خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۱۳

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

با وحشت بهش نگاه میکردم که یك مرتبه گلوم رو با

دستش محکم گرفت و فشرد!

هول و دستپاچه دستم رو روی دستش گذاشتم وگفتم:

دستت رو بردار!…

براى خودم نمی ترسیدم!…فقط به فكر دخترم بودم!

اگه من میمردم اون بى لیاقت دخترم رو مى گرفت و

با خودش میبرد!…اون لیاقت بزرگ كردن دختر من

رو نداشت!….اون یه حیوون بود كه با حیوونهایى

مثل خودش زندگى مى كرد!…

رگهاى گردنش برجسته شده بود و رنگ چشمهاش

به رنگ خون دراومد و از لابلاى دندونهاى كلید شده

اش غرید: تو غلط میکنی اونو دوس داشته باشی !

تو به عشق دارى و یه شوهر!…من عشق اول و اخر

توام!…

 تو چى؟!…من عشق چندمت بودم؟!…بعد من چند

نفر اومدن؟!…تا كجا پبش رفتى؟!…

اشاره به اتاق خوابشون كردم و گفتم:هنوز آدم نشدى

مى گى منو میخواى اون وقت جلوى چشم من با اون

دختره اى!…انتظار چیو دارى از من؟!…

 انتظار همون دنیاى سابقم رو!…همون زن چشم

و گوش بسته ام رو!…لعنت به كیان!…لعنت به اون

كه چشم و گوش تو رو اینطور باز كرد!…

دستش از دور گردنم جدا شد و به دیوار كنارم تكیه

 داد و نالید:زندگیمو ازم گرفت!…جونشو میگیرم!…

پوزخندى روى لبم نشست  و گفتم:اون زبون منو باز

كرد؟!…نخیر آقا!…تو باعث شدى چشمهاى من

باز بشه!…تو نگاه منو به دنیا تغییر دادى!…البته

باید یه تشكر كنم ازت چون تو باعث شدى كه اون

دنیاى احمق بمیره و یه دنیا زاده بشه كه بلد باشه

زن هم شعور داره زن هم شخصیت داره!…به زن هم

بها میدن اگه طرفت یه مرد باشه!…نه یه نامرد!…

تیز نگاهم كرد!…حال ندار بود!…كاملا معلوم بود!…

 دنیا!…من تو رو به اون مرتیكه نمیدم!…تو تا اخرش

مال خودم میمونى!…

اون دختره عاشقته!…از رفتار و كردارش معلومه!

چرا وقتى اینطور بهت مى رسه و خدمات میده

باهاش ازدواج نمیکنی؟!… اون تورو همه جوره تامین

میکنه !من هیچ وقت براى تو اون دنیای گذشته نمیشم!

حتى اگه به زور نگهم دارى!…اینو تو گوشهات فرو

كن!…

پوزخندی زد و گفت: نگران اون نباش!..،اونم کنار تو

نگه میدارم !…خودت میدونی و علایق منو مى شناسی

که من با یکی نمیمونم!

نگاهم نفرت برانگیز تموم وجودش رو جستجو  كرد و

گردنى زدم و از کنارش رد شدم و به اتاق جدیدم پناه

اوردم!

دهنم طعم تلخی گرفته بود!…کیاناز رو بغل کردم وبی

صدا گریه کردم،انقدر كه نفهمیدم كى خوابم برد…..

فرهاد

صبح با به صدا دراومدن زنگ رو به سولماز کردم

وگفتم: اول برو ‎درو باز کن!… بعد دنیا رو بیدار کن

و بهش بگو عكاس اومده میخواد ازش عکس بگیره!

 چشم!…

با صورتی بغ کرده به سمت در رفت و بعد چند دقیقه

به همراه حمیدی ویک پسر جوان که ساکی در دست

داشت وارد سالن شدند و من به استقبالشون رفتم !…

سولماز هم به سمت اشپزخونه رفت وبعد چند دقیقه با

سینی شربت وارد سالن شد!

پسر جوونی که همراه حمیدی اومده بود ، بدجور تو نخ

سولماز رفته بود و انگار یواش یواش داشت می رفت رو

اعصابم!

اخمی کردم و با صداى عصبی گفتم: خانم

تشریف ببر و دنیا رو بیدار کن!…

‎سولماز که از لفظ خانم جا خورده بود با بهت بهم

خیره شد که ابروهامو در هم كردم و اخم غلیظى بهش

‎کردم و با چشم و ابرو بهش اشاره كردم زودتر بره!

اون هم فورى بند و بساطش رو جمع كرد و به سمت

اتاق دنیا رفت!…

 من هم اروم از جا بلند شدم وبه دنبالش به سمت اتاق

رفتم و پست سر سولماز وارد اتاق دنیا شدم!

دنیا با دیدنمون ‎اخمی کرد و در حالیكه نگاهش رو

مى گرفت به کیاناز دوخت و من باهمون لحن عصبى

كه با سولماز حرف زدم ، گفتم:سولماز ‎یه روسری خوب

الان بهت میده و تو سرت میکنی و مثل بچه ى ادم

میاى و عكس میگیرى؟!

سرش رو بالا آورد و گفت:میخواى منو كجا ببرى؟!

اینش به تو ربطى نداره!…فقط یادت باشه فكر فرار

به سرت نزنه!…بیرون خونه چهارتا قلچماغ نگهبانى

مى دن كه فقط منتظرن پاتو از در خونه بزارى بیرون

كه مثل سگ تو رو از هم بدرند!

و بعد رو به سولماز كردم و گفتم:تو نم دنبالم بیا كارت

دارم!

دنیا پوزخند صداداری زد که حسابی کفری ام کرد اما

الان وقت عصبانیت نبود!

از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خواب سولماز رفتم!

سولماز هم مثل جوجه ای که دنبال مادرش راه میوفته

‎بی سر و صدا وارد اتاق شد كه من به سمتش برگشتم!

 تونیک شلوارش یکم تنگ بود اما نسبت به بقیه ى

لباسهاش خیلی گشاد بود!

رنگ عنابی خیلی بهش میومد!…به سمتش رفتم

وروسری اش رو كمى جلوترکشیدم !

سرش رو بالا گرفت وبهم نگاه کرد!…ایروهامو در هم

كردم و گفتم :جلوی اون مرتیکه یکم مراعات کن!….

باچشاش داشت تورو میخورد!

‎چشمهاش برقی زد و بهم نزدیک تر شد و گفت:

غیرتی شدی؟!

 بى غیرت نبودم!…

‎نگاهش رنگ غم گرفت وگفت:توکه داری میری پس

نیازی نیست روم غیرتی بشی!…بعد تو خدا میدونه

اخر و عاقبتم چی میشه!…

‎چونه اش رو با دستم گرفتم و پیشونی ام رو به

پیشونی اش زدم وگفتم:کی گفته قراره اینجا بمونی؟!

‎با تعجب به من نگاه کرد و گفت:منظورت چیه؟

همراه من میاى؟!

 پس دنیا چى؟!با وجود من قبول نمى كنه زنت بشه!

 تو كارى به اون نداشته باش!اون راهى جز

اطاعت نداره!حاضرى تا اخر عمرت زنى باشى كه

تنهاییهامو پر مى كنه؟!

اشک ازگوشه چشمش جاری شد و لبخندی زد و گفت:

حاضرم!…

 شاید هیچ وقت عقدت نكنم!…در اینصورت هم باز

باهام میمونى؟!

 میمونم!…همینكه فقط بدونم مال توام برام كافیه!

 دنیا یرام از تو عزیزتره!..این ناراحتت نمیكنه؟!

لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد و لب زد: مهم نیست!

‎از برخورد لبهاش به لبهام قلقلکم اومد و لبهاشو اسیر

لب هام کردم اما برخلاف میلم ازش جد اشدم و گفتم:

پاسپورت داری؟!

 آره دارم!

 خوبه!…بریم یه روسرى به دنیا بده كه عكسش رو

بگیره!…تو هم تو سالن نمیاى!…كار داشتى جلوى ا

آشپزخونه بمون و صدام كن!…

شیطون خندید و گفت: چشم!

‎و من به سمت سالن رفتم و بعد حدود ده دقیقه دنیا

درحالی که روسرى مشکی سولماز رو به سر داشت

وارد سالن شد و من رو به حمیدی کردم وگفتم:

میتونید عکس رو بگیرین!…

‎پسری که همراه حمیدی بود از جاش بلند شد و ساکش

رو باز کرد و وسایل عکاسی اش رو دراورد و بطرف

دنیا رفت وگفت: لطفا کنار اون دیوار سفید بایستید!…

‎دنیا بدون هیچ اعتراضی به سمت دیوار رفت و ایستاد.

پسر رو بمن کرد و گفت:تمام شد!…شمام تشریف

بیارین!….

‎از جام بلند شدم و همونجایی ایستادم که دنیا ایستاده

بود و از منم چند تا عکس گرفت و بعد شروع به جمع

کردن وسایلش کرد!

‎به سمت حمیدی رفتم و گفتم: تا کی اینجا بمونم؟

 تا دوروز دیگه كه به سمت بندر حركت مى كنیم!

از اونجا شما رو به دبی مى فرستم!….

امنه؟

خیالت راحت !…کارمو خوب بلدم!

و بعد رو به پسر جوان کرد و گفت:پاشو بریم!….

بعد از رفتن حمیدی و پسر جوان به سمت حیاط رفتم

و سیگارى روشن کردم و به اینده ى شیرینى كه در انتظارمون بود فکر کردم!…..

کیان

سه روزى مى شد كه از تنها عشق زندگى ام!…همه

كسم!….دنیا خبر نداشتیم !

حالا بجز دخترم زنم رو هم  ازم گرفته بودند!…

 خوشبختانه هنوز خبر به گوش خبرنگارها نرسیده بود!

حوصله عکاسها و خبر نگارها و رسانه رو نداشتم!….

 مامورهای پلیس همه جا رو گشته بودند ولى هیچ

خبری از دنیا و دخترکم نبود!…

تنها همدمم تو این روزها فقط عکسهاشون بود!….

حال فاطمه خانمم زیاد تعریفی نداشت و هومن تنها

کسی بود که سعی میکرد تو این میون به ما روحیه بده !

هرچند اونم کم نگران نبود!…

باصدای فاطمه خانم از اتاق خارج شدم!

کیان مادر بفرما شام !

اومدم!

اصلا میلی به غذا نداشتم اما دلم نمیخواست با بیرون

نرفتنم اونو بیشتر ناراحت کنم!…

 وارد سالن شدم که دیدم هومن و فاطمه خانم منتظر

منند!… لبخندی زدم وکنارشون نشستم و هومن طبق

معمول شروع به حرف زدن كرد تا كمى ما رو بخندونه!

 تازه داشت موفق میشد که تلفنم زنگ خورد !…

شماره ناشناس بود!…

با استرس خاصی که داشتم جواب دادم :بله

اقا کیان؟!

صداش فوق العاده وحشت زده بود!…

بفرمایید!

ببخشید من وارد سرویس بهداشتی شدم كه خانمی

كه قبل من اینجا بود از من رژ لبم رو قرض گرفت و

وقتى من پشت سرش وارد دستشویی شدم دیدم

شماره شمارو نوشته وگفته به کیان زنگ بزن بگو

زنت رو دارن میبرن بندرعباس!….

