خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۱۱

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

کیان

چشمهامو كه باز کردم با دیدن دنیا كه میخواست

از جاش بلند بشه،دست دراز كردم و قبل اینكه بخودش

بیاد اونو سریع تو بغلم کشیدم و تو گوشش گفتم:کجا؟!

سعى كرد خودش رو نجات بده:اععععع!…نكن!…

میخوام برم پیش مامان

 نوچ بیا بغلم!

 وا!… کیان؟!…

سریع لبمو روی لبش گذاشتم تا بیشتر از این حرف

نزنه و مخالفت نكنه…

نمیدونم چرا هرچى بیشتر میگذشت ؛این دختر تو

چشم من خواستنی ترمیشد؟!…

در كمال خوشرویى همراهیم کرد!…وای که من عاشق

همراهی کردنش بودم!…

 با یه حرکت پیراهنش رو از تنش دراوردم که شروع

به نق زدن كرد :کیان توروخدا بسه…زشته !…مامانم

الان بیدارشده ساعت هفت غروبه تا دوازده شب چیزی

نمونده !….

سرمو تو گردنش فرو بردم و گفتم:هم الان شیطونی

میکنیم هم آخر شب!…

خندید و مشتی به بازوم زد:خجالت بکش

خجالت کشیدن نداره خانومم!…

و باز شروع به بوسیدنش كردم وبین بوسه هام گازهای

ریزی ازش مى گرفتم…خنده هاشو دوس داشتم…نفس

کشیدنش رو!…تقلا کردنش تو بغلم !….

كارى اش نداشتم اما فقط بخاطر عكس العملهاش

سربه سرش میزاشتم!…عاشق خجالت كشیدنش

بودم!…هنوز هم گاهى اوقات با هرحرف من سرخ

و سفید می شد!…

واى كه همه چیز این زن خواستنی بود!…

.

.

.

فرهاد

تازه زنگ در رو فشارداده بودم که دیدم فاطمه خانم

سریع درو باز کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت:سلام

پسرم

 سلام خوبین؟!…

با مهر مادرى جوابم رو داد: مرسی پسرم!توخوبی؟؟

مختصر و مفید گفتم: بله

__بفرما داخل

بی توجهه به دل و قلوه دادن بابام با فاطمه خانم وارد

حیاط شدم !….

به محض وارد شدن چشمم به دختر بچه ی تپل مپلى

افتاد که روی تخت نشسته بود و همونطور كه با اسباب

بازی هایش بازی میکرد با چشمهاى گرد خوشگلش به

من نگاه مى كرد و میخندید و دور تا دورش هم بالشت

گذاشته بودند تا یه وقتى نیفته!…

سست شدم !…بودم!..بدتر شدم!..تمام توانم رو جمع

كردم و به سمتش رفتم…

با دیدن من كه به سمتش میرفتم لبخندش عمیقتر شد

و دهن بی دندونش رو به نمایش گذاشته بود…

نمیدونم چرا نترسید!…غریبى نكرد؟!…فقط دستش

رو به سمتم بالا آورد !…

من از ترس ضعفم کنارش نشستم و اونو در آغوش

گرفتم ومحکم بغلش کردم !

كمى تو صورتم زل زد و بعد سرش رو روی سینه ام

زیرگلوم قرارداد!…

خدایا این دختر داره چیکار میکنه؟!…یعنی فهمید

من پدرشم؟!…

نمیدونم چرا!…اما اشک از گوشه چشمم جاری شد.

دستم رو روی سردختر کوچولوم گذاشتم و شروع به

نوازشش کردم!…

سرش رو ازسینه ام جدا نمیکرد!…انگارداشت به

 صدای قلبم گوش میداد و به قلب نا ارومم ارامش

رو هدیه میداد!

غرق حس جدید پدری شده بودم که با صدای خنده ی

دنیا از فکر و خیال خارج شدم !…

همراه مرد جذاب وخوش پوشی ازسالن خارج شد

و با صدای بلندى میخندید!…

باورم نمیشه این دنیا باشه که اینجور دلبرانه داره

برای مرد دیگه ای میخنده!…

دستم بی اختیار مشت شد و با دیدن من هر دو ساکت

شدند…

هه!…ترس قشنگ تو چشماش مشخص بود!…هنوز ازم می ترسید!..

دنیا

به زور از دست کیان فرارکردم و وارد حمام شدم

که بدجنس با خنده و شیطنت پشت سرم سریع

وارد حمام شد و با شیطنت لبخندى زد و درو پشت

سر خودش بست و به سمتم اومد!…

لعنتى یادم رفت درو ببندم و قفل كنم!…خندیدم و

انگشتمو تهدید وار تكون دادم!….

 كیان واى به حالت!…انگشتت به من بخوره!…

انگشتمو تو هوا گرفت و تو دهنش گذاشت و گفت:

قول میدم انگشتم بهت نخوره!…

مشتى به سینه اش زدم و جیغى كشیدم و اونم منو

تو بازوهاش به خودش فشار داد!

بعد یه دوش دونفره من زودتر بیرون اومدم و لباس

پوشیدم و به سمت حیاط رفتم!

 مامان بیچاره ام در نبود ما حسابی کیاناز رو سرگرم

کرده بود،طورى كه كیاناز حتى به یاد ما هم بى قرارى

نمى كرد!…

کیان جلدى به دنبالم از حموم بیرون اومد و همونطور

كه شوخى می كرد ، مدام سربه سرم میگذاشت و

جیغم رو به هوا میبرد!…تازگیها خیلی بی تربیت شده

بود!…

الانم به دنبالم بود كه باقى بیتربیتی شو ادامه بده

و منم دیگه دم به تله نمیدادم!…با دو خودمو به حیاط

رسوندم و تازه پا توى حیاط گذاشته بودم که دیدم

مادرم به همراه عموستار ایستادند…

كیان هم با خنده به دنبالم وارد حیاط شد و دقیقا

مثل من ساكت شد!

ناخودآگاه نگاهم به سمت دیگه ی حیاط برگشت که

دیدم فرهاد کیاناز رو در آغوش كشیده و به من زل زده

نمیدونم چرا!…اما یك مرتبه ترس عجیبی تموم وجودم

رو گرفت.

قدمی به عقب رفتم که کیان دستش را دور کمرم

حلقه کرد و آروم زیر گوشم گفت:نگران نباش من هستم!

ناچاراً لبخندی زدم و به همراه کیان به سمت تخت

رفتیم که مادرم گفت:بریم داخل هوا اینجا سرده

کیان به سمت فرهاد رفت و سلام سردی کرد که

فرهاد جوابش را سردتر از خودش داد!

کیاناز با دیدن کیان لبخندی زد و دستهاش رو براش

باز كرد و کیان دستش را به سمت کیاناز دراز کرد اما

برعکس همیشه کیاناز روشو از کیان برگردوند وخودش

رو بیشتر به فرهاد چسبوند!…

فرهاد لبخندى از سر شوق زد ودرحالی که سر کیاناز

رو میبوسید به سمت سالن داخل خانه رفت !

