خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۱۴

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

فرهاد

بدن‌ بی جون سولماز  رو، روی زمین گذاشتند و

پسرجوان به سمت صندوق رفت و بطری بنزین

رو بیرون اورد و به سمت جنازه اومد!

 باید برای بار اخر اونو میدیدم! از ماشین پیاده شدم

و فریاد زدم:صبر کنید!

و به سمتشون رفتم و بطری رو از دست اون جوون

 گرفتم و گفتم :ماشین رو از اینجا دور کنید خودم

اینکارو میکنم!

یه نگاه بهم دیگه کردند و بعد به حمیدى و  چون

حمیدى سر فرود آورد، سوار ماشین شدند و من

 کنار جنازه اش زانو زدم!

و  با دستهای لرزون پتو  رو از دورش باز کردم !

چقدر اروم خوابیده بود !…

از ته دل براش گریه کردم!…شاید تنها كسی بود كه

مثل مادرم دوستم داشت،  ولی دیگه گریه فایده

نداشت چون اونو بر نمیگردوند!

اونقدرى دوستم داشت كه بخاطر راضی نگه داشتن

من دست به هر کاری میزد و الان من پست فطرت

میخواستم ، بجای مراسم ابرومندانه اونو  اتیش بزنم

که همه فکرکنند دنیاست، كه مرده و فوت شده و

در كمال قساوت به این فكر مى كردم كه كاش یه

بچه هم در كنارش بود!…اینطورى دیگه كسی به

دنبال زن و بچه ام نبود!

 ازکارم خجالت مى کشیدم !پیشونی اش رو بوسیدم و

گفتم:منو  ببخش ! میدونم که با این كارمم مخالف

نیستی ولی باز شرمنده اتم! نمیتونم بزارم دنیا رو ازم

بگیرند و اونو  ازدست بدم !…

بطری رو  از روی زمین بلند کردم و کمی از بنزین را

روی صورتش ریختم و بقیه اش رو روی سینه و دست

و پاش!…

نمیخواستم کامل بسوزه!.. فقط میخواستم صورتش

رو خراب کنم تا قابل تشخیص نباشه !

از تصور اینکه قراره صورت قشنگش رو بسوزونم

اعصابم خراب می شد!

ترسیدم از نظرم برگردم پس فورى از جام بلند شدم

و کبریت رو از جیبم بیرون اوردم و برای اخرین بار

نگاهش کردم و کبریت کشیدم !

اتیش سریع شروع به پیش روی کرد!…

قدم قدم عقب میرفتم که صدای جیغ دلخراشی منو از  جا پروند…….

دنیا مثل دیونه ها جیغ میکشید و به سمت سولماز دوید !

به سمتش رفتم  و محکم نگهش داشتم: دیونه شدی؟!

با گریه جیغ میکشید: ولم کن… اتیشش نزن!… اونو

جای من جا نزن!…مامانم دق میکنه…. نه تو رو خدا

نه!..باید خاموشش کنیم…. کیان نباید باور کنه من

مردم!… نه!…اتیش رو خاموش کن !…

داشت دیونه میشد و من با اون ضعف بدنى ام توان

نگه داشتن اون رو نداشتم !…

نصف بدن سولماز کامل سوخته بود !…

ولش کردم و به سمت جنازه در حال سوختن رفتم و

 پتو رو برداشتم و چند بار روی جنازه زدم !

اتیش در حال خاموش شدن بود و بوی سوختگی

گوشت همه جا رو پر کرده بود !…من دیگه حالم

داشت بهم میخورد!…

دنیا به سمت جنازه رفت و رو به روش نشست و

عزا گرفت و از ته قلبش جیغ میکشید و گریه میکرد !

عصبی دستش رو کشیدم و اونو به سمت ماشین بردم

كه دستش رو محکم از تو دستم بیرون کشید که

سیلی محکمی ب صورتش زدم و با اون سیلی

گریه اش بند اومد وبه صورتم نگاه کرد !…

چشمهاش بی روح شد!…

نگرانش شدم!… اشک اروم از چشمهای نازش روی

گونه هاش لغزید و لب زد: کیان دلش میشکنه اگه فکر

کنه من مردم

به سمت در ماشین هولش دادم و وقتى سوار شد از

ماشین دور شدم و گوشی که حمیدی بهم داده بود رو

از جیبم خارج کردم و به شماره کیان  كه از بر حفظ

كرده بودم ، زنگ زدم !

خیلی زود صدای نگرانش رو شنیدم: الو…

باصدای گرفته ای گفتم: باعث شدی بمیره!

از پشت تلفنم میتونستم حدس بزنم الان شوكه شده و

خشکش زده و من در كمال قساوت و با لذت تموم

ادامه دادم: جنازه اش رو اتیش زدم که نتونی باز

صورتش رو ببینی !امیدوارم تو جهنم بتونی ببینیش

ناگهان فریاد زد: دروغ میگی !…اون زنده است!.،.

 لعنتی!… اون زنده است!…

 جایی که جنازه اش رو انداختم برات مسیج میکنم

دخترم رو باید اروم کنم !…

تماس رو قطع کردم و گوشی رو زیر پام له کردم

و همونجا ولش کردم و سوار ماشین شدم و حمیدی

حرکت کرد!

دنیا در حالی که کیاناز رو بغل کرده بود، روی صندلی

عقب به خواب رفته بود!…

رو به حمیدی کردم و گفتم: اون پسرا کی ادرس رو

برای کیان میفرستن؟؟

 تا سه ساعت دیگه میفرستند! اول باید حسابی

 از اینجا دور بشیم!…

در كمال خباثت لبخندى به لبم نشست: خوبه!….

کیان

با حرفایی که بهم زد انگار دنیا دور سرم میچرخید !…

هومن و سرگرد موسوی بهم خیره شده بودندو  با قطع

شدن تماس بدنم دیگه تحمل وزنم رو نكرد و روی زمین

سر خوردم که هومن به سمتم اومدو بغلم کرد و گفت:

چیشده کیان ؟!…کی بود؟!…

با چشمهای اشكى و گریون نگاهش کردم و نا باور

زمزمه كردم و گفتم: اتیشش زده !…دنیای ناز منو اتیش

زده !….(زار زدم)هومن !….زنمو اتیش زده!…

هومن محکم تکونم داد و گفت: عقلت رو از دست

دادی ؟!میخواد اذیتت کنه!…

 دنیا بود که تیر خورده بود !…گفت منتظر باشم

برام ادرس رو میفرسته!

سرگرد موسوی گوشی رو از دستم گرفت و گفت: میرم

ببینم میتونن ردشو از مکالمه ای که باهات داشت

پیدا کنیم یا نه!

با کمک هومن از جا بلند شدم و به سمت ماشین

رفتم و هومن با تردید گفت: بذار ببرمت درمانگاه

حالت اصلا خوب نیست!

 قرص سر درد برام بیار فقط !…مغزم داره از کار

میوفته !…هومن!…من بدون دنیا چطور زندگی کنم ؟!

من بدون زنم میمیرم !…من زن وبچه امومیخوام!

 اروم باش مرد!… ناسلامتی مردی !…این حرفها و

کارها چیه؟؟

 مگه مردها دل ندارند؟!مگه ما حق نداریم گریه کنیم

هومن حالم خوب نیست!…

داشبورد رو باز کرد و بسته قرص رو به سمتم گرفت

و گفت: بخور یه کم اروم بشی!

قرص وبطری اب رو از هومن گرفتم و همزمان سه تا

قرص روبا هم خوردم !…سر درد وحشتناکی داشتم !

فاطمه خانم هر بار زنگ میزد و از پشت تلفن گریه

میکرد حالم رو بدتر میکرد !….

اگه دنیا واقعا مرده باشه جواب مادرش رو چی بدم؟!

برای نهار از ماشین پیاده نشدم !یک ساعتى گذشته

بود که سرهنگ موسوی به همراه هومن به سمت

 ماشین اومدند و با دیدن اونها فورى از ماشین پیاده

شدم که سرهنگ گفت: تونستیم یه رد پیدا کنیم !

مکان دقیق نیست اما تماس همون حوالی گرفته

 شده و تا اینجا دو ساعت فاصله داره!

 پس منتظر چی هستین؟؟؟

 سوارشین دنبال ماشین های ما بیاین!… باید کل

اون منطقه رو بگردیم!

همراه هومن سوار ماشین شدیم و بعد از ده دقیقه به

همراه شش ماشین پلیس براه افتادیم !…

استرس وحشتناکی پیدا کرده بودم و توان کنترل رفتار

خودمو نداشتم!…زیر چشمی به هومن نگاه کردم كه باز

سیگار کشیده بود!…خیلی وقت بود ترک کرده بود !…

اما الان كاملا معلوم بود خیلی تحت فشاره که اینطور

سیگارمی کشید! دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم:

سیگار میخوام!