از جام بلند شدم وگفتم:شما الان کجا هستین؟

 یه پلیس راه قبل چهار شیر هست اونجارو رد

کنید یه سرویس بهداشتی هست کنار یه ساندویچ

فروشی !…من اینجام اما اون خانم سوار ماشین شد

و رفت!…

 مرسی خانم !…ممنونم !…نمیشناسمتون اما

بدونید لطف بزرگی در حقمون کردین!…انشاءالله

خدا در ازاش یك در هزار بهتون بده!…

رو به هومن کردم وگفتم: زود باش دنیا رو دیدن كه

دارن به بندرعباس مى برند!

فاطمه خانم سریع از جاش بلند شد و گفت:اونجا چرا؟!

روبه هومن کردم وگفتم:لباس بپوش تابه سرگرد موسوی

خبر بدم!

رو ب هفاطمه خانم کردم وگفتم:نمیدونم الان میریم

دنبالش!…شمام برین پیش یکی از اشناها كه تنها

نمونید!…

یاهاتون میام!

نه مادر!… الان نه!… معلوم نیست ما تا کجا بریم!

به سرگرد موسوی زنگ زدم و همه چی رو براش توضیح

دادم !

هومن هم حاضر و اماده از اتاق خارج شد وگفت:بریم

چهار شیرو بلدی؟؟

 اره ماشینم نقشه  یاب داره!…

 خوبه پس!…بریم!…

با عجله به سمت ادرسی رفتیم که اون خانم داده بود

سرگرد موسوی هم دوباره زنگ زد:اون خانم مشخصات

 ماشین روبهتون نداد!…

نه متاسفانه!… فقط پیام دنیا رو رو در توالت داده

در همین حین هومن با دیدن ماشین های پلیس نگه

داشت وما هم از ماشین پیاده شدیم و با دیدن سرگرد

موسوی تماس روقطع کردم و دوون دوون به سمتش رفتم

چیشد؟

میخوان از کشور خارج بشن که دارن میرن بندر!

الان باید چیکار کنیم؟

 شما هیچ كار اما من به دنبالشون نیرو فرستادم

و به همه افراد داخل راه هم اطلاع دادیم!… ان شاءالله

گیرش می اندازیم!

 منم بندر میام !

 ما کارمون رو بلدیم !…خیالتون راحت!…

_البته البته!…اونکه صددرصد!…اما میام بلكه دلم رو

قانع كنم و خیالم راحت باشه!…

 باشه!..شمام حرکت کنید و من هم هرجا سرنخی

پیدا کردم خبرتون میکنم!

رو به هومن کردم و گفتم: من با ماشینت میرم تو به

خونه برگرد !….

 دیونه شدی اگه فكر كنى میزارم تنها بری

خیلى خسته ات کردم!…

 زر نزن عشقم!…دنیاقبل اینكه زن تو بشه خواهر

من بود!…پس با هم میریم!

لبخند تلخی زدم وگفتم:خیلی بی تربیتی

جووووون!…بی تربیت دوس داری!…

با هم سوار ماشین شدیم و به سمت جاده بندر عباس اهواز رفتیم…………

فرهاد

باصدای زنگ تلفن چشمهامو باز کردم و با دیدن

شماره حمیدی سریع جواب دادم :الو؟!…

سلام اقا فرهاد امشب حرکت میکنیم!….

 چقدر زود؟!…

 اگه دست نجنبونیم ردمونو میزنن!…اطلاعات

ایرانو نشناختى قوى تر از اینهاست!…واس همین

من هم عادت ندارم بیشتر از دو دقیقه باكسی

بحرفم!…

لعنتى داشت مى گفت خفه شو زودتر زرمو بزنم!….

 باشه باشه!…هرجور خودتون صلاح مى دونین!

باید چیكار كنیم؟!…

 خودتون رو اماده کنید و نفری یه ساک یا یه

چمدون متوسط فقط همراه خودتون بیارین!…

 سعی کنید بارتون سنگین نشه!

باشه مرسی !….

گوشی رو روى دراور انداختم و به سمت سولماز

 برگشتم!

مثل همیشه طبق دلخواه من برهنه و بدون لباس

تو بغلم خوابیده بود!

برام عجیب بود كه چرا احساس میکردم برام عزیزتر

از قبل شده بود!

محکم بغلش کردم و سرشونه ى لختش رو بوسیدم

ک خواب آلو به سمتم برگشت و با چشمای نیمه باز

لبهامو بوسید و گقت: بذار بخوابم فرهاد!… دیشب

تا صبح سرویس بودم خسته ام!…

از شیرین زبونى اش خنده ام گرفت و دوباره خم

شدم و لبهاشو بوسیدم: کلی کار داریم خانومی!…

 خواب دیگه بسه!…. بیدار شو!

اما چون دیدم با ناز روشو اونور كرد و دوباره خوابید

سرجام نشستم و جوری که بشنوه و تحریك بشه

با بدجنسی گفتم: باشه!…بخواب!… (و با شیطنت

اضافه كردم)با دنیا و دخترم تنها میریم!… تو همین

جا بمون و یه دل سیر بخواب!…..

با شنیدن حرفم مثل فنر از جا پرید و گفت:کی

میخوایم بریم؟!

امروز عجیب سرخوش بودم!…حس اینكه دوباره

دارم خانواده امو به دست میارم باعث شد لبخندی

بزنم و اونو جاى اونها بغل كنم و ببوسم و تو شادى

خودم شریك كنم!

 و بعدش گفتم:برای امشب باید اماده بشیم!…تو

هم همینطور!…زیاد با خودت وسایل نیار!یه دست

لباس بیرونی با یه دست لباس راحتی !….دبى

رسیدیم باهم میریم خرید!….

اونم از خوشحالی زیاد محکم بغلم کرد و سر و

صورتم رو بوسه بارون کرد!

دوباره داشت براى خودش شر بلند مى كرد!….اما

قبل اینكه اتفاقى بیفته و حسگرهام كامل به راه

بیفتند به زور ازش جدا شدم و گفتم: تا من دوش

میگیرم برو صبحونه رو اماده کن و بعد دنیا رو بیدار

کن تا بهش خبر بدم!…

 اون كه الان بیدار نمیشه !….عادت داره خیلی

میخوابه!….

انگار طعنه زد!….به سمتش برگشتم و چشمهامو

ریز كردم و با كنجكاوى گفتم: منظورت چیه خیلی

میخوابه؟!  دیدی که کیاناز شبها تا صبح بیداره!….

انگار داشت با خودش كلنجار مى رفت!كلافه گفتم:

حرف بزن ببینم منظورت چیه؟!

 آخه اون مدام عوق میزنه و صورتشم خیلی بی

روح شده!…نمیدونم من فكر میكنم یا اون واقعا

 شبیه زنهای حامله است!….

چشم غره اى بهش رفتم و با عصبانیت گفتم:حرف

چرت نزن!…برو صبحونه رو اماده کن!…

و كفرى وارد حمام شدم و درو محكم به هم كوبیدم

و زیر دوش ایستادم و على رغم میلم ناخواسته به

حرف های سولماز فکر کردم !….

چرند مى گفت!…آخه اون سنى نداره كه بخواد

این حرفهارو بزنه یا زن حامله رو تشخیص بده!

هرچند اون یك زنه و بهتر از من میفهمه یه زن

حامله چه شکلی میشه و به همین خاطر من

متوجه نشدم!….

نکنه واقعا حامله باشه؟!….

اه!…لعنتی!…لعنت به این زندگى كه اصلا نمیخواد

روى خوشش رو به من نشون بده!….

تازه داشتم احساس خوشبختى مى كردم!….اصلا

راحت و آسوده زندگى كردن به ما نیومده!….

اگه واقعا بچه ای در کار باشه خودم اون بچه رو

میکشم!….هرچند اون بیشرف از بچه ى من مثل

تخم چشمهاش نگهدارى كرد!…اما دنیا حق نداره از اون مرتیکه بچه ای داشته باشه!….

با سردرد شدیدی که داشتم از خواب بیدار شدم!

صدای اواز خوندن بلند سولماز کل خونه رو برداشته

بود!….

واقعا كه از قماش فرهاد بود!وقیح و بى ملاحظه!

چه زن بی مراعاتى!….هرزه گرى كه فقط به عمل

نیست!…گاهى اوقات افكار آدم هم هرز میپره!…

ولی از اینجور آدمها بعیده!…اونها خویشتن دار تر

از این حرفهان!حتما دلیلی داره که اینجور کبکش

خروس میخونه !…

بی حال به ساعت نگاه کردم !….

ساعت دوى بعدازظهر بود!دوباره به پهلو خوابیدم

و دستم رو دراز كردم و كیاناز رو نوازش كردم كه

چشمم به حلقه ى تو دستم افتاد !…..

یاد کیان افتادم !…چقد دلم براش تنگ شده بود !

خدا میدونه الان چقدر دل نگرانمه !….

یه روزى اصلا فکرش رو هم نمیکردم قرار باشه

 اینجورى  از هم جدا بشیم !….

حاضرم همه عمرم رو بدم و فقط یه بار دیگه حتى

اگه شده از راه دور ببینم!….آخ كه چقدر خوب مى

شد میتونستم فقط یه بار دیگه بغلش کنم !….

باصدای کیاناز به سمتش برگشتم !….معلومه خیلی

وقته بیدار شده !….داره پاتو شش ماه میذاره و یكم

تپل تر از قبل شده!…

 محکم بغلش کردم و زیر گلوش رو که بوی خاص

خودش روداشت بو کردم !….

این دختر و کیان همه وجود و امید من براى ادامه

ى زندگى ام بودند!…

كمى باهاش بازی كردم و بعد سینه ام رو دراوردم

 تا بهش شیر بدم كه در اتاق با صدای بدی باز شد

و با دیدن فرهاد سریع سرجام نشستم و سینه ام

رو تو پیراهن فرو بردم و شالم رو جلوتر کشیدم !…

همونطور كه خیره نگاهم مى كرد درو بست و به

سمتم اومد!…

رو به روم نشست و گفت: کیاناز رو بده!….

با ترس بهش نگاه کردم وگفتم:کجا میخوای ببریش

__جایی نمیرم !…همینجام!…دلم براش تنگ شده!

با تردید کیانازو بغلش دادم و اون هم چند بار لپش

رو بوسید و بعد در حالیكه به من نگاه مى كرد

گفت: خودت رو اماده کن امشب حرکت میکنیم!….

با ناراحتى بهش نگاه کردم!…

یك دل دو دل بودم حرف بزنم یا نه!…اما دل یه

دریا زدم و گفتم: بذار برم….فرهاد خواهش میکنم!

من تازه داشتم طعم خوشبختی رو میچشیدم ولم

کن بزار برم سر خونه زندگیم!….

کیانازو سرجاش گذاشت و بهم نزدیک شد و با اخم

گفت: خونه زندگیت جاییه که من باشم و زندگى

كنم نه جای دیگه و پیش كس دیگه!

زار زدم و نالیدم: چرا نمیفهمی من شوهر دارم؟!

باسیلی که به صورتم زد،طعم خونو تو دهنم حس

کردم و اشک بی اختیار از چشمهام سرازیر شد و

اروم آروم هق زدم !

بهم نزدیکتر شد و این نزدیک شدنهاش هربار

اتیشم میزد!…

با هربار نزدیك شدنش احساس میکردم دارم به

کیان خیانت میکنم !….

