هم خونه پیش خانم بنده اس!

قرار بود بفرستیم بهزیستی تا شما تشریف بیارین

که خانمم گفت بچه رو ببرم خونه تا اون نگهش داره!…

یاد کیاناز افتادم !…چقدر دلم براش تنگ شده بود!

فورى از جا بلند شدم و گفتم: میخوام دخترم رو ببینم

 اگه نیم ساعت بمن وقت بدین میبرمتون!

 ممنون زحمتتون دادیم!

به همراه هومن و فاطمه خانم از اداره خارج شدیم و

به سمت ماشین رفتیم. فاطمه خانم لبخند تلخی زد و

گفت: دلم براش تنگ شده!…

دلم گریه مى خواست… حالا که مطمئن شدم دنیا

زنده است ، دلم میخواست اروم بشم! سرم رو روی

پای فاطمه خانم گذاشتم وگریه کردم و اون با

دستهاش موهامو نوازش میکرد که باعث میشد ارومتر

بشم…بوى دنیاى منو داشت!…همینش آرومم میكرد!

با صدای گوشی موبایلم سرم رو از روی پای فاطمه

 خانم بلند کردم!…

چقدر حضور این زن کنارم بهم ارامش میداد!آرامشى

از جنس دنیا!…

 جانم

 اقا کیان کجایین من دم در اداره ام!

به جلومون نگاه کردم و سرهنگ دیناروند رو دیدم

و هومن براش بوق زد که به سمتمون اومد و من

خواستم از ماشین پیاده شم که مانعم شد و گفت:

پیاده نشین!اون سمت ماشینم و پارک کردم دنبالم

بیاین!

 ممنون خیلی زحمت دادین !…

 این چه حرفیه؟!جنوبیها عاشق مهمونن هر چند

شما صاحب خونه ای!

 شرمنده کردین!

 دشمنت شرمنده شه

بعد از رفتن دیناروند سوار ماشین شدم و حرکت

کردم !…خداروشکر خونه اش خیلی دور نبود. هوای

جنوب خیلی گرم بود و دلم میخواست زودتر یه دوش

اب سرد بگیرم!…. سرهنگ جلوی درب منزل سفید

رنگی نگه داشت و در زد من هم پشت سرش پیاده

شدم تا کیاناز رو تحویل بگیرم و به هتل بریم تا

تکلیف بقیه ى کارها مشخص بشه !…

سرهنگ وقتی دید تنها پیاده شدم اخمی کرد و گفت:

 پس چرا بقیه پیاده نشدن؟!

 نه دیگه مزاحم نمیشیم! هتل رزرو کردیم کیاناز و

ببرم که بریم مادر جانم خسته است!

 بابا دستت درد نکنه اقا کیان!

در همین لحظه خانم جوانی با لباس و چادر قشنگی در

و باز کرد و با دیدن کیاناز تو بغلش دلم براش ضعف

کرد و در حالیكه اشك مى ریختم اونو از بغلش گرفتم

 و محکم بخودم فشردم و تا تونستم صورتش رو بوسه

بارون كردم . سرهنگ از فرصت استفاده  کرد و به

سمت ماشینم رفت و مادر و هومن رو به زور پیاده کرد

وبه سمت خونه اورد!

فاطمه خانم هم کیاناز رو ازم گرفت و شروع به گریه کرد

 هومن هم دست کمی از ما نداشت!…در حالیكه

 اشکهاش رو پاک مى کرد، گفت: بدین بمن این نانازو

ببینم !…

بغلش کرد و شروع به شوخی و خنده کرد: سلام گل دایی،

بابات فدات شه !…دلم برات قد نخود شده بود توت فرنگی

ازحرفهاش لبخند تلخى رو لب همه مون نشست!…اگه

دنیا اینجا بود حتما از خنده غش مى كرد!…عاشق دلقك

بازى هاى هومن بود!…سرهنگ رو به خانمش کرد و گفت:

خانم اجازه بدین وارد شیم!

خانمش لبخندی زد و با لهجه ى شیرین جنوبى  اش

گفت”:ببخشید انقد تحت تاثیر قرار گرفتم یادم رفت

دعوتتون کنم داخل خونه !…بفرمایید توروخدا!…

مادر جان لبخندی زد و گفت: مزاحمتون نمیشیم

 این چه حرفیه مادر ؟!بفرمایید خانمم نهار پخته!..

دیگه تعارف رو كنار گذاشتیم و وارد خونه اشون شدیم

واقعا خسته بودیم و به استراحت احتیاج داشتیم……..

دنیا

سر جام غلتی زدم که احساس کردم زیر سرم یه چیز

سفت و گوشتیه!…

فورى چشمهامو باز کردم که با دیدن خودم تو بغل

سهیل جیغی کشیدم و سرجام سیخ نشستم !….

با چشمهای سرخ بیدار شد و گفت: تو نمیتونی عین

ادم رفتار کنی؟!…تو خونتونم با جیغ از خواب بیدار

مى شدى؟!…

ملحفه رو بالاتر کشیدم که بدن لختم رو پنهون کنم !

 فقط لباس زیرم تنم بود!سهیل یه نگاه به از بالا تا

پایینم انداخت و بعد در حالیكه روش رو اونور مى کرد

گفت: سر و صدا نکن میخوام بخوابم!…خسته ام!…

یخرده به مغزم فشار آوردم!…من اینجا چیكار

مى كردم؟!

آخرین صحنه ى بیدارى بار قبل رو یادم نمیاد!…

اوه!یك مرتبه یه یادم افتاد!من اخرین بار تو حموم

بودم!پس الان اینجا روی تخت چیکار میکنم؟!

 هییییعععع!….چى شده؟!…چه اتفاقى برام افتاد؟!

كلافه به سمتم برگشت وگفت: تو وان بیهوش شده

بودی !…میفهمی ؟!اوردمت بیرون و لباس تنت کردم!

حالا هم خفه خون بگیر!…سرم درد میکنه !…

ملحفه رو دور خودم پیچیدم و از روی تخت بلند شدم و

به سمت کمد رفتم و با دیدن لباس داخل کمد خدارو

شکر کردم. سریع یه دست لباس برداشتم و پوشیدم.

