خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۱۰

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

شاهین

داشتم قلیون میکشیدم که حبیب کاغذ بدست به

داخل اتاق اومد.

 حبیب چیکار کردی؟!

 امارش و کامل برات درآوردم!دختره قبلا زن فرهاد

 بوده!…بهش نمیاد اما میگن بهش خیانت میکنه و

و چون حامله میشه از ترس عموهاش فرار میکنه!

عموهاش تا الان هم دنبال دختره اند.مادرشم حالش

خوب نیست بیمارستانه!جالبش اینجاس!…ببین داماده

چقدر انسانه!…داماده اونو به بیمارستان برد!…

میگن دخترش انقد بى عاطفه اس كه حتى یه خبر

هم از خودش به مادرش نداده و داماد بیچاره همه

روز میومد و به مادر زنه سر میزده!…

 جالبه!…چه زندگى هایى وجود داره!…آدم باورش

نمیشه!…دمت گرم داداش…ادرس خونه هاشون رو

هم جور کردی؟!

 اره داداش اونم جور کردم !…اما تو این میون یه

چیز دیگه هم فهمیدم!نمیدونم چى بینشون گذشته كه

پدر شوهر سابق دختره به شدت از خانواده ى عروسش

متنفره و اونقدر ادم کله خرابیه كه حاضره برای پیدا

کردن دختره دنیارو بهم بریزه و پول خوبی هم بابتش

میده!با خودم فكر كردم میتونیم هم از این پول بگیریم

هم ازمهین خانمت!….

از اینهمه هوش و ذكاوت لبخندی زدم و گفتم:عاشق

نقشه هاتم.مرده رو پیدا كن و یرام یه قرار جور کن !

 ای به روی چشم!

تلفنش را از جیبش در آورد و با پدرشوهر دختره تماس

گرفت !

خیلی زود جواب داد:بله

 آقا ستار؟!

 فرمایش؟!

ابروهاش در هم شد اما با خنده گفت: چقدر بد قلقى!

 وقت ندارم !…کار مهم داری بگو !.،،نداری هری!

 اوه اوه چقدر بی اعصاب!

 مزاحم نشو عوضی

احتمالا می خواست قطع کنه که حبیب سریع گفت:

دنیا…نمیخوای بدونی کجاست؟؟

 کی هستی؟؟؟

 مهم نیست کی هستم مهم اینه كه جاشو بلدم…

ادرس؟!…

قهقهه اى زد و گفت:نه دیگه نداشتیم…پیر شدی درست

اصول کار نباید یادت رفته باشه !…هان؟!

رك گفت: چی میخوای

حبیب هم رك جواب داد: پول

 با مدرک !…داری؟!

 جور میکنم برات !…هر چی بخوای!

 عکس و فیلم از الانش بیار و بعد باهام تماس بگیر

_حله فعلا!

بدون هیچ حرفی قطع کرد!…

 حبیب به من نگاه کرد و گفت:عجب یابوییه!…این اینه

پسرش چقدر خوبه؟!…یه جاى كارشون میلنگه!…

 به ما چه؟!

 دقیقا!…به نوچه هات بگو از این دختره عکس و

فیلم جور کنن

__ باشه داداش !… همین الان!

به سعید زنگ زدم و ازش خواستم بدون اینکه کسی

ببیتش یا اینكه بهش شک کنند از دنیا عکس و فیلم

بگیره و برام بفرسته!…

آدرس خونه کیان رو خواست ،بهش دادم و قطع کردم…

اگه همه چی درست پیش بره پول خوبی گیرمون میاد!

ستار

از یه طرف خوشحال بودم و از خوشحالى تو پوست

خودم نمیگنجیدم و از یه طرف ناراحت بودم و

نمیدونستم چه كارى از دستم برمیاد!

خوشحالی ام بابت پیداکردن دنیا بود و ناراحتی ام

بخاطر وضع فاطمه و فرهاد…

دوتا از عزیزترین موجودات زندگى ام!…

تو راهرو قدم میزدم که دکتر خیلی عادى و بى تفاوت

 به سمتم اومد و روبروم ایستاد: شما همراه این اقا

هستین؟!

بى قرار گفتم: بله من پدرشم!چطور؟!

 تشریف بیارین تو اتاقم تا براتون توضیح بدم!

ته دلم لرزید!…

نکنه اتفاق بدى برای پسرم افتاده باشه ؟!….همه

دارایی من تو دنیا همین یه پسر بود!….

همراه دکتر به سمت اتاقش رفتم!پشت میزش

نشست و شروع به ور رفتن با خودکارش كرد!

طبق عادت همیشگی ام  ازکوره در رفتم و گفتم:

میشه بجای بازی با خود کارت جواب منوبدی ؟

 اروم باشید آقا!…

 اعصاب منو خرد کردی !…مشکوک سوال میپرسی

و بعد منو میاری تو اتاقت سکوت میکنی…

چپ چپى بهم رفت و در كمال بی رحمى گفت:

پسرتون وضع خوبی نداره من علائم نگران کننده ای

رو موقع معاینه دیدم و الانم براش ازمایش نوشتم

 و باید منتظر جواب ازمایش باشیم

 علائم نگران کننده یعنی چی؟!

 یعنی اینکه پسرتون علائم سرطان خون رو دارن

البته هنوز بیست در صد هم معلوم نیست ولی

بیشترین علائم رو امروز دیدیم و منتظر جواب

آزمایش هاى تخصصى هستیم!….

دهنم خشک شد و گلوم به سوزش افتاد و بى توجه

به دكتر كه هنوز مشغول توضیح دادن بود از جام

بلندشدم و از اتاق دکترخارج شدم !

چه بلایی داره سر من میاد؟!

اول غرق شدن كشتى بارم!…بعدش اتیش گرفتن

کارخونه ام و بعد مریضی فاطمه !…حالا هم فرهاد!

خدایا چرا این بلاها داره سرم میاد…

به سمت اتاق فرهاد رفتم وارد اتاق شدم و به تنها

فرزندم نگاه کردم!…

 پسری که با کینه توزی بزرگ‌کرده بودم !…پسری

که هیچ وقت نذاشتم طعم ارامش و آغوش پدرش

رو ببینه!…

 فقط وفقط بخاطر کینه ای که به فاطمه و جعفر

داشتم !

چقدر در حقش ظلم‌ کرده بودم !…به صورتش دقت

کردم!…چقدر لاغر شده بود!

 چطور توجه نکرده بودم انقدر تغییرکرده؟!…چطور

متوجه نشدم پسرم انقدر ازم دور شده….