کامل بهم چسبید!…شدت اشکهام بیشتر شد!

دستهاش رو به پهلوهام گرفت و کمی فشار داد!

دستهام رو روى سینه هاش گذاشتم و هولش دادم

اما دریغ از یه تکون کوچیک!….

با بغض نالیدم : تو رو خدا برو عقب!….

دستهام رو  پایین آورد و محکم بغلم کرد!…انقدر كه

نمیتونستم دستهامو یا بدنم رو تکون بدم!….

 اشک هام پشت سر هم به روى گونه هام می

ریختند!…  و هرچی بیشتر تقلا میکردم فشار

دستهاش بیشتر میشد !….

سرش رو روی شونه ام گذاشت و زیر گوشم گفت:

هیس!….انقدر تکون نخور!… بذار یکم اروم شم!

جمله ى معروف کیان بود!….همیشه وقتی خسته

 و نا اروم بود بغلم میکرد و این حرف رو بهم میزد !

بغضم صدا دار ترکید و نالیدم:لعنتی!… ولم کن!….

من فقط کیان رو اروم میکنم میفهمی؟! من زن

کیانم!…بی غیرت!…

میدونستم زدن این حرفا برام حکم مرگ رو دارند

اما راضی بودم بمیرم وتن به این حقارت ندم!….

محکم دستهاشو دورم پیچید طورى که از شدت اون

احساس کردم پهلوهام ودستهام شکستند! و لبهاشو

به لاله ى گوشم زد و گفت:فقط بذار پام برسه به

اون ور اب،دنیا بلایی سرت میارم که خودت به پام بیفتی وازم بخوای که عقدت کنم!…..

بازیگر بود!…كه بود!…شهره بود!…كه بود!…همه ى

ایران دوستش داشتند و عاشقش بودند!…به درك!

اینها اصلا براى منى كه همیشه سرم تو لاك خودم

بود مهم نبود!…اما وقتى اسمش رو از زبون دنیا

مى شنیدم دیوانه مى شدم و دلم میخواست اونو

بكشم!….

وقتی دنیا اون حرفها رو زد، احساس کردم به مرز

جنون رسیدم!….

بعد از اینكه تهدیدش کردم؛ محکم گوشش رو گاز

گرفتم که صدای آروم آخ گفتنش دلم رو به درد

اورد!

اصلا دلم نمیخواست اذیتش کنم اماحرفها و

کارهاش داغونم میکرد!

اون حق نداشت با وجود من به کیان فکر کنه !

سرمو از رو شونه اش برداشتم و یه گوشش نگاه

كردم كه سرخ شده بود و گوشه ى لبش هم خونی

بود.

هوس کردم لبهاش رو هم ببوسم و اون همچنان

گریه میکرد و تو بغلم میلرزید!

بی اختیار لبهامو روی لبهاش گذاشتم !

اشکهاش گونه هامو خیس مى کرد!….اما یه جاذبه

اى داشت كه کارهام دست خودم نبود!….

لبهام به سمت گوشه ى لبش رفت و خون کنار لبش

رو به زبون كشیدم که گریه اش بیشتر شد!….

دلم میخواست همراهی ام کنه اما لعنتى این کارو

نمیکرد و این حرصمو بیشتر میکرد!….

با گریه کیاناز برخلاف میلم ازش جدا شدم که سر

خورد رو زمین و با صدا گریه کرد!

کیاناز با دیدن گریه های دنیا جیغ بلندی کشید که

عصبی دست تو موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم

.

.

.

دنیا

با گریه ی کیاناز بالاخره دست از سرم برداشت!…

کیاناز رو محکم بغل کردم !…گریه هام باعث

وحشتش شده بود!…سینه امو تو دهنش گذاشتم

تا اروم بشه!… انقدر گر گرفته بودم احساس

میکردم لبهام ورم کرده !….

با پشت دست اروم لبمو پاک کردم که متوجه شدم

 واقعا ورم کردند و برجسته ترشدند!…

 در حالی که به کیاناز شیر میدادم و سعی داشتم

ارومش کنم روحم به گذشته به وقتی که زن فرهاد

بودم پرواز كرد!….

یادمه با همه ى بلاهایی که سرم میاورد وقتی بهم

نزدیک میشد، دلم زیر و رو میشد!

اما بعد از فرهاد کیان انقدر باهام مهربون بود

و عاشق که الان هیچ حسی نسبت ب نزدیکی های

فرهاد تودلم بوجود نمیاد!

لبخند تلخی زدم و با خودم زمزمه كردم: هیچ وقت

فرهاد نمیتونه باعث بشه از بودن با اون لذت ببرم

لذت من فقط تو اغوش گرم کیانه!… فقط شوهرمه

که میتونه باعث ارامش جسمم و قلبم بشه!….كیان

بهت قول میدم که تمام سعی امو کنم که بهت

برگردم!…

 همونطور كه به كیاناز شیر مى دادم دوباره خوابم

برد!… نمیدونم چه مرگم شده بود!…هیچ وقت انقدر نمیخوابیدم!….

فرهاد

میخواستم به سمت حمام برم که سولماز از پشت

بهم چسبید و گفت:تنها،تنها؟!

كلافه و بی حوصله گفتم: برو اماده شو تا دو

ساعت دیگه باید حرکت کنیم!…به دنیا هم بگو

اماده شه!…

كمى دپرس شد اما مهم نبود!…

چشم!…

بدون هیچ حرف دیگه ای وارد حمام شدم و  نیم

ساعت بعد از حمام خارج شدم وشروع به پوشیدن

 لباسهام کردم و سولماز با تاپ سفید و شلوار جین

برفی اش وارد اتاق شد و گفت:همه چی رواماده

کردم !…دنیاهم اماده است!….

خوبه یه چیزی درست کن بخوره !….هنوز نهار

نخورده!….منم زنگ بزنم به حمیدی بیاد!….

به سمتم اومد و لباهشو روی لهبام گذاشت و نرم

بوسید:خوشکل شدی؟!….

لبخندی زدم وگفتم:خوشکل بودم عزیزم چشم دیدن

نداشتی!…

و در حالی که سشوارو اماده میکردم گفتم:کمتر

زبون بریز !…والا کاردستت میدم و رفتنمون کنسل

میشه!….

جیغی کشیدو از اتاق با خنده خارج شد!….ازهمه

بیشتر سولماز خوشحال بود!….بیچاره انقدر تنها و

بى كس بود كه حتى با حضور دنیا هم انگار قدم

به بهشت میزاشت!….

بعد از تموم شدن کارم به حمیدی زنگ زدم و

خبردادم ک اماده هستیم!….

نیم ساعت بعد همراه دوتا ماشین جلوی خونه بود!

استرس اینو داشتم دنیا کار دستمون بده!…. تصمیم

گرفتم قبل حرکت کردن حسابی اونو بترسونم تا

تو راه اذیت نكنه!….وسایل و داخل ماشین گذاشتم

و سولماز هم به سمت دنیا رفت تا ساک کیانازو

برداره و من پشت سرش وارد شدم!….

می دونستم اخم هام حسابی صورتمو وحشتناک

کرده بودند!…درسالن رو محکم بستم و از شدت

بسته شدن در هردوشون از جا پریدند و درحالی

که تفنگی رو که ازحمیدی براى چند دقیقه قرض

گرفته بودم رو از زیر کتم خارج میکردم به سمتشون

رفتم!…هردو ترسیده بودند!… اسلحه رو روی سر

کیاناز گذاشتم ک دنیا باوحشت جیغى كشید و

با گریه گفت:دیونه شدی؟!…اینو ازسر دخترم بردار!

چشم تو چشمش گذاشتم و گفتم:دنیا اگه حتی

یک لحظه فکر فرار به سرت بزنه یا اینکه بخوای

کسی رو باخبر کنی مطمئن باش بدون هیچ

تردیدی اول کیانازو و بعدش تو رو میكشم!…  من

عاشق جفتتونم اما اگه بخوای ولم کنید و برین

پیش اون مرتیکه حروم زاده جفتتون رو میکشم

فهمیدی؟!

 و فهمیدی اخر رو با چنان فریادی گفتم که با ترس

سرش رو تکون داد و گفت:فهمیدم!….

سولماز با صورتی به رنگ گچ به سمتم اومد که

سرش داد زدم و گفتم:کمکش کن بیاد سوارماشین

بشه!…كل حواست هم به این و  کاراش باشه!….

یادت نره توهم کشته میشی اگه خطایی از این

سر بزنه!….

بعد بدون توجه به ترس و وحشت جفتشون از

سالن خارج شدم!…فیلممو خوب بازى كرده بودم

چنددقیقه طول نکشید که هر دو ساكت و آروم

به سمت ماشین اومدند!….

من و سولماز  ودنیا سوار سانتافه مشکی رنگ

حمیدی شدیم که خودش رانندگی میکرد و چهار تا

مرد دیگه هم بودند که سوار پرشیای سفید رنگی

بودند و جلوتر از ما حرکت مى کردند!….

 رو به حمیدی کردم وگفتم:اینا همراهمون میان؟!

 بله همراهمون میان كه اگه اتفاقی بیوفته کمک

میکنن فرار کنیم!…

خوبه!…

و بعد درحالی ک تخمه ها رو کنارش میذاشت ماشین رو به حرکت دراورد!….