اونم چه لباسی؟!…یه پیراهن تا روی زانو!… چرا

شلوارى تو لباسها نبود ؟!…یا لباس زیر بود یا ست

لباس راحتی که به نظرم نپوشیدن اونها بهتر از

پوشیدنشون بود !…به سمت گوشه ی اتاق رفتم و

روی کاناپه نشستم  و تو دلم غر زدم و گفتم: كثافت

چه لباسهایى رو هم انبار كرده!…همه مخصوص

همون فاحشه هایى اند كه لیاقت خوابیدن باهاشون

رو داره!… مرتیکه احمق!…

و پشت چشمى بهش نازك كردم و رومو گرفتم وانقدر

به در و دیوار اتاق نگاه کردم تا خسته شدم !…

نگاهى به سهیل انداختم كه خواب بود،جراتى به

خودم دادم وبه سمت در اتاق رفتم!…

باید یه تفحص مى كردم تا ببینم راه فرارى از اونجا

دارم یا نه!… اروم درو باز کردم و از اتاق خارج شدم

و به سمت راه پله ها رفتم!….

از شانس خوبم خدمتکار دیشب رو سرراهم دیدم

كه با دیدن من خیلی سرد با لهجه ی خنده داری

گفت: غذا در اشپزخانه پایین!….

و بعد به سمت پایین راه پله هارفت!…پوفففففف!…

اتفاقا حسابی گرسنه ام شده بود!…به دنبالش اروم

از پله ها پایین رفتم و وارد اشپز خونه شدم !….

اشپزخونه ی بزرگی بود که وسطش یه میز و صندلی

چهار نفره بود. خدمتکار با دیدنم به سمت دیگ های

مسی روی گاز رفت و به من اشاره کرد که پشت میز

بشینم و برام غذا کشید و جلوم گذاشت !….

نگاهش کردم و گفتم: ممنونم زحمت کشیدین !…

انگار انتظار نداشت ازش تشکر کنم چون بلافاصله

حالت صورتش از سردی خارج شد و لبخند کم رنگی

زد!…سرم رو پاییم انداختم و شروع به خوردن کردم

یا من خیلی گرسنه ام بود یا غذا واقعا خوشمزه بود!

 اخرای غذا خوردنم بود که صدای منحوسش رو

شنیدم كه خمار و كشدار مى گفت:نوش جونت!… ولی

تو رو خدا چاق ترنشو به اندازه کافی توپر هستی!…

لقمه ام رو به زور بلعیدم و از ظرف غذا عقب کشیدم

كه اون وارد اشپزخونه شد و رو به روم نشست !….

خدمتکار سریع وارد شد و غذای سهیل رو براش

کشید و تو سینی گذاشت که سهیل گفت: تانیا

اینجا غذامو میخورم !…

خدمتکار که فهمیدم اسمش تانیاست و اصلا این اسم

به صورت سبزه وچشمای بادومیش نمیومد با تعجب به

سهیل نگاه کرد که سهیل اخمی کرد و گفت: نشنیدی

چی گفتم ؟!

بدون هیچ عکس العملی غذا رو جلوش گذاشت و

جفتش ایستاد و سهیل هم بدون توجه به تانیا شروع

به غذاخوردن کرد!…وقتی متوجه سنگینی نگاهم شد

بدون اینكه نگاهم كنه ،گفت: اگه هنوز گرسنته بگو

تانیا برات غذا بذاره !…بدم میاد موقع غذا خوردن

کسی مثل سگهاى گرسنه اى كه پشت قصابى مى

ایستند بهم نگاه کنه!…

سرم و پایین انداختم تا باز عصبانی نشه و خیلی

نگذشت که صدای تلفن همراهش بلند شد !

بابی حوصلگی نگاهی به صفحه انداخت و جواب

داد: بله

 بهش بگو فعلا مهمون منه!…

__ با من بحث نکن!چند روز دیگه میبرمش پیش دكتر!

كلافه دستى به صورتش كشید و بعد در حالیكه

با چشمهاى هیزش سرتا پامو آنالیز مى كرد،گفت:

سرت داد میزنم چون الان کسی نیست که بخوام جلوش

نشون بدم ازت حساب میبرم چند روز دیگه خودم

میبرمش دکتر،بعد میارمش عمارت!…

نمیدونم طرف مقابل چی میگفت!..اما حدس مى زدم

عایشه باشه!…

این رو هم فهمیدم بحثشون سر منه!…. عرق سردی

روی پیشونیم نشست!…

دلم نمیخواست اینجا بمونم و از طرفی هم ترس

اینو داشتم كه اگه از اون عمارت برم ، معلوم نبود

کجا قراره فرستاده بشم؟!…

تو فکر فرور فته بودم که با صداش به خودم اومدم!

__به چی فکر میکنی؟!

كى صحبتش رو تموم كرده بود كه من متوجه نشدم!

ناخوداگاه دستم به گردنبندم رفت و گفتم: هیچی!…

چشمهاش ریز شد و از جاش بلند شد و رو به روم

ایستاد!

از سریع بلند شدن شوکه شدم و خودمو عقب كشیدم

که دستش به سمت یقه ام اومد و من به فکر اینكه باز

میخواد بهم دست درازی کنه ، عقبتر رفتم كه دستش

رو دراز تر كرد و گردنبند رو گرفت و کشید و برای

اینکه زنجیر پاره نشه من هم از جام بلند شدم و رو

به روش ایستادم!….

 پلاک رو باز کرد و به عکس سه نفره مون نگاه کرد و

گفت: شوهر و بچه اتن؟؟؟

اشک از گوشه چشمم جاری شد و چشمهامو بستم

و اروم اشک ریختم !….

چقدر ساده لوح بودم كه فكر مى كردم دلش به حالم

مى سوزه!…اما اون نامرد گردنبند رو ول کرد و با یه

حرکت محکم منو نگه داشت و لبهاش و روی لبهام

گذاشت و عمیق و وحشیانه بوسید!….من تمام سعی

ام رو کردم كه ازش دور بشم اما نتونستم!…

بعد از چند دقیقه لبهامو رها کرد، اما عقب نکشید!

لبهاش رو روی گونه ام کشید و کنار گوشم گفت:

بهتره اونهارو فراموش کنی!…

و بعد از گفتن این حرف از اشپزخونه خارج شد.

من سرجام سر خوردم و روى مبل ولو شدم و نشستم

و هق زدم!…هق زدم واسه بدبختی هام!… برای

سرنوشت سیاهم!…براى تقدیر بى رحمم!…انقدر

گریستم كه سرم در حال انفجار بود و با همون بی

حالی به سمت طبقه بالا رفتم !

فکر فرار هم نباید به سرم بزنه !چون متوجه شدم

این خونه انقدر امنیتش زیاده که سهیل همین جورى

به امون خدا ولم نکرده و نرفته…

به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم !…نمیدونم چرا

سینه هام اروم گرفته بود؟!یعنی الان کیانازم ارومه؟!