مادرم و عمو ستار هم پشت سرش وارد سالن شدند

کیان که هنوز شوكه بود، به سمت من برگشت

و با حیرت گفت:نیومد بغلم!…

منم مثل اون متعجب بودم: عجیبه!…اصلا با فرهاد

غریبی نکرد !

اخم زیبایی بین ابروهای کیان نشست وگفت:پدرش رو

شناخت!…

دستش رو فشردم و رو به روش ایستادم وسرم رو به

سینه اش تکیه دادم و گفتم:تو تنها پدر دختر منی!

دستهاش رو دور کمرم حلقه کرد و مثل بچه هاى تخس

گفت: حسودیم شد دنیا!

منم مثل مادرهاى صبور روى سینه اش رو بوسیدم و

گفتم:عزیزم حسودی نداره !…كیاناز بچه است و هر

محبت غیرى رو ببینه جذب میشه!

 باید مادرت رو راضی کنیم بیاد تهران که دیگه

مجبور نشیم بیایم اهواز!…

 چشم گلم

باز همونطور تخس گفت:بریم داخل!…خوشم نمیاد

دخترم بغل اون مرد بیمار باشه!…

 چشم هرچی شما بگی!

وقتی وارد سالن شدیم،فرهاد حسابی باکیاناز گرم

گرفته بود و كیاناز هم اصلا غریبى نمى كرد!

کیان كلافه شده بود و مثل بچه هایى كه اسباب بازى

مورد علاقه اشون دست كس دیگه اى هست چند بار به

بهانه های مختلف سعی کرد کیاناز رواز فرهاد جدا کنه

اما پدر سوخته اصلا دل از باباش نمیکند….

بابا؟!….چه واژه ی مسخره ای براى فرهاد كه اصلا

هم به فرهاد نمیومد!…فرهاد پدر باشه؟!….

تمام دلخوشی اون اقرار به رابطه با زنهای مختلف

خوشگذرونی با اونها بود!

یه همچین کسی نمیتونه پدر باشه و اسم زیباى پدر

رو با خودش یدك بكشه!…

با صدای مادرم به خودم اومدم:دنیا مادر بیا کمک

کن سفره شام رو پهن کنیم!…

 چشم مامان

وارد آشپزخونه شدم و همراه مامان شروع به چیدن

سفره کردیم…مادرم درحین چیدن سفره گه گداری

لبخند میزد !…بى دلیل!…اما متفاوت!…

با دیدن لبخندش منم خنده ام گرفت …نگام کرد و

گفت:به چی میخندی شیطون؟؟

به خودم جرات دادم وازش پرسیدم: دوستش داری

مامان؟!

با این حرفم دست پاچه شد و شبد قاشق از دستش

افتاد…

حس کردم خجالت كشید!.. به سمتش رفتم و کنارش

نشستم و دستش رو گرفتم:مامان این خجالت نداره…

توهم حق داری یه زندگی جدید برا ی خودت بسازی

تنهایی خیلی سخته… سال های زیادی هست که

شما داری تنها زندگی میکنی!

 از پدرت خجالت میکشم!

دستش رو فشردم و بوسه اى به روشون زدم:مطمئن

باش اونم راضیه

اخه ….

اخه نداره مامان…سفره رو بچینیم همه گرسنه ان!..

سفره رو چیدیم و مادرم آقایون رو به شام دعوت كرد!

 من میدونم فرهاد به من بد كرد!…

اینو هم میدونم چوب خدا صدا نداره!…

اما واقعا از انسانیت به دور بود كه جلوى همسر سابقم

با شوهرم بشینم!…

راستش جلوى عمو ستار معذب بودم و خجالت می

كشیدم!

اما از یه طرف شوهرم هم تو جمع غریبه بود و حتما از

من این انتظارو داشت كه تو جمع كنارش بشینم و ازش

حمایت كنم!…

حتى با نگاهش هم ازم همینو میخواست!…احترام و

حیا و آبرو رو قى كردم و سر سفره کنار کیان نشستم

و کیان هم برخلاف سنگینى و متانت همیشگى اش

شروع به ریش ریش کردن گوشتهای داخل بشقاب کرد

و بعد با لبخند پرمحبتى گفت: بخور خانمم!….

فرهاد پوزخندى زد و گفت:واسه این کارا بزرگ شده

الان برای دخترت باید گوشت ریش ریش کنی!

كیان تو چشمهاش خیره شد و گفت: اونم چشم فعلا

که زیر دو سال دکتر گفته گوشت ممنوع!

با صدای سرفه عمو ستار به خودمون اومدیم و بدون

هیچ حرفی شروع به خوردن غذامون کردیم.

داشتم سفره رو جمع میكردم که کیاناز شروع به گریه

و بهونه گیرى کرد!

مادر ظرفهارو از دستم گرفت و منو به سالن هولم داد!

 فرهاد تو سالن قدم میزد كه من به سمتش رفتم و دست

دراز كردم تا بچه رو از دستش بگیرم که یک لحظه

باهاش چشم تو چشم شدم!….

 نمیدونم چرا حس كردم رنگ نگاهش خاص شده و من

این نگاه رو كه باعث ترسم میشد نمى شناختم!

همیشه همین بود!…طلبكار و عصبانى!…اما نگاه

امروزش متفاوت بود!…

سریع یه ببخشید گفتم و به اتاقم پناه بردم!

در حال شیر دادن به دختر نازم بودم که صدای

خداحافظی عمو و فرهاد رو شنیدم و بعد اون در اتاقم

به آرومى باز شد و کیان شیطون سركى كشید و وارد

اتاق شد و وقتى متوجه شد که دارم کیاناز رو میخوابونم

مثل همیشه بى هیچ حرفی كنارم نشست!

این عادتش رو خیلی دوس داشتم !همیشه اینجور

مواقع كنارم مى نشست و آروم موهاى كیاناز رو

نوازش مى کرد!

کیاناز در حالی که سینه امو میک میزد چشمهاشو

خمار باز کرد و با دیدن کیان که سرش رو به شونه ام

تکیه داده بود، لبخندی زد و دوباره چشمهاشو بست!

هردومون از لبخندش ذوق کردیم و من به صورت کیان

نگاه کردم که پیشونی اش رو به پیشونی ام چسبوند و

آروم لبهامو بوسید و زیرگوشم زمزمه کرد: عاشقتم..

این بار برخلاف همیشه من پیش قدم شدم و بعد

گذاشتن كیاناز روى تخت به سمتش رفتم و روى پاش

نشستم و دستهامو دور گردنش حلقه كردم و لبم رو

روى لبهاش گذاشتم و اونو بوسیدم!…

.

.

.

فرهاد

واردخونه که شدم انقدر عصبی بودم که مستقیم به

سمت بوفه مشروب رفتم و بطری مورد علاقه ام رو

بیرون اوردم ویک سره سر کشیدم!