دنیا
با کارى كه فرهاد كرده بود حسابى ترسیده بودم
 اما نباید تسلیم میشدم !….
اگه از اهواز خارج میشدم کیان هیچ وقت پیدام
نمیکرد!….خدا میدونه قراره چه بلایی سرم بیاد!….
تازه به چهار شیر رسیده بودیم که رو به فرهاد کردم
و گفتم:میشه ماشین ونگه دارین؟!
تیز به سمتم برگشت وبا اخم گفت:برای چی؟؟؟
__هم کیاناز خودشو کثیف کرده هم من باید برم
سرویس بهداشتی!…
اخمش شدت گرفت و گفت: نیم ساعت نیست
از خونه بیرون زدیم الان یادتون افتاد؟!…
کمی به لحنم رنگ جرات دادم وگفتم:باکاری که
شازده کرد نه وقت شد و نه حواسى برامون موند
كه کارهاى معمولى و عادیمونو انجام بدیم!….
روشو به سمت راننده کرد و گفت:اقای حمیدی بی
زحمت یه جاکه چشمت به سرویس بهداشتی
خورد نگه دار!…
راننده از آینه مشكوك نگاهم كرد و بزور گفت:به
روی چشم!….
پنج دقیقه بعد ماشین رو کنار سرویس بهداشتی
نگه داشت !…خدا خدا میکردم اونجا شلوغ باشه!
ازماشین پیاده شدم که سولماز وفرهاد هم پیاده
شدند و بی توجه به جفتشون وارد سرویس
بهداشتی شدم !….
خانما دوتا دوتا پشت در سرویس بهداشتی ها
ایستاده بودند ومنتظر بودند تا نوبتشون بشه!….
 سولماز کلافه کنارم ایستاد و گفت:چه بوی گندی
میاد!….
رو بهش کردم و گفتم:میتونی بیرون منتظر باشی!
پوزخندی زد و گفت:که راحت از یکی تلفن بگیری و
به كیان جانتون زنگ بزنی؟!….
اخمی کردم و در حالیكه گردن مى زدم ،گفتم:پس
بمون ونق نزن!…
همین موقع خانم کناریم اینه ای از تو کیفش در
آورد و مشغول تجدید رژلبش شد!….
یه فكرى فوری به ذهنم رسید و رو به خانمه کردم
و گفتم:چه رژ قشنگی!….منو یاد یه خاطره انداخت!
اول کمی از حرفم جا خورد و بعد از اون كاملا معلوم
بود تو دوراهى دست و پا میزنه و در آخر رژ رو به
سمتم گرفت و گفت:میخوای بزنی؟!…
به سولماز که با پوزخند بهم نگاه میکرد چشم غره اى
رفتم و رژ رو از اون خانم گرفتم و نوبتم كه شد
کیانازو به دست سولماز دادم و وارد سرویس
بهداشتی شدم !….
ریسك بود!…اگه سولماز بعد من وارد دستشویى
مى شد لو مى رفتم و به بدتربن نحو ممكن تنبیه
مى شدم اما به هر حال از رفتن و یه عمر مردگى
كردن بهتر بود!….
سریع شماره کیان روى در نوشتم درو نیمه باز
کردم و رو به سولماز کفتم:لطفا کیانازو بهم بده!
پوشک کیانازو باز مى کردم كه یادم افتاد از رژ به
 لبم نزدم !….اون عفریته ى صد سر خورده حتما
شک میکرد!…
با اکراه کمی از رژ رو به لبم زدم و از توالت بیرون
اومدم و رو به خانم کردم وگفتم :بیاین توالت خالیه
و تمام التماسم رو تو چشمهام ریختم ونگاهش کردم
وقتى وارد توالت شد به سمتش برگشتم و به در
زدم كه درو باز کرد و با بهت بهم نگاه کرد!….
لب زدم:تورو خدا کمکم کن!….
انگار ماجرا رو فهمید؛چون چندبار سرى به عنوان
تایید فرود اورد!….رژ رو به سمتش گرفتم و با
صدای سولماز به سمتش برگشتم: زود باش!…
فرهاد الان عصبانی میشه!….
خدا خدا میکردم اون خانوم قضیه رو جدی بگیره
وبه کیان خبر بده!…
با ترس و لرز سوار ماشین شدیم و حمیدی حرکت کرد!….
فرهاد
رفت و آمد دنیا و سولماز خیلی به طول كشید!….
با اینكه از شوق زن و بچه ام سر از پا نمیشناختم
اما نمیدونم چرا یسره دلشوره داشتم!…
با خودم فكر مى كردم من كه امروز و فردا مردنى ام
پس عیبى نداره كه اگه چیزى پیش اومد اونهارو
هم با خودم ببرم!…از موندن دخترم تو دست اون
مرتیكه جعلق كه بهتر بود!
حمیدى حركت كرد و هنوز یه ساعت از حركتمون
نگدشته بود كه تلفن حمیدی ب صدا در اومد و
اون در حالیكه ابروهاش رو در هم مى كرد جواب
داد:چیشده؟
ابروهاش كلا در هم شد و از آیینه عقب به پشت
سرمون نگاه كرد!
غیرممکنه!…چطور لو رفتیم؟!
باشه !….باشه!…از جاده دوم میرم!…. امیدوارم
اونجا تحت نطر نباشه!…تو هم خوب گوشهاتو تیز
كن خبرى شنیدى زود اطلاع بده!….
قطع كرد و با عصبانیت گوشى رو روى داشبرد انداخت!
با اخم نگاهش کردم وگفتم: چیشده؟
حمیدی ابرویی بالا انداخت و در حالیكه از آینه به
دنیا نگاه مى كرد گفت:واس اولین بار تو عمر كاریم
لو رفتم!…نمیدونم چطورى؟!…اما یکی لومون داده
بچه ها بودند كه زنگ زدند و گفتند جلوتر ماشین
هارو ایست میدن و بازرسی میکنن!….و دقیقا هم
دنبال یه مرد به همراه یه زن جوان و یه بچه شیر
خوارن!
نمیدونم چرا منم نگاهم به سمت دنیا برگشت كه
انگار تو چشمهاش برق رضایت و خوشحال مى درخشید!
احساس کردم اون این کارو کرده كه اینطور شادو
خوشحاله!…پس به سمتش برگشتم و گفتم: تو
کسی رو خبر کردی؟!
به وضوح رنگش پرید و دستپاچه شد و گفت:نه
من همه وقت همراهتون بودم!…كى وقت كردم؟!
و اینچنین خودش خودش رو لو داد!
سولماز با وحشت سیخ شد و نشیست و انگار یه
چیز مهم كشف كرده باشه، به من نگاه کرد و با
هیجان گفت:وقتی رفت دستشویی از یه خانم رژ
لب گرفت!….با اون چیكار كردى؟!…واس كسی
پیغوم گذاشتى؟!…اع اع اع!…منو بگو چرا بعد
ببرون اومدنش دستشویى رو چك نكردم!….
از دست جفتشون به حدی عصبانی بودم که دلم
مى خواست هردوشون رو بكشم!….خوبه به خود
احمقش گفته بودم كه چشم ازش برنداره!….
 اگه کنار دنیا نشسته بودم حسابی کتکش میزدم!..
اما همه نفرتم رو تو چشمهام ریختم وگفتم:این
کارت و فراموش نمیکنم و قول میدم بدجور تاوان
این کارت رو پس بدی!….حالا كى و كجا؟!…
میخوام ببینم كاسه ى صبرم تا چه حده!….
بغض کرد و لب ورچید و با ترس و لرز کیانازو به
سینه اش فشرد!
سرجام نشستم و باز با همون دلشوره كه حالا دو
برابر شده بود رو به حمیدی که اصلا انگار اتفاقى
نیفتاده و  عین خیالشم نبود، کردم وگفتم: الان
چیکار مى کنیم؟
پوزخندى روى لبهاش نشست و در حالیكه از توى
آیینه به دنیا نگاه مى كرد گفت: یه راه میون
بر هست كه حتى خلوت تره!…از اونجا مى ریم!.
فقط جاده اش خاکیه و امیدوارم به دزد راه نخوریم
پوففففففف!….از عصبانیت زیاد سیگاری روشن کردم و با حرص شروع به کشیدن کردم!…
كیان
دلشوره تموم دل و روحمو خووده بود و اگه هومن نبود
دیگه فكرم كار نمى كرد!…
با استرس و نگرانى رو به سرهنگ کردم وگفتم:مطمئنید
که هنوز از اینجا نگذشتن؟!
ما بعد اونا حرکت کردیم و یه ربعه رسیدیم اما اونا
هنوز به اینجا نرسیدند؟!….
 طبق سرعتی که داشتن باید از اینجا رد میشدند
امانمیدونم چرا در كمال تعجب رد نشدند!… حتما
یه جایى تو راه توقف کردند!…
درهمین حال بیسیم سرهنگ ب صدا در اومد:جناب
سرهنگ؟!یه سانتافه سفید بیست دقیقه پیش وارد جاده
خالی شد! دوربین ها ازش عکس گرفتن و دوتا خانم
تو ماشین مشاهده شدند که یکیشون بچه شیر خواره
هم بغلش بود!….
ادرس و دقیق برام بفرست ماالان حرکت میکنیم
بگو دوتا ماشین هم برای پشتیبانى بیان!…
 چشم جناب سرهنگ
و بعد رو به من کرد و گفت:راه بیفت !…فکر کنم
پیداشون کردیم!
با خوشحالی به سمت هومن رفتم و سوار ماشین
شدیم!…خدا کنه خودشون باشند!…حدود بیست
دقیقه بعد به جاده خالی رسیدیم !….
نورپایین زدم !…رد چرخ ماشین رو خاک ها تازه بود و
چون فقط رد یه ماشین بود سرهنگ لبخندی زد و گفت:
فکر کنم درست راه رو اومدیم!… جاده متروکه است و
فقط رد یه ماشین هست!.. حتما دوستاشون بهشون
خبر دادن که ما تو راه بازرسی گذاشتیم!….
هومن دستی به ریش کوتاه ولی پرپشتش کشید وگفت:
میگم پیداشون کردیم تیراندازی هم میکنید؟!
بستگی به اوضاع داره!…چطور؟!
 بعد دو تا ماشین کافیه برامقابله باهاشون؟!…
سرهنگ لبخند دلگرم كننده اى بهش زد و گفت:
نیروهای ما رو دست کم نگیر اقا هومن!…
 نه !…منظورم این نبود!.،،
كلافه سر گردوندم و به دور و ورم نگاه كردم كه یك
مرتبه وقتى به سمت چپم نگاه مى کردم با دیدن
روشنایی چراغ های ماشینی تو اون سمت تپه ها با
صدای نسبتا بلندی گفتم:اونجا چراغ یه ماشین دیدم
كه در حال حرکته!…حتما خودشونن!…
هومن و سرهنگ هم هر دو به سمت چپ نگاه کردند
و  هومن ماشین رو نگه داشت، تا دقیقتر نگاه کنند!
و سرهنگ همونطور كه نگاه مى كرد بیسیمش رو دراورد
و یك سری اعداد گفت و بعد گفت:این موقعیت رو تحت
نظر بگیرین!یادتون نره بخ زن وبچه کار نداشته باشین
اونها خودی اند!…
رو به هومن کرد و گفت: برو سمت اون تپه ها!
__ چشم!…
از ته قلبم خدا رو شکر مى کردم که تونستیم خیلی زود
پیداشون کنیم!…
 امیدوارم زیاد اذیتش نکرده باشند!… به محض دیدن
فرهاد باید یه کتک مفصل بهش بزنم که دیگه از این غلطها با ناموس مردم نکنه!….مرتیکه بی شرف!…
فرهاد
با زیاد شدن سرعت ماشین سوالى به حمیدی نگاه
کردم که بدون اینكه حرفى بزنم نگاهمو خوند و با