خدایا دخترم رو به تو سپردم !خدایا نذار دخترم اذیت بشه… خدایا کمکم کن…

کیان

خدا اموات سرهنگ دیناروند و خانمش رو بیامرزه!

حسابی ازمون پذیرایی کردند و مارو شرمنده كردند!

ظهر سر سفره نهار نشسته بودیم که باز کیاناز بی

تابی رو شروع کرد!بلافاصله بلند شدم و اونو از مامان

فاطمه گرفتم و بغل کردم و كیاناز همونطور كه بیتابى

مى كرد بهم نگاهی انداخت و بلافاصله ساكت شد.

انگار پیش من بیشتر احساس ارامش میکرد ، چون

فورى سرش رو روی سینه ام تکیه داد و اروم چشم

هاش رو بست !

لبخندی زدم و پیشونی اش رو بوسیدم و مامان فاطمه

هم لبخندی زد و گفت: پدرشو بیشتر از همه دوس داره.

از لفظ پدر دلم ضعف رفت!با لبخند به مامان فاطمه

نگاه کردم و گفتم: خوابید؟!…

 اره مادر خوابید!.. پیش تو ارامش بیشتری داره!

بغض کردم که بلقیس خانم همسر سرهنگ گفت:

بچه رو به من بدین تا اونو بزارم سر جاش!

 خودم میبرم!…فقط بگین کجا بخوابونم؟!

 تو اتاق بغلی براش جا انداختم!

 ممنونم

از جا بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و دخترم رو سر

جاش گذاشتم و پیشونى اش رو باز بوسیدم!…

کنارش دراز کشیدم و تو دلم گفتم: دنیام میدونم دلت

پیش دخترته!…اما نگران نباش خانمم!… من اینجام

مثل چشمهام مواظبشم تا برگردی….

.

.

.

فرهاد

با سرفه ى زیاد از خواب پریدم!…درد بدی تو کل

بدنم پیچید!…چشمهامو بازكردم و دیدم كه سرباز

وارد اتاق شد و با دیدن حالتم گفت: الان دکتر و صدا

میکنم !…

تا بره و برگرده باز خون بالا اوردم و به ملحفه نگاه

کردم كه از خون قرمز شده بود!ضعف شدیدی داشتم.

فکر گم شدن دنیا نابودم کرده بود!… همه اش تقصیر

من بود!… نباید اونو به اینجا میاوردم…

 از تصور فروخته شدن دنیا به شیخ های عرب دیوونه

مى شدم …

با وارد شدن دکتر و چند پرستار از فکر خارج شدم .

دکتر با نگرانی شروع به معاینه من کرد و گفت: چرا

انقدر استرست و زیاد میکنی؟! مگه نگفتم استرس

برات حکم مرگ رو داره ؟!

جوابی نداشتم به دکتر بدم!…مگه میشه استرس

نداشته باشم؟!

با تزریق مایع سرم تو رگ هام چشمهامو بستم و

به دکتر و پرستار توجهی نکردم. پرستار به سمتم

اومد و شروع به تعویض لباسم کرد و در اثر تزریق مایع آرامبخش خیلی سریع خوابم برد!….

دنیا

با حس گرمای دستی روی رون پام چشمهامو باز

 کردم و با دیدن سهیل که روم خم شده بود و داشت

 پامو نوازش میکرد وحشت زده سعی کردم پسش بزنم

و بشینم که با دست دیگه اش روى سینه امو فشرد و

نگه داشت تا  نتونم بشینم…

زیونم بند اومده بود و فقط با چشمهام و نگاهم

التماسش میکردم!…

 هوا تاریک شده بود و نور از بالکن به داخل اتاق

می تابید..

همونطور كه با نگاه خمارش نگاهم مى كرد،کنارم

دراز کشید و من از ترس تو خودم جمع شدم و با

صدای ضعیفی گفتم: تو رو بخدا!…الان نه….

لبهای گرمش رو به گوشم چسبوند و با صدای دورگه

ای گفت: پس کی؟!…

بغض تو صدام شكست و زار زدم: خواهش میکنم ولم

کن!…

مصرانه خودش رو بهم مى فشرد و من هم عاجزانه از

بین بازوانش فرار مى كردم: من الان میخوام!..میشنوی

چی میگم؟!…الان بهت احتیاج دارم!…

و زبونش رو به گوشم کشید که تنم مور مور شد و با

 همه ى وجودم هولش دادم!…

بخاطر هولم تكون نخورد اما از حركتم حسابى جا

خورد و بخاطر اینكه اون پس زدم، سیلی محکمی بهم

زد و گفت: نرمش به تو نیومده!…

و جستى زد و روم خیمه زد و در حالی که بدنش رو به

بدنم مى مالید، گفت: میدونی از بعد از ظهر تا الان

کجا بودم؟!… پیش عایشه بودم !…برات یه مشتری

توپ گیر اورده بود و داشت بال بال میزد که تو رو

ازم پس بگیره !…درازاى تو پنج تا دختر کم سن و سال

داد كه یکی شونم باکره بود!….

همونطور كه تهدیدم مى كرد، با سر انگشتهاش

شقیقه هام رو نوازش مى کرد و ادامه داد: اما من تا

ازت سیر نشم نمیذارم جایى برى!…

از خودم متنفر شدم…. از جنس زن متنفر بودم!…

درست مثل یه عروسک شده بودم که از دستی به دست

 دیگه ای منتقل میشدم!دیگه اختیار اشکهام هم دست

خودم نبود!…با رفتن دستش زیر لباسم اشکهام

 تبدیل به هق هق شد!…دل خودم به حال گریه هام

می سوخت.عجیب بود که دل این مرد به رحم نمیومد

و لاله ى گوشم رو به دهن گرفته بود و به هواى خودش

مى خواست تحریكم كنه و چون گریه هام بند نیومد،منو

به شدت به سمت خودش برگردوند و گفت:میخوام باهام

همراهى كنى تا اذیتت نكنم!…اگه نخواى باهام باشى

به بدترین نحو ممكن راضى ات میكنم!…

و لبهاش رو روى گردنم گذاشت و عمیق بوسید و چون

گریه هام بند نیومد گاز ریزى از گردنم گرفت!…

رومو اون سمت كردم تا عكس العمل هام راضى اش

نكنه!…اما فكم رو گرفت و محكم به سمت خودش كشید

و گونه هام رو فشرد تا لبهام غنچه بشه و با بى رحمى

لبهاش رو روى لبهام گذاشت و چندثانیه اى بوسید و

چون ارضاع نشد لبهام رو هم گاز گرفت و همزمان

پیراهنم رو تو تنم پاره كرد!…

دستهام رو ضربدرى جلوم نگه داشتم اما مگه می

تونستم حریف اون دستهاى قدرتمند بشم!…

مچ دستهامو گرفت و از هم باز كرد و دوطرفم به تخت

چسبوند و با لذت به تنم خیره شد!