 انقدر خوردم که حس کردم نفس کم اوردم و همونجا

خودمو روی مبل پرت کردم…صدای خنده های دنیا

وکیان تو گوشم می پیچید!…حرفهاشون و محبت

کردنشون بهم حالم رو خرابتر می کرد!….

داشتم دیونه میشدم!…الان فقط یه رابطه میتونست

ارومم کنه…

تلفنم رو از جیبم خارج کردم وزبه سولماز زنگ زدم.

خیلى زود و هنوز یه بوق نخورده جواب داد:به به ببین

کی زنگ زده؟!

یه سر برو داروخونه وسایل پیشگیرى بگیر و بیا

خونه ام!

مگه ایدز دارم که میخوای پیش گیری کنی؟!

باشنیدن کلمه ایدز اعصابم خرابتر شد و فریاد زدم:

اصلاً نمیخواد بیای

 چراعصبانی میشی عشقم تانیم ساعت دیگه اونجام

نیم ساعت بعد صدای زنگ درو شنیدم.مثل همیشه این

دختر ان تایم بود…

دختر خوب و ارومی بود واز سر اجبار وارد این کار

کثیف تن فروشی شده بود!

پوزخندی زدم و درو بازکردم!مثل همیشه یه لباس تنگ

وکوتاه تنش بود و همینکه منو دید خودشو تو بغلم پرت

کرد و از همونجا جلوى در شروع به بوسیدن لبهام کرد

 و منم که حسابی از دنیا عصبانی بودم با خشونت

اونو بوسیدم و به سمت اتاق خوابمون رفتیم!

دلم میخواست باخشونت تورابطه ام باسولماز اروم

بشم…حس کسی روداشتم ک درحال سوختنه…

سولمازم کارش رو خوب بلد بود! سه سالی میشد که

اونو میشناختم!بخاطر اعتیاد پدرش و به دلیل اینكه

اسیر دست كسایى كه به پدرش مواد مى دادند نشه،

تن فروشی میکرد و خیلی وقتها همدم من بود!تنهازنی

بود که باهاش درد وردل میکردم!….تازه رابطه امون

تموم شده بود و اون تو بغلم درازکشیده بود و دستش

رو روی سینه ام گذاشته بود واروم اروم نفس میکشید!

هوس کردم بغلش کنم !…بسمتش برگشتم وبغلش

کردم و روی موهاش روبوسیدم وگفتم:ببخشید خیلی

خشن بودم!

 یاد دنیا افتادی؟

آهى كشیدم و گفتم : دیدمش..ازدواج کرده!… دخترمم

بدنیا اورده!

 انتظارداشتی بازکارهایی که باهاش کردی

تااخر عمر منتظرت باشه؟!

 نه!…اما انتظار نداشتم انقدر زود ازدواج کنه!

از فکر کردن به ازدواجش باز اعصبابم خرد شد وموهای سولماز رو بادستم کشیدم وسرش روبه سمت صورتم گرفتم و خشن شروع به بوسیدن لبش كردم!

کیان

درو كه باز كرد از خوشحالى بالا و پایین میپریدم!

انگار از قفس نجات پیدا كرده بودم!…

باخوشحالی به سمت عشقم رفتم و از پشت بغلش

کردم و بینى مو تو موهاش فرو بردم و عمیق نفس

كشیدم!…

تواین چندروز اصلا از جو اهواز خوشم نیومده بود!

چرا دروغ بگم!…شهرش كه بامن كارى نداشت اگه

ازش خوشم نیومد فقط بخاطر این بود كه دنیا رو به

یاد شوهر سابقش مى انداخت!…هرچند خاطره ى بد!

انقدر حسود شده بودم كه حتى نمیخواستم تو شهرى

كه اون توش نفس میكشه ،باشیم!…

فرهاد هم مدام به بهانه ى دیدن کیاناز به خونهمون

میومد و این بیشتر رواعصابم بود و اعصابمو خرد

 میکرد!….

خودم عاشق بودم و نگاه عشق رو تشخیص می دادم

 اما نمیدونم چرا با اینهمه عشق در حق دنیا اونقدر

بدى كرده بود؟!…چرا هنوز هم تو نگاهش نفرت موج

مى زد!…مرز بین عشق و نفرت اینقدر به هم نزدیكه؟!…

در حالیكه به سمتم برمى گشت گفت:وای کیان زشته!

مامانم میاد!

بوسه ى محكى روى گونه اش كاشتم و گفتم:براى فردا

بلیط گرفتم!…

پكر شد و با ناراحتى نگاهم كرد و لب ور چید و گفت:

میدونم كار دارى اما یه كمى زود نیست؟!

آخ كه چقدر خوردنى شده بود!…اوفففففففف!…

دلم میخواست یه لقمه ى چپش كنم!…

__ نه قشنگ من!…خیلی هم دیره !…میخوام برگردم

تهران(زیرگوشش ادامه دادم)تو خونه ى خودم با زنم

عشق بازى كنم!…اینجا خونه ى مردم معذبم!…

باز سرخ و سفید شد و گردنش رو كمى بالا اورد و لب

به دندون گرفت و آه ارومى كشید و ارومتر از اهش گفت

:باشه گلم

اونو به سمت خودم برگردوندم وگفتم:ناراحت شدی

خانومی؟!

لبهاش رو اویزونتر كرد و گفت: نه!…فقط دلم میخواست

بیشتر مامان رو ببینم!

با شیطنت به لبهاش خیره شدم و گفتم: براى اخرماه

براى مامانتم بلیط گرفتم!

و بعد به چشمهاش نگاه كردم كه با حیرت و تعجب به

من خیره شده بود!

بعد از چند ثانیه خودش رو تو بغلم انداخت و محکم

بغلم کرد و گفت:عاشقتم…دوستت دارم !…میمیرم برات!

من هم از خوشحالى اون ذوق زده شدم و لبمو روی

لبش گذاشتم ومحکم  بخودم فشردم!

اما اینبار اون آتیشش از من بیشتر شده بود و

دستهاشو تو موهام كرده و موهامو به چنگ گرفته

بود!

توحال وهوای معاشقه امون انچنان غرق شده بودیم که

با شنیدن سرفه های پى در پى کسی از هم جدا شدیم!

 فرهاد جلوی درسالن با چشمای عصبانی ایستاده

بود و فقط به دنیا و لبهاش زل زده بود!…

با اینكه ته دلم از دیدن ما در این حالت خوشم اومده

بود و ذوق كردم اما عصبانى شده بودم كه من و همسرم

رو در حال معاشقه دیده بود!…درسته یه روزى زنش

بود!…اما الان زن من و متعلق به منه و منم دوس ندارم

مالم رو حتى براى حرص دادن دیگرى به تاراج بزارم !