پوزخند توضیح داد : بی شرفا پشت سرمونند!… باید
 یه جوری دست به سرشون کنم!…
با این حرفش به پشت سرم برگشتم که نور چراغ
ماشینی رو دیدم!
با عصبانیت مشتی به داشبرد زدم و گفتم:لعنتی!…
حمیدی بین یکی از تپه ها پیچید و گفت:ماشین دوم
رو دیدی؟!…
متعجب به پشت سرم نگاه كردم:نه ندیدمش!
خونسرد توضیح داد: باید پیادتون کنم والا گیر میفتین!
این وقت شب تو این بیابون میخوای پیادمون کنی؟!
 خیالت راحت !…برمیگردم!… فقط مى خوام اینها
رو دست به سر کنم و بعدش بیام کنار یکی از تپه
ها نگه میدارم!… سریع پیاده بشین و از اون سه تا
تپه ى بزرگ رد بشین!…من دور میزنم و بعدش به
سمتتون میام! بچه ها هم دارن میان!… اونها هم
کمکمون میکنند!…
 اگه یه وقتى شما رو گرفتن چی!؟؟؟
تلفن همراهش رو دراورد و به سمتم گرفت و گفت :اگه
منو گرفتن به سجاد زنگ بزن!… شماره اش تو لیست
مخاطبین هست اون کمکت میکنه!…از لحاظ پولم نگران
نباش من باهاش بعدها حساب میکنم !…ادم قابل
اعتمادیه !….
همزمان كه ماشین رو نگه می داشت، اسلحه اش رو به
سمتم گرفت و گفت: این همراهت باشه!… لازمت میشه
رو به سولماز و دنیا کردم که از ترسشون سریع پیاده
شدند!
کیاناز رو از بغل دنیا گرقتم و كشیدم که نالید:دخترم
رو بده!
باعصبانیت نگاهش کردم وگفتم:صدات در بیاد یا
بخوای فرارکنی اولین تیرو تو سر دخترت حروم میکنم !
فهمیدی ؟!…حالا به دو و بدون سروصدا همرا هم بیا!…
هر سه به سمت تپه هایی که حمیدی بهمون نشون داده
بود راه افتادیم !…
همه جا تاریک بود و فقط صدای زوزه میومد که ترس
سولماز و دنیا بیشتر شده بوداما چاره ای نداشتیم!….
.
.
.
کیان
برای چندلحظه ماشین روگم کردیم که باز از پشت یکی
ازتپه ها اونو دیدیم! هومن سرعتش رو بیشتر کرد و دو
تا ماشین کمکی هم سرو کله شون پیداشد كه همراهی
مون کردند!…
 تو تاریکی شب به دور و ورم خیره بودم تا ماشین رو
گم نكنیم كه چشمم به چند نفر افتاد که روی تپه هاى
دست راستمون داشتن میدویدند.
فورى رو به موسوی کردم وگفتم:اونجارو!…فکر کنم
دنیا باشه!
کجا؟!
__ سمت راست روی اون تپه
بیسیم رو از روى داشبورد بلند کرد و گفت:ما میریم
سمت راست!…سوژه ى اصلی رو دیدیم!… شما این
ماشین رو دنبال کنید!…
و رو به هومن کرد و گفت:زود به سمت تپه های سمت راست برو!
به پای تپه که رسیدیم با دیدن دو زن و یک مرد فهمیدم
خودشون هستند!…
 تقریبا خودم رو از ماشین پرت كردم و پیاده شدم و با
تمام قدرتم صداش کردم!….
__ دنیا……دنیاااااااااا
مكث كرد و بعد با ناباورى به سمتم برگشت!…با اینكه
صورتش رو دقیق نمیدیدم اما كاملا معلوم بود كه تعجب
كرده!…لحظه ای ایستاد که فرهاد نمیدونم بهش چی
گفت که اون دوباره به حرکت در اومد!…
به سمت تپه بالا رفتیم که سرهنگ موسوی با صدای
بلندی رو به فرهاد گفت: تسلیم شو والا مجبورمیشم
تیراندازی کنم!…
فرهاد اصلا توجهی به حرف سرهنگ نشون نداد و به
 راه خودش ادامه داد که سرهنگ تیری به سمت اسمون
شلیک کرد!صداش سکوت وحشتناک شب رو ترسناكتر
كرد!…
مردی از اون سمت تپه به سمتشون اومد و با چشمهای
ناباورم دیدم که کیانازو از بغل فرهاد گرفت !…
سرهنگ که مثل من دید و متوجه شد بچه ای تو بغل
فرهاد نیست، یه تیر دیگه برای ترساندن فرهاد شلیك
كرد و تقریبا نزدیک به پاش زد!….
فرهاد با عصبانیت برگشت ودر حالیكه فحش مى داد
چند بار تیراتدازی کرد!
هومن دستمو كشید و پشت سنگی سنگر گرفتیم !…
داشتن از تپه رد میشدند که سرهنگ باز شلیک کرد
و باز فرهاد بهمراه اون مرد شروع به تیراندازی کردند!
یک لحظه سرهنگ سرش رو بالا برد و تیراندازی کرد
که میان صدای بلند تیراندازی صدای جیغ دلخراش
یک زن به گوش رسید!
هر دو مرد به سمت زنى كه زخمى شده بود رفتند و
بلندش کردند و من  با وحشت به سینه سرهنگ زدم و
گفتم:چیکار کردی؟دنیا رو زدی!…
هومن به سمتم اومد و گفت:اروم باش!… دو تا زن
بودند!…ما كه نمیدونیم كدومشون بود!…
با بى قرارى موهامو كشیدم و گفتم: دنیا رو زد !…
مطمئنم صدای جیغ دنیا بود!….
در همین حین فرهاد و اون مرد از فرصت استفاده
کردند و سریع از تپه رد شدند!
ما هم به دنبالشون به سمت بالای تپه رفتیم که دیدیم
سوار سانتافه شدند وحرکت کردند!
همه ایستادند اما من با تمام قدرت پشت سرشون
دویدم اما حتى به گرد پاشونم نرسیدم !…و با عجز
روی زمین ‌نشستم!دلم ‌گریه میخواست!…درست مثل
بچه اى كه براى اسباب بازى مورد دلخواهش گریه
مى كند!…کم ‌اورده بودم !…اگه ‌دنیام تیر خورده باشه
چی؟!…اگه ‌دنیام ‌مرده باشه چی؟!….
نه!… خدایا!…من ‌طاقت ازدست دادنش رو ندارم‌!
خدایا خودت رحمى به حال زارم بکن!….
هومن و سرهنگ به سمتم ‌اومدند و ‌سرهنگ با
بیسیمش حرف ‌میزد!…
هومن روبه من ‌کرد و گفت:دوستاشون جلوی ماشین
های ‌کمکی ‌روگرفتند و اون سانتافه تونست بیاد این
ور نجاتشون بده!….
بدون هیچ حرف و جوابی از جام بلند شدم و راه
اومده رو برگشتم و روی صندلی نشستم وچشمهامو
بستم و سرمو تو دستهام گرفتم!…بد داغون بودم!…
سرهنگ و هومن سوار ماشین شدند و هومن بدون هیچ حرفی حرکت ‌کرد!
‎فرهاد
حسابی ترسیده بودم!… ترس از چى بود؟!…از زندان؟!
من كه دیگه آخرهاى عمرم بود!…ترس از جونم هم
نداشتم!… تمام ترس من بابت از دست دادن دنیا بود!
حس مى کردم گیر افتادیم که یه دفعه حمیدی پیداش
شد و کیانازو ازم گرفت و سریع سوار ماشینش کرد
و دوباره به سمتمون برگشت كه اونها شروع به  تیر
اندازی کردند!
‎با حمیدی هر دو تامون تیراندازی میکردیم و سولماز هم
دست دنیا رو گرفته بود که یه وقتى به سمت اونها فرار
نکنه!….هرچند با وجود كیاناز برد با من بود حتى اگه
كیان هم میخواست دنیا از من جدا نمى شد!…
بارى لحظه اخر قبل از رد شدن از تپه باز تیراندازی
کردند که دنیا با تمام  وجودش جیغ كشید و با جیغ
دنیا تیر اندازى قطع شد!
با صداى جیغ دنیا انگار دنیام پیش چشمم تیره و تار
شد و تموم تنم سر شد و وقتى به سمتشون رفتم روحى
تو تنم نمونده بود!تمام فکرم این بود كه دنیا تیر خورده
و الان باید جنازه ى غرق در خون اونو بغل بكشم!…
منتظر این صحنه بودم تا ماشه ى تفنگ رو بكشم و
خودم رو هم خلاص كنم اما با دیدن سولماز که وحشت
زده فقط نگاه میکرد فهمیدم اون تیر خورده  و با اینكه
خیلی دلم سوخت اما نفسى از سر آسودگى كشیدم!
‎ دنیا به گریه کردن افتاده بود و من سولمازو در آغوش
كشیدم و به سمت ماشین رفتم! دنیاجلو نشست
و من در حالیكه سولمازو ‎بغل كرده بودم عقب نشستم و
حمیدی سریع ماشین رو روشن كرد و به حرکت درآورد
‎تیر به پهلوش خورده بود و خونریزی داشت!….و من
در كمال جوونمردى خدارو شاكر بودم كه دنیا بجاى
اون نیست و خیلی برام عجیب بود كه بیچاره با همه
ى دردش سکوت ‎کرده بود و نه ناله میکرد و نه حرفى
میزد!….
یه لحظه ترسم گرفت و وحشت زده اروم سیلى به
‎صورتش زدم و گفتم: سولماز!….حالت خوبه؟!…میدونم
درد دارى ولى تحمل كن عزیرم!…
‎نگاهش رو به نگاهم دوخت و لبخند زورکی زد و من رو
به حمیدی کردم ‎وگفتم:باید ببریمش بیمارستان!….
دیونه شدی میخای گیرپلیس بیوفتیم؟!
داره از دست میره میفهمی؟
__ یه جاى امن هست كه یه ساعتى باهاش فاصله
داریم اما باید تحمل كنه!….
با ترس تكونش دادم كه ابروهاش در هم شد و گفتم:
چرا ناله نمیكنه؟!…نكنه داره میمیره؟!….
حمیدى خیلی راحت جواب داد:شوكه شده خونریزى
هم داره !…انتظار دارى جیغ و داد كنه؟!…الان سعى
كن زخمش رو ببندى و جلوى خونریزى رو بگیرى تا
شانس زنده بودنش بیشتر بشه!…
وبغلش کردم !…خودم هم احساس ضعف میکردم!…
این چند روز حتی داروهامو هم استفاده نمیکردم!…
فشار آرومی به دستم آورد که وحشت زده ‎نگاهش
کردم و تمام التماسم رو تو چشمهام ریختم و گفتم:تنهام نزار!…………
لبخندى زد!…تلخ و سرد!…اونقدر كه از سردى اش
خون تو رگهام یخ بست!
با صدای اروم و بی حالی گفت:من از مردن میترسم…
دستهاشو تو دستم گرفتم و بوسه اى روش گذاشتم
 سولماز عزیزم تو قرار نیست بمیری!….
دستش رو مقابل صورتش نگه داشت و به خون روی
دستش نگاه کرد!
اشک از گوشه ى چشمش سرازیر شد و با همون
لبخند تلخ به من نگاه كرد!
بی اختیار خم شدم و روى گونه اش رو بوسیدم و
دوباره بلند شدم و بهش نگاه کردم!
خودش رو تو بغلم جمع كرد و گفت:سردمه
با بغض رو به حمیدی کردم وگفتم:بخاری ماشین و
روشن کن!
دنیا با گریه به سمتم برگشت وگفت:حالش خوب
میشه؟!
درسته كه از خوشحالى اینكه زنده است سر از پا
نمى شناختم اما كفرى نگاهش كردم و سرش داد زدم