__ ببین گلاره!…انقدر سرتق بازى در نیار كه مجبور

بشم كارگرا رو صدا كنم كه نگهت دارند!چون اونطورى

مجبور میشم تو رو باهاشون تقسیم كنم و بعد اینكه

كارم تموم شد تو رو به دست اونها بسپرم!…اصلا

دوست ندارم اینطورى بشه!…

نرم نشدم!…اما كوتاه اومدم!…نمیخواستم یك چند

منظورن بشم!…لب به دندون گرفتم تا صداى هق هقم

بلند نشه!…و اون نامرد در كمال بی رحمى با اون

چشمهاى هیزش كل بدنم رو از نظر گذروند و بعد روم

خم شد و لبهاش رو زیر گلوم گذاشت و انقدر به کارش

ادامه داد تا بالاخره اروم گرفت…. بی حال کنارم روی

تخت دراز کشید و محکم از پشت بغلم کرد!….

نمیدونم چرا حس كردم با تموم محبتش این كارو

انجام داد ولى من با تموم قوام سعی کردم از بغلش

بیرون بیام که اروم گفت:انقدر ول نخور!… میخوام

بخوابم !

خودم هم انرژی تو بدنم نمونده بود که بخوام باهاش

بجنگم وسعی کنم کنارش بزنم و از این اتاق لعنتی

خارج بشم!…

جز اشک ریختن کاری از دستم بر نمیومد؛ پس بی

صدا به روزگار بدم گلایه كردم و گریه کردم !….

گریه كردم چون بلاتکلیف بودم و نمیدونستم قراره چه

بلایی سرم بیاد……….

کیان

سرهنگ دیناروند رو به من کرد و گفت : دیروز بعد از

نهار که شما رفتین استراحت کنید از اداره تماس

گرفتند و گفتند فرهاد حالش زیاد تعریفی نداره و

 قراره منتقل بشه به اهواز و شما میتونید برگردین

اهواز!…

 پس دنیا چی جناب سرهنگ؟!…تگلیف اون چی

میشه؟!

 ببینید!…گرفتن فرهاد کاملا اتفاقی بود!… ما بعد

از پیدا کردن دو تا مدرک شناسایی عکسش رو تو

سیستم وارد کردیم و فهمیدم تحت تعقیبه… خانم

شما هم بعنوان گمشده عکسش تو سیستم هست !…

به محض پیدا کردنش بهتون اطلاع میدیم!…

با تردید گفتم: اگه از ایران خارج شده باشه چی؟؟

 نمیتونم بهتون دروغ بگم!احتمال خارج شدن

خانمتون از ایران نود درصده… در اون صورت

فقط جوری میفهمیم که یا خودش بره سفارتی جایی

 یا اینکه یکی از مامورهای ما اتفاقی پیداش کنه!

 شما خارج از کشورم مامور دارین؟!

از سرجاش بلند شد و لبخندی زد و گفت: ایران

رو دست کم نگیرین!…

بعد گفتن این حرف به سمت اشپزخونه رفت و فاطمه

خانم از اتاق خارج شد!

تصمیم گرفته بودم از این به بعد مامان فاطمه

صداش کنم با دیدنم به سمتم اومد و گفت: الان

باید چیکار کنیم؟

 بر میگردیم اهواز!…فرهاد هم منتقل میشه  تا

محاكمه بشه !…هر چند حالش اصلا خوب نیست!

با تاسف سرش رو پایین انداخت و گفت: من شکایتی

از فرهاد ندارم !…

با تعجب نگاش کردم و گفتم: مادر جدى میگین؟!اون

باعث شد ما دنیا رو از دست بدیم !…معلوم نیست

کی پیداش کنن !…

با چشمهای اشکی نگاهم کرد و گفت: زنده موندن

بدون مجازات من و تو براش عذاب اورتره!به جاش

حضانت کیاناز رو میگیریم !…چون ستار صلاحیت

نگهداری کیاناز و داره!…تحمل دوری از یادگار دنیا

رو ندارم کیان…. اگه میبینی ارومم ،بخاطر كیانازه!

به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم وگفتم: هر چی

شما بگین منم همون کار و میکنم !….

از من جدا شد و پیشونی ام رو بوسید و گفت:

میرم وسایلمونو جمع کنم!…

 باشه مادر جون

به سمت اشپزخونه رفتم !…باید فرهاد رو میدیدم .

سرهنگ دیناروند به سمتم برگشت و گفت: کاری

داشتی؟!

 میشه منو ببرین بیمارستان میخوام فرهاد رو

براى چند لحظه هم كه شده ببینم!…

کمی فکر کرد و گفت: حالش انقدرهام خوب نیست که

بخوای باهاش دعوا کنی!…

_نمیخوام باهاش دعوا کنم !….فقط میخوام حرف بزنم

میخوام بهش بگم که شکایتی ازش ندارم !….

با تعجب بیشتری بهم نگاه کرد و گفت: واقعا؟

 بله

 الان اماده میشم بریم بیمارستان!

به طرف سالن برگشتم که هومن رو دیدم كه به سمتم

 اومد و محکم بغلم کرد!….تشکرامیز نگاهش کردم و

گفتم: ببخشید تو هم کنارمون حسابی عذاب کشیدی

 این چه حرفیه…افخمی زنگ زد كه برام بلیط گرفته.

باید برگردم تهران نوبت بازی صحنه هایی رسیده که

من باید بازی کنم!…

 باشه داداش!برو!موفق باشی !کی بلیط داری؟؟

 امروز ساعت یک !دلم میخواست بمونم اما نشد!

 ما هم امروز بر میگردیم اهواز.

 بعدش میخوای چیکارکنی؟

 اول باید مادر و راضی کنم با من و کیاناز بیاد

تهران !نمیتونم اینجا تنهاش بذارم!بعدشم اومدم

تهران چند نفرو مامور میکنم تا پرونده پیدا کردن

دنیا رو به عهده بگیرند و هر چقدر هم پول بخوان

خرج میکنم !…باید پیداش کنم!…

 رو منم حساب کن!…

__ ثابت شده ای داداش

جلوی درب بیمارستان نگه داشتم و از ماشین پیاده

شدم!سرهنگ دیناروند به سمتم اومد و گفت:مطمئنی؟

 بله بریم لطفا!…

همراه سرهنگ دیناروند وارد بیمارستان شدیم. سالن

سوم سربازی با دیدن سرهنگ ادای احترام کرد و

سرهنگ ازش پرسید: بیداره

 بله قربان!… تازه دکتر پیشش بود!فردا صبح

قراره منتقل بشه!…

سرهنگ رو به من کرد و گفت: میخوای باهات بیام؟

 نه اگه اجازه بدین تنها برم!…

مردد نگاهم کرد و گفت: باشه بفرمایید!….