پاکت را از جیب پیراهنش بیرون اورد و به سمتم

گرفت و در حالی که سیگارم را روشن میکردم گفتم:

یادته اون شب ک پیداش کردیم؟!…

هومن سیگار را روی لب هایش جابجا کرد و گفت:

اره یادمه!…

 هومن فکرشو نمیکردم اون زن باردار تو اون مدت

 کم همه ى زندگی من بشه!

 فقط زندگی تو نشد ، دنیا خیلی برام عزیز بود!

با ناراحتی به سمتش برگشتم !…یعنی چی دنیا

براش عزیز بود؟! چرااز فعل بود استفاده میکنه ؟!مگه

دیگه نیست ؟!متوجه ناراحتیم شد!دست روى پام

گذاشت و گفت:نمیخواستم ناراحتت کنم !…

دارو ندارمون یكى بود!با هم این حرفها رو نداشتیم!

_ وقتی درباره دنیا حرف میزنی حق نداری از

فعل بود استفاده کنی!… اون همیشه هست !…

آهى كشید و گفت:حق با توئه!…

ناراحت شده بود اما مى دونستم نه از حرف من!… بلكه از یاد دنیا!………..

دو ساعت بعد همه ى ماشین ها نگه داشتند و ما

هم به دنبالشون نگه داشتیم!…

سرهنگ موسوی شیشه را پایین کشید و گفت:

اینجاست!…منطقه رو اروم و با سرعت کم میگردیم

 هر جا چیزی نظرتون رو جلب کرد بوق بزنید!…

 چشم!

 فقط یادتون نره اگه چند نفرو دیدین زنگ بزنید

و خبر بدین !…خودتون درگیر نشین !….نمیخوایم

ریسک کنیم وباز جون کسی به خطر بیفته!

هومن ماشین رو به حرکت دراورد و اروم شروع به

رانندگی کرد!…

هر ماشینی به سمتی میرفت و حدود نیم ساعت

بعد در حال گشتن بودیم که پیامی برای گوشیم

ارسال شد!…سریع پیام رو خوندم و چون ادرس رو

بلد نبودم سریع ادرس رو برای موسوی ارسال کردم

و تماس گرفتم: سرهنگ ادرس و براتون فرستادم!

 دیدم !ادرس همینجاییه که الان داریم میگردیم

 پس…

با صدای بوق زدن ماشینی حرفش را قطع کرد و

شخصی رو مخاطب قرار داد و گفت : برو به

سمتشون!

 چیشده سرهنگ؟!

کمی سکوت کرد وگفت : برگردین پیداشون کردیم

 دنیازنده اس؟!

مكثى كرد و گفت:فقط برگردین

تلفن رو روی داشبورد كوبیدم و گفتم: هومن برگرد

مثل اینكه پیداشون کردند!…

هومن هم شوكه و خشک شده بمن نگاه کرد !…

روى پیشونی اش عرق نشسته بود و اون هم مثل

من از رو برو شدن با چیزی کهزپیدا کرده بودند و یا

شاید حال خراب من ترسیده بود!

 با فریاد به سمتش برگشتم: حرکت کن لعنتی!….

بیچاره با فریاد من تازه بخودش امده و تكونى خورد

و ماشین رو به حرکت در اورد!…

به سمت ماشین ها رفتیم!… همه کنار درخت بزرگی

ایستاده بودند!… موسوی بی سیم بدست قدم میزد

از ماشین پیاده شدم و به سمتشون دویدم که

میان راه موسوی به همراه دو نفر دیگه جلومو

گرفتند!

فریاد زدم:ولم كنین!.،.میخوام ببینمش!…

موسوی در حالی که سعی میکرد ارومم کنه گفت:

هنوز معلوم نیست خودشه یا نه !…یکم صبر کن

 تا اونو به پزشکی قانونی منتقل كنیم!…

نگاهش کردم!…

اشک از گوشه ى چشمم گونه ام رو خیس کرد و

لب زدم: پرشکی قانونی… چرا… مگه زن من مرده

که میخواین پزشکی قانونی ببرینش؟!

هومن از فرصت استفاده کرد و به سمت درخت

دوید و با صدای گریه بلند از من دور شد !

به سمت هومن دویدم !…از اون فاصله فقط پاهای

زنی رو با کتونی مشکی میدیدم !….هومن کناراش

نشسته بود و زجه میزد !….

حس میکردم پاهام ب زمین چسبیده!….

به سختی قدم برمیداشتم و نمیدونم چرا هرچى راه

مى رفتم بهش نمیرسیدم !….

کنار هومن ایستادم و با دیدن صحنه رو بروم خشکم

زد!…

یه جنازه ى سوخته!….چیز زیادی ازش نمونده بود!

جلوتر رفتم که باز دونفر دستهامو گرفتند!

به سمتشون برگشتم و با دیدن موسوی به همراه

 مرد دیگه ای گفتم: این دنیا نیست مگه نه؟!

موسوی با لحن گرفته ای گفت: معلوم نیست !یکم

خودتون رو کنترل کنید!…میبریمش پزشکی قانونی

اونجا معلوم میشه!…

به جنازه نگاه کردم وگفتم: بهش دست نمیزنم فقط

بذارید کنارش بشینم!

 نمیشه !…صحنه نباید دست بخوره!…

با فریاد گفتم: زنمه !…میفهمی ؟!زنمه !…دیگه اونو

ندارم!…بذار نگاهش کنم!…

منو عقب تر بردند و  کنار هومن نشوندند و موسوی

رو به همکارش کرد و گفت: امبولانس کجاست؟

__ تا یک ساعت دیگه میرسه!…

باز بهش نگاه کردم!… صورت ماهش سوخته بود!

بدنش رو هم سوزونده بود!،،،حتی اگه مرده باشه

 چطور دلش اومد ؟!چطور تونست زندگی منو اتیش

بزنه؟!…چطور تونست اینکارو بکنه؟!…

چشمم به النگوهاش افتاد یاد اون رور افتادم!…

چقدر النگوهاشو دوس داشتم!….

گذشته

محکم بغلش کردم و روی تخت پرتش كردم و روش

خیمه زدم!…

لبامو روی لباش گذاشتم و شروع به بوسیدن  اون

لبهای شیرین کردم !…

دستهاش رو روی شونه هام حرکت میداد كه صدای

برخورد النگوهایى كه خودم براش با سلیقه ى خودم

خریده بودم ، بیشتر منو تحریک میکرد!

 انگار برام قشنگ ترین موسیقی اون لحظه بود!

میدونستم جنوبى ها عاشق النگوئن ولى حانومم

انقدر حجب و حیا داشت كه بخاطر اینكه باعث

تحقیر و حقارت شان و شخصیت بازیگرى من نشه

حتى از فكر كردن به اون هم سرباز مى زد!

وقتى النگوهارو دستش كردم تا یه هفته وقتى زیر

چشمى اونو میپاییدم میدیدم كه در حالیكه لبخند

شیرینى روى لبهاش نشسته، پنهونى النگو هاش رو

نوازش مى كرد !…

دستهاش رو بالای سرش نگه داشتم و گفتم:

شیطونی ممنوع!…

شروع به تقلا کرد و در حالیکه سعى مى كردصداشو

پایین نگه داره، آروم جیغ جیغ مى كرد : کیان!…

النگوهام شکست !…کیان نکن!…

با شیطنت لبهاش رو بوسیدم:ای جووونم!…

و بعد در حالی که محکم بغلش میکردم زیر خنده

زدم !…

با صدای هومن از مرور خاطره های قشنگم با این

جسد سوخته بیرون اومدم وبهش نگاه کردم !…

تو خیالات خودم دیوانه وار و عصبی میخندیدم که

 هومن نگران بغلم کرد و گفت: كیان!….گریه کن!

اروم میشی کیان!…

باز به دنیا نگاه کردم!…چشمم به حلقه ی ستمون

افتاد!…

به زور از هومن جدا شدم و در حالیكه چهار دست و

پا به سمت جنازه مى رفتم ، گفتم: حلقه اش رو

نگاه کن!…عاشقش بود!…هومن یادته؟!….

بیچاره انقدر صبور و خانوم بود كه وقتی براش حلقه

خریدم كلى خوشحال شد و ذوق كرد!….

حتى به ذهنش هم خطور نمیكرد بخواد حلقه ى

ست بزاره!…

هومن فورى از جاش بلند شد و به سمت من دوید

و سعى كرد منو هم بلند کنه.

میخواست منو ازش دور کنه!….