وگفتم: وای بحالت بمیره !….دنیا زنده ات نمیذارم !
با این حرفم جلوى دهنش رو گرفت و به هق هق افتاد !
میدونستم بخاطر خودش نیست كه گریه مى كنه!…
دلسوزتر از این حرفهاست!….
کتم رو در آوردم و روی سولماز انداختم!
شروع به لرزیدن کرده بود! محکم بغلش کردم!…حال
خودمم زیاد خوب نبود؛ اما الان وقت ضعف نبود !….
بعد حدود یک ساعت به روستای دورافتاده ای رسیدیم !
حمیدی به سمت انتهای روستا رفت و جلوی درب بزرگ
واهنی نگه داشت و خودش ازماشین پیاده شد و در
همون خونه رو زد!
خیلی زود مرد قد بلندی درو باز کرد و حمیدی کمی
باهاش حرف زد و بعد سوار ماشین شد و با ماشین
وارد خونه شدیم !
خونه باغ بزرگی بود که پر از درخت بود. حمیدی
ماشین رو انتهای باغ جلوی عمارت درب و داغونی
نگه داشت و رو به من گفت:امشب رو اینجا میمونیم!
سرى تكون دادم و با نگرانى گفتم: دکتر از کجا
میاریم ؟!
در حالیكه ازماشین پیاده مى شد، گفت: بیاین پایین!
دنیا بدون هیچ حرفی در حالی ک کیاناز رو تو بغلش
محکم گرفته بود از ماشین پیاده شد و كنار و چفت
من ایستاد!…هرچند از ترس بود اما از اینكه هنوز
بهم ایمان داره غرق در شادى و شعف مى شدم!
با اینكه وضعیت سولماز اینطورى بود و خیلی بابتش
ناراحت بود اما باز یه دلخوشی تو دلم ایجاد مى كرد!
آروم روى سولماز خم شدم و تکونش دادم!… ناله ی
ضعیفی کرد و من آروم بغلش کردم وگفتم:ببخشید!
یكم درد دارى اما الان میبرمت داخل!….
به سمت داخل عمارت رفتیم و وقتى وارد شدیم حمیدی
اتاقی را کنار پله ها نشونم داد و گفت:برین اونجا تا
برم بی بی رو بیارم!…
دنیا مثل بچه ها  به من چسبیده بود و به همراه من
وارداتاق شدو فورى گوشه ای نشست وبی صدا گریه
کرد!
سولماز رو روی تخت قدیمی گوشه اتاق گذاشتم!…
 همه لباسهام خونی شده بود و بدن سولماز دیگه مثل
قبل گرما نداشت!
عصبی شروع به قدم زدن تو اتاق كردم و مشت یك
دستم رو به اون دستم کوبیدم!
حدود بیست دقیقه  طول كشید تا در اتاق باز شد و یه
پیرزن خمیده با ظاهر وحشتناکی بقچه بدست وارد
اتاق شد!
حمیدی هم به دنبالش وارد شد و در حالی که پیکنیک
کوچکی رو کنار تخت سولماز میگذاشت گفت:بی بی
خیلی وقته تیر خورده بجنب فقط از دست نره!
 به حمیدی نگاه کرد و باصدای دورگه اى گفت:حرف
نزن کارمو بلدم!…
با چندش و تعجب رو به حمیدی کردم وگفتم:این مگه
دکتره ؟!…
حمیدی پوزخندی زد و گفت:از ده تا جراحم بهتر
کارشو بلده!
با صدای پیرزن به پشت سرم نگاه کردم كه كنار
سولماز نشست و شال رو از پهلوش برداشت و با
دستهای لرزونش بقچه اش رو باز کرد!
چشمم به دو سه تا چاقو خورد که کنار شیشه های
مشروب بود !
این پیکنیک وروشن کن !…خیلی خون ریزی داره
حمیدی پکنیک رو روشن کرد و رو به من گفت: تو باید کمکش کنی!…..
به سمت سولماز رفتم که بی حال روی تخت افتاده بود!
پیرزن چاقوی کوچکی رو برداشت و چاقورو بالای زخم
سولماز نگه داشت وبعد شیشه ی مشروب رو برداشت
و کمی از مشروب رو روی چاقو ریخت که اضافه هاش
روی زخم سولماز ریخته شد!
‎سولماز با گریه ناله ای کرد که به سمت بى بى  رفتم و
با فریاد گقتم: داری چیکار میکنى؟
‎خنده ی چندشی کرد و گفت:نکنه میخای بدون الکل
کارکنم تا عفونت بگیره و بوى تعفنش خودتو خفه كنه؟!
بیا جوون بیا دست خانومتو محکم بگیر !…این تیکه
کمربندم داخل دهنش بذار زبونش رو گاز نگیره!…
‎کاری که گفت رو کردم و بعد رو به حمیدی کرد و گفت:
بیا پاهاشو بگیر!…
‎حمیدی به من نگاه کرد و با نگاه ازم اجازه گرفت که
 اروم گفتم:بیا!
‎پاهای سولماز رو محکم گرفت و پیرزن چاقو رو داخل
زخم سولماز گذاشت که سولماز از شدت درد شروع به
پیچیدن به خودش كرد و بعد از كمى کلنجار رفتن با
بدن بی جان سولماز بالاخره تیر رو از پهلوش خارج
کرد و چاقوی دوم رو از روی پکنیک برداشت و بهش
نگاه كرد!…
نوكش حسابی قرمز شده بود !…زخم رو با دستش نگه
داشت و یكباره چاقو رو روش گذاشت و اون تیكه
رو سوزوند که سولماز جیغ بلندی کشید و بیهوش شد!
‎خودم انقدر ضعف کرده بودم که کم مونده بود ازحال
برم!…
با پارچه های کثیف داخل بقچه اش زخم رو تمیز
كرد و از جاش بلند شد و گفت:زیاد امیدی به زنده
بودنش نیست !…اگه تا فردا صبح دوام اورد زنده
‎میمونه،اما اگه خونریزی کرد باید گوشه باغ خاکش
کنی!…
‎با عصبانیت به سمتش چرخیدم وگفتم: میفهمی داری
چی میگی؟!
‎__دیر اوردینش !…من تموم تلاشم رو کردم !…عمرش
 به دنیا باشه زنده میمونه!…
‎درحالی که سیگارش رو از گوشه روسریش بیرون میاورد
به سمت در رفت و حمیدی پشت سرش از اتاق خارج
شد و من به سمت تخت رفتم وکنار بدن بی جون سولماز
نشستم!
 ازحال رفته بود!… سوختگى روی شکمش وحشتناک
بود، اماخوبی اش این بود جلوی خونریزی تا حدود
زیادی گرفته شده بود!….
باصدای هق هق دنیا كفرى به سمتش برگشتم !
کیاناز رو که خوابیده بود کنارش روى زمین گذاشته بود
و زانوهاشو بغل کرده بود وگریه میکرد!….
اگه این بی شعور به کیان خبر نمیداد الان سولماز
حالش خوب بود!
نفهمیدم دارم چیکار می کنم!…فقط از جام بلند شدم و
به سمتش رفتم و جلوش ایستادم!
با دیدن پاهام جلوش سرش رو بلند کرد و وحشت زده
نگاهم کرد!….
‎دلم میخواست حرصم رو سر یكى خالی کنم !…دستم
به سمت کمربندم رفت!…
‎بادیدن این کارم اشکهاش رو پاک کرد و با صدای
لرزونی گفت: فرهاد بخدا من نمیخواستم اینطور بشه!
‎ازش فاصله گرفتم وبه سمت در اتاق رفتم و درو قفل
کردم و به سمتش برگشتم !….
اونو خوب میشناختم!…اینکارهام باعث میشد ‎بیشتر وحشت كنه
دنیا
وقتی دراتاق رو قفل کرد و به سمتم اومد ؛نفسم بند
اومد و با چشمهایى گشاد شده از وحشت بهش نگاه
كردم!
وحشتم دو برابر هم شد وقتى کمربند بازشده اش رو
کامل از کمرش وا کرد!
دیگه طاقت نداشتم!…نه جسمى و نه روحى!…قبلترها
تحملم بیشتر بود!چون مشكلهام كمتر بود اما باوجود
كیان دلخوشیهام زیاد تر شده بود و تحملم كمتر!…
 با گریه نگاهش کردم و گفتم: فرهاد تورو بخدا کاریم
نداشته باش!… کیانازخوابه!…
خوب منو مى شناخت!…پوزخندى زد و گفت:خوب
یادمه وقتی کتکت میزدم التماس نمیکردی الان چی
شده التماس میکنى؟!
سرم رو پایین انداختم و لال شدم!…هرچى مى گفتم
تف سر بالا بود!…خودمو برای یه کتک درست وحسابی
اماده کرده بودم.
اما در كمال تعجب صدای پوزخندش رو شنیدم و بعد
صدای وحشتناکش روکه مى گفت: بلندشو!
با تعجب سربلند كردم!
سرى به نشونه ى تایید فرود آورد و دوباره با سراشاره
كرد!…
تموم تنم سر شده بود!باترس ایستادم که بهم نزدیک
شد!…
خدا یا وقت اینطور و اینقدر نفرت تو چشاش موج میزد
چرا ولم نمى كرد؟!…چرا تنهام نمیزاشت؟!…چرا اجازه
نمیداد خوشبخت بشم؟!
رگه های سرخ سفیدی چشاش رو قرمزکرده بود و
من جرات نگاه کردن تو صورتش رونداشتم!…
 اسلحه اش رو از کمرش خارج کرد و روی پیشونی ام
گذاشت!
 توان هیچ حرف یاحرکتی رو نداشتم!… اگه واقعا
راست مى گفت و انقدر سولماز براش عزیز بود،چه
احتیاجی به من و عشق من داشت ک ولم نمیکرد!
با خرفى كه زد خون تو رگهام یخ بست و هاج و واج
بهش خیره شدم!
__ لباسهاتو دربیار!
باترس نگاش کردم.اسلحه رو تكون داد و غرید: کری؟!
 نشنیدی چی گفتم؟!
دستهامو جلوى صورتم تو هم قلاب كردم و زار زدم:
فرهاد…غلط کردم!…
دوباره اسلحه رو تكون دادو گفت: لباسهاتو در بیار
صدات در بیاد یه تیر تو سر دخترت خالی میکنم!…
میدونستم هرچی التماسش کنم بدتر میشه!…
 میترسیدم واقعا بلایی سردخترم بیاره!…
بادستهای لرزون دکمه اول مانتوم روباز کردم که
چشمهای مشتاق کیان جلوی چشمم اومد!….
پاهام لرزید و روی زمین سر خوردم و نشستم و هق زدم
فرهاد
اول قصد داشتم  کتکش بزنم اما بعدش در كمال
خباثت به یادم اومد که لمس بدنش بیشتر از شكنجه
ى جسمى ازارش میده ، پس تصمیم  گرفتم كمى
اذیتش کنم !…
وقتی تهدیدش کردم و دیدم از ترس لال شده ،دستهام
رو به سمت دکمه های مانتوش دراز كردم و با باز کردن
اولین دکمه به هق هق افتاد و سرجاش نشست !
با حرص پیراهنم رو از تنم درآوردم و رو به روش
نشستم!
دستهاش رو روى صورتش گذاشت تا چشمش به من
نیفته!
این کارهاش دیوونه ام میکرد!…درسته كه من لیاقتش
رو نداشتم و عرضه ى نگه داشتنش رو نداشتم اما اون
هم حق نداشت بخاطر تعهدش به کیان با من اینجور
رفتار کنه!….
انقدر كفرى و عصبى شدم كه اصلا نفهمیدم دارم
چیکار میکنم ؟!…
اونو روی زمین خوابوندم و دکمه مانتوش رو باز کردم.
اروم گریه میکرد و از خجالت دستشو از روى صورتش
کنار نمیبرد!
وقتی دکمه هاش رو باز کردم چشمم به تن و بدن