تشکری کردم و وارد اتاق شدم! یه اتاق متوسط با

دو تا تخت بدون هیچ امکاناتی که فرهاد روی یکی

از تخت ها دراز کشیده بود!… با بسته شدن در

سرش رو بالاتر اورد و با من چشم تو چشم شد!…

چند تا نفس عمیق کشیدم و به سمتش رفتم!…

معلوم بود شوکه شده بود و انتظار نداشت من رو

اینجا ببینه !…روی صندلی کنار تختش نشستم.

اروم حرکاتمو زیر نظر داشت!… به صورتش نگاه

کردم.

خستگی و بیمارى رو به راحتى میشد ازصورتش

تشخیص داد!….ازش متنفربودم اما واقعا صورت

مردونه و پر جذبه ای داشت!سرفه ای کرد که بهش

نزدیک تر شدم وگفتم: زیاد زنده نمیمونی!…

پوزخندى زد و گفت: خوشحال میشی مگه نه؟!

 نه… دلم میخواد زنده بمونی اینجور بیشتر عذاب

میکشی!…

سرجام ایستادم و نگاهمو به پنجره دوختم اما

حافظه ام به عقب برگشت: داشتیم از سر صحنه

بر میگشتیم که اونو دیدیم!…اخرای شب بود و دو تا

پسر سعی میکردند اونو به زور سوارماشینشون کنند

با هومن به کمکش رفتیم و فهمیدم کسی رو نداره !

از نامردی تو گفت!…از فرارش…از بی سر پناهیش

اونجا هیچ حسی بهش نداشتم اما نمیدونم چرا دلم

خواست کمکش کنم؟!شاید همونجا یه حركت كوچولو زد!

اونو به خونه ام بردم و از اون شب شد خانم خونه ی

من !هر روز برامون صبحونه اماده میکرد وغذا میپخت

و کارای دیگه رو انجام میداد !…روز به روز بیشتر به

چشمم میومد!…

 با به یاداوری اون روزهاى خوب بغض بدی به گلوم

نشست و خفه ام کرد!…بغضم رو بلعیدم و ادامه دادم:

دخترهای اطرافم مثل کنه بهم میچسبیدن!…لباس

پوشیدن و ارایش کردنشون افتضاح و فجیع بود،

اما اون تنها دختری بود که سعی میکرد سمتم نیاد !

مزاحمم نشه و به چشمم نیاد!،،، ساده بود و نجیب !

خصوصیاتش رو هیچ دختری نداشت!… عاشقش

شدم و تصمیم گرفتم بخاطرش با همه چی بجنگم و

به دستش بیارم و تصمیم گرفتم پدر بچه اش بشم !

بچه ای که از تو بود، خودم کیاناز رو  تو ماشین

به دنیا آوردم!…دنیاى بیچاره ام سر زا تا پای مرگ

رسیده بود!

انقدر برام عزیز بود که وقتی کیاناز رو بغلم دادند

واقعا حس کردم دختر خودمه!…و من همه ى عشقمو

بین این مادر و دختر تقسیم کردم!…تو دیگه از کجا

پیدات شد؟!چرا نذاشتی کنار هم خوشبخت بمونیم؟!

 دستش رو مشت کرد و با لحن بدجنسی گفت: تو

دخترم رو بدنیا اوردی اما من بچه ات رو کشتم!…

حرفش رو چند بار با خودم تکرار کردم !…بچه ی

من رو کشت ؟!…

گنگ نگاهش کردم که گفت: درست شنیدی بچه ات !

میدونستی دنیاحامله بود؟!…نمیدونستی مگه نه؟!…

هه خودم باعث شدم بچه اش رو سقط کنه !…چون

نمیخواستم از تو ردی تو زندگی جدیدم باشه !….

با عصبانیت از جا بلند شدم و یقه اش و چنگ زدم:

نامرد بی همه چیز

 خوشحالم که از هم جداتون کردم!

محکم تریقه اش و گرفتم و گفتمبه چه قیمتی به قیمت

زیر خواب شدن دنیا… احمق دنیا رو با دخترای فراری

از کشور خارج کردند! خدا میدونه الان زیر خواب کی

شده؟!… این حرفها به ذهنت رسیده؟!…بیشرف!!!!

پشیمونی وعصبانیت رو تو چشمهاش دیدم!یقه اش

رو ول کردم و گفتم:حکمت کمتر از اعدام نیست!اما

 ازت هیچ شکایتی ندارم !…با دخترم ومامان فاطمه

میرم تهران و یه تیم تجسس مامور میکنم تا دنیا رو

پیدا کنند!…از زیر سنگ هم شده پیداش میکنم!…

توبمون این کینه و حسادتی که تو قلبته!… عشق یه

بار میاد و همراهت میشه !…قدرشو بدونی خوشبخت

میشی واز دست بدیش دیگه هیچ کاری برش نمیگردونه!

اینو تو اون سرت فرو کن یه بار از دست دادیش و

باز بدست اوردیش !…میتونستی برای همیشه بعنوان

دختر عمو و زن سابقت نگهش داری اما بازم با

حماقتت کاری کردی نه تنها تو از دستش بدی بلکه

منم از دستش بدم!….

 ازش فاصله گرفتم و به سمت در اتاق رفتم که باشنیدن

صداش ایستادم

 من…. عاشقش بودم…. نمیخواستم این اتفاقا بیفته!…..

مى خواستم لب باز كنم و بگم خاك تو سر اون عشقى

كه تو مى خواهیش!…اما لب فرو بستم !…دلم نیومد!..

آخه عشقش عشق منم بود!…دیگه توانایی موندن تو اون

اتاق رو نداشتم !…در و باز کردم و از اتاق خارج شدم

سرهنگ دیناروند با دیدن حالم سکوت کرد و کنارم قدم زد

و با هم از بخش خارج شدیم و بدون هیچ حرفی کمی

 تو محوطه بیمارستان قدم زدیم و بعدش هر کدوم سوار

ماشین خودمون شدیم و به سمت خونه رفتیم .باید سریع

تر به اهواز برمى گشتیم تا بتونم مادر رو قانع کنم  و با

هم به تهران برگردیم!…

.