اون ناموس منه!…بدم میاد كسی مارو در حال

معاشقه ببینه و طعم لبهاشو براى خودش هوس كنه؛چه برسه به كسی كه یه روزى از همین لبها سیراب می شد!….

دنیا هینى گفت و سریع ازم جدا شد که دستهامو دور

بازوانش حلقه كردم و اونو در آغوش گرفتم وبا لحن

مثلاً ارومی روبه فرهاد گفتم:به اقا فرهاد!…خوبی؟

اونم مثل من سعی میکرد جلوى دنیا کنترل خودش

روحفظ کنه !…پس سرش روپایین انداخت وگفت:

میخواستم کیانازو ببینم!

 اشکال نداره! میتونی ببینی اش!…به هرحال

ما فردا داریم برمیگردیم تهران!

یكه اى خورد و گفت: چرا انقدر زود؟!

 کار و زندگی مون اونجاست !

سرى یعنوان تایید تكون داد و با ناراحتی وارد سالن

شد و به سمت کیاناز که توی كریرش بود، رفت و

بغلش کرد و عروسکی ک خریده بود رو به سمتش گرفت

و زمزمه كرد:خوبی دختر نازم؟!

دنیا با ناراحتی به فرهاد نگاه کرد و به سمت اتاقش

رفت. به دنبالش رفتم !

روی تخت نشسته بود و بی صدا گریه میکرد!

کنارش نشستم وگفتم:چراگریه میکنی؟

 كیان من از زندگى ام راضى ام و عاشقونه تو رو

مى پرستم و هیچ وقت تو رو با هیچكى عوض نمیكنم!…

اما با دیدن فرهاد دلم به حال اون پنج سال سوخت!

چرا با من اون كارو كرد؟!…با اون همه بدى اما امروز

وقتى بهش گفتى میخوایم بریم و اون یكه خورد دلم

براش سوخت!…با اینكه همیشه ازش ترس دارم و

بخاطر كیاناز نگرانم اما باز هم میگم این بیمارى

حقش نبود !…دلم بحال بى كسی اش میسوزه!…

اون یه بیماره كه باید تحت درمان روحى قرار بگیره!…

اما هیچ كس رو نداره!…تنها كسش دخترشه كه اون

هم با من و همراه ما میاد تهران!…خدا هیچ كس رو

اینطور بى كس نكنه!.. خیلی خوبه كه ما همو داریم!

روزى هزار مرتبه خدارو بابت وجود تو شكر میكنم!…

سرش وروی سینه ام گذاشت ومحکم بغلم کرد…منم

که حسابی دلم براش تنگ شده بود و با اینهمه باهم

بودنمون ازش سیرنمیشدم ، بایه حرکت اونو روی تخت

انداختم وروش خیمه زدم!

باز صورت سرخ و سفیدش گل انداخت وگفت:وای کیان

الان نه!…الان وقتش نیست!…

باشیطنت نگاش کردم وگفتم:وقت چی نیست؟!

 همین کارا!…

__ خو بگو بدونم کدوم کارا؟

مشتى به بازوم زد و با خنده گفت:برو کنار کیان!

میخوام برم پیش کیاناز!….

لبمو روی لبش گذاشتم تا ساكت بشه و بیشتر از این بهونه نیاره!….

فرهاد

تو این چند وقت حالم خوب بود!…

زجر دیدن كیان برام غیر قابل تحمل بود؛اما همین كه

زن و بچه امو میدیدم باز هم برام خوشایند بود!

وقتى كیان رو می دیدم كلافه مى شدم و دلم میخواست

سرمو به دیوار بكوبم اما دیدن كیاناز عشق به زندگى

رو تو من بیدار می كرد!….

اصلا تمایل عجیبى پیدا كرده بودم كه به دیدن كیاناز

برم!…

هرچند هربار با دیدن كیان از جون و عمر خودم سیر

میشدم ولى انگار این دختر برام همه جون شده بود و

هر بار كه اون رو می دیدم تا چند ساعت آدرنالین خونم

خوب بود!

با یه اشتیاق زایدالوصف درو باز كردم و وقتی وارد

سالن شدم و اونها رو تو حال معاشقه دیدم خونم به

جوش اومد!

یه لحظه به ذهنم رسید من كه آخرهاى عمرمه؛پس اون

لعنتى رو بكشم و بعدش با خیال راحت بمیرم!…

دنیا كلى سرخ و سفید شد!…اما اول از همه دلم

میخواست اون رو بكشم!…حتى نتونست یه سال هم

بدون من صبر كنه!…

وقتى کیان تیر اخرو زد و گفت كه اخر هفته میخوان

برن تهران!…انگار بند از بندم جدا كردند!…

نمیتونم بذارم اون اشغال حرومزاده زن وبچه ى منو

ببره…

با یاد حرف كیان ، کیاناز رو بغلم گرفتم و محکم

بوسیدم.من تحمل دوری این فرشته رو ندارم !….

این دختر از گوشت و خون من بود!…

تا وقتى اون رو ندیده بودم مهرى ازش به دل نداشتم

جز نسبیت اما از وقتى اونو دیدم مهر و علاقه اش تو

بند و پى خون و رگم جاى گرفته بود!…

نمیدونم چرا صدایی ازدنیا و کیان نمیومد !…

فاطمه هم خونه نبود!…

بچه رو بغل گرفتم و تو خونه راه رفتم!…فقط اومده

بودم سر بزنم و برم اما نمیدونم اون دوتا كجا رفته

بودند!…نوبت دكتر داشتم و باید زودتر مى رفتم!…

تو سالن قدم میزدم كه چشمم به اتاق دنیا خورد!

به سمت اتاق رفتم و تا دهن باز كردم دنیا رو صدا كنم؛

صداى خنده ى عشوه گرانه ى دنیا رو شنیدم!…

لعنتى تو دست و بال من هم بود انقدر جذاب و دلبرانه

مى خندید؟!….

نمیدونم چیشد!…فقط وقتی به خودم اومدم همراه

کیاناز سوار ماشین شدم و به سمت خونه ام رفتم.

ماشین رو تو خونه گذاشتم و در حالی ک کیانازو

بغل کرده بودم به سمت داخل رفتم و سریع وسایل

ضروری مو داخل چمدونم گذاشتم وبه سولماز زنگ

زدم!به محض اولین بوق جواب داد:جونم عشقم؟!

کجایی؟؟

 عشقم از دو روز پیش هنوز درد دارم

خفه شو سولماز!…سرویس نمیخام.خونه ای!؟

 اره

دارم میام پیشت… جایی نرو!

باشه

درنگ رو جایز ندونستم فورى به سمت خونه اش رفتم

و وقتى زنگ خونه اش رو فشار دادم ؛ سریع درو

بازکرد و با دیدن کیاناز بغلم گفت:وای !…این کیه؟!

__میذاری بیام تو یا برم جای دیگه؟!

زود خودش رو كنار كشید و گفت: بیا توببینم!