روی صندلی نشستم ‌!…

ادم مغروری بودم كه تو هیچ شرایطی عادت نداشتم ‌

گریه کنم؛ اما‌ عجیب دلم ‌### گریه کردن داشت ‌!

دلم‌ میخواست سرمو‌ رو شونه کسی بذارم ‌و یه دل

سیر گریه کنم!…

فاطمه جلوی چشام اومد!…باید ازش حلالیت

میطلبیدم!…

شاید اون دعا کنه وخدا از تنها بازمانده ام تنها پسرم

بگذره!…

با پاهای لرزون به سمت اتاق فاطمه رفتم و بادیدن

اعظم ‌داخل اتاق اخمی کردم !

اعظم با دیدنم سریع خداحافظی کرد و از اتاق خارج

شد!…

فاطمه چادر سفیدی به سرداشت و نشسته

درحال نماز خوندن بود!…

 بدون اینکه بمن توجهی نشون بده ، نمازش رو به

پایان رسوند !…

همونجا کنار در ایستاده بودم و مشتاق و منتظر بودم

بهم اجازه بده تا وارد بشم.

نمازش که تمام شد با ‌اخم به من نگاه کرد و گفت:

کاری داری؟

 سلام فاطمه!…

__ اگه‌ میخوای چرندیات همیشه رو بگی بهتره

از اینجا بری بیرون ستار!…

مدتى در سكوت نگاهش كردم و به یكباره گفتم:

اومدم ‌حلالیت بطلبم….

نگاهش رنگ تمسخر گرفت و گفت:درست شنیدم؟

ستار مغرور اومده حلالیت یا باز نقشه ى جدید کشیدی گرگ‌ پیر؟!

آهى كشیدم : زبونت همیشه براى من تلخ بود!

اونم آهى كشید و روشو از من گرفت: به تلخی کارهاى

 تو نمیرسه!… هنوز داغ پسرم رو دلمه!…یادته چطور

باعث شدی پسرم رو از دست بدم؟!

بغض به گلوم نشست و گفتم: دنیاچرخیده فاطمه

به سمت تختش رفتم و روی صندلی کنار تختش

نشستم و ادامه دادم:الان نوبت من شده داغ

پسرم به دلم بشینه!…

به سمت من برگشت و مات و میهوت نگاهم كرد و

بعد پوزخندی زد و گفت:حالا که حقیقت رو فهمیده

مطمئن باش هیچ وقت تو رو نمیبخشه!

 ای کاش فقط این غمم بود!…

نمیدونم اون اشکهاى مزاحم از کجا به سراغ چشمهام

اومدند ومهمون ناخونده ى چشمهام  شدند!

 چشم به چشمش دوختم و با دیدن اشک تو

چشمهام دیدم که چطورتعجب کرد:فاطمه پسرم

حالش خوب نیست !…دکترا جوابم کردن….

دوباره مات و مبهوت شد: داری چی میگی؟

 فرهاد مشکوک به سرطانه…جواب ازمایشش

چند روز دیگه میاد دارم دیونه میشم!…

حالا غم تو چشای اونم نشسته بود !…حداقل دلم

خوش شد كه یه همدم دارم!…براى همین از ریختن

اشكهام خجالت نكشیدم!…اون یه عمر تو خیالاتم

همدم من بود!..الان تو واقعیت!….

دستش رو روى صورتش گذاشت و چیزی زیر لب

زمزمه کرد!

با صدای ملتمسی گفتم:حلالم کن فاطمه…از من

بگذر شاید خدا صدات و شنید و به پسرم رحم کرد

 من حلالت کردم….فرهاد تو این چند روز خیلی

هوامو داشت !…دلم نمیخواد خاری به پاش بره!…

اون به من قول داد دنیا روپیدا کنه و ازش حمایت

کنه!…

از جام بلند شدم !…یكمرتبه یاد تماس امروز افتادم!

شخصی از دنیا خبر داشت !…باید برم سراغش

 ستار کجا میری؟

اولین بار بود لحن صداش مهربون شده بود بامن !..

بعد اینهمه سال بالاخره این لحن نگران رو شنیدم!

مثل پسرهاى جوون هجده ساله ذوق کردم !…

امابه روی خودم نیاوردم..ترسیدم باز نامهربون بشه!…

 میرم یه کار نیمه تموم و تموم کنم!

 مواظب خودت باش!

نه !…این زن میخواست امروز منو به کشتن بده!…

همه چیز رو فراموش کردم و به سمتش برگشتم

__ فاطمه این لحن مهربون ازکجا اومده؟!قلب

من طاقت این همه خوشی رو نداره زن!…

اخمی کرد و گفت:بهتره بری کار نیمه تمامت رو تموم

کنی

لبخندی گرم به لب اوردم و  از اتاق خارج شدم…..

نمیدونم چرا یهو دلم قرص شد!…

شاهین

تا شب سعید چند تا عکس وفیلم کوتاه برام فرستاد!

حالا وقتش بود!…بااینكه ساعت یازده شب بود اما

 به ستار زنگ زدم !…اون هم مثل اینکه حرفامو باور

کرده بود،چون بلافاصله جواب داد: بله!

 سلام ستارخان

 علیک…امرتون؟!

 دستور عکس و فیلم رو داده بودین، جور شد!

مكثى كرد و گفت: چقدر سریع!به واتس اپ همین

شماره بفرست!

تماس رو قطع کردم و براش عکس و فیلم رو فرستادم.

چند لحظه بعد زنگ زد:چقدر میخوای،؟

 ده میلیون تومن!

تقریبا فریاد زد: چی؟!

 میخوایی یه ادرس بدی ده تومن پول میخوای؟!

 نق بزنی بیشترش میکنم!

 کدوم شهره؟!

اهواز نیست!

 گفتم کجاست؟

نصف پولو الان میگیرم نصف پول رو وقتی دیدیش !

 فردا بیا دنبالم !…باید سریع تر برش گردونم!

 حله من ماشین دارم!

 با هواپیما میریم!

 نه دیگه من با ماشین اومدم!…شما با هواپیما بیا

من با ماشینم امشب حرکت میکنم و میام .شمام تا

صبح برام پنج تومن واریز مى کنى تا بگم برای کجا

بلیط بگیری فقط یه چیزی هست!..

 چی؟!

 نباید کسی بفهمه من بهت آدرس دادم!

 باشه !…شماره حساب بده! به وکیلم میگم برات

واریز کنه !……

.

.

.

ستار

 مدام دلم شور فرهاد رو میزد!….دلم رضا نمیداد

فرهاد تنها بمونه؛ پس سوار ماشین شدم وبه سمت

بیمارستان رفتم…

وارد اتاق شدم و با دیدن فاطمه بالای سر فرهاد تعجب

کردم !