میخواست منو از زندگیم دور کنه!…

کنترل خودمو از دست دادم و با عصبانیت هولش

دادم و سعی کردم به سمت دنیا برم که چند نفرى

جلومو گرفتند!

 آنقدر فریاد کشیدم که همه جا یک لحظه تاریک شد!…….

فرهاد

دنیا تمام شب رو ناله میکرد و كابوس مى دید!….

کیاناز رو پیش خودم اورده بودم و با هر بدبختی بود

ساکت نگهش داشتم وخوابوندم تا دنیا رو بیدار نکنه !

ساعت حدود ده صبح بود که به بندرعباس رسیدیم .

حمیدی وارد شهر شد و ماشین رو جلوی خونه ای

ویلایی نگه داشت و بعد از در زدن وارد خونه شدیم !

زن میان سالی به سمتمون اومد و حمیدی باهاش

چندتا جمله حرف زد و بعد به سمت ما اومد و سلام

کرد و کیاناز رو ازم گرفت و گفت: خوش اومدین !

خانومتون رو بیدارکنید!من دخترتون رو داخل میبرم

تشکری کردم و به سمت دنیا رفتم در و باز كردم و

اروم صداش زدم !

جوابی جز ناله ازش نشنیدم !دستم و روی صورتش

گذاشتم که متوجه شدم شدیدا تب کرده!… نگران

چند بار تکونش دادم که باز ناله کرد اما چشم باز نكرد!

دنیارو از تو ماشین بیرون كشیدم و بغل کردم و با

دیدن صندلی خونی وحشت زده به دنیا نگاه کردم !

کل صندلی خونی بود !…وحشت زده اونو به داخل

خونه بردم که اون خانم به سمتم اومد و گفت:حالش

خوبه؟؟؟

 نه !…نمیدونم چرا خونریزی داره!…

 زخمی شده؟؟؟

 نه!…نمیدونم !…تب کرده !…کل روکش صندلی

هم خونیه

 بیارش دنبالم ببینم چخبره!…

همراهش وارد سالن شدیم و به سمت یکی از اتاق

 ها رفت و درو برام باز کرد و من هم دنیا رو روی تخت

گوشه اتاق گذاشتم که خانومه گفت : برو بیرون !…

باید معاینه اش کنم!…

 چه معاینه ای؟!

 یا پریود شده یا بچه سقط کرده !….نمیخوای که

جلوی چشمت معاینه اش کنم؟!

حرف دیگه ای نزدم و از اتاق خارج شدم !حمیدی

به سمتم اومد و گفت: فک کنم باید سه تا زن میگرفتی !

از تیکه اش خوشم نیومد اخمی کردم  وگفتم: میخوام

برم حموم!…

__ اون قسمت سالنه ساکتم تو سالن کنار مبله!…

بدون هیچ حرف دیگه ای از کنارش گذشتم و به سمت حمام رفتم !…ساکم رو برداشتم و وارد حمام شدم!

دنیا

با حس درد زیادی زیر شکمم بیدار شدم !…سرم به

دستم وصل بود!…به اطراف نگاه کردم !زن سبزه ای

کنارم نشسته بود كه با دیدنم لبخندی زد و گفت:

بلاخره بیدار شدی؟؟؟

 من کجام؟!…دخترم کجاست؟!…چیشده؟!شما

كى هستین؟!

 اسمم زبیده اس!…از صبح بیهوش بودی !تبت هم

بالا بود!…دیر اوردنت!… بچه ات سقط شده بود!

یک بار دیگه حرفش رو با خودم تکرار کردم !…بچه ات

سقط شده بود!…بچه؟!

بیاد تاریخ افتادم !نگاهش کردم و گفتم: امروز چندمه؟

 بیست و پنجمه

من دو هفته پیش وقت پریودیم بود!اونقدر ذهنم درگیر

بود که اصلا حواسم به تاریخ پریودیم نبود!

دستم رو روی شکمم گذاشتم و زار زدم!…من بچه ای

رو از دست دادم که حاصل عشق من و کیان بود !…

رو به خانوم کردم و گفتم: میشه کمکم کنی؟!

 چه کمکی از من ساخته است؟!

 یه موبایل برام جورکن تو رو بخدا!… من باید به

 شوهرم زنگ بزنم!

 پس اینی که اوردت کیه؟؟

 شوهر سابقمه!.. منو از شوهرم دزدید!… اون

نگران منه!…تو رو خدا کمکم کن !…هر چقد بخوای

بهت پول میدم !…

نگاهی بهم انداخت وگفت:شرمنده شهرام منو خاکم

میکنه !

دستهامو روی صورتم گذاشتم و با صدای بلند هق

زدم!

از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد!…

دلم برای دخترم کیاناز تنگ شده بود!…اما الان اصلا

نمیتونستم نگهش دارم!…

 بدنم ضعیف شده بود و خون زیادی از دست داده

بودم !…باید حمومم میکردم !…كل بدنم بوی خون

گرفته بود!…حس بدی داشتم !….

دلم میخواست بیشتر برای بچه ی چند هفته ای ام

گریه میکردم اما واقعا دیگه اشکی برام نمونده بود !

با باز شدن در سرم رو بلند کردم !…فرهاد بود!…

اخمی بهش کردم و سرم رو پایین انداختم و اون کنارم

نشست و با پشت دستش صورتم رو لمس کرد که خیلی

غیر ارادی دستش رو پس زدم!

 با چشمای اشکی نگاهش کردم:میدونستی خیلی

نامردی؟!کیان از دخترت مراقبت کرد!اونو به دنیا

اورد! ولی توبچه اش رو کشتی !…تو…..

با سیلی که بصورتم خورد ساکت شدم !…دیگه صبر

و توان دعوا و زبون درازی رو نداشتم !…نباید باهاش

دهن به دهن بشم !…اون ثبات اخلاقی نداره!…

سرم رو پایین انداختم و گفتم: باید حموم کنم!…

 پاشو خودم میبرمت حموم!…

وحشت زده نگاهش کردم و گفتم: حق نداری به من

دست بزنی چه برسه منو ببری حموم!…. فهمیدی؟!

__ هه!…یادت رفته من کی ام ؟!رو حرف من حرف

نزن و الا بلایی سرت میارم که نفهمی اون بلا از

کجا رو سرت نازل شده!…

سرم و از دستم جدا کرد و با احتیاط بلندم کرد!

به ساعت اتاق نگا ه کردم!…ساعت شش عصر بود!

منو به سمت در سفید رنگی برد که حدس زدم حموم

باشه !…در بین راه ساک سولماز رو بلند کرد و به

همراه خودش اورد و منو داخل حموم هول داد و

خودشم به دنبالم وارد شد!حمام بزرگ و مجللی بود!……

پشتم بهش بود!…. درد داشتم و توانایی مقابله با اونو

نداشتم و با چسبیدنش بهم از پشت لرزی به بدنم افتاد

و آروم نالیدم !….با اینکه میدونستم فایده نداره اما

سعی کردم ازش جدا بشم اما اون محکم تر بغلم کرد

که اخ ریزی از درد گفتم و اون هم سرش رو روی

شونه ام گذاشت و زیر گوشم زمزمه كرد و گفت: باور

مى كنى یا نه اما من نمیخواستم اون بچه رو از دست

بدی!…

اشکهام سرازیر شد و با گریه گفتم :میشه تنهام

بذاری؟!

روبه روم ایستاد و دستش به سمت یقه ى مانتوم رفت

که دستهام وروی دستاش گذاشتم و اون هم باصدای

اروم ولی عصبی گفت:بهتره به این وضع عادت

کنی!…خیلی دارم خودمو کنترل میکنم!… دنیا

نمیخوام بهت اسیبی برسونم !بوی گند خون گرفتی

پس بذار حمومت بدم!

 خودم میتونم حموم کنم!

بدون جواب دادن به خواهشهام مانتوم رو از تنم

خارج کرد و من با تاب ابی رنگ و شلوار لی خونیم رو

به روش ایستاده بودم!…

خون به پوست پام و شلوارم چسبیده بود و بوی گندی

میداد!…

ازخودم بدم اومد!… اما نمیتونستم جلوش شلوارم رو

دربیارم!…

تصمیم گرفتم با همین تاب وشلوار برم زیر دوش و

بسمت دوش هم رفتم واب گرم رو باز کردم و با لباس

زیر دوش ایستادم!…

 پشتم بهش بود ولى سنگینی نگاهش رو از پشت سرم

هم حس میکردم که به سمتم اومد و از پشت بهم چسبید

و دستهاش دور کمرم حلقه شد!

  با ترس گفتم:ولم کن!…حالم خوب نیست…

 با لباس چرا زیر دوشی؟!از من خجالت مبکشی؟!