وارد خونه اش شدم…وقتی گفت دنبال خونه است

خودم براش پیداش کرده بودم …

با اون در امدش خونه ویلایی ۲۰۰ متری با حیاطی

پر از گل و درختچه های کوچیک گرفته بود!…

طبق معمول هم یه ساپورت و تاب تنگ تنش بود!..وارد

سالن شدم وروی اولین مبل نشستم…

کیاناز انقدر پستونکش رو میک زده بود که خوابش

برده بود..

رو به سولماز کردم وگفتم:لباس بپوش!برو سر خیابون و

از داروخونه براش پوشک و شیر و شیشه بخر!بیدار بشه شیر میخواد!….

دنیا

امون از دست این كیان!…هربار تا كارمو به حموم

نكشونه ول نمیكنه!….تازه ازحمام خارج شده بودم

که کیان گفت:بریم پیش کیاناز!…پیش فرهاد حسابی

ارومه انگار نه انگار پدر و مادرى داره!…صداش در

نمیاد!…

 اصلا ازش غریبی نمیکنه خیلی بهش وابسته شده

آهى كشید و گفت:به هر حال اون پدرخونی شه

از پشت بغلش كردم و كتفش رو بوسیدم:اما تو پدر

واقعی اش هستی!

به سمت من برگشت و بوسه ى با محبتى روى پیشونى

ام گذاشت!…

 جفتتون تنها امید زندگى من هستین!…و دستم  رو

گرفت و دست به دست هم وارد سالن شدیم که مادرم

رودرحال چای خوردن دیدم !

لبخندى زدم و کنارش نشستم وگفتم: کیاناز کو؟!

با تعجب به ما نگاه کرد و گفت:از من میپرسی؟!مگه

تو اتاق پیش شما نبود؟!

حس کردم دنیا رو سرم خراب شده…تموم تنم بى حس

شد و فقط به دهن مادر خیره شدم!…کیان بسمتمون

اومد و گفت:همراه فرهاد همینجا بودند كه ما رفتیم

تو اتاق یکم استراحت کنیم!…

مادرم مات و مبهوت تر از ما نگاهمون كرد و گفت:

اما من نیم ساعته که اومدم خونه!… هیچکی نبود…

دنیا جلوى چشمهام تار شد و نمیدونم چیشد که جیغ

کشیدم!

 وای…بدبخت شدم !…مامان فرهاد بچه ام رو برد!

_این چه حرفیه میزنی مادر؟!کجا برده اخه؟! صبرکن

بهش زنگ بزنیم!..،

کیان گوشی مادرم روبرداشت وشماره فرهاد روگرفت.

چند دقیقه بعد با عصبانیت گوشی رو روی مبل  پرت

كرد و گفت:خاموشه!

 الان چیکارکنیم کیان؟!

 میریم خونه اش!… ادرس خونه اش کجاست؟!

نمیدونم

مادرم از جا بلند شد و گفت:همون خونه قبلیتونه

عوضش نکرده!

رو به کیان کردم وگفتم :بریم ادرس رو بلدم!

زود مانتومو تنم کردم و همراه مادرم وکیان اژانس

گرفتیم و به سمت خونه ى سابقمون رفتیم و با دیدن

ماشینش کنار در جونى گرفتم و با خوشحالى به

سمت خونه اش رفتیم ولى هرچی زنگ واحدش رو

زدیم جواب نداد!

تو همین لحظه سرایدار بیرون اومد که کیان گفت:

ببخشید آقا فرهاد خونه نیست؟!

پیرمرد به ما نگاهی انداخت وگفت: نه ایفون پایین

و زد و گفت میره مسافرت و سوئیچم گذاشته دم در

تا ماشینش رو تو پارکینگ ببرم!

دنیا رو سر هممون خراب شد.با گریه به کیان نگاه

كردم وگفتم:بدبخت شدیم

بعد گفتن این حرف سرم گیج رفت و نفهمیدم كى روی

زمین افتادم…

مادرم وکیان بسمتم اومدند ومنو از روی زمین بلند

کردند !

کیان درحالی که منو سوار تاکسی میکرد،به مادر

گفت:مامان به عمو ستار زنگ بزنین!… حتما خبر از

جای پسرش داره!

با گریه نالیدم:بریم پیش پلیس

کیان باعصبانیت دستشو مشت کرد و گفت: یادت

رفته فرهاد پدر واقعی کیانازه ؟!…نمیتوتیم ازش

شکایت کنیم!

بینمون سكوت حكمفرما شد و همه در سكوت به این

فكر میكردیم كه هیچ غلطى نمیتونیم انجام بدیم!…

وقتی به خونه رسیدیم، مادرم ب عمو ستار زنگ زد و

گفت: سلام

سلاااااام خانووووم!… خوبی؟!

 ستار اگه میشه سریع بیا خونه ى ما کارت دارم!

چیشده فاطمه؟!دل نگرونم کردی!….

 بیا اینجا میفهمی!…فقط هرچه سریعتر!…

__ همین الان راه میفتم میام!…

با شك و تردید بهم نزدیک شد و گفت:دزدیدیش؟

اخمى به ابروم نشوندم و پوزخندى زدم:میخوای به

 پلیس زنگ بزنی؟

نگاه عاقل اندر سفیهى بهم كردو گفت:این چه حرفیه

دیوونه!…

سرى تحون دادم و گفتم:خوبه!…اما بزار از قبلش

بهت گفته باشم كه من پدرشم و اجازه ى این كارو دارم!

یه وقت خیال برت نداره!…حالا هم اول برو اون چیزایی

که گفتم وبراش بخر و بعد بیا باقى حرفت رو بزن!…

حالم اصلا خوب نیست!…

تند و دستپاچه گفت: باشه!…باشه!… الان میرم

مانتوشو به تن کرد و بدون اینکه ماشینش روبرداره

ازخونه خارج شد!

ایستادم تا بره و وقتى رفت تلفن قدیمی م رو از جیبم

دراوردم و با خط جدیدم به یکی از زیر دستهای بابام

زنگ زدم: صادق ؟؟

 بله قربان!امرتون؟

 فرهادم !بابا رو پیدا کن و خصوصی و درگوشى

بهش بگو فرهاد کارت داره و به همین شماره زنگ بزنه

چشم اقا!

بدون هیچ حرفی مکالمه رو قطع کردم وبه سمت بار

گوشه ى پذیرایی رفتم !

مشروبش رو طبق سلیقه من میخرید!…یکی از

نمونه های موردعلاقه ام رو برداشتم و شروع به خوردن

کردم که درباز شد و سولماز داخل شد!

 چقدر زود برگشتی؟!

 داروخونه سرخیابونه…چیزی خوردی؟یا بازم

با معده ی خالی داری مشروب سر میکشی؟!

 سولماز میخوام بخوابم میتونی مواظب کیاناز

باشی؟!

 باشه…اما فرهاد با این بچه  مى خواى چیكار

كنى؟!