 سلام فاطمه!…تو اینجا چیکار میکنی؟!

بدون اینكه به من نگاه كنه،غر زد: اومدم پیش پسرم

شما مشکلی داری ؟!….

چقدر واژه ی پسرم بهش میومد!…چی میشد من رو

به جای جعفر انتخاب میکرد!…

روی صندلی روبه روش نشستم و گفتم:مادر فرهاد

بودن بهت میاد؟!

 تو و شهره در حق این پسر ظلم کردین!

 من پشیمونم فاطمه!… میخوام جبران کنم! هرچند

تو این چند سال خیلی شماها رو عذاب دادم!

 یه کارهایی هیچ وقت جبران نمیشن ستار!

 میدونم امامن میخوام همه سعیمو بکنم!….

 امیدوارم موفق بشی!

 من فردا میرم یه مسافرت!

اینبار با تعجب به سمتم برگشت: الان وقت مسافرت

کردنه؟!…فرهاد به وجودت احتیاج داره!….

 تو کنارشی خیالم راحته…فقط مواظب خودت باش !

از سفر برگشتم تورو میبرم خارج از کشور تا عمل

بشی!

 مگه من چمه؟؟؟

 فرهاد گفت حالت خیلی بده!

لبخندی زد و گفت:میخواست ازت انتقام بگیره من

خیلى هم حالم خوبه!…فقط یکم کسالت داشتم همین

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:من فکر کردم حالت

خیلی بده و قراره بمیری!

واى !…واى!…یك خنده ى شیرین كرد كه دل و ایمون

به باد رفته ى من رو بیشتر به باد داد:اگه انقدر میخوای

من بمیرم با ماشینت زیرم کن راحت شی!

 خدا نکنه…این چه حرفیه…حال این پدرسوخته

روهم به موقع اش میگیرم

هر دو خندیدیم….این اولین باریه که جفتمون بدون

کینه روبه روی هم نشستیم….اگه همه این مشکلات

حل بشه قبول میکنه یه فرصت به من بده؟؟؟

قبول میکنه این روزای اخر رو همدم من بشه ؟!

با فکر کردن به آینده شیرینی که فکر میکردم کنار

فاطمه میتونم داشته باشم، از بیمارستان خارج شدم و

به سمت خونه رفتم….

اول صبح پول رو کامل برای شاهین فرستادم و اون

هم سریع زنگ زد و گفت:چرا کامل فرستادین؟؟؟

 من بهت اعتماد کردم و تو هم مثل یه مرد ادرس

دقیق به من بده!

 الان براتون ادرس دقیق رو ارسال میکنم باید

برین تهران!

تماس رو قطع کردم و رو به وکیلم کردم و گفتم:بلیط

برای تهران برام بگیر!

 برای تهران ساعت ده صبح بلیط دارند.اون تایم

خوبه؟!

 اره خوب!

.

.

.

شاهین

بعد قطع تماس به مهین خانم زنگ زدم و همه چیز رو

درباره ی زندگی دنیا گفتم و در اخر لبخندی زدم و ماشین وو به سمت شمال روندم…

دنیا

در حال خوابوندن کیاناز بودم که مهین خانم وارد

اتاقم شد!

با دیدنش لبخندی زدم و از جا بلند شدم!دیگه ازش

نمی ترسیدم، تو این مدت خیلی مهربون شده بود !..

کیاناز با دیدنش نیش باز کرد !…آخه خیلی مهین

خانم رو دوست داشت اما مهین خانم با سردی از

کنار من و کیاناز گذشت و روی مبل گوشه اتاق نشست!

  از برخورد بدش متعجب شدم و با چشمهاى گرد شده،

با حالتی سوالی نگاش کردم و گفتم:چیزی شده مادر

جون؟!

 اگه این دختر از شوهر سابقت بود برام قابل تحمل

تر بود!… از اینکه بدونم این بچه حاصل خیانت تو به

شوهر سابقته تموم تنم یخ میزنه!…

یخ كرده گفتم: چی دارین میگین مادرجون؟!

عصاش رو به زمین كوبید و با تحكم گفت:من مادر تو

نیستم!

اشک تو چشمهام جمع شد و شروع به گریه کردم!

لباساتو جمع کن و گورتو از اینجا گم کن… والا

زنگ میزنم به ستار و عموهات !…

(در كنال بى رحمى پوزخندى زد و گفت)شنیدم

بدجور به خونت تشنه اند!…

باز اون روى خوبش بیدار شد!……

کیاناز در آغوشم بود و با تعجب به مهین خانم نگاه

 مى كرد!طفلك دخترم به محبت این زن عادت كرده بود و

الان این حركتش براى اون جاى تعجب داشت!

از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و روبروش زانو

زدم وگفتم:تورو خدا مادرجون !…من کیان رو دوست

دارم!باور کنید اشتباه بهتون گفتند!من به شوهر

سابقم خیانت نکردم!

افكار و حرفهاى اون برام اهمیت نداشت،چون كیان

همه چیز رو راجب زندگى من می دونست!

اما میدونستم كه فهمیدن اون مساویه با از بین

رفتن كاخ آمال و آرزوهام!

 این دروغات رو بمن نگو !…من مثل پسره بی

عقلم مهملات تو رو باورنمیکنم!

 بخدا دارین اشتباه میکنید…نوکریتون رو میکنم !

من جونم به جون کیان بسته است و بدون اون

نمیتونم !..همه زندگی من کیان ودخترم هستند!

خیره تو صورتم نگاه كرد و محكم گفت:فقط یک

ساعت وقت داری وسایلت رو جمع کنی و از این خونه

بری !..بفهمم به کیان زنگ زدی بلایی به روزگار تو

دخترت میارم اون سرش ناپیدا!….

از جا بلند شد  و بیرون رفت… روى تخت افتادم و

سرم رو پایین انداختم و شروع به گریه  کردم!…

خدایا همیشه همراهم بودى اینبار هم پناهم باش!

مهین

 باورم نمیشد باید از این دختر ناز دل بکنم…من!…

مهین بانو!…صاحب بزرگترین امپراطورى فایبرگلاس

ایران!…عاشق این فرشته چشم سنجابى شده بودم!…

 از کنار دنیا كه میخواستم رد بشم تو بغل مادرش

بهم خیره شده بود!

سرمو پایین انداختم و نگاهش کردم!… صداهای

بامزه ای از خودش در میاورد و بهم نگاه میکرد!