.

.

دنیا

یک هفته گذشته بود و من هر روز و هر شب به اجبار

سهیل پام به تخت اون کشیده میشد!…

 اون نرمش روزهای اول رو نداشت !…دیگه به محض

اینكه گریه میکردم یك فصل مفصل کتک میخوردم !….

اخرین کتک رو هم همین دیشب خوردم !….به محض

اینكه وارد اتاق شد شروع به دراوردن لباسش كرد!…

__ امشب نخواى با دلم راه بیاى به بدترین نحو ممكن

ازت پذیرایى مى كنم!…

ازم مى خواست همراهیش کنم اما من قبول نکردم!…

ملحفه رو دور خودم پیچیدم و عقب عقب رفتم!روى تخت

چهار دست و پا شد و روى زانوهاش به سمت من اومد

و چون دید عقبى میرم مچ پام رو گرفت و منو به سمت

خودش كشید.

جیغى كشیدم كه با پشت دست تو دهنم زد!…اولین بارم

نبود!…دیگه دهنم وا نمى شد!…

دست برد و یقه ام رو از دوطرف كشید و پاره كرد و با

چشمهاى خمارش با لذت به من خیره شد!

دستهامو ضربدرى جلوى تنم گرفتم و زار زدم!دستهامو

به شدت پس زد و روى كمرم نشست و با دوتا پاش

پاهامو چفت كرد و مچ دستم رو بالاى سرم نگه داشت!

سرش رو تو گودى گردنم فرو برد و گازى از گردنم گرفت

كه آخم به هوا رفت!…كمى بیشتر خم شد و زیر گلومو

بوسید كه پاهام از زیر پاهاش در اومد و تا بخودش

بجنبه جفت پا تو شكم رفتم و فرار كردم!…

اوج حماقت!…آخه به كجا؟!…گوشه ى دیوار چمباتمه

زدم و اون هم با کمربند بهم حمله کرد !….

تو طول این چند روز انقدر كتك خورده بودم كه کل بدنم

کبود شده بود و درد شدیدى داشتم!بعد اینکه یه دست

مفصل کتکم زد به بدن بی روحم دست درازی کرد و

انقدر جسمم رو زجر داد که بالاخره خورشید دلش

سوخت و طلوع کرد وچشمهای من از درد بسته و بیهوش

شد!…

خوشبختانه وقتی بیدار شدم یا نمیدونم به هوش اومدم

سهیل تو اتاق نبود!…

همه جا تاریک بود!…به ساعت نگاه کردم و با تعجب

یکبار دیگه به ساعت نگاه کردم !…

غروب بود و این یعنى من کل روز رو بیهوش بودم!

با بدنی کوفته به سمت حمام رفتم و بعد از یه دوش

درست و حسابی از حمام خارج شدم و به سمت کمد

رفتم و در کمد رو باز کردم و نگاه كردم كه هیچ لباس

پوشیده ای داخلش نبود! یه تاپ و شلوارک عروسكى

انتخاب كردم و پوشیدم كه یك مرتبه هوس نماز خوندن

به سرم زد!…

 از وقتی اومده بودم نماز نمیخوندم!…انگار من مقصر

بودم واز خدا خجالت میکشیدم!… سرم رو به دوطرف

تکون دادم و گفتم:خودم که راضی نبودم مجبورم میکرد

ازفکری که به سرم زد لبخند پر دردی زدم و به سمت

اتاق سهیل رفتم و اروم در و باز کردم و چون كسی رو

ندیدم به سمت کمدش رفتم !…

یاد لباس های عربیش افتادم و دشداشه و چفیه ای

بیرون اوردم و مثل دیوونه ها شروع به خندیدن کردم !

باورم نمیشد قراره با اینها نماز بخونم !…به سمت

اکواریوم اتاق رفتم و با هر بدبختی که بود ریگی از

داخل اکواریوم بیرون اوردم و به اتاقم برگشتم !….

دلم میخواست نماز بخونم !…مثل همون قدیمها كه هروقت

دلم گرفته بود مى خوندم!…

وضو گرفتم و لباس های سهیل رو پوشیدم .قیافه ام

خنده دار شده بود اما چاره ای نداشتم!

به سمت کمد رفتم و ملافه ی تمیزی بیرون اوردم و رو

به روی بالکن پهنش کردم و ریگ رو جلوم روی زمین

گذاشتم و با بغض گفتم: نمیدونم قبله کدوم طرفه؛ولی

اینو خوب میدونم تو رو به رومی خدا جون!…میدونم

اون روب رویی و داری نگام میکنی!…

از جا بلند شدم و نمازم رو شروع کرد!…

سهیل

به سمتش رفتم!طبق معمول بغلم کرد وگونه ام رو بوسید

هرچی باشه،من پسرش بودم!…همون تخم حرومی که

با خیانت به شوهرش بدست اورده بود و بعدش راهی

این کشور شده بود…

جالب بود که همیشه سعی میکرد منو از بقیه پنهان کنه

و هیچکس جز فتانه خبر نداشت اون مادرمه !…

روی مبل نشستم که برام مشروب ریخت و گفت:چرا

زنگ میزنم جواب نمیدی؟!

 بهت گفتم هر وقت ازش سیر شدم اونو میارم!…

 اما مشتری صبر نداره!… میفهمی که؟!…شیخ

عدنان فیلمش رو تو اتاق اپیلاسیون دید وازش خوشش

اومده!…سه برابر بقیه براش پول داد.باید زودتر اونو

 ترمیم کنیم تا پولو بگیریم!…

 پوزخندی زدم و گفتم: اگه ندمش چی؟!….

اخمی کرد و مشروب خورى رو به میزکوبید و گفت:

چرااحمق شدی باز؟!…خودتم خوب میدونی شیخ

عدنان از مشتریای خوب منه…

 میدونم!…اما فعلا اون دختر عروسک منه و منم هنوز

ازش سیر نشدم!

 گوش بده !…یه محموله فردا شب میرسه شش تا

شونو بردارو اون دخترو به من بده !…

همیشه اینجور منو گول میزد و رامم میکرد!…خوب

 میدونست که تنوع طلبم از جا بلند شدم و گفتم:

حله شش تا دختر باکره میخوام!…

اخمی کرد و گفت:شش تا باکره میدونی چقدر

فروششونه؟!