با دیدن دستها و بازوهای لختش فهمیدم لباسش رو

درآورده!…ترسیدم!…ترسیدم از اینکه بخواد بهم دست

درازی کنه!…سرم رو پایین انداختم !…پاهاش لخت

بود!…اشکهام سرازیر شدند!… چرا انقدر باید اذیت

میشدم؟!…منو به سمت خودش چرخوند و من چشمهامو

بستم!… دلم نمیخواست نگاهش کنم !…

لبهاشو به گوشم چسبوند و گفت:بیرون شش هفت تا

پسرجوونه !…صدات در نیاد!…میدونی اگه بفهمن با

هم تو حمومیم چه بلایی سرت میارن؟!

وحشت زده چشمهامو باز کردم و چشم تو چشمش

شدم و گفتم:فرهاد من تازه بچه سقط کردم !…حال و

روزم رو به راه نیست!…تو رو خدا ولم کن!…

دستش به سمت لبه تابم رفت:کاریت ندارم !…فقط

میخوام حمومت بدم

__ خودم میتونم!…

چشمای سرخش رو روی صورتم نگه داشت و گفت:

فقط یه کلمه دیگه!!!حرف بزنی همین کف حموم لختت

میکنم و هرکارى دلم بخواد باهات میکنم !…هیچ

اهمیتی هم نمیدم که وضع الانت مناسب نیست!

کاری جز سکوت از دستم برنمیومد!…بدنم به خاطر

گرمای آب شل شده بود و خونریزیمم بند نمیومد!…

شدید ضعف داشتم………

فرهاد

دوس داشتم بیشتر بهش بچسبم!…لعنتى جسم وروح

خسته امو بد آروم میکرد !…اما اون اینو نمیخواست !

كاملا معلوم بود دلش با من نبود!لباسهاش رو از تنش

در آوردم !…چقدر این دختراشک داشت؟!…

 اشکهاش تموم نمیشدند!… چشم از صورتش گرفتم و

به بدنش خیره شدم !…

یاد اون روزا افتادم که اونو داشتم و قدرش رو نمى

دونستم!اما با خودم عهد کرده بودم انقدر بهش خوبی

کنم که اون روزهاى لعنتى از یادش بره !…

اونو زیر دوش نگه داشتم وشروع به شستن پاهاش

کردم .از برخورد دستم با بدنش میلرزید!…

عاشق این رفتارهاش بودم !…همیشه خجالتی بود!…

هیچ وقت برای رابطه باهام پیش قدم نمیشد!… همیشه

دلش میخواست من جلو برم !…

بعد از شستن كامل بدنش آب رو بستم و حوله رو

دورش پیچیدم و خواستم لباسهاش رو تنش کنم که با

صدای بی جونی گفت:تورو به هر کی میپرستی دست

از سرم بردار!

ساک رو کنارش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم.با بی

حالی لباسهای سولماز رو پوشید!

پد بهداشتی روی لباس زیرش گذاشت واز حمام خارج

شد……….

.

.

.

کیان

بعد تحویل بدن سوخته دنیا به پزشکی قانونی به سمت

خونه رفتیم !قبل وارد شدن رو به هومن کردم و گفتم:تا

جواب آزمایش نیومده به فاطمه خانم چیزی نگو!…

هومن دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:کیان

میدونم که دنیا رو خیلی دوست داشتی منم دوسش

دارم اما لباسهای دنیا تنش بود و طلاهای دنیا تو

دستش بود چرا فکر میکنی دنیا نیست؟!چرا گفتی

آزمایش دى ان اى میخوای؟!….

با یقین گفتم: چون اون دنیا نیست!…اول فکر کردم

خودشه اما وقتی طلاهاشو بهم دادند فهمیدم خودش

نیست یه تقشه اس تا من فک کنم اون مرده!..

 منظورت چیه؟؟؟

 من براش یه گردنبند خریدم !…عکس من و دنیا و

کیاناز تو پلاکش زیر نگین قایم شده!…دنیا اونو بیشتر

از حلقه امون دوس داشت!…اون زنده اس چون قبول نکرده اونو بده!….من مطمئنم!……

هومن دیگه حرفی نزد و فقط با تاسف نگاهم كرد!….

تو نگاهش ناامیدى هویدا بود!….اما می دونم محض

خاطر من حرفى نزد!…. وارد خونه شدیم و به محض

وارد شدن فاطمه خانم به سمتمون اومد!

 سلام!…چی شد مادر؟!…پیداش نکردین؟!…

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: سلام مادر

جان!…

 دست پاچه كشیده آرومى صورت نگرانش زد و گفت:

خاک به سرم !…ببخش سلام نکردم پسرم!

 این چه حرفیه مادر خدا نکنه… ماشینشون رو گم

کردیم! اما هنوز اهوازن! همه جاده هایی که از اهواز

خارج میشه رو تحت نظر دارند پیداشون میکنیم!

_خدایا شکرت … گفتم از اهواز برن بیرون سخته

 پیدا کردنشون!…

هومن که خبر از حال من داشت باخنده گفت: مگه ما

میذاریم در برن مادر؟!

 انشالله پسرم !.،،من برم براتون یه چیزی بذارم

بخورین!گرسنه این!…

 من میخوابم !…گرسنه ام نیست خسته ام

 باشه پسرم!…پس من برا هومن غذا میذارم!

هومن نزدیک تر اومد و گفت: منم برم بخوابم!.. بیدار

شدیم یه چیزی میخوریم!….

.

.

.

فرهاد

حمیدی به سمتم اومد و گفت:باید امشب حرکت کنیم!

 باشه ساعت چند؟؟

 ساعت یک به بعد میریم سمت جزیره از اونجا رد

میشیم

 خیلی طول میکشه؟؟

 یک روز بعد میرسیم !…فقط باید جلو خانمت رو

بگیری !…جز ما ادمای دیگه ای هم هستند!نبایداز

 اتاقتون بیرون بیاین!هر اتفاقی هم افتاد نباید دخالت

کنید!… من فقط امنیت اون اتاقی رو تضمین میکنم

که شما توش هستین!…تو اتاقم همه چی هست لازم

نیست بیاین بیرون غذا هم براتون میارن دم در!

 باشه!خیالت راحت!میدونم چطور ارومش کنم؟!

 خوبه…من برم بقیه کارها رو هماهنگ کنم !…

بعد از رفتن حمیدی به سمت اتاق رفتم .دنیا یه گوشه

نشسته بود و درحال شیر دادن ب کیاناز بود!

 رو به روش نشستم و گفتم:حالت بهتره؟؟

بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:تا وقتی پیش توام خوب

نیستم!….

 باز شروع نکن!…دنیا تو مگه کیاناز و نمیخوای؟

مگه مادرش نیستی؟!

 نمیخوام پیش تو باشم چرا اینو نمیفهمی ؟

 نذار باز سگ بشم دنیا… امشب حرکت میکنیم

وای به حالت بخوای اذیت کنی!

هنوز حرفم تمام نشده بود که شروع ب سرفه کردم

باز هم سرفه های خونی!…حالم روز به روز بدتر

می شد!…باید به محض رسیدن به اونور اب دنبال

درمان جدی بیماری ام باشم!…

بعد از خوردن داروهام برای اینکه تو راه اذیت نشم خوابیدم!….

دنیا

وقتی گفت قراره امشب حرکت کنیم حالم باز دگرگون

شد!…این اخرین فرصت منه!… باید امشب قبل از

خارج شدن از کشورم فرارکنم !…والا دیگه هیچ وقت

نمیتونم خانواده ام روببینم!… تا الان کیان و مادرم

جنازه م سولماز رو به جای جنازه من دیدند!…

نکنه باورشون بشه که من مردم؟! نکنه دیگه دنبالم

نگردند؟!امیدوارم که کیان متوجه نبود گردنبند بشه.

خدایا این تنها امید منه!…منو ناامیدم نکن!.،،

تا اخر شب از استرس زیاد تو اتاق خواب نداشتم!…

کیاناز رو محکم بغل کرده بودم و نمیدونستم چه راهی

روپیش بگیرم؟!

مرتب هوس بوسیدنش به سرم میزد و من هم محکم

اونو میبوسیدم!… وقتی باهاش حرف میزدم نگاهم

میکرد و گاهی میخندید!… هر روز خوشکل تر از روز

قبل میشد!…

با صدای فرهاد سرم رو بلند کردم : اماده شو !

مانتو شلوار سولماز تنم بودم و چیزی نداشتم که بخوام

جمع کنم!

فرهاد به سمتم اومد و گفت: راه بیفت!

به همراه فرهاد از خونه خارج شدم و سوار ماشین

حمیدی شدیم !…بعد از حدود نیم ساعت ماشین

حمیدی کنار ساحل نگه داشت !..همه جا تاریک بود !