انگار اون هم با نگاهش التماس میکرد که زندگی

شیرینشون رو تلخ نکنم…

اما نمیتونستم قبول کنم عروسم زنی خیانتکاره و این

بچه ای که من عاشقانه دوستش داشتم حاصل خیانته

اون به شوهر سابقشه…

چشم غره اى به اون طفل ### كردم و از اتاق

خارج شدم.

اگه بیشتر میموندم اراده ی خودم رو از دست میدادم

ونمیذاشتم که برند…

به سمت اتاقم رفتم ودر و محکم بستم …

خدا خدا میکردم کیان مثل همیشه دیر بیاد !…

ساعت یازده بود و اون هر روز ساعت سه از سر

صحنه میومد!

خدایا یه بار خداى من باش!…

.

.

.

ستار

از فرودگاه كه خارج مى شدم، رو به وکیلم کردم و

گفتم: پس ماشین کجاست؟

 الان زنگ میزنم اقا!

به یكى زنگ زد وبعد چند دقیقه ماشین بنز مشکی

رنگی به سمتمون اومد!

محمود وکیلم بادیدن ماشین لبخندی زد و گفت:

اومد اقا

من صندلی عقب نشستم و محمود کنار راننده

نشست!

ادرس روبه راننده دادم و اون هم  سریع ماشین رو

به حرکت دراورد و به سمت ادرس مورد نظر رفت..

دل تو دلم نبود!….

دلم میخواست زودتر دنیا و دخترشو ببینم !…دختری

که نوه ى من هم به شمار میومد!…

وارد خیابونشون شدیم که دیدم خانومى در حالیكه

نوزادى رو در آغوش كشیده چمدانی رو به دنبال

خودش میکشید و در حال خارج شدن از کوچه بود…

به سمت خونه رفتیم .

محمود از ماشین پیاده شد و زنگ در را فشرد و

مشغول صحبت شد و بعد از چند دقیقه سراسیمه

به سمت ماشین اومد!

 اقا میگن همین پیش پای ما رفتند!

 عجله كن سوارشو!…برین سراغ اون زن چمدون

بدست!…مطمئنم خودشه!

سوار ماشین شد و ماشین حرکت کرد… خدایا رو

سفیدم کن !…نذار اونو گم کنم !…یه خیابون اونور

تر اونو دیدیم كه میخواست سوار تاکسی بشه !…

ماشین رو نگه داشتم و به سمتش دویدم كه با دیدن

من جیغی کشید و یه قدم عقب رفت.

به نفس نفس افتاده بودم…

 دنیا!.. صبر کن….نمیخوام بهت اسیب برسونم!

_چی از جونم میخواین؟!…منکه ول کردم رفتم !چرا

اومدی دنبالم؟!

 دنیا صبر کن باهم حرف بزنیم!

 میخواین من و دخترم و بکشید…من بی تقصیرم!

بخدا من کار اشتباهی نکردم!…

چمدانش رو زمین انداخت و در حالی که بچه رو محکم

بغل کرده بود، شروع به دویدن و فرار کرد!

 دنبالش دویدم و تو یکی از فرعی ها تونستم بهش

برسم !

محکم دستش روکشیدم که به گریه کردن افتاد!

 تورو خدا ولم کن …تورو قران!…

 دختره ى احمق میگم کاریت ندارم…میخوام ببرمت

پیش مادرت!….

 دارى دروغ میگى!…

 بیا خودت باهاش حرف بزن!…

ماشین به سمتون اومد!.. شماره فاطمه رو گرفتم و

اون هم انگار بهش الهام شده بود،سریع جواب داد:

بله؟!

 سلام فاطمه…خوبی؟!

 خوبم!… تو کجایی؟!

 یکی اینجاست که میخواد باهات حرف بزنه!

گوشی رو به دستش دادم وگفتم:حرف بزن!

با صدای لرزونی گفت:الو…مامان

صدای گریه فاطمه روشنیدم :جانم مامان…جون دلم!

حالت خوبه؟!

دنیا هم به گریه افتاد: مامان تو خوبی؟؟

 اره گلم…پاشو بیا میخوام ببینمت!… دلم بی تاب

دیدنته!…

__ باشه مامان…میام!

گوشی رو با گریه به دستم داد و من لبخندى بهش

زدم و گفتم:حاضری؟!

آهى كشید و گفت: بله…اماچمدونم…

محمود سرش و به عقب برگردوند و گفت:آوردمش تو

صندوق!…..

ماشین حرکت کرد….

.

.

.

دنیا

سرم رو به سمت پنجره چرخوندم و شروع به گریه کردم

دلم بیقرار بود…کیان وقتی بیاد و منو تو خونه پیدا نکنه

چی به روزش میاد؟!…چه فكرىراجب من میكنه؟!

مادرش بهش چی میگه؟!…چه جوابى بهش میده؟!

خدایا بذار یک بار دیگه اون رو ببینم!…فقط یه بار

دیگه !…آخه دلم براش تنگ میشه!…

با یادآوری دوباره اش باز گریه کردم !…ماشین تو

ترافیک بدی گیر کرده بود.

سرم و پایین انداختم و از ته دل زار زدم!

کیان

خسته وکوفته سوار ماشین شدم و به امید دیدن زن

و بچه ام به سمت خونه رفتم…

الان فقط دیدن و بوسیدن دنیا و دخملم خستگی مو

درمی کرد…وای دلم برای کیانازم چقدر تنگ شده بود!

 یه چهارراه تاخونه فاصله داشتم که تو ترافیک گیر

افتادم!…

عصبی روی فرمون ماشین با انگشتهام ضرب گرفته

بودم كه اون سمت خیابون چیزی نظرمو جلب کرد…

دختری كه بسیار بسیار شبیه به دنیابود وسرش رو

به شیشه چسبونده بود وگریه  كه نه زار میزد !…پس

کیانازکجاست؟!…دنیاتواون ماشین چیکارمیکنه؟!…

تلفنم رو برداشتم وشماره اش رو گرفتم !

چشمم همینطور به دخترك داخل ماشین خیره بود

كه با زنگ من گوشی اش رو دراورد و به صفحه اش

نگاه کرد و بازگریه کرد و گوشی اش رو پایین گذاشت

دیگه صبر و درنگ رو جایز ندونستم !…درماشین رو

بازکردم وبه سمت اون دست خیابون دویدم !

ترافیک تازه داشت تموم میشد و ماشینشون

میخواست حرکت کنه که دستگیره در ماشین رو

کشیدم و دنیا باچشمای پف کرده و وحشت زده به

سمت من نگاه کرد و با دیدن من گریه اش اوج گرفت

و راننده با داد گفت:چیکارمیکنی اقا؟!

زن منو کجا میبرید؟!