 فعلا نمیدونم !…بعدا بهش فکر میکنم

__ باشه!…برو بخواب

مى دونست حوصله ندارم نباید باهام كل كل كنه !…

ازجام بلند شدم وبه سمت اتاق خواب رفتم….

روی تخت درازکشیدم و عکس دنیا رو از جیب شلوارم

بیرون کشیدم وبهش نگاهکردم…

مست بودم و دلم میخواست بخوابم وکمی اروم بگیرم

امافکرش داشت دیونه ام میکرد…

سولماز تو پذیرایى اهنگ مورد علاقه ام رو گذاشته بود

من  در حالی که محو صورت دنیا بودم با خواننده

مى خوندم:

کی تو دلت به جای منه اسم تو رو صدا میزنه

کی مثه من برات می میره کی با نگات جون میگیره

دست کیو میگیری حالا کی اومده تو دنیای ما

عشق منو فروختی به کی باز دلمو شکسته یکی

هیشکی تو دنیا نمیدونه شاید حال منو من غمگینم

پنجره شاهد بوده که یه عمره تنها کنارش میشینم

هیشکی مثه من نکشیده دردو کی مثه من تنها مونده

خاطره ی تو کنارمه دائم قلب منو می سوزونده

عاشقتم نخند تو نرو کم میارم دوباره تورو

کنج اتاق گرفته دلم دنبال عشق تو رفته دلم

خواب شبم صدای توئه عکس تو باز بجای توئه

طاقت من تمومه خدا چی اومده سر رویای ما

هیشکی تو دنیا نمیدونه شاید حال منو من غمگینم

پنجره شاهد بوده که یه عمره تنها کنارش میشینم

هیشکی مثه من نکشیده دردو کی مثه من تنها مونده

خاطره ی تو کنارمه دائم قلب منو می سوزونده

ستار

وارد خونه ى فاطمه شدم.دلم بد شور میزد!… تا به

اونجا برسم،تموم اتفاقهاى بد به ذهنم خطور كرد!…

حس میکردم اتفاق بدى افتاده و دلم نمیخواست حالا

که داشتم به فاطمه نزدیک میشدم چیزی منو ازش

جداکنه!..

فاطمه همین که منو دید به سمتم دوید و با چشمهای

گریون گفت:ستار فرهاد کیاناز رو برده!

از چیزى كه می ترسیدم به سرم اومد!…جنگ بین

دوتا خانواده!…اما یجورایى دلم خنك شده بود!..

باحیرت بهش نگاه کردم و در حالی که سعی میکردم

ظاهر خودم رو حفظ کنم گفتم:حتما بچه رو به گردش

برده !…

 نه ستار!…رفتیم خونه اشون !…اون به سرایدار

گفته، میره مسافرت و حتی ماشینشم نبرده!…

سعی کردم خودم رو ناراحت نشون بدم و محکم به

دیوار مشت زدم و گفتم:پسره ى خیره سر!…

اما تو دلم حسابی بهش افتخارکردم!…فکرش رو هم

نمیکردم اون دست و پا چلفتى انقدر سریع دست بکار

بشه…

ولی نباید جلوى اونها خودمو لو مى دادم!با عصبانیت

ساختگی گوشى رو ازجیبم خارج کردم و شماره ى

فرهاد روگرفتم که صدای معروف مشترک مورد نظر

خاموش میباشید رو شنیدم!…

باصدای بلندی گفتم:لعنتی چرا خاموش کرده ؟!

فاطمه سراسیمه به سمتم اومد و گفت:ستار حواب

دنیا رو چی بدم؟!اگه بفهمه تو هم ازجای فرهاد خبر

نداری، دق میکنه!…

خدایى اش اینبار شرمنده به فاطمه نگاه کردم و گفتم:

شرمندتونم…

مهربون بهم نزدیک شد و گفت:تو چرا شرمنده ای؟!

باید جاى خودم رو باز میكردم!…

 تازه به اشتباهم پی بردم وسعی کردم همه چی رو

درست کنم…حس کردم تو الان میتونی یه فرصت بهم

بدی اما با کاری که فرهاد کرد دیگه نمیدونم چی بگم!…

 این حرف رو نزن!… تو که مقصر نیستى!… میدونم

تو کمکمون میکنی!

 فاطمه بهت قول مردونه میدم پیداشون کنم!…

درهمین لحظه دنیا با گریه ازسالن خارج شد…انقدر

گریه کرده بود که صورتش پف کرده بود…

یک لحظه و فقط یه لحظه دلم بحالش سوخت!…

.

.

.

کیان

توی اتاق نشسته بودیم و كاسه ى چه كنم و چه نكنم

دست گرفته بودیم!…دنیاى بیچاره ى من كه  فقط گریه

می کرد و زیر لب حرفهایی میزد که برام نامفهوم بود!

اعصابم حسابی خرد شده بود!…

دلم برای دخترمون تنگ شده بود…روبه روی دنیا روی

زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم وتلفن همراهم

روازجیبم خارج کردم وبه عکسهای کیاناز نگاه کردم !

چقدر با هم عکس گرفته بودیم!… اکثر عکسهامون هم

سلفی های سه نفره بودن…

چقدر خوشبخت بودیم!…

ای کاش هیچ وقت به اهواز بر نمی گشتیم !…با اوج

گرفتن گریه ى دنیا که دستش روی سینه اش بود از

جام بلند شدم وبسمتش رفتم……

 چی شده دنیا؟!چرا گریه میکنی عزیزم؟!توباید قوی

تر از اینها باشی!…این اولین بلایى نیست كه اون

بی شرف سرت اورده!…اما الان ما دونفریم و میتونیم

خیلی راحت از پسش بر بیایم!…

درحالی که با دستهاش سینه هاشو میگرفت گفت:کیان

بچه ام گرسنشه!..سینه هام دارن تیر میكشن!… کیان

دخترم الان داره گریه میکنه… ببین لباسم از شیر

خیس شد !…کیان دارم دق میکنم!….

و زار زد و صورتش رو با دستهاش پوشوند!…

ازحال دنیا منم گریه ام گرفت اما باید قوى میبودم !…

من مرد زندگى اش بودم!…تكیه گاهش بودم!…حامى

اش!!!پس نباید خودم رو میباختم!….

در آغوشش كشیدم و لبهام رو روى موهاش گذاشتم!…

خدایا چی به سرزندگی اروم چند ماهه ى ما اومد؟!…

سعی کردم ارومش کنم!…

دنیام!…پیداش میکنیم!…من بهت  قول میدم!…تو

چشمهاى كیانت نگاه كن!…ببین منو!…من دخترمونو

پیدا میكنم!…به من اطمینان دارى؟!…قبولم دارى؟!