حدود ده دقیقه داخل ماشین بودیم که مرد لاغر اندامی

به شیشه ماشین زد و حمیدی با دیدنش لبخندی زد و

گفت:ده دقیقه اس منتظرتم!…

 خوب همه جارو چک کردم بعد اومدم !..قایق داره

میاد !…هر وقت چراغ قوه رو روشن کردم پیاده شین!

 یاسر حواست به مهمونام باشه!

 بهشون شرایط رو گفتی؟؟

 اره

 پس مشکلی پیش نمیاد!…فقط بگو از اتاقشون

بیرون نیان!

 باشه خیالت راحت!

یاسر خداحافظی کرد و از ماشین دور شد و فرهاد

رو به حمیدی کرد وگفت: مگه قراره با قایق بریم؟!

 نه اون سه تا کشتی بزرگ رو میبینی؟!

فرهاد به رو به روش نگاهی انداخت و گفت: اره!

 خب با قایق شما رو به کشتی ها میرسونن و بعد

 که سوار کشتی شدین حرکت میکنن!

 اما این کشتی ها كه مسافرتی نیستن!…

 داری قاچاقی خارج میشیا!…نکنه یادت رفته؟!

بازم میگم هر چی دیدین و هر صدایی شنیدین

نه عکس العمل نشون میدین و نه از اتاقتون خارج

میشین !…چون اونوقت تضمینی نیست زنده بمونید!

حرفهاش حسابی منو ترسونده بود!…با روشن شدن

چراغ قوه حمیدی گفت: وقتشه پیاده شین !

از ماشین پیاده شدیم و من وحشت زده به قایق نگاه

کردم و گفتم:فرهاد ایران بمونیم !…قسم بجون کیاناز

پیشت میمونم و ترکت نمیکنم !…ولی نریم خطرناکه!…

تردید رو تو چشمهاى اونم دیدم که حمیدی حرف زد :

زود باشین نباید دیرکنید!…

فرهاد پوف کلافه ای کشید و دستم رو گرفت…………

همراه فرهاد به سمت قایق رفتیم!…دو تا مرد داخل

 قایق بودند كه  با دیدن ما رو به یاسر کردند و گفتند:

یه نفر کمه !

حمیدی دستی ب صورتش کشید و گفت: نتونست

خودوشو به ما برسونه!…

 کرایه اش رو پس نمیدیم!…

 اشکال نداره !…واس خودتون!… نوش جونتون!…

انگار خوششون اومد!

 سریع سوار بشین !…دیر نشه!

همه به جز یاسر سوار قایق شدیم  و قایق حرکت کرد!

چون اولین بار بود سوار قایق میشدم با ترس به بازوی

فرهاد چنگ زدم و کیاناز و به سینه ام چسبوندم و همه

اش خدا خدا میکردم قایق غرق نشه!

نگران خودم نبودم همه ترسم واسه دخترم کیاناز بود …

.

.

.

فرهاد

فکر میکردم موقع سوار شدن دنیا اذیتم مى کنه اما

بیچاره انقدر ترسیده بود که فقط با چشمهاى درشتش

به این ور و اونور نگاه میکرد!…

 بعد ده دقیقه به کشتی رسیدیم و ملوان های کشتی

باربری با دیدن قایق ما نردبونی پایین انداختند که

دنیا با دیدنش رو به من کرد و گفت: نگو که قراره از

این نردبون بالا برم!

 نکنه انتظار داری اسانسور برات بیارم؟!

 من میترسم فرهاد!اگه کیاناز بیوفته چی؟!

 نترس!…من كیاناز رو میارم!… پشت سرتم!…

محکم دخترک کوچولومونو بغل کرد و گفت: نه فقط بغل

 خودم باشه!… خیالم راحته!… پیش تونه!…

 باشه!…پس محکم بغلش کن !…

ساک رو باز کردم و سریع شال سولماز رو بیرون اوردم

و به وسیله ى اون کیاناز رو محکم به بدن دنیا پیچیدم

و گره زدم!…

 از نردبون برو بالا!…من پشت سرتم!… هر اتفاقی

كه بیفته نمیزارم بیفتین!….

 با دستهای لرزون دو طرف نردبون رو گرفت و شروع

به بالا رفتن کرد و من هم  پشت سرش بالا میرفتم که

مبادا یه وقت خداى نكرده براش اتفاقی بیفته!…

بلاخره با کلی استرس وارد کشتی شدیم ووقتى بالا

گرفتیم متوجه شدم ملوان ها به دنیا بد نگاه میکنند

و این اعصابم رو خرد و خراب میکرد !…

رو به پیرمرد مسن و خوش پوشی کردم که حدس زدم

ناخدای کشتی باشه

 سلام ناخدا!

 سلام !…بیاین دنبالم !…شمارو به اتاقتون میبرم!

شمامهمونهای سفارش شده اید!

 ممنونم!

دست دنیا رو گرفتم و پشت سر ناخدا راه افتادم!

میونه راه بودیم که دختری بالباس های پاره و چشمهای

اشکی رو دیدیم !

دوتا مرد قد بلند و وحشتناک و سیاه چهره دستهاش

رو گرفته بودند و با وضع بدی اونو میکشیدند!

 دختر با دیدن ما شروع به التماس کردن کرد: تو رو

خدا کمکم کنید!..من نمیخوام برم… من اهلش نیستم

دنیا احساساتی شد و خواست حرفی بزنه که با دست

ساکتش کردم و اونو به دنبال خودم کشیدم !

ناخدا زیر چشمی ما رو زیر نظر داشت !…به سمت

ته سالن رفتیم که ناخدا اتاقی رو نشونمون داد وگفت:

تا فردا شب همینجا بمونید و به هیچ عنوان بیرون نیاین

اینو برای خودتون میگم !

 خیالتون راحت !…ممنون!…

در رو بازکردم و با دنیا وارد شدم و در و از داخل

قفل کردم !…

دنیا کیاناز رو روی تخت گذاشت وبه سمتم اومد و گفت:

اون دختر و دیدی؟؟ از ما کمک مى خواست !…

 به ما ربطی نداره!برو بگیر بخواب !…سرو صدا هم

نکن كه براى خودمون درد سر درست بشه!…

 چه انتظاری دارم؟!تویی که به سولماز رحم نکردی

و اونجور اتیشش زدی به اون دختربدبختی کمک میکنی

که اصلا نمیشناسی؟!…

وقتی اسم سولماز رو اورد و وقتی یادم انداخت چطور

اونو اتیش زدم ؛ انگار داغ دلم رو تازه کرد و اصلا

 نفهمیدم چطور دستم بلند شد و به  صورتش نشست!

انقد ضربه ى دستم محکم بود که محكم به زمین خورد

و قلبم به درد اومد!…

به سمتش رفتم که با گریه و اروم گفت: به من

دست نزن !…

دستم رو بالا آوردم و عقب رفتم و روی تخت نشستم و

پاکت سیگارم رو بیرون اوردم و شروع به سیگارکشیدن

کردم !…

دنیا از جاش بلند شد و کنار کیاناز خوابید و روشو

ازم گرفت و من هم همونجا دراز كشیدم و انقدرى

 فکرم درگیر حرفهای دنیا بود که خوابم برد……

 دنیا

با صدای نق و نوق کیاناز چشمهامو باز کردم و سرجام

نشستم و بغلش کردم و بهش شیر دادم !

انقدر تنبل بود كه با چشمهای بسته شیر میخورد و نق

میزد!… دلم براش ضعف رفت و محکم اونو بوسیدم!

 بعد از چند دقیقه که سیر شد خوابش برد!… اونو سر

جاش گذاشتم که دوباره صدای گریه و جیغ شنیدم :

ولم کنید.. نمیام ولم کنید… نه!…

اروم کیاناز رو جابجا کردم و به سمت در رفتم !…

فرهاد خواب بود و خوابش هم سنگین !…اروم درو باز

کردم و از اتاق خارج شدم !

راهرو خلوت بود و فقط صدای گریه اون دخترومیشنیدم

اب گلومو بلعیدم وبه سمت صدا رفتم و با دیدن صحنه

ی رو بروم خشکم زد!…

یه لنج بزرگ کنار کشتی ایستاده بود و حدود سی تا

دختر جوان رو داشتند به لنج منتقل میکردند!

 اولین چیزی که به ذهنم رسید قاچاق دختر بود!…

وحشت زده خواستم به اتاق برگردم که بهکسی خوردم

و با تموم دلهره و ترسم وحشت زده برگشتم که با

صورت اروم ناخدا روبه رو شدم و با من من گفتم:

خواستم یه کم هوا بخورم!…

 وقتی کوچیک بودی مادرت یادت نداد که شیطونی

عواقب خوبی نداره؟!