مرد مسنی که کنار دنیا نشسته بود،با تعجب خم

شد و به من نگاه كرد و گفت:چی میگی تو؟!این خانم

عروس منه!

کیاناز رو از بغل دنیا بیرون کشیدم و دست دنیا رو

هم گرفتم و از ماشین خارج کردم.

مرد مسن به همراه مرد جوان کنار راننده ازماشین

پیاده شدند وحلوی منو گرفتند!

 کجامیبری دخترمو؟!

پوزخندی زدم وگفتم:دخترتون بود…الان زنه منه حرفی

دارین بیاین خونه ام!

دنیا هنوز گریه میکرد!…اونو به دنبالم کشیدم و سوار

ماشین شدیم!

 صدای همه دراومده بود!…چون ماشین رو وسط

خیابون به امون خدا ول کرده بودم !

ازش نپرسیدم اونها کی بودند! حدسش اسون بود !…

حتماعموهاش بودن که پیداش کرده بودند!…باسرعت

به سمت خونه رفتم … چند دقیقه بعد ماشینشون رو

پشت سرم دیدم..دست دنیا رو گرفتم وگفتم:چرا هنوز

گریه میکنی؟!…فک کردی ولت میکنم؟!…دنیا فک کردی

پشتت رو خالی میکنم؟!

بهم نگاه نكرد وقتى این حرف رو می زد:کیان بذار

باهاشون برم!

بااین حرفش یخ کردم…آب دهنم خشك شد و انگار

صدام از ته چاه در اومد:یعنی چی بذارم بری…

 من به درد زندگی با تو نمیخورم!

 چرند نگو!

به سرایدار زنگ زدم وگفتم درو بازکنه و بعد ما زود درو

ببنده!

وقتی وارد خیابون خودمون شدم، بادیدن باز بودن

درحیاط سرعتم رو بیشتر کردم و سریع وارد خونه شدم

و دنیا رو از ماشین پیاده کردم و کیاناز رو در آغوش

گرفتم و هر سه وارد خونه شدیم.

نمیدونم چرا مادرم به محض دیدن دنیا اخمی کرد و

گفت: باز رفتی زود اوردیش…فک کردی میذارم باز

گولش بزنی؟!

تازه معنی حرفای دنیا رو درك كردم !… پس مادرم تو

این قضیه دست داشت.

باعصبانیت به سمت مادرم رفتم وداد زدم:بهت

گفته بودم دور زندگی منو خط بکش!

تو چشمهام نگاه كرد و گفت: تو بی عقلی!… میدونی

کیانازحاصل خیانت دنیا به شوهر سابقشه؟!

پوزخندی زدم وکفتم: مامان این حرفا رواز کجا اوردی ؟!

من قضیه حامله شدن دنیا رو از شوهر سابقش میدونم!

__ اون ب شوهرش خیانت کرده والان اونا دنبالشن که

اونو بکشنش!

درهمین لحظه سروصدای شنیدیم ک بعد اون سرایدار بهمراه سه مرد وارد شدند!

همونا که قصد داشتند دنیارو ببرند!…

مادرم بادیدن وضع پیش اومده گفت:اینجاچه خبره؟

مرد مسن به سمت ما اومد و گفت: دختر و نوه ام

روبدین و گرنه بخدا میرم به پلیس زنگ میزنم!

پوزخندی زدم وگفتم: این منم که به پلیس زنگ میزنم

دنیا زن قانونی و شرعی منه !…کیانازم دخترم!….

مرد به سمت دنیا اومد و دنیا خودش رو بیشتر بمن

چسبوند که مرد گفت:دنیا این چی میگه؟!

دنیا در حالی که سرش رو پایین مى انداخت باصدای

لرزونی گفت:شوهرمه عموستار

مردك وا رفت:پس فرهادچی؟!…اون الان به تو احتیاج

داره ! من اومدم دنبالت که از نو همه چیزو بسازید!

دنیا آهى كشید و گفت: دیراومدی عمو

این بار من حرف زدم:فرهاد دیگه تو زندگی دنیا نقشی

 نداره!اقاستار…همه زندگی دنیا؟الان اینجاست !پیش

من و دخترم!….

ستار هاج و واج روی اولین مبل نشست وبه ما نگاه

كرد!…

مادرم سوالى نگاهش كرد:شما كه میگفتین این بچه

نامشروعِ! چى شد یه مرتبه….

ستار آهى كشید و به كیاناز نگاهى از سر حسرت

كرد و شروع به تعریف کرد و گفت كه بخاطر انتقام

پسرش رو مجبور كرد تا اون تهمت رو به دنیا بزنه و

کیاناز واقعا حاصل رابطه شرعی دنیا با شوهر

سابقش بود!با اینكه باید از شنیدن این خبر خوشحال

مى شدم اما حتى از شنیدنش هم حس حسادتم گل

میكرد! با خودم تكرار میكردم كیاناز حاصل عشق من

و دنیاست كه حالا از جاش بلند شده وبه سمت

اشپزخونه رفت !…

تقریبا همه اروم گرفته بودند و مادرم انگار كه خیالش

راحت شده كیاناز رو در آغوش كشید و مشغول بازى

شد!…چند دقیقه بعد دنیا سینی بدست وارد سالن شد.

ستار با دیدنش آهى كشید و گفت: به مادرت قول دادم

به جبران همه کارهام برت گردونم !

دنیا مستاصل بمن نگاه کرد که بهش لبخندی زدم و

گفتم :من تا اخرهفته کارم تموم میشه خودم دنیا رو

میارم!

 نمیشه الان بذاری بامن بیاد؟!

نه متاسفانه من ب شما اعتماد ندارم !…تاچهار

 روز دیگه خودمون میایم!

ستار از جا بلند شد و گفت:پس من برم !نباید

فرهاد رو تنها بذارم!

دنیا تعارف كرد: نهار باشین!

__ ممنونم اما باید برم!

به سمت کیاناز رفت و با حسرت بهش نگاه کرد!

بارى خواست اونو بدر آغوش بگیره كه کیاناز شروع به

گریه کرد…عادت داشت غریبی کنه!..كلا عادتش این

بود كه زود با کسی گرم نمیگرفت..

ستاراه بلندی کشید وبدون هیچ حرف دیگه ای از خونه خارج شد!….

فرهاد

از بودن داخل بیمارستان کلافه شده بودم!… با اینكه

پدرم و فاطمه خانوم تمام وقت بالای سرمن بودند اما

باز حوصله ام سر مى رفت!

 كفرى و با حرص از جا بلند شدم که کنار در صدای

پدرم و فاطمه خانوم رو شنیدم:باید بهش بگیم!