صورتشو تو دستهام گرفتم و گفتم:عزیزم تو چشمهام

نگاه كن!…به همون خدایى كه بالاى سرمونه قسم كه

من تو و دخترمون رو به یه اندازه دوست دارم!…قسم

میخورم كه پیداش میكنم!…قسم میخورم!…

یكمرتبه مثل دیونه ها از جاش بلند شد وگفت:داره

گریه میکنه!…من باید الان پیداش کنم!…

از حالتش تعجب نکردم!…مادر بود؛مثل همه ى

مادرها!…همیشه دل نگران!…

بیچاره داشت دیونه میشد!… تا بخودم بیام با همون

سر و وضع از اتاق خارج شد و به سمت حیاط دوید…

من هم به دنبالش دوییدم که ستار و فاطمه رو کنار

هم تو حیاط دیدم…

با دیدن دنیا بسمتش اومدند و دنیا وسط حیاط با

گریه دستهای ستارو گرفت وگفت:عمو تورو به خدا

به فرهاد بگو دخترم رو بیاره!…هرچى بخواد بهش

میدم!…فقط دخترمو پس بیاره!…( و بعد كف زمین

زانو زد ونشست)عمو من بدون دخترم میمیرم!…عمو

بخدا الان بچه ام شیر میخواد!…

ستار پدرانه كنار دنیا زانو زد و دنیا رو در آغوش

كشید وگفت:اروم باش دخترم…قول میدم تو رو به

دخترت برسونم!…حساب فرهادم خودم میرسم اگه

میدونستم میخواد اینکارو کنه خودم مادرت رو به تهران

میاوردم تا اونجا هموببینین!

با این حرف ستار دنیا كه روی زمین نشسته بود،از ته

 دل شروع به مویه کرد و فاطمه خانم هم با گریه به

سمتش رفت وبغلش کرد!…

توان جلورفتن رو نداشتم !…چشمهاى خودم هم بارونى

بود!..دنیام  داشت جلوى چشمهام از دستم میرفت..

کنار دیوار سر خوردم و روى زمین نشستم وبه دنیا

خیره شدم که توبغل مادرش در حال زجه زدن بود!..

با فكرى كه به سرم زد ازجام بلند شدم و داخل رفتم

تالباسمو بپوشم…

حتی اگه پدرش هم باشه حق نداره همین جورى بچه

روببره!…

 لباسهام رو عوض کردم و تلفن همراهم رو برداشتم !…

باید به هومن زنگ میزدم!… اون اینقدر داف و جو اف

بالا و پایین كرده بود كه خودش براى خودش یه سازمان

سیا شده بود و تو همه ى موارد حقوقى و حقیقى و

خانوادگى و مشاوره استاد شده بود!…تنها كسی

كه میتونست تو این وضعیت کمکم کنه اون بود!

بعد دو تا بوق جواب داد:به داماد فراری!…خوش

میگذره بی وفا؟!…توکه داشتى مى رفتی منم با

خودت میبردی یه دختری ،پیرزنی ،بیوه ای ،مطلقه ای

تو فک فامیل دنیا واس خودم پیدا میکردم!

بی حوصله گفتم:هومن یکم فرصت میدی من حرف

بزنم؟!

بی تربیت بلد نیستی سلام کنی؟!

تومگه وقت دادی من سلام کنم یه سره رفتی رو ممبر

__خوب الان سلام كن!

بى حوصله گفتم:سلام!

اما تا دوباره دهن باز كردم باقى حرفم رو بزنم اون

دوباره شروع كرد:به داماد فراری!…خوش میگذره

بی وفا؟!…توکه داشتى مى رفتی منم با خودت میبردی

یه دختری ،پیرزنی ،بیوه ای ،مطلقه ای تو فک فامیل

دنیا واس خودم پیدا میکردم!

فریاد زدم:هومن اینجا همه چی بهم ریخته اوضاع

خرابه من دارم میرم اداره پلیس!…

مكثى كرد و تند و هول گفت:مگه چی شده؟!

قضیه ربودن کیاناز توسط فرهاد رو براش تعریف كردم!

کمی سکوت کرد و بعد آروم گفت:از لحاظ قانونی

فرهاد راحت میتونه کیاناز رو ازت ببره!

 بله اما فرزند دختر تا هفت سال حضانتش بامادره!

 بله درسته!…اما درصورتی که مادر ازدواج مجدد

داشته باشه و پدرشرایط نگه داری از بچه رو داشته

باشه كه اونم حضانتش روبعد چندماه میتونه بگیره !

تمام امیدم رو نقش بر آب كرد و پاهام رو براى رفتن

سست!…

ولی ….(نور امیدى به دلم تابید!)شما میتونید ازش

شکایت کنید!

با ذوق و شوق گفتم:چطور؟

 از اونجایى كه اون به دنیا تهمت زد و جوری وانمود

کرد که انگار دنیا بهش خیانت کرده و یك حركت اشتباه

که ازمایش رو دستکاری کرد حالا به استناد همون

میتونى ادعاى دزدیدن دخترت کیاناز رو ازش بكنى!بچه

رو بگیرى و همزمان كه اون دوباره تلاش كرد براى

ازمایش دى ان اى  یه وكیل زبرو زرنگ وكالت حضانت

بچه رو به عهده بگیره و باهم فارغ بشن كه داگاه با

اینهمه دوز و كلك از جانب اون حتما علیه اون راى میده!

اگه اینجا بود روشو میبوسیدم هیچ!…كف پاش رو هم

براش مى لیسیدم!…

پس من برم شکایت کنم؟!

من امروز حرکت میکنم میام اونجا !

دلم به وجودش قرص شد!

زودتر بیا هومن!…من از پس دنیا برنمیام داره داغون

میشه…خودمم حالم خرابه!…نگران دخترمم

 بسع !…خودتونو انقدر لوس نكنین!…بچه پیش

پدرشه!…و شما دوتام  قبول کنین اگه بیشتر از

تو و دنیا دوستش نداره كمترم نداره!

تلفن رو داخل جیبم گذاشتم وبه سمت حیاط رفتم !

دنیا روى تخت نشسته بود و ستار و فاطمه همچنان

سعی داشتند اونو اروم کنند!…

دنیا با دیدن من که لباس پوشیده و اماده بیرون رفتن

بودم  از جا بلند شد و به سمتم اومد!…

از نگاههای ستار اصلا خوشم نمیومد وحس خوبی بهم

نمیداد!…

دنیا عصبی به پیراهنم چنگ زد و گفت: کجا میری؟

خبری ازدخترم داری؟!

دستهاشو گرفتم و اونو بخودم نزدیک کردم وگفتم: تا

وقتی من کنارتم نترس…پیداش میکنیم !…قول میدم!

اگه فرهاد اونو نده من دق میکنم!

مگه من مردم که دق کنی!…

وپیشونی اش رو بوسیدم که ستار جلو امد و گفت:

کجا پسرم؟!

میرم کلانتری ازش شکایت کنم!…اون حق نداره

بدون اجازه ما دخترمون روببره!…

ستار خواست توجیح ام كنه!

اما این کارت درست نیست!…اینجور اونو تحریک

میکنی!… من پسرم رو خوب میشناسم! اگه لج بکنه

نمیشه حریفش شد!…بهتره بذاری من به روش خودم

پیش برم!