من چیزی ندیدم! لطفا بذارید برگردم تو اتاق !

دخترم الان بیدار میشه!

 با شنیدن صدای شلیک گلوله وحشتم بیشتر شد و به

پشت سرم برگشتم!

 همون دخترى بود که نمیخواست بره!…حالا کف کشتی

 با سری خونی افتاده بود!…

 پاهام شل شد و روی زمین افتادم كه یکی از مردهای

لنج با عصبانیت گفت: چرا کشتی اش؟!من باید سی تا

دخترو تحویل بدم! یکی کم باشه پوست منو میکنن

مادر…

ناخدا که میترسید اعتبارش زیر سوال بره ، دستم رو

محکم کشید و به سمتشون رفت!…

شوکه شده بودم و توانایی هیچ حرکتی رو نداشتم !

منو جلوی پاهای اون مرد انداخت وگفت: این بجای

 اون!… تازه خوشکلترم هست !…

تازه به خودم اومدم!… داشت منو میفروخت!….

 باعصبانیت گفتم: چی میگین شوهر و بچه ام تو

کشتی ان !…شما دارین سر من معامله میکنید؟!

با سیلی که به صورتم خورد محکم به مرد کناری ام

برخوردم و ناخدا با چشمای خشمگین گفت: هرزه!…

من گفتم از اتاق بیای بیرون تضمینی نیست چه اتفاقی

قراره برات بیوفته!…

 به گریه افتادم !…تحمل این مشکل رو دیگه نداشتم !

به سمت ناخدا رفتم و به پاش افتادم : تو رو خدا دختر

شیر خواره دارم!… با من این کارو نکن !…غلط کردم

تو رو خدا بذار برگردم !…

مردی از داخل لنج وارد کشتی شد و محکم منو از

موهام بلند کرد وبه سمت لنج برد!

 با تمام وجود شروع به جیغ کشیدن کردم، بلکه فرهاد

 بیدار بشه و به دادم برسه!… اما خبری از فرهاد نبود!

همراه بقیه دخترا وارد لنجم كردند و پل چوبی بین لنج و

کشتی رو کشیدند.

 گریه هام بیشتر شد ! دستی دستی خودمو بدبخت

کردم!مدام جیغ میکشیدم و تقلا میکردم که مردی به

سمتم اومد و محکم منو پرتم کرد و به سمتم اومد و

شروع به لگد زدن کرد !…هنوز به خاطر سقط بچه ام

درد داشتم و اون نامرد انقدر زد که سرم گیج رفت و همه جا تاریک شد…..

فرهاد

با سر و صداهای بلند و صدای شلیک گلوله های

 پی درپی به خودم اومدم و با وحشت بیدار شدم و

به جای خالی دنیا نگاه کردم !!!!

کیاناز هم بیدار شده بود و گریه میکرد .به سمتش رفتم

وبغلش کردم تا اروم بشه!…

به سمت توالت رفتم اما خالی بود!…

لعنتی!….دنیا کجا رفته بود؟!…. صدای شلیک گلوله ها

بیشتر میشد و نمیتونستم با کیاناز از اتاق خارج بشم.

از طرفی هم معلوم نبود دنیا کجاست ؟!

مردد به سمت در رفتم که ناگهان در با صدای بدی باز

شد و با دیدن مامورهای انتظامی با عصبانیت

اسلحه ام رو از کمرم برداشتم وبه سمتشون گرفتم

كه یکی از مامورها گفت: اسلحه ات رو روى زمین

بزار!…همه دوستات روگرفتیم!…

 زنم کجاست؟؟؟

 هیچ زنی تو کشتی نیست!… به نفعته تسلیم بشی!

خشکم زد!… یعنی چی هیچ زنی تو کشتی نیست ؟!

یك مرتبه یادم اومد در از داخل قفل بود !…حتما دنیا

برای نجات اون دختر از اتاق خارج شده !

این پلیسها هم حتما میدونستند كه این كشتی مسول

قاچاق است که اونو گرفتند!

 وای خدا!…یعنى دنیام کجا بود ؟!…با گذاشته شدن

اسلحه رو شقیقه ام و حس سردی به خودم اومدم !

باخشم به مامور نگاه کردم و گفتم: زنم رو باید پیدا

کنید !…تواتاق پیشم بود!…

 ارشدشون وارد اتاقک شد و گفت: زنت کجاست؟!

وقت پنهان کاری نبود!…جون دنیا در خطر بود!اگه

اونو برده باشند براى فروش به دبی میبرند و به شیخ

های عرب مى فروشند!

دستم رو مشت کردم وگفتم: من با زن و بچه ام

میخواستم از ایران خارج بشم!… بیدار شدم زنم نبود!

خواستم برم بیرون كه همکاراتون وارد اتاق شدند!

 هیچ زنی تو کشتی نبود و نیست!

 غیر ممکنه!… ما حدود سه ساعت پیش وارد کشتی

شدیم و من خسته بودم و زود خوابم برد!…

در همین لحظه صدای بیسیم ارشد بلند شد!

 بله میثاق بگوشم!

 قربان گوشه کشتی جسدیه دختر رو داخل بشکه

پیدا کردیم!

باشنیدن صدای مرد به سمت در رفتم که دونفر جلوم

رو گرفتند.

 نمیخوام فرار کنم! فقط بذارید اون دخترو ببینم!

خواهش میکنم زن من کنارم تو اتاق بود!…

 ماموری به سمتم اومد و کیاناز رو از من گرفت و به

دستم دستبند زد و گفت: راه بیفت !…

کیاناز مدام انگشتش را می مکید و نق میزد!…

همراه بقیه به سمت عرشه ى کشتی رفتم و ناخدا و بقیه

ملوان ها گوشه ای دستبند به دست نشسته بودند.

 چند ساز بشکه ای رو وسط عرشه كشیده بودند

ارشدشون رو بمن کرد و گفت: برو داخل بشکه رو نگاه

کن!

با پاهای لرزون سمت بشکه رفتم و مامور کناریم در

بشکه رو برداشت !….

هیکل کوچکی داخل بشکه گذاشته شده بودند و سرش

پایین بود!

 موهاش همرنگ موهای دنیا بود.نفسم بند اومد و اشک

از گوشه ى چشمم جاری شد و اروم سرش رو بلند کردم

اولین چیز سوراخ بزرگی که وسط پیشانی بزرگش بود

به چشمم خورد !

به صورتش دقت کردم !خوشحال به سمتشون

برگشتم و گفتم: این زن من نیست !…وقتی وارد

کشتی شدم اونو دیدم!

رو به ناخدا کردم و گفتم: زن من کجاست ؟!اون همه

پول گرفتین که زن من الان گم بشه ؟!

ناخدا خیلی اروم گفت: من جز تو و دخترت کسی رو

سوار کشتی نکردم !

یادم رفت که دنیا قرار بود هویتش مخفی بماند!

 رو به مامورکردم وگفتم: ساکم تو اتاقه مدراک من و

زنم اونجاست!… رسولی برو اتاق همه وسایلش روبیار!…..

بعد حدود چهار ساعت به بندرعباس رسیدیم.کیاناز رو

به زور با پستونک اروم نگه داشته بودم !

به محض وارد شدن به اداره پلیس دو تا خانم کیاناز

رو ازم گرفتند و بردند که یه چیزی بهش بدند تا اروم

بشه!

منو به سمت اتاق سرهنگ بردند و بعد ورودم سرباز

ادای احترام کرد و گفت: جناب سرهنگ آقارو اوردم!

 میتونی بری بیرون

 چشم قربان

وسط اتاق ایستاده بودم که سرهنگ، گفت: وسایلت رو

چک کردیم!نشون میده دو تا خانم باهات بودن نه یکی!

و چیز جالب تر اینکه تو دو تا شناسنامه داری یکی

توش زنت رو طلاق دادی بدون بچه و یکی هم توش یه

زن داری با یه بچه !…روی اون صندلی بشین !….

روی صندلی کناریم نشستم که سرهنگ از جا بلند شد

و گفت:من سرهنگ دیناروند هستم مسئول پرونده های

قاچاق انسان!… اون کشتی که تو و زن و بچه ات توش

بودین، طبق خبری که به ما دادند،حامل سی تا دختر

بود که داشتند برای فروش از ایران خارج میکردند !…

اون دختر توبشکه رو یادته؟!اسمش ساراست!… دو ماه

پیش اونو دزدیده بودند! ما احتمال میدیم زنت و به جای

اون برده باشند!چون گروهای قاچاق انسان باید طبق

برنامه عمل کنند و هیچ وقت نباید از تعدادی که اعلام

کردند به مشتری کمتر یا بیشتر انسان جابجا کنند!