نمیتونم فاطمه…دنیا فردا میاد! شاید اگه دنیا و

دخترش روببینه حالش بهتر شد!…

 سرطان خون بیماری نیست كه درمون پذیر باشه

ولی میتونه درمانش کنه ، من با دکترش حرف زدم!

 من نمیتونم بهش بگم!

ازشنیدن حرفهاشون یخ کردم….من سرطان داشتم…

نه باورم نمیشد!….

به سمت کمد رفتم!…دیگه نمیتونستم بیمارستان رو

تحمل کنم!… لباسهامو عوض کردم و از اتاق خارج

شدم !

پدرم بادیدنم نگران به سمتم اومد و گفت:کجا میخواى

برى؟!

سرد نگاهش كردم و گفتم: میخوام برم خونه ام

 اما هنوز دکتر مرخصت نکرده!

غریدم: بابا همه حرفاتون و شنیدم….من سرطان

دارم؟!…چرابهم نگفتی؟!…چرا باز گولم زدین ؟!

 درمان داره

 درمان چی بابا…

صبر نکردم باز حرف بزنند و بخوان قانعم کنند!…

 دوون دوون از بیمارستان خارج شدم که نگهبان ها

بسمتم اومدند!

 پدرم باصدای بلند گفت:ولش کنید

ازجلوم کنار رفتند و من از در بیمارستان خارج شدم

و بسمت خونه ى خودم رفتم…

شانس اوردم هنوز پول تو جیب شلوارم بود که ماشین

بگیرم وبرم….

بمحض ورود به خونه هیبت سكوتش تو صورتم خورد!

به سمت کمد مشروب رفتم و بطری شراب رو برداشتم

و روی مبل ولو شدم و شروع به خوردن کردم!

بی اختیار اشکم جاری شد…

تازه میخواستم همه چی رو از اول بسازم…میخواستم

برم سراغ دنیا و دخترم !….میخواستم ازش بخوام منو

ببخشه…یه فرصت دیگه بهم بده تا باز مرد خونه اش

بشم !…..

با این بیماری لعنتی دیگه نمیتونم به سمتش برم

انقدمشروب خوردم ک نفهمیدم کی خوابم برد….

.

.

.

دنیا

ساعت حدود یازده شب بود که هواپیما در فروگاه

اهواز به زمین نشست.

کیاناز رو تو بغلم جابجا کردم خوابش برده بود…

کیان هم درحالی که چمدان ها و وسایل رو داخل

گاری میذاشت بامردم سلام علیک میکرد..

ازسالن بیرون میرفتیم که مادرم به همراه عمو ستار

به سمتمون اومدند!…

 با دیدن مادرم به سمتش دویدم و محکم بغلش کردم و

با صدای بلندی شروع به گریه کردم…

همه مردم به ما نگا میکردند و از گریه ى ما کیاناز هم

با صدای بلند گریه میکرد!

کیان بسمتم اومد و اونو از بغلم گرفت!…

كیاناز فورى سرش رو تو بغل کیان قایم کرد و دیگه

به هیچکس نگاه نکرد!…

عمو ستار به سمتمون اومد و گفت:بهتره بقیه گریه

هاتون رو بذارید داخل خونه !…مردم همه نگاه میکنند.

مادرم به سمت کیان رفت ونگاه مادرانه ای بهش کرد

 و گفت:خدا عمر با عزت بهت بده پسرم! یه دنیا ممنونتم

که مراقب دخترم بودی!…

کیان درکمال ادب سرخم کرد و پیشونی مادرم رو

بوسید و گفت: من باید از شما تشکر کنم ک همچین

فرشته ای رو بدنیا اوردین!….

مادرم خواست کیاناز رو بغل کنه که کیاناز باز غریبی

کرد و گریه رو از سر گرفت‌.

مادرم با ناراحتی بمن نگاه کرد و گفت: این چرا انقدر

لوسه؟!

از لحن مادرم خندیدم و دوباره در آغوشش گرفتم و بعد

با غر مجدد عمو ستار همگى با هم بسمت ماشین عمو

ستار رفتیم.

عمو ستار خیلی مهربون تر شده بود و مامان کنارش

ارامش خاصی داشت…

یک لحظه اونارو زن و شوهر تصور کردم.فک نکنم پدرمم

مخالف باشه!…

 هم عمو ستار لیاقت ارامش رو داشت و هم مادرم

هرچقدر عذاب کشیده بود، براى هردوشون بس بود.

ولی مگه جرات دارم به مادرم چیزی بگم ؟!مطمئنم

 سرمو گوش تا گوش میبره !

از فکرام لبخندی زدم که مادرم هم با خنده ى من

لبخندى زد و گفت :هان !…به چی میخندی؟!

__ هیچی….خوشحالم که باز هم پیش شمام……..

همگی به خونه ى مادرم رفتیم…عمو ستار اخلاقش

زمین تا اسمون با قبلتر ها كه من عروسش بودم ،فرق

کرده بود.

مامانم هم بر خلاف همیشه از بودنش در جمع ما

ناراضی نبود!….

عمو ستار بهمراه کیان تو حیاط خلوت کردند و من و

مامانمم به داخل رفتیم تا من کیاناز رو بخوابونم…

روی تخت مادرم نشستم و شروع به شیر دادن به

کیاناز کردم .مادرم کنارم نشست ودستش رو، روی

سر کیاناز گذاشت وگفت:دلم میخواد بغلش کنم اما

هنوز غریبی میکنه!….

یکم طول میکشه ارتباط برقرارکنه!

آره یكى دوروز بگذره خوب میشه!…حالا ازخودت

بگو! چطور با این اقای بازیگر خوشتیپ و مهربون

اشنا شدی؟!

لبخندی زدم و همه چیز رو براش تعریف کردم…تو طول

صحبتهام دیدم كه اشک از گوشه ى چشمش فرو چکید

و گفت:بمیرم برات چقدر سختی کشیدی تو!

خدا نکنه مامانم!….میگم مامان فرهاد چش شده؟!

سرش رو پایین انداخت واز تغییر فرهاد گفت!…

ازبیماری و از حال خرابش..

نمیدونم چرا وقتى شنیدم اشکم سرازیر شد….

گریه کردم برای مردی که زندگی منو نه!…زندگی مونو

خراب کرد…منو اواره ى غربت کرد…اما ازش ممنون

بودم!…اگه اون نبود من هیچ وقت با کیان اشنا

نمیشدم و هیچ وقت معنى عشق رو نمیفهمیدم!