گندمی وسینه های خوش فرمش افتاد که نصفشون از
یقه ى  تاپ تنگش دراومده بودند!
با حرص گفتم:دستهات رو از رو صورتت بردار!
با این حرفم بیشتر گریه کرد و من با حرص کامل روش
دراز کشیدم و دستهاش رو بالاى سرش نگه داشتم!…
 یك دقیقه اى ازگریه ى زیاد صورتش ورم کرده بود!…
بهم حتى نگاه هم نمیکرد!…با یه دستم دستش رو
محکم نگه داشتم و با دست دیگه ام فکش رو گرفتم
ومجبورش کردم بهم نگاه کنه!…
اگه الان به اون شوهر عوضی ات خبرنداده بودی
سولماز حالش خوب بود!اما حالا كه اون تو این وصع
افتاده تو جورشو مى كشی و از شوهرت به نحو احسن
پذیرایى مى كنى!
 تو رو خدا ولم کن!من شوهر دارم چرا نمیفهمی؟
حرفش عصبانی ام کرد!…اصلا اتیشم زد!…حس کردم
داره بهم خیانت میکنه!…
سیلی محکمی به صورتش زدم که بیشتر گریه کرد
و زیر گلوش رو بوییدم!
هنوز هم مثل اون موقع ها بدنش عطر دلنشینی داشت!
به سمت سینه هاش رفتم و بوسه های ریزی روی بدنش
گذاشتم!
چى انتظار داشتم؟!…كه  اونم کم کم لذت ببره؟!…
 مثل خود من كه هركى زیر خوابم مى شد برام فرقى
نداشت؟!
اما اون فقط گریه میکرد!…با این وضعش هم داشتم
حسابی داغ میکردم و همه چی رو فراموش کردم!…
 همه فکر و ذکرم یکی شدن با دنیا بود!
روی نافش رو زبون کشیدم که در زده شد و صداى
حمیدى اومد:آقا؟!
با تو ذوقی که خورده بودم از روش بلند شدم و کلافه
بهش نگاه کردم وگفتم: خودتو جمع و جور کن!
و به سمت در رفتم و پشتش ایستادم و وقتی دیدم سریع
دکمه های مانتوش روبست درو باز کردم!
 حمیدی سینی به دست جلوی در بود!
 شام اوردم !دیر وقت شد!…ببخشید حتما گرسنه
هستین!
کلافگی ازسر و روم میبارید!…از جلوی درکنار رفتم
که حمیدی وارد شد!
سینی رو جلوی دنیا گذاشت و به سمت سولماز رفت
و دستش رو جلوی بینی سولماز گذاشت وبعد رو بمن
کرد: نمیخوام ناراحتت کنم اما زیاد امیدی به زنده
بودن این خانوم نیست !من هم  تا فردا ظهر باید به
بندر عباس برسم!
ناامید نگاهم روى صورت سولماز چرخید:نمیتونم که
اینجا ولش کنم!…
 تو راه آوردنش هم خطرناکه!… تا ظهر اگه حالش
خوب نشد باید همینجا ولش کنیم!
با عصبانیت به سمتش رفتم و یقه اش رو گرفتم:اون
همه پول ندادم که یکیمون رو ول کنی!
دستش رو روی دستهام گذاشت و با لحن خونسردی
گفت: نگفتم تو بیابون ولش کنیم جلوی چشم خودت
میذارم بچه ها اونو به داخل بیمارستان ببرند!دیگه
چی میخوای؟!
به سمت در رفت وگفت:شام بخورین وبخوابین فردا
کلی کار داریم!
بعد از رفتنش باز درو قفل کردم وبه سمت تخت
سولماز رفتم!… شیشه مشروب کنار تخت رو برداشتم
وسرکشیدم!…
 عاشق این طعم تلخ بودم….ارومم میکرد!تو این سالها
دوست خوبی بود!…اما هیچ وقت فکر نمیکردم باعث
بشه سرطان کبد بگیرم!… اونم تو این سن !…
اول بهم گفته بودند كه دچار سرطان خون شدم اما
بعد از كلى آزمایش خبر دادند كه بدتر از اونه!…
سرطان كبد!…مادر همه ى سرطان ها!…
برای بار دوم بطری رو به دهنم گرفتم و سر کشیدم
که با حس یك درد شدید شروع به سرفه کردم!
بطری رو روى زمین انداختم و با دو تا دستم گلومو
گرفتم!…سرفه هام همراه با خون بود!…دنیا وحشت
زده بهم نگاه میکرد!
توانایی بلندشدن رو نداشتم!…فقط سرفه میکردم !…
همراه سرفه هام خون فواره میزد و بیرون مى ریخت!
به دنیا نگاه كردم و میون سرفه هام گفتم داروهام…
قرصهام!…تو کیفمند!…
فورى از جاش بلند شد و به سمت کیف دستی ام رفت
وبعد از باز کردن کیف سریع قرصها رو به سمتم گرفت
و لیوان اب رو به دستم داد و به سختی قرص ها رو با
همون خون تو دهنم بلعیدم!…
 حالم اصلا خوب نبود!… تا ده دقیقه سرفه هام ادامه
داشت تا کم کم اروم شدم!…
 بطری مشروب رو کنار گذاشتم و سرجام دراز کشیدم !
دنیا همونطور كه مطلوم و وحشت زده نگاهم مى كرد
كنارم نشست.
 فرهاد؟!
نگاهش كردم.
 خوبى؟!…
سر تكون دادم!…یه دلخوشی شیرین از اینكه نگرانمه!
لبخند محوى روى لبهام نشست و نگاهش كردم!
__ من و دخترت رو تنها نزارى!…
تو دلم قند آب مى كردند!…میدونستم از سر ترس و
بى كسیه اما هنوز كه منو مرد خودش مى دونست
برام كافى بود!…سرم رو بلند كردم و روى پاهاش
گذاشتم و اون هم از ترس چیزى نگفت.
دستش رو روى موهام گذاشتم و اون اول مكث كرد
و بعد از چند لحظه شروع به نوازشم كرد!…انقدر این
حركتش شیرین بود كه نفهمیدم چیشد کامل خوابم برد!
.
.
.
دنیا
وقتی شروع به سرفه کردن کرد!…وقتی دیدم داره
عذاب میکشه،نمیدونم چرا دلم به حالش سوخت ؟!
همیشه این من بودم که دلم زود به رحم میومد!..
حالم داشت از دیدن این صحنه ها بهم میخورد!…اتاق
پر از بوی خون و مردن بود!… از یه طرف سولماز و از
یه طرف هم  فرهاد!….
ترسیدم!…ترسیدم كه فرهاد هم بمیره و این كثافتها
من رو به عربها بفروشند!….
وقتى فرهاد روى پاهام دراز كشید واقعا از خدا
خواستم تا برگردوندن ما به كیان اونو برامون نگه داره!
چون هرچى هم ذات به خراب بود اما به قول خودش
همه از روى عشق و دوست داشتن بود و اجازه نمى
داد دست احدى بهمون بخوره!…
وقتى خوابید بالشت روزیر سرش گذاشتم و به سر
جام برگشتم وکنار کیاناز دراز کشیدم !…
کل بدنم درد میکرد!…با اینکه حسابی گرسنه بودم
اما بدون اینکه لب به اون غذا بزنم خوابیدم!…اشتهام كامل كور شده بود!…..
کیان
روی صندلی عقب دراز کشیده بودم وبادستهام
پیشونی ام رو ماساژ میدادم که هومن وارد ماشین
شد!…
سنگینی نگاهش رو روم حس میکردم و بدون اینکه
دستمو بردارم گفتم:چی شده؟!
 باید چند تا عکس از دنیا بهشون بدیم! احتمال
داره اون تیرخورده باشه و در اینصورت حتما اونو
به بیمارستانی جایی میبرند!
عصبی سرجام نشستم و گوشی مو به سمتش گرفتم
و گفتم: چند تا عکس بردار و بهشون بده !
بی سر و صدا گوشی رو برداشت و از ماشین خارج
شد! برای امشب بسم بود!…
من تحمل نداشتم و نمیتونستم از پس این همه مشکل
بربیام! اگه دنیا تیر خورده باشه،اگه اونو از دست
بدم….نه حتی فکر کردن بهش هم عذابم میده!…
انقدر با فکرای مختلف ذهنم رو مشغول کردم که خوابم
برد.
.
.
.
فرهاد
با سردرد شدیدی چشمهامو باز کردم و به اطرافم
نگاهی انداختم!….یکم گیج بودم !…
صدای ناله های خفیفی باعث شد به پشت سرم برگردم
و با دیدن سولماز روی تخت و دنیا گوشه ی اتاق همه
چی یادم اومد!
به سختی از جام بلند شدم و به سمت سولماز رفتم
رنگش پریده بود و پوست سفیدش سفیدتر و بی روح
شده بود!
لبهاش هم از تشنگی ترک برداشته بودند و با چشمهای
نیمه باز ناله میکرد وقتی منو دید، لب زد
 ف…رهاد….
 کنارش نشستم و دستم رو روی دستش گذاشتم :
حرف نزن عزیزم !…حالت خوب میشه
اب…اب بده!
لیوان اب رو از تو سینی برداشتم وبه سمتش رفتم
و انگشتم رو داخل لیوان زدم و روی لبهاش کشیدم!…
با ولع زیادی لبهاشو مکید وگفت: تورو…خدا اب بده!
 اب برات خوب نیست !هنوزیکم خون ریزی داری
لبخند بی جونی زد و گفت:من دارم میمیرم
اخم کردم و گفتم:چرت وپرت نگو
__ دیشب خواب مامان وبابام رو دیدم!…مامانم…
گفت که…منتظر من!…
دستم رو روی لبهاش گذاشتم وگفتم:اگه ادامه بدی
دندون سالمی تو دهنت نمیمونه!…
بی جون شروع به سرفه کرد! دستپاچه شدم وبغلش
کردم.
با چشمای بی جون گفت:اب بده!…چیز زیادی به
مرگم نمونده!…
لیوان اب رو به دهنش نزدیک کردم و اون از شدت
تشنگی زیاد همه اب رو سرکشید!…
 لیوان خالی رو از دهنش دورکردم و بعد به صورت
خسته وبی روحش نگاه کردم و اون اروم اروم شروع
به حرف زدن کرد:فرهاد…من ازمردن میترسم!…
بغض بدی به گلوم چنگ زد!…باصدای بغض کرده
گفتم: قرار نیست كه بمیری!…من کنارتم!…نترس!
سرش رو به سینه ام فشرد و بی جون گفت:خوابم
میاد!…خیلی سرده!…میشه گرمم کنی؟!…
محکم تر بغلش کردم كه آخى گفت و من با گفتن
ببخشید شروع به بوسیدن جای جای صورتش کردم!
انقدر محکم بغلش کردم که خوابید و بعد حدود نیم
ساعت دستم رو به سمت یقه بازش بردم، تا ببندم !…
اما با حس سردی بیش از حدش وحشت زده به صورتش نگاه کردم…………
آروم و با تردید صداش كردم: سولماز…سولماز
و صورتش رو اروم نوازش کردم !اما به عكس همیشه
عکس العملی نشون نداد!
خیلی اروم خوابیده بود!با وحشت سرم رو روی سینه
اش قرار دادم و گوش كردم اماصدایی ازقلبش شنیده
نمیشد…مرده بود…
سولماز من مرده بود!…زنی که بخاطر عشقی که بمن
داشت با همه ى بدیهای من ساخته بود!
به صورت بی روحش نگاه کردم و مردونه و بی صدا
گریه کردم !خدایا حقم نبود اونو هم از دست بدم!…
نمیدونم چقدر گریه کرده بودم که با صدای هق هق
دنیا به طرفش برگشتم كه سر جاش نشسته بود و