 خودت گفتی شش تا بجای اون!…

 اره !…اما یه باکره بینشون ببر نه همه شون!…

 دوختنشون که کاری نداره یه سوزن میگیری و

یه نخ تموم میشه میره!…

 باشه فردا اونو به مطب دکتر میبرى و زودتر کارش

رو انجام مى دى!…دستتم بهش نمیزنی!…میدونم الان

بدنش رو حسابی کبود کردی چند روز بهش استراحت

بده!….

__ باشه عایشه جون بای!…

منتظر نشدم که باز چرند بگه و از عمارت خارج شدم

و به سمت ماشینم رفتم!…

 شیخ عدنان رو خوب میشناختم !…یه مرد چهل ساله

که فوق العاده تمایل جنسی اش هم بالا بود و یه عمارت

خارج از شهر داشت که دخترهای زیادی رو اونجا نگه

میداشت !…آدم هوس بازی بود و دخترها رو مجبور

به کارهای عجیبی میکرد!…تو چند تا ازمهمونی هاش

بودم و با چشم خودم دیده بودم که چه رفتاری با

دخترها و زنهای عمارتش داشت…

مطمئنا گلاره دستش می افتاد کاری میکرد این دختر خودش رو بکشه……

به عمارتم رسیدم هنوز چراغ اتاقش خاموش بود !…

دلم به حركت افتاد!..دیشب بدجوری کتکش زده بودم!

 کل روز رو بیهوش بود…

اونکه فهمیده بود اگه اونو تحویل عایشه بدم، بدترین

چیزها رو تجربه میکنه،چرا سعى نمیكرد منو راضی

نگه داره تا اونو نگه دارم…

معصومیت خاصی توچشماش بود که دلم میخواست

 توو وجودم حلش کنم !…

سریع از پله ها بالا رفتم و در اتاقش رو اروم باز کردم

که با دیدن اون صحنه خشکم زد…

دشداشه ام حسابی به تنش زار میزد با چفیه سفیدم

حجاب کرده بود و رو به بالکن نماز میخوند…

اتاق کاملا تاریک بود و سفیدی لباسم تن گلاره صحنه

ی قشنگی رو به نمایش گذاشته بود!…

 تصمیم داشتم امشب باز اونو توى تختم بکشونم  و

برای اخرین بار باهاش اروم بشم، اما با دیدن صحنه

ى رو به روم پشیمون شدم!…

 همه دخترها بعد از یه مدت کفر میگفتند و تسلیم

میشدند، اما گلاره با همه فرق داشت !….

وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم كه اون سجده

کرد و سرش رو حدود ده دقیقه روی ریگ بزرگ و سیاه

روی ملافه نگه داشت که بعد سر جاش نشست و با

چشمهای اشکی به سمتم برگشت و گفت: بازم

میخوای عذابم بدی؟!نمیخوای دست از سرم برداری؟!

دلم برا دخترم تنگ شده میفهمی دلتنگی یعنی چی؟!

دلم برای شوهر و مادرم تنگ شده…

از جا بلند شدم و رو به روش نشستم !…محو صورتش

شده بودم!با اون لباسها انقدر دلربا و جذاب شده بود

که ادم هوس میکرد بهش بچسبه و باز هم طعم بدنش

رو بچشه!..،،

کنارش نشستم كه كمى خودش رو عقب کشید و من با

بدجنسی تمام گفتم: فردا از دستم خلاص میشی!…

میبرمت پیش دکتر دو تا بخیه بهت میزنه !…

به دستم که بین پاهایش رو نشان میداد نگاه کرد و

اشک از چشمهاش سرازیرشد و گفت: امیدوارم بمیری.

از جا بلند شدم !…اگه بیشتر میموندم باز اتفاق

دیشب مى افتاد !…دم در که رسیدم ،ایستادم و گفتم:

لیاقت نداشتی زیرخوابم بمونی!… عایشه میخواد تو

رو به شیخ عدنان بفروشه!…اون یه مرد روانیه که زنا

رو تا سر حد مرگ عذاب میده!… یه حرمسرا داره که

توش شب تا صبح قراره عذاب بکشی!…

لرزشش رو کامل میدیدم !..میدونستم این حرفها باعث

ترسش میشه!…دلم میخواست بهم التماس کنه تا نگهش

دارم!…

__ این اخرین فرصتته !…میرم تو اتاقم اگه خودت با

پای خودت اومدی که نگهت میدارم اگه نه،فردا راس

ساعت هشت صبح به مطب میریم و بعداون باید

برای رفتن به عمارت عایشه آماده بشى و بعد دوره

دیدن پیش فتانه به حرمسرای شیخ عدنان فرستاده

میشی !اون عادت داره اخر هر هفته جشن میگیره

و زنهای حرمسراشو جلوی همه به نمایش میذاره و

به دوستهاش هدیه میده!قول میدم که بیام بهت سر

بزنم و یادت بندازم که پیش من اوضاعت بهتر بود

در و محکم بستم و به سمت اتاقم رفتم و عصبی

روی تخت دراز کشیدم و گفتم: لعنتی بیا…. پاشو

خودتو تقدیمم کن!…اگه فقط التماسم کنی نگهت

میدارم !…لازم نیست حتما به تختم بیای !…فقط

التماس كن نگهت دارم ازم بخواه ازت حمایت کنم!

تا نیمه های شب منتظرش شدم اما نیومد!…حتما

فکر میکرد که من دارم سر به سرش میذارم دختره

احمق….

دنیا

پاهام یاراى بلند شدن و همراهى رو نداشتند.

حرفهاش داغونم کرد!روزی که ازش میترسیدم رسید!

از جام بلند شدم و لباسمو عوض کردم و روی تخت

نشستم!…خدایا چیکار کنم ؟!…اگه دروغ گفته باشه

چی؟!… اگه میخواست منو بفروشه چرا این همه مدت

نگهم داشت ؟!

کلافه از جا بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم اگه

راست گفته باشه چی؟!… من نمیتونم برم پیش اون

مردی که اسمشو گفت…. من  توانایی اینو ندارم

پیش مرد دیگه ای برم و باز با اون هم بخوابم!

ازاتاق خارج شدم و به سمت اتاق سهیل رفتم…

میخواستم در بزنم که پشیمون شدم !…حتما دروغ

گفته و میخواد منو مجبور کنه همراهی اش کنم….

دوباره به اتاقم برگشتم و روى تخت دراز كشیدم و

سعى كردم بخوابم!…اون هم چه خوابی!….تا صبح

فقط کابوس میدیم!….

صبح با صدای محکم بسته شدن در از جام پریدم!…

با دیدن سهیل که لباس بیرونی اسپرت تنش بود

چشمهامو با دست فشار دادم و بدون اینکه حرفی

بزنم نگاهش کردم!….رو به روم ایستاد و گفت:

فک کردی بهت دروغ گفتم؟!…..