رو به مادرم کردم و گفتم: الان کجاست؟

مادرم درست مثل یك مادر آهى كشید و گفت: تو خونه

اش تنها زندگی میکنه…هربار رفتم دیدنش ؛مست

لایعقل یه گوشه افتاده…طفلك خیلی شکسته شده

و ارتباطش رو با همه قطع کرده!…

منم آه كشیدم: پشیمونم نباید نفرینش میکردم!

هنوز دوستش داری؟

متعجب از این سوال مادر،گفتم: همه عشق وعلاقه ى

من متعلق ب کیانه مامان…اما یه زمانی فرهاد شوهرم

بود و چه بخوام و چه نخوام پدر کیانازه…تومنو

میشناشی اهل کینه و انتقام نیستم !…اما چرا دروغ

بگم خیلی ناراحتم که به این سرنوشت دچارشده

 ستار میخواست بعد پیداکردنت ازت بخواد کنار

پسرش بمونی!دکتر میگه هر چی فرهاد روحیه اش

بهتر باشه درمانشم راحت تره!

سرم رو پایین انداختم!… دلم میخاست بهش کمک

کنم!…امامن خودم دیگه شوهر داشتم و در قبال اون

مسئول بودم!….

.

.

.

کیان

بعدازیه گفتمان حسابی با ستارخان از جا بلند شدم

تا از دنیا بپرسم، کجا باید بخوابم؟! که ناخواسته

صدای حرف زدنش رو با مادرش شنیدم…

وقتی گفت همه عشق و علاقه اش متعلق به منه

تو گویى دنیا روبمن دادند…خیلی خوشحال شدم!

میترسیدم دلسوزی کنه و بخواد یه مدت اینجا بمونه

کمی پشت درموندم وقتی دیدم که حرفاشون ته كشید

و تموم شد، چند قدم به عقب برداشتم و مثلا تازه دارم

وارد خونه میشم؛ گفتم:دنیاجان…خانومی

 جانم کیان ؟!اینجام!

وارد اتاق شدم!… مادرش با مهربونى خاصی نگام

میکرد!…من به اون لبخند زدم و دنیا به من زد و گفت:

بحث با عمو ستار خسته ات کرد ؟

 نه اصلا فقط حرفامون تموم شد و منم خسته ام

و میخوام ببینم کجا باید بخوابم!

فاطمه خانم دستش رو روی پای دنیا گذاشت و از

روی تخت بلند شد و گفت:بیا بشین کنار خانومت !…

الان اتاق دنیا رو براتون اماده میکنم!

 مامان خودم میرم

نه گلم!…توبشین دخترت رو شیر بده!

و ازاتاق خارج شد.

 کنار دنیا نشستم وبوسه ای روی پیشونی اش نواختم

سرش روروی سینه ام گذاشت.سرش وبوسیدم و زیر

گوشش با شیطنت گفتم:

میخواى شیطونی کنی؟!

حق به جانب سرش رو بلند کرد وگفت:خجالت بکش

کیان!

 چرا خجالت بکشم ؟!مگه من چیکار کردم؟!

 قبل اینکه بریم فرودگاه شیطونیامون رو کردیم!

شیطون پرسیدم: چیکار کردیم؟!

گردنى برام كج كرد و گفت: خجالت بکش!

اععع…بازگفت خجالت بکش!…

سرش رو روی سینه ام گذاشت و آروم گفت:

دوستت دارم…………..

باصدای فاطمه خانم ازهم جداشدیم…

 بچه ها اتاقتون اماده اس!

کیاناز رو از بغل دنیا گرفتم و به سمت اتاق بغلی مون

رفتم .

دنیاهم بعد بوسیدن مادرش وارد اتاق شد…اتاق دوران

مجردی دنیا بود.

بادیدن تخت دونفره ناخواسته اخمی روى صورتم

نشست و یک لحظه تصورکردم فرهاد با دنیای من روی

این تخت خوابیده باشند و با تصور این فكر چشمهام

رو بستم و روى هم فشردم  …

مثل همیشه انگار از دل من باخبر شد، دستش رو

روى روى دستم گذاشت و گفت: وقتی پونزده سالم

شد، این تخت رو پدرم برام به سلیقه خودش سفارش

داد و کنده کاری های اطرافش روخودش بادستاش

انجام داد و هیچ کس هم جز خودم اجازه نداشت روش

بخوابه

 یعنی منم اجازه ندارم روش بخوابم؟!

لبخند پرمحبتى بهم زد و روبروم قرار گرفت و در حالیكه

خودش رو بهم میچسبوند،با لحن اغواگرانه اى گفت:

تو شوهرمی….عشقمی!…تنها کسی هستی که بهت

اجازه میدم رو تختم بخوابی!

فقط لبخند زدم!…دستم بند بود نمیشد جوابش رو داد!

ازش جدا شدم و کیاناز رو داخل كریرش گذاشتم و

دوباره به سمت دنیا رفتم!

اون هم درحال بازکردن دکمه های کتش بود…حالا

وقتش بود!…دستاش رو کنار زدم و خودم شروع به

بازكردن دکمه ها کردم و بعد کندن کت، دست بردم

و پایین بلوزش رو گرفتم تا از تنش خارج کنم که با

لحنی معترض خودش رو عقب كشید وگفت:سردم میشه

کیان!…

بدون توجه به حرف و اعتراضش پیراهنش رو از تنش

در اوردم  و بهش نگاه كردم كه با یه ست لباس زیر

طلایى معذب جلوم ایستاده بود!…

با تمام عشقم بغلش کردم و روی تخت انداختم و روش

خیمه زدم وگفتم:تاصبح خودم گرمت میکنم!…

دلم برای چشیدن لبهاش تنگ شده بود…بدون مقدمه

لبشو اسیر لبم کردم!…

اول فقط با لبخند بهم نگاه میکرد، اما با نوازش بدنش

گرمای منم به اون منتقل شد،چون کم کم اون شدیدتر

از من شروع به همراهی کرد…

ازروش کنار رفتم.هردومون به نفس نفس افتاده بودیم!

اونو روی خودم کشیدم و زیرگلوش روبوسه های ریزی

زدم وگفتم: دنیا امشب میخوام باهم یکی بشیم !

لپش باز سرخ شد و در جواب حرفم خودش روبهم

چسبوند وزیرگلوم رو نرم بوسید…

متوجه شدم كه اون هم مثل من مشتاق و راضیه.

بازروش خیمه زدم و اینبار با عشق بازی شروع کردم!

زن تموم دنیاش به عواطفش ختم میشه!…….

.

.

.

فرهاد

بابازشدن در سالن فهمیدم باز هم یا پدرم اومده یا

فاطمه خانم !…

به ساعت نگاکردم ساعت دوى نیمه شب بود…

 اینجاروکردی اشغال دونی؟!