 با عصبانیت روی پام کوبیدم و گفتم: یعنی چی؟!یعنی

زن و منو بردن یعنی…

با حس گرمی خونی که از بینیم راه افتاده بود ،دستى

به بینى ام كشیدم وسرهنگ به سمتم اومد و گفت: حالت

خوبه؟!

لرز بدی به بدنم راه پیدا کرد و سرهنگ با صدای بلندی

سرباز رو صدا کرد که سرباز بلافاصله وارد اتاق شد و

ادای احترام کرد وگفت:بله قربان

 دکتر و صدا کن !

چشم قربان

و باز هم ادای احترام و خروج از اتاق!….

حسابی سرم گیج میرفت !…حالم داشت بد میشد!

 خون دماغم بند نمی امد!…بین پاهام و روی زمین

حسابی کثیف و خونی شده بود !….سرهنگ پاکت

دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت که در باز شد و مرد

عینکی سبزه ای وارد اتاق شد و جعبه کمک های اولیه

رو کنارم گذاشت و سرم رو بالا نگه داشت وگفت:سلام

سرهنگ

 سلام خوبین اقا دکتر؟!

دکتر رو بمن کرد و گفت: چقدر رنگت پریده حالت خوبه ؟!

به سختی لب زدم: قرصام تو کیف دستیم هستن

 کدوم کیف دستی؟!

سرهنگ به سمت میزش رفت وپلاستیک قرصهام رو

برداشت و به سمت ما برگشت و رو به دکتر کرد و گفت:

اینا همراهش بودند!

 دکتر بعد نگاه کردن به قرصا گفت: اینا رو تو مصرف

میکنی؟!

 بله

به سرهنگ نگاهی انداخت وسریع قرصها رو با یک

لیوان اب به من داد !

مثل اینکه فهمیده بود حالم خوب نیست!قرصها رو

خوردم اما خون بند نمی اومد دکتر با لحن نگرانی گفت:

باید بستری بشه سرهنگ!

سرهنگ اخمی کرد و گفت: یه خون دماغه دکتر!

 باید متخصص نظر بده !…اما سرطانش پیشرفته

است!

یاد حرف دکتر افتادم كه گفته بود، استرس برام حکم

مرگ رو داشت !…

بعد از ناپدید شدن دنیا و حرفهای سرهنگ استرسم

صد برابر شده بود!…

 هجوم فکرای مختلف به سرم باعث شده بود، سرم

به مرز انفجار برسه !

دکتر از اتاق خارج شد و گفت: میرم وسایلم رو جمع

کنم تا به بیمارستان منتقلش كنم!

سرهنگ با سر موافقت کرد و دکتر از اتاق خارج

شد……

.

.

.

دنیا

با سر درد شدیدی چشمامو باز کردم!…یه جای تاریک

بودم که حسابی خفه بود!

 به اطرافم خوب نگاه کردم که متوجه دختر های اطرافم

شدم .دختر کناریم گفت: حالت خوبه؟؟

با گریه گفتم:کجاییم؟؟

 فكر مى كنم نزدیکهای دبی هستیم !خیلی وقته

اینجاییم!

با دست تو سرم زدم و با گریه گفتم: تا الان دخترم

بیدار شده و حتما کلی گریه کرده!

 داخل کشتی چیکارمیکردی؟

 با دخترم و شوهر سابقم میخواستیم از ایران

خارج بشیم !

پوزخندی زد و گفت: با شوهر سابقت فرار کردی؟!

با یاداوری اتفاقا این چند روز بغضم ترکید و گفتم:

نه منو به زور اورد!…شوهرم همه جا رو داره دنبالم

مى گرده اما فرهاد زرنگ تر از این حرفها بود و من

هم نمیخواستم بیام!…

 بهتره همه چی رو فراموش کنی و کمتر عذاب بکشی!

 یعنی چی همه چی رو فراموش کنم؟!

 یه کم مخت و بکار بنداز!… تو فروخته شدی بجای

اون دختری که کشته شد!…پات برسه دبی چون باکره

هم نیستی هر شب قراره بایکی باشی!….

با شنیدن حرفهاش به مرز جنون رسیدم…………

حرف زدن با این دختر حالم رو بدتر خراب میکرد! سرم

 را روی زانوهام گذاشتم و با تمام وجودم گریه کردم .

خدایا همیشه رمانهاى انلاین تلگرام رو مى خوندم و با

خودم میگفتم چه اراجیفى!…الان خودم سرنوشتى رو

پیدا كردم كه حتى ذهن آدم هم از وجود داشتنش

وحشت میكنه!….

دو ساعتی گذشت که در اون اتاق بزرگ که انگار زیر

عرشه لنج بود باز شد و چهار تا مرد سیاه پوست به

همراه یک مرد عرب وارد شدند.

چراغ قوه هایشان را روشن کردند و یكباره نور بدی به

 چشممون خورد که اكثرا دستمون رو جلوی صورتمون

گذاشتیم!

مرد عرب به سمتمون اومد و به تک تک مون نگاه کرد و

به زبان فارسی گفت:سی تان؟!…

 بله اقاسهیل سی تا!…

 خوبه همه رو بیارین بیرون و سوار ماشین کنید !

هر کی هم خواست سر و صدا کنه بکشینش !….

وقتی این حرف رو زد ترس و وحشت بدی به همه وارد

کرد!همه مثل مادر مرده ها در سكوت به همراه هم از

لنج خارج شدیم و سوار ماشین اتوبوسی شدیم و

ماشین حرکت کرد!

به اسمون صاف دبی نگاه کردم و از ته دلم خدا رو

صدا کردم!….

خدایا چه بلایی قراره سرم بیاد؟!…تو کشور خودم

نتونستم از خودم دفاع كنم ، تو این کشور غریب قراره

چه اتفاقی برام بیفته؟!

بعد یک ساعت ماشین جلوی عمارت بزرگی نگه داشت

 و با دیدن عمارت به اون جذابى دخترها شروع به حرف

زدن کردند.

 همه زیرلبست و پنج سال بودند ومن با تاسف بهشون

نگاه میکردم!…چطور همچین چیزى ممكن بود؟! همه

ى اونها خبر داشتند كه  قراره تنشون هرشب اسیر

کسی بشه و بعد انقد اروم بودند؟!…

وقتی وارد عمارت شدیم کمک راننده اتوبوس را باز

کرد و  همه اروم و پشت سر هم پیاده شدیم !

سهیل همون مردی بود که اول فکر کردم عربه اما

وقتی به فارسی صحبت کرد،فهمیدم كه ته لهجه اش

شبیه شیرازیا بود، پس ایرانى بود!به سمت ما امد و

گفت: به خونه جدیدتون خوش اومدین! من سهیل هستم

من و اقا سهیل صدا کنید!…صاحب این عمارت

بانو عایشه هستند! اگه دخترهای خوبی باشین و

اذیتش نکنید خیلی مهربونه!…اما اگه یکیتون سرپیچی

کنه، مطمئن باشید تو یک چشم بهم زدن کشته میشه!

 اینجا شوخی نداریم! همه تون به اراده خودتون اومدین!

پس بدون هیچ اعتراضی وارد عمارت بشین! خدمتکارا

شما رو به حمام میبرند تا این کثافتها ازتون شسته

بشه !…همتون بوی گند گرفتین!…

 و خودش جلوتر از همه به سمت داخل عمارت رفت و

دخترها همه پشت سرش راه افتادند که من سکوت رو

جایز ندونستم و آروم و زیر لب گفتم: من كه به اراده

خودم نیومدم!…من باید برگردم!…

 دختر کناریم دستم رو کشید و گفت: دیونه ای شدی

احمق ؟!…

سهیل دخترها رو کنار زد و به سمتم اومد ورو به روم

ایستاد و گفت:چی گفتی؟

زار زدم تا دلش برام بسوزه و كارى به حالم بكنه!

__ من با شوهر و دخترم تو کشتی بودم كه یکی از

دخترها کشته شد و ناخدا منو بجاش سوار لنج کرد !

من باید برگردم !…دخترم الان گریه میکنه!… اون فقط

چهار ماهشه!….

چقدر ساده و احمق بودم كه  فکر مى کردم دلش برحم

میاد!…

دورم چرخی زد و زیر گوشم گفت:یعنی با کره نیستی؟

با شنیدن حرفی که زد خون تو رگهام یخ بست و به

گونه ام دوید!

 جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم که خنده ی چندشی

كرد وگفت : به نفعته گذشته ات رو فراموش کنی !چون

عایَشه بهت رحم نمیکنه!مخصوصا که باکره هم نیستی!

و با دستش هولم داد و من با حال زارى بر خلاف میلم

قدم برداشتم!