پوزخندی زد و روی تخت نشست: یه دوش بگیر

و بعد برو تو اتاقم یه دست لباس بیرونی برات

اماده کردم!… باید زودتر برای ترمیم بریم!…

با حرص نگاهش کردم و گفتم: من جایی نمیرم!…

بهم نزدیک شد و دستش رو روی سینه ام کشید و

گفت: دوس داری زیر خواب من بمونی؟!

 دستش رو محکم پس زدم و گفتم: حتی فکرشم نکن

همچین چیزی رو دوس دارم !…من ازت متنفرم!!!

 عصبانی شد و سیلی محکمی به من زد که روی تخت

پرت شدم !…از جاش بلند شد و گفت:حقته زیرخواب

شیخ عدنان بشی!… قول میدم همون روز اول بلایی

سرت بیاره که روزی هزار بار ارزو میکردی ای کاش

اینجا میموندی و كلفتى منو مى كردى!…من میرم

صبحانه بخورم سریع اماده شو!…

بعد از بیرون رفتن سهیل به ناچار به سمت حمام رفتم!

تو آینه قدى حمام به خودم خیره شدم!…کبودی های

بدنم خیلی زیاد بود و بدنم رو وحشتناک کرده بود!…

 بعد یه دوش سرسری از حمام خارج شدم و لباس

راحتی تنم کردم و به سمت اتاق سهیل رفتم و همینکه

وارد اتاق شدم چشمم به مانتو عبای مشکی با شالش

افتاد که به طرز قشنگی سنگ دوزی شده بودند و

کنارشون یه کفش پاشنه بلند مشکی بود!…

لباسهامو عوض کردم و به سمت طبقه پایین رفتم !…

سهیل توى سالن صبحانه میخورد!..باصداى راه رفتن

من سالن از صداى پاشنه ى كفشها پر شده بود!…

 سهیل سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد!تحسین رو تو

چشمهاش میدیدم.چون شلوار بلندی پام نبود کمی

معذب بودم هر چند مانتوم خیلی بلند بود و حسابی

پوشیده بود!…روی صندلی نشستم که خدمتکار

صبحانه رو رو به روم گذاشت و با اشاره ى سهیل از سالن خارج شد!…

سرم رو پایین انداختم و شروع به خوردن کردم !

خیلی گرسنه ام بود!….

با صدای مسخره آلود سهیل سرم رو بلند کردم:عجب

دل خجسته ای داری !…معلومه عجله داری كه از

اینجا بری!… نمیدونی اون بیرون چه اتفاقاتی قراره

برات بیفته!…

بااین حرفش لقمه تو دهنم تبدیل به زهرمار شد و با

بى میلى قاشق رو سر جاش گذاشتم و کمی چای

خوردم تا لقمه از گلوم پایین بره كه یك مرتبه چایى

 به گلوم پرید و شروع به سرفه کردم كه سهیل ازجاش

بلند شد و چند ضربه به کمرم زد.

از شدت سرفه ها اشک به چشمهام نشست و بهش

نگاه کردم و گفتم:بسه

دستم رو گرفت و مجبورم کرد از جا بلند بشم و با

هم به سمت بیرون رفتیم .

تو این چند روز اجازه خروج به حیاط عمارت رو هم

نداشتم و فقط تو سالن داخلی عمارت میگشتم.

سهیل به سمت ماشینش رفت و گفت: سوارشو

به سمت در عقب ماشین رفتم که گفت: مگه فکر کردی

راننده اتم؟!…

برخلاف میلم روى صندلى جلو نشستم و سهیل سریع

سوار شد و حرکت کرد.

 در طول راه از استرس زیاد جرات هیچ حرف یا حرکتی

رو نداشتم !…من تحمل این عمل سرپایی رو نداشتم.

خدا میدونه بعد از اینكه ترمیم مى شدم قراربود چه

اتفاقاتی بیفته؟!جلوی ساختمون بزرگی نگه داشت .

تصمیم گرفتم درو باز کنم و فرار کنم… تو یه حرکت

سریع درو باز کردم و خواستم پیاده شم كه سهیل به

سمتم پرید و مانتوم رو کشید كه بخاطر بلندی پاشته

کفشم پام پیچ خورد و محکم زمین خوردم.

از همون داخل ماشین به سمتم خیز برداشت و کنارم

ایستاد و تا سرم رو بلند کردم،سیلی محکمی بهم زد

و گفت: فکر کردم ادم شدی خواستم باهات درست

رفتار کنم اما مثل اینکه دوس داری مثل بقیه باهات

رفتار کنم!…

دستم رو محکم کشید و منو که اروم گریه میکردم

 بلند کرد و بعدازبستن درهای ماشین به سمت سالن

 رفت .

به لباسهام نگاه کردم!… اگه تو ایران بودم الان

همه شون خاکی شده بودند اما انقدر خیابون تمیز

بود که لباسم حتى کثیف نشد. همراه سهیل به طبقه

پنجم رفتیم و بعد از خروج از اسانسور چشمم به در

شیک و بزرگی افتاد که تابلوی کوچیکی بالاش قرار

داشت!…حدس زدم که مطب اون دکتر باشه!…اب

دهنم رو قورت دادم و روبه سهیل کردم و گفتم:من

میترسم!…

دلش به حالم سوخت دستم رو محکم فشار داد و

گفت: راهیه که خودت انتخاب کردی پس ترسو نباش

وارد مطب شدیم!بزرگ و شیک بود!…خانم جوانی

با لبخند چندشی به سمت ما اومد و بالوندی خاصی

بازوی سهیل رو گرفت و شروع به حرف زدن کرد و

چون عربی حرف میزد نفهمیدم چی بهش گفت اما

از حق نگذریم واقعا دختر خوشکلی بود!…ما رو به

سمت اتاق دکتر هدایت کرد و سهیل همراهم وارد

شد!…

با دیدن دکتر که مرد مسنی بود ترسم بیشتر شد و

با بغض نالیدم: سهیل توروخدا

__ ساکت شو حرف نزن!…

دکتر بعداز سلام و احوال پرسی چیزی به سهیل

گفت که سهیل رو بمن کرد و گفت: پاشو برو پشت

اون پرده و لباسهاتو بالا بزن !…شورتتم درآر تا

کارش رو شروع کنه!…

با شنیدن حرف سهیل کل بدنم یخ کرد و رو به

سهیل كردم و با صداى لرزونى گفتم:نه!…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.