 قبل مردنم این اشغال دونی رو میسوزونم تا براى

تمیز کردنش اذیت نشی

 چرند نگو!…

کنارم روی مبل نشست و بطری مشروب رو از دستم

گرفت و کمی از اون رو داخل جام ریخت وخورد…

تلفن اش رو از جیبش خارج کرد و گفت: بیا این

عکسها رو نگاه کن

عکس عقدت بافاطمه خانمه؟؟؟

پوزخندی زد و گوشی رو به دستم داد…عکس یه دختر

تپل بود با چشمای گرد و مشکی…

بدون هیچ حرفى و یا توضیحى چیزی تو دلم تکون

خورد…

عکس بعدی رو نگاه کردم!… دختر بچه ازته دل خندیده

بود…

پرسشى و باتردید به پدرم نگاه کردم !…

اه دردناکی کشید و اشک از گوشه ى چشمش جاری

شد!

 درست فهمیدی دخترته

با بغض به عکس نگاه کردم ولب زدم:کجاست؟!

 خونه ى فاطمه ان به همراه شوهرش !…میخواستم

باز هم ازش بخوام زنت بشه اما وقتی دیدم شوهر کرده

نتونستم حرفی بزنم

دنیاازدواج کرده بود؟!…چطورممکنه؟!…یعنى اون

مرد به جاى هر شب لمسش میکرد و ازش لذت میبرد…

اون مرد به جای من پدر دخترم شده بود…

نه!…نمیتونم!… برام ممکن نیست!… نباید این اتفاق

می افتاد

باعصبانیت جام بزرگ شیشه ای کنارم رو پرت کردم

وفریادى کشیدم !….

پدرم بیچاره با هول و ولا بسمتم برگشت وگفت:اروم باش!…

از شدت بغض و عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم.

پدرم سعی داشت آرومم کنه اما مگه درد من قابل

تسکین بود؟!… خودم با دستهای خودم دنیا رو تقدیم

مرد دیگه ای کرده بودم…

بالاخره بغضم ترکید و سرم رو روی شونه ی مردی

گذاشتم که نصف بیشتر بدبختی هام تقصیر اون بود!

 من عاشقش بودم…اما به همون اندازه هم ازش

متنفر بودم!…فکر میکردم بعد جدایمون فراموشش کنم

اما نشد!…نتونستم!…

 منوببخش پسرم

 کمکم کن برش گردونم!

_میخواستم کمکت کنم فرهاد!.. اما بیماری ات این

اجازه رو ازم گرفته…تازه اون دیگه متاهله و شوهر داره

اونم یه آدم پولدار و معروف!…

حرف پدرم مثل پتکی بود که به سرم میخورد…از جا

بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم…قبل بستن در بدون

اینکه بهش نگاه کنم ،گفتم:فردا باید ببینمش!…

و در رو بستم و به سمت تختم رفتم!…

روى تختم نشستم و زار زدم!…زار زدم و از خدا گله

كردم!…خدایا الان به بنده ات بد كردم؛بد دیدم!…

اما من از بچگى بدبخت بودم!…اون موقع دل كیو

شكسته بودم كه با شكنجه ى روحى بزرگ شدم؟!

خدایا این گلایه حقم نیست؟!…

.

.

.

ستار

باید یه کاری میکردم دنیا باز زن فرهاد بشه !…نباید

شکستی رو که من تجربه کردم باز پسرم فرهاد تجربه

کنه….

یه فکری به حال این قضیه میکنم !…فعلا که تونستم

دل فاطمه و دخترش رو بدست بیارم!…

.

.

.

فرهاد

با حس دستی روی صورتم، چشمهامو باز کردم و

 با دیدن دنیا کنارم روی تخت با لباس خواب ساتن زرد

رنگش تعجب کردم…

 دلم برات تنگ شده بود…اما مگه تو ازدواج نکردی؟!

 به اون فکر نکن من الان کنارتم همین برامون كافیه!

گرمای لبش رو روی لبم حس کردم و محکم بغلش

کردم !

به آرامش خاصی رسیده بودم که در با صدای بدى

باز شد و مردی وارد اتاق شد و دنیا با دیدنش جیغ

کشید!…

صورتش تار بود ونمی تونستم درست چهره اش رو

درست ببینم!

ولى بمحص دیدن ما شروع به بهم ریختن وسایل

اتاق كرد كه من ازجام پریدم و درد بدی تو سرم

پیچید.

چشمهامو با درد باز کردم چه خواب بدی بود!…

به سختی از جام بلند شدم و به ساعت نگاه کردم!

 یک بعد از ظهر بود !…چقدر خوابیده بودم!

وارد حمام شدم و یه دوش درست حسابی گرفتم!

 باید به دیدن دخترم میرفتم…

بعد یه دوش حسابی از اتاق خارج شدم كه دیدم یه

خانوم میانسالی در حال تمیزکردن خونه بود و با

دیدن من سلام ارومی کرد و به کارش ادامه داد.

سرى تكون دادم و وارد آشپزخونه شدم!…

بوی قورمه سبزی کل خونه روگرفته بود.ظرفی بردم و

برای خودم غذا کشیدم…

مشغول خوردن غذا بودم که پدرم وارد آشپزخونه شد

و رو به روم نشست و گفت:آماده ای؟!

 سلام!…ساعت سه ى ظهره الان !…عصر بریم

 بهتره

سرى به معناى باشه تكون داد و در اخر گفت:

میخوای چیکارکنی؟!

 نمیدونم…

دنیا خیلی شوهرش رو دوس داره!… اینو از رفتار و

كردارشون خوب فهمیدم

پوزخندى زدم و گفتم: میخوام املاکم رو بفروشم

بى توجه به حرفهاى من حرف خودش رو میزد:

 سخت میشه از هم جداشون کنیم!

من هم بى توجه به اون حرفمو گفتم:من نمی تونم

زیاد ایران بمونم!

 نمیزارم اونو از دست بدی…انقدر بحث رو عوض

نکن!

با عصبانیت همه ظرف های روی میز رو بهم ریختم..

__ بس کن بابا….نمیخوام حتى بهش فکر کنم…

میفهمی ؟!نمیخوام به بدختی ام فکر کنم !.. تو باعث

شدی زندگی ام اینجور بشه…تو و اون عشق مزخرفت!

به نفس نفس افتاده بودم…احساس ضعف شدیدی

میکردم!

روی زمین نشستم!…توان ایستادن نداشتم.

پدرم با نگرانی به سمتم اومد !…اشک از چشمهاش

جاری شده بود!…

دلم به حالش سوخت!خیلی بد باهاش حرف زده بودم…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.