  به همراه دخترها وارد عمارت شدیم. وقت حرف زدن

و مخالفت نبود!… باید تا یه مدت صبر میکردم !…

بعد از وارد شدن با دیدن عمارت مجلل و پرزرق و برق

چشمهام تا اخرین حد ممكن  باز شد!شبیه قصربود!

کل نمای داخلی مرمر سفید بود و پله ها و مبل ها

طلایی بودند. لوستر های بزرگ و کوچیک  دور تا دور

سالن بودند !

من به چلچراغ بزرگی که به سقف وصل بود، نگاه

کردم!عمارت چهار طبقه بود که فقط یه سقف داشت .

چند تا خانم که لباس خدمتکاری پوشیده بودند تند و

فرز به سمتمون اومدند و ما رو به طبقه اول بردند.

 انتهای سالن طبقه اول حمام بزرگی بود که دوش ها

کنار هم قرار داشتند و خوشبختانه دور هر دوش پرده

نازک سفیدی بود و مجبورمون كردند كه هر کدوم به

سمت دوشی بریم  و زیر دوش لباسهامون رو دراوردیم!

واقعا به حمام کردن احتیاج داشتیم !

زیر دوش ایستادم و به خونی که بین پاهام بود خیره

شدم و یاد بچه اى كه از دست دادم افتادم !…

دختر بود یا پسر؛ نمیدونم!… اما چقدر زود اونو از

دست دادم !الان فرهاد و کیاناز کجان؟! خدایا  خودت

مواظب دخترم باش !…اگه پیش کیان بود نگران نبودم

اما فرهاد!…با اون حالش چطور میخوادمواظب دخترکم

باشه؟!…چشمم به گردنبندم افتاد!…

پلاک رو باز کردم و به عکس سه نفرمون نگاه کردم و

گریه کردم و با صدای زن مسنی سرم رو بالا گرفتم

و بهش نگاه كردم!….مثل اینکه همه ایرانی بودند!…

 چرا هنوز دارند حموم میکنند؟! زود باشین باید

برین سالن کناری!….

با حرفی که زد تمام بدنم لرزید!

 این خون چیه؟!…پرده روبزن کنار!

با وحشت به دیوار چسبیدم.پرده رو محکم کنار زد و

من با دیدن همه خدمتکارها و چند تا از دخترها و اون

زن بد اخلاق که داشتن منو لخت تو اون وضعیت

میدیدند، حسابی خجالت کشیدم و دستهامو جلوی

بدنم گرفتم!…

 زن اخمی کرد و گفت: پریودی؟

سرم روبه دو طرف تکون دادم که فریادش بلندتر شد

 و گفت: وای به حالت بفهمم خودت بکارتت و پاره کردی

که نفروشمت !…

اشک از چشمم سرازیر شد و گفتم: من شوهر دارم !

منو به زور از شوهرم جدا کردند!… پریروز بچه ام رو

سقط کردم !…یه دختر چهار ماهه هم دارم !…

فکر مى کردم دلش برحم میاد، اما خشمش بیشتر

 شد و با فریاد گفت:سهیل!…سهیل!…

به دو دقیقه نکشید که سهیل وارد حمام شد!….

همه دخترها فقط یه حوله ى کوتاه دور بدنشون بود!…

خودم رو پشت پرده نازک پنهان كردم که صدای سهیل

رو شنیدم!…

 بله عایشه خانم؟!

 این چی میگه ؟!مگه قرار ده تا زن و بیست تا دختر

باکره نبود؟!

 گویا تو راه یکی از دخترها کشته میشه و اینو

 جاش میفرستند!…والا ما خودمونم بی اطلاع بودیم!

 لعنتی… چرا دقت نمیکنید؟!دیگه با ناخدا کار

نکنید!

چشم خانم!

کمی خوشحال شدم که بدردش نمیخورم، اما باحرفی که

زد با ترس بیشتر به دیوار چسبیدم!

 بعد تمیز کاری اش اینو تو سالن پیش دكترمیبرى تا اونو ترمیم كنه!…….

سهیل در حالیكه پوزخند چندشی به لب مى آورد،

نگاه هیزى به من انداخت که بدجور تنم رو لرزوند.

آب دهنم رو قورت دادم و سر بزیر انداختم كه

خدمتکاری به سمتم اومد.

كمكم كرد تا خودم رو خشك كنم و بعد از خشک کردنم

شورت و پدی بمن داد و بعد مثل باقى دخترها حوله ی

یك وجبى کوچیکی به دستم داد .

با شرم نگاهى به حوله انداختم و با ناله گفتم: این

خیلی کوچیکه !….

نگاه تند و تیزى بهم انداخت و در حالیكه اخم مى کرد،

گفت: به لخت بودن عادت کن !….تو و دخترای اینجا

بیشتر وقتتون رو قراره لخت باشین!

با این حرفش چهارستون بدنم لرزید و بى اراده و

ناخودآگاه اشک از گوشه چشمم سرازیر شد !

اون هم در كمال بى رحمى دستم را کشید و منو به

همراه بقیه به سالن دیگه اى برد که تو همون طبقه

بود!…

هر کدوم از دخترها گوشه ای از سالن نشسته بودند و

خدمتکارهایی که از رنگ پوست و شکل چشمهاشون

میشد فهمید فلیپنی هستند، شروع به شمع اندختن

روى بدنشون کردند.

 زنی که منو خشک کرده بود صدام کرد و گفت:دختر!

اسمت چیه؟

با همون بغض و اشک دهن باز كردم تا بگم دنیام!….

اما از ترس آبروى كیان لب فرو بستم و اولین اسمى كه

تو ذهن و دهنم اومد رو به زبون آوردم و گفتم:

گلاره !….

 بشین روی این صندلی تا برات شمع بندازن!….

 اما من…

 هیسس !…حرف نزن!… سهیل رو دیدی كه چطور

نگاهت میکنه !….اینجا همه اونو میشناسند!… عایشه

خانم دخترهایی رو که سرپیچی میکنند رو یه شب

دست سهیل میده و اون جوری عذابشون میده که صبح

روز بعد خودشون برای هرکارى پیش قدم میشند!

اشک از گوشه چشمم جاری شد و گفتم: آخه من اصلا

اینکاره نیستم!…

 اکثرا این کاره نیستیم !…مجبور شدیم!….ترمیمت

کنن هم به یه نفر فروخته میشی و زندگی خوبی پیش

رو داری !…اما اگه عایشه لجش بگیره اول زیر خواب

سهیل میشی و بعد تو رو میفرستند تو دسته زنهایی که

همزمان به سه نفر یا بیشتر فروخته میشن!…. باور کن

تو رو به گروهی بفروشن خیلی عذاب میکشی !…پس

دختر عاقلی باش و كمتر جفتك بنداز!….

انگار از روى دلسوزى حرف مى زد!انقدر از حرفهاش

وحشت کرده بودم كه دیگه حرفی نزدم و خودمو به دست

سرنوشت سپردم!…

یه دختر جوون به سمتم اومد و کل بدن و صورتم رو

شمع زد !…هرچند موی زیادی تو بدنم نداشتم،چون کلا

بدنم کم مو بود!…

كارش كه تمام شد، دستش رو به سمت شرتم برد که با

اخم گفتم: نمیبی پد گذاشتم؟!

همون زن اولى كه به نظر میومد دلسوز باشه ،باز به

سمتم اومد و گفت: صبر کن تمیزت کنه!…

آخه خونریزی دارم!

 اشکال نداره!… کارش رو بلده!…

__ اما…

با اخم کنارم ایستاد و با دستهاش بالا تنه ام رو روی

صندلی پرت کرد و نگه داشت و دختر فلیپینی هم

فورى شورتم رو پایین کشید و خیلی سریع کارش رو

انجام داد !…درد زیر شکمم کم بود؛ سوختگی بین

پاهامم اضاف شد….

حدود یک ساعت بعد کار همه دخترها از جمله من

تمام شد و زنی که منو نگه داشته بود رو به ما کرد

و گفت: اسم من فتانه هست !…دستورهای عایشه

خانم رو اجرا میکنم و باز هم تاکید میکنم هر گونه

سرپیچی از دستورات اینجا عواقب خیلی بدی داره !

اینجا عشق و عاشقی معنا نداره !دل رحمی و دلسوزی

فقط واسه خودتون خوبه و برای هر کس دیگه اى

بخواین دلسوزی کنید دودش تو چشم خودتون میره !

الان همه جز گلاره به سالن بعدی میرین و بعد از

معاینه ى بکارت و نوشتن سن و اسم خودتون به اتاق

هاتون فرستاده میشین!…

همه دخترها رفتند!…من اما تنها کسی بودم که

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.