باچشمهای مظلوم و گریون بمن نگاه میکرد!
با دیدن گریه هاش دلم به درد اومد!
یعنی فاطمه راست میگفت که من دارم تقاص اشکهای
دنیا رو پس میدم؟!… نه! اینطور نبود!…اون اول زن من
بود!…حق نداشت برای کیان دلبرى کنه !…حق نداشت
خانومی هاشو خرج کیان کنه!… دنیا براى من بود!…
حق من بود!…
با فکری که به ذهنم اومده بود پوزخندی زدم و زیر لب
گفتم : داغ دیدن دنیا رو روی دل تک تک شون میذارم
سولماز رو روی تخت گذاشتم و از اتاق خارج شدم
حمیدی به سمتم اومد و گفت:ظهر باید حرکت کنیم!
باشه!
به سمت ماشین رفتم و  ساک لباس سولماز رو بیرون
اوردم وبه سمت اتاق رفتم و ساک رو به سمت دنیا
پرت کردم وگفتم :از تو ساکش یه دست مانتو شلوار
بردار و بپوش!….
با تعجب نگاهم کرد و گفت:چرا؟!
۰
 روی حرف من حرف نزن !…زود باش!…النگوها و
بقیه طلاهاتم دربیار!…
و از اتاق خارج شدم ، تا راحت تر این کارها رو انجام
بده !
حمیدی به سمتم اومد وگفت:حالش خوبه؟؟؟
بهش نگاه کردم و غمگین گفتم:اماده اش میکنم تا اونو
ببریم یه گوشه بذاریم و بعدش حرکت کنیم!
عجیب بود كه آثار ناراحتی رو تو صورتش دیدم!…
 بهم نزدیک تر شد و دستش رو روی شونه ام گذاشت
وگفت:غم اخرت باشه…میگم بچه ها گوشه باغ براش
جا درست کنند!
__ نمیخواد!…یه نقشه دیگه دارم!…
حمیدی که انتطار نداشت انقدر اروم باشم چشمهاش رو ریز کرد و گفت: میشنوم!…..
دنیا
نمیدونم و هرچى فكر مى كنم به ذهنم نمى رسه هدفش
از این کارها چیه؟!…
لباسهامو گوشه ای گذاشتم و به سمت کیاناز رفتم و
بغلش کردم و به سولماز خیره شدم !
اروم خوابیده بود!…اگه من سعی نمیکردم فرار کنم
این اتفاق براش نمی افتاد!…
با یاد آورى این صحنه باز گریه ام گرفت و کیاناز
تو بغلم از گریه هاى من بی تابی میکرد!
دکمه های مانتوی تنگ سولمارو باز کردم و سینه امو
تو دهنش گذاشتم!
جدیدا یاد گرفته بود وقتی سینه رو میبنه لبخند میزد!
از دیدن خنده اش ذوقی کردم ومحکم اون بوسیدم که
در باز شد و فرهاد وارد اتاق شد كه با دیدنش شالم
رو روی سینه ام کشیدم و پوزخند صدا دارش رو
شنیدم كه بسمتم مى اومد و روبه روم نشست وگفت:
زود بهش شیر بده !کار داریم
با تردید گفتم:چه کاری ؟؟؟
 تو بهش شیر بده!… بعد بهت میگم !…
کیاناز با شنیدن صدای فرهاد سینه مو ول کرد و به
صورت مردی که باعث ب وجود اومدنش شد نگاه کرد
 و خندید !….بالاخره خون گواهى مى داد!…
فرهاد هم حس پدرانه اش گل كرد و لبخندی زد و اون
رو از بغلم برداشت و شروع به بوسیدنش كرد !
با همه ى بدیهاش واقعا کیانازو دوست داشت! کیاناز
هم اونو دوس داشت!…
همونطور كه با كیاناز بازى مى كرد،به من نگاه کرد
 و گفت:لباسات رو به تن سولماز کن و طلاهات رو هم
تو دست و بالش بزار!
با وحشت نگاهش کردم !حرفش باعث شد خشکم بزنه !
بلافاصله ازفکری که به ذهنم رسید گریه ام گرفت،
یعنى انقدر پست شده بود كه میخواست با این کار
به کیان و بقیه بفهمونه که من مردم !
سرم رو به چپ و راست تکون دادم وگفتم: میخوای
بگی من مردم؟!
اخمی کرد و نگاهم کرد كه فورى از نگاهش ترسیدم و
عقب نشستمو اون با تشر گفت:
دنیا الان وقت جر و بحث با من نیست !…کاری نکن
تورو به جاش زنده زنده خاکت کنم!….بدون هیچ
حرفی گمشو لباسهاش رو عوض کن ؛ وقت نداریم!
دروغ چرا!…همیشه از لحن عصبی اش مى ترسیدم!
از جا بلندشدم و به سمت تن بی جون زنی رفتم که
قرار بود نقش مردن منو بازی کنه!…قراربود به همه
بگه که دیگه دنیای زنده ای وجود نداره !….
مانتوی خونی اش رو از تنش خارج کردم و اشکهام
سرازیر شد و با بسته شدن در فهمیدم که فرهاد از
اتاق خارج شده !… رو به سولماز کردم و گفتم: تو رو
خدا به کیان بگو دنیا نیستی!…
دستهای لرزونم به سمت شلوارش رفت و به سختی
شلوارش رو از پاش در اوردم!…
 گریه هام بیشتر شد و به هق هق افتادم !….
داشتم برای پایان زندگی ام گریه میکردم !…کیان
نابود می شد!….مادرم چی؟!…تکلیف اون چی مى شد
لباسهام رو به تنش کردم و کنار تخت نشستم و هق
زدم !….
النگوهامو از دستم به سختی خارج کردم و دست
سولماز رو که یخ کرده بود بلندکردم وجلوم گذاشتم!…
النگورو خواستم وارد دستش کنم که دیدم نمیشه !
مرده بود اما دلم نمیخواست اذیتش کنم !….پس ساک
کیانازو برداشتم و روغن بچه رو برداشتم و کمی روی
دستش روچرب کردم و شروع به گذاشتن النگوها
 کردم !…
یاد روزی افتادم که با کیان به بازار طلافروش ها رفتیم
و اون با تموم عشقش رو به من کرد و گفت:میخوام
طلا بخریم!…
دستش رو محکم گرفتم وگفتم:حلقه دارم!طلا نمیخوام
 نووووچ!…حلقه فرق داره !….شنیدم جنوبیا عاشق
النگو هستن!…
خندیدم و گفتم:اره اما تهرانیا النگونمیزارن!… فک
میکنن دهاتیه!…
بغلم کرد و گفت: من اینطور فکر نمیکنم !…همیشه
دوس داشتم وقتی زنم رو بغل میکنم !…صدای جرینک
جرینگ النگوهاش تو گوشم بپیچه!…
ازحرفش گر گرفتم وسرم رو پایین انداختم و اون هم
یواشكى و سریع لپم رو بوسید و گفت: عاشق این
خجالت کشیدناتم!…
لبخندی زدم و اعتراض امیز اسمش رو صدا زدم:کیان
درحالیکه وارد یکی ار مغازه های شیک میشدیم،گفت:
جون دل کیان!
بعد از كلی خندیدن برام شش تا النگوی خوشگل
خرید و وقتى طلا فروش رو به من کرد و گفت:
دستتون روبدین تا النگوها رو دستتون بندازم !
کیان دستکش پلاستیکی رو از طلافروش گرفت و گفت: خودم این کارو میکنم!…
از غیرتش خوشم اومد !…دستم رو به سمتش گرفتم
و اون هم در حالیكه با انگشتهاش دستم رو نوازش
میکرد، النگوها رو تو دستم می انداخت و من چقدر
لذت میبردم از این نوازشهای عاشقانه سر
انگشتهاش!…
اخرین النگو رو به دست سولماز انداختم و در حالیكه
اشکهام صورتمو حسابی خیس مى کردند گوشواره
هامو هم به گوشش زدم و به یاد مادرم افتادم!
 این گوشواره ها رو وقتی تولدم بود برام خریده بود!
 یادم نمیره چقدر ذوق و شوق داشت تا اونو به گوشم
بندازه !….با گریه گفتم:مامان تو رو خدا باور نکن
من مردم !…تو رو بخدا مامان باور نکن!…
پلاک زنجیر مورد علاقه ام رو خواستم از گردنم در
بیارم که کیان بعد از بدنیا اومدن کیاناز وقتی اولین
عکس سه نفرمون رو گرفت ، این پلاک زنجیر رو
سفارش داد و عکسمون رو داخلش گذاشت !…
قفل پلاک گردنش رو باز کردم اما دلم نیومد اون رو
به گردن سولماز بندازم! پس زیر لباسم پنهونش کردم!
در همین لحظه فرهاد وارد اتاق شد و به سمتم اومد و
 با دیدن سولماز اخمی کرد و گفت: چرا حلقه ات رو
دستش ننداختی؟
حلقه بزرگ تک نگینم حسابی به چشم میخورد!…با
تردید حلقه رو از انگشتم بیرون اوردم و به دستش
کردم. دستام خونی شده بود!
رو به فرهاد کردم و گفتم: باید برم دستشویی
 از اتاق رفتی بیرون سمت چپ سالنه!
از اتاق خارج شدم  و به سمت دستشویی رفتم.
 روبه روی اینه ترک خورده ی دستشویی ایستادم و
شیر اب رو بازکردم و چند مشت اب به  صورتم زدم !
قیافه ام از خستگی داغون شده بود و بی صدا باز
گریه کردم !
انقدر گریه کرده بودم كه دیگه نای گریه کردن نداشتم
چشمهام شدید میسوختند!
 باز صورتم رو با آب سرد شستم و به اتاق برگشتم
ک دیدم فرهاد و اون مرده حمیدی سولماز رو داخل
پتو پیچیدند و حمیدی از اتاق خارج شد و خیلی زود
به همراه دو تا پسر جوان به اتاق برگشت و رو به پسرا
کرد و گفت:ببرینش همونجا که گفتم! ماهم الان حرکت
میکنیم و دنبالتون میام!
فرهاد درحالی که کیاناز رو به دستم میداد گفت:برو
سوار ماشین شو!
 میخوای باهاش چیکارکنی ؟!اون كه صورتش شبیه
من نیست  میفهمند من نیستم!
__ تو کاری به این چیزها نداشته باش و برو سوار
ماشین شو!
به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.روکش ماشین
رو  عوض کرده بودند!
 دلم میخواست دوش بگیرم! اخه لمس بدن سولماز نجسم
کرده بود، اما مگه فرهاد میذاشت ؟!
جنازه سولماز رو داخل پراید مشکی کنار ماشینمون
گذاشتند و حرکت کردند!
 فرهاد و حمیدی سوار ماشین شدند و  پشت سرشون
حرکت کردیم!
 حرکات فرهاد بیش از حد عصبی بود و این منو نگران
میکرد!
پک های عصبی که به سیگار میزد حس دلشوره ی منو
بیشتر میکرد !بعد حدود یک ساعت جایی توقف کردند!
از  تو ماشین به پراید نگاه میکردم!
جنازه سولماز رو از ماشین خارج کردند و  یکی از
پسرها یه بطری پلاستیکی رو از  تو صندوق خارج
کرد که فرهاد از ماشین پیاده شد و با صدای بلندی
گفت:صبرکنید!
با وحشت به صحنه ی روبه روم نگاه میکردم! بدنم
ازتصور  چیزی ک به ذهنم رسیده بود یخ كرده بود!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.