اخمی کردم و تقریبا با فریاد گفتم:تو اگه پسرت رو

خوب میشناختی، نمیذاشتی ما بیام اهواز یا با فرهاد

رو در رو بشیم که این اتفاق بیفته!

من نمیدونستم میخواد دخترشو ببره..اون حالش

خوب نیست !…تحت فشاره ! باید درکش کنید!…

شما با روش خودت برو جلو منم با روش خودم میرم!

دنیا رو از خودم جداکردم تا از خونه خارج بشم…..

که فاطمه به سمتم اومد و گفت:کیان مادر!… ستار

راست میگه !…اجازه بده اول اون با فرهاد حرف

بزنه!بعد اگه نشد شکایت کن!…

به سمتش برگشتم دنیا کمی شبیه مادرشم بود….

با اینکه پاتو سن گذاشته بود، اما هنوزهم زیبا و

خواستنی بود!به ستار حق میدادم هنوز عاشق سینه

سوخته اش باشه!…

 مادر اون مرد حالش خوب نیست !هرآن ممکنه

بلایی سر دخترم بیاره !…نمیتونم صبرکنم تا الانم

دیر شده!…

ستار با حرفش تیر آخر و زد:دنیا اگه بلایی سر

دخترت اومد من مسئول نیستم عمو!دارم میگم بذارید

من به روش خودم جلو برم اما شوهرت اجازه نمیده

میخواد اینجا آرتیست بازی در بیاره!

دنیا با گریه به سمتم اومد و گفت: نرو کیان…تو

رو بخدا یه فرصت بدیم شاید عمو تونست کیاناز و

برگردونه!

انقدر خواهش تو صداش درد آور بود که برخلاف میلم

قبول کردم!

یک لحظه ترسیدم مخالفت کنم وبه ضرر کیاناز باشه

 که اگه در این صورت اتفاقی براش مى افتاد هیچ وقت

نمیتونستم خودم روببخشم!

در حالی که دنیا رو بغل میکردم روبه ستار کردم و

گفتم:فقططط تا فردا شب فقط بهت وقت میدم!….

بعدش به بدترین نحو ممكن از پسرت پذیرایى

میكنم!

و دنیا رو به همراهم داخل خونه بردم!… دیگه هوا

تاریک شده بود…به سمت اتاق رفتیم!

 هنوز هق هق میزد!… دلم میخواست آرومش کنم،

اما بهش حق میدادم اینجور بی تابی کنه!

کنارش روى تخت نشستم و گفتم:دنیام برم برات یه

چیزی بیارم بخوری؟!

با بغض تو چشمهام خیره شد و نگاهم کرد و

گفت:گرسنه ام نیست!…تو برو یه چیزی بخور!

 تا تو لب به غذا نزنی من چیزی نمیخورم!

اشک از گوشه چشمهاى درشت آهویی اش سرازیر

شد.آه سوزناکی کشیدم و با انگشتم اشکش رو پاک

کردم و گفتم:گریه نکن..این اشکات منو میکشه خانمم!

 دارم دق میکنم کیان!

توکلت به خدا باشه عزیزم!…تو كه به این چیزها

اعتقاد داشتى!

سرش رو روی سینه ام گذاشتم و با دست موهاشو

نوازش کردم!

نمیدونم چقدر گذشت که نفس هاش آروم و شمرده شد

و من فهمیدم بالاخره خوابید…

آروم از خودم جداش کردم و اونو روی تخت خوابوندم

پتو رو،روش کشیدم و به صورتش خیره شدم…

باز هوس کردم صورتش رو غرق بوسه کنم!…اما الان

وقتش نیست!…

به جای خالی کیاناز نگاه کردم !…دلم براش تنگ شده

بود!…اگه فرهاد کیاناز رو از ما بگیره زندگیمون داغون

میشه!

از جا بلند شدم و از اتاق خارج شدم و وقتی از کنار

اتاق فاطمه خانم رد مى شدم دیدم در حال نمازخوندنه.

به سمت حیاط رفتم.ستار طبق معمول روی تخت نشسته

بود و گوشه لبش سیگار بود و با حرص بهش پک میزد.

کنارش نشستم و گفتم:سیگار اضافه داری؟!

به سمتم برگشت و جعبه سیگار طلایی رنگش رو از

جیبش خارج کرد و به سمتم گرفت !

با دیدن جعبه به راحتى مى شد فهمید ستار از اون

پولدارهاست که عشق تجملات داره… پوزخندی زدم و

سیگاری ازجعبه برداشتم و با فندک ست جعبه سیگارم

رو روشن کردم!

بهت نمیومد اهل سیگارم باشی

خیلی وقت بود ترکش کرده بودم

اما حرفه ای میکشی!

با فرهاد تماس گرفتی!

گوشیش خاموشِ! میخواستم الان برم دنبالش!

زیاد وقت نداری!بهتره زود پیداش کنی چون فردا

غروب دخترم پیشم نباشه میرم کلانتری!

با دستش به شونه ام زد و گفت:آروم باش پسرجان،

توبودی که سهم پسرم رو تصاحب کردی!حالا آتیشت

انقدر تند نباشه!

نگاهش كردم!…تیز و عمیق!…

__پسر بى غیرتت به امو خدا ولش کرده بود و در به

در خیابونها وشهرغریب کرده بود!نکنه یادت رفته؟!

اون همونطور نگاهم كردو پوزخندى گوشه ى لبش

نشست و گفت: من جات بودم خیلی آروم پامو از

زندگیشون میذاشتم بیرون!

منم پوزخند زدم و گفتم:من ب این راحتی ها سهمم

 رو به لاشخور جماعت نمیدم !…چیزی که مال منه مال

من میمونه!… اینو به پسرتم بگو!

از جا بلند شدم رو به روش ایستادم و گفتم:بهتره

بجای اینجا نشستن بری دنبال پسرت!

اونم از جاش بلند شد و رخ به رخم ایستاد !پیر شده

بود،اما هنوز جذابیت خاص خودش رو داشت !…

دستی به سینه ام کشید و گفت:مواظب مالت باش!

بعد با پوزخند مزخرفی از کنارم رد شد و به سمت در

رفت.بعد از رفتنش روی تخت نشستم و زل زدم به

حوض وسط حیاط و ماهی های قرمز و سیاه رنگی

كه داخل حوض با هم بازی میکردند!

یاد دنیا افتادم…اگه دنیا رو از دست بدم نابود میشم

نکنه دنیا بخاطر بچه اش ترکم کنه وازم جداشه…

یعنی بین من و فرهاد بخاطر نگه داشتن دخترش فرهاد

روانتخاب میکنه….

هوای حیاط خفه کننده بود!… پا تو كوچه گذاشتم!

درسته كه جواب ستارو دادم اما خودم هم به گفته هام ایمون نداشتم!…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.