خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۸

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

از بغلش اومدم بیرون و گفتم: مگھ قراره تنھا برم تو نمیایی

کیارش: نھ عزیزم نمی شھ من بیام یھ عالمھ قرارداد بستم کھ نصفشون را باید تا قبل سیزدھم تحویل بدم

من: کیارش یعنی چی ،اولین بار من تنھا برم

کیارش: عزیزم نمی شھ فوقش من خیلی تلاش کنم خودم رو روز عروسی داداشت برسونم اونم یھ روزه برگردم خودت کھ میبینی چقدر سرم شلوغھ

سرم رو انداختم پایین کھ اشکام ناخداگاه ریخت کیارش سرم را بلند کرد

کیارش: فاطمھ این چھ کاریھ چرا الکی گریھ میکنی

من: تو فامیل منو نمی شناسی اگھ من تنھا برم یھ عالمھ حرف برام درست میکنن اونم منی کھ یھ خون بسم

کیارش: اونا خیلی غلط میکنن من سوم ھمھ بچھ ھا رو گفتم بیان سر کار

من: خب بھشون بگو بگو بعد ھفتم بیان

کیارش: اه فاطمھ لج نکن دیگھ عزیز من گفتم کھ روز عروشی خودم رو می رسونم بعدشم بعد این کھ کارھام رو تحویل دادم یھ راست میام پیشت

من: کی تحویل میدی ؟؟
من: حدودأ بعد تعطیلات

من: قول میدی ؟؟

کیارش: اره

… من: کیارش اگھ نیومدی

کیارش: قول دادم دیگھ باشھ

[۰۰:۰۳ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴۴١

مھماندار صندلیم رو نشون داد بھم منم رفتم نشستم روش کنارم یھ پیرزن و پیرمرد بودن پیرزن جاش رو با من عوض کرد من نشستم کنار پنجره

بھ شیشھ پنجره تکیھ دادم بغضم گرفتھ بود دلیلش رو نمی دونم دوری از کیارش یا تنھا رفتن برای بار اول بھ خونھ پدریم یا ھزار یک دلیل دیگھ کھ خودم نمی دونم

اما از یھ طرف خوشحال ھم ھستم کھ بلاخره بعد یھ سال می تونم خانوادم رو ببینم گوشیم رو گذاشتم رو حالت پرواز و یھ موزیک پلی کردم و ھندزفری ھام رو تو گوشام کردم چشمامم بستم
******
با تکون دادن یکی از خواب بیدار شدم عادت داشتم ھمیشھ تو مسافرت یھ چرتی بزنم پیرزنھ بھم گفت رسیدیم
خواب الود چشمام رو ماساژ دادم و بلند شدم ھمھ داشتن می رفتن بیرون منم پشت سرشون رفتم بیرون

تو سالن فرودگاه منتظر بودم کیارش گفت بھشون میگھ بیان دنبالم اما ھنوز کسی نیومده روی یکی از صندلی ھا نشستم و چشمام رو بستم

خوابم گرفتھ بود ھمش خمیازه می کشیدم گوشی رو روشن کردم سرم تو گوشیم بود کھ صدای آشنایی شنیدم

امیرصدرا: سام داداش این دختر ھمون ابجی زشتھ ماست

امیرسام: والا من کھ شک دارم

سرم رو بلند کردم و نگاشون کردن خودشونن داداش ھای دوقلوی خل وچلم

سام: اوو اوو فیلم ھندی شد سیل اشک ھا ھم جاری

صدار: بجای این کھ بیایی بغل داداش جونت نشستی گریھ میکنی با جیگر داداش

اومد طرفم و تو بغلش گرفتم اخ کھ چقدر دلم براشون تنگ شده بعد صدرا سام بغلم کرد

سام: بیا بریم خونھ کھ ھمھ رو سوپرایز کنیم پاشو بریم
من: مگھ کسی نمی دونھ ؟؟

صدرا: نخیر این داماد و مادرزن باھم نقشھ کشیدن ما رو ھم الان خبر کردن

من: خب پس مامان پشت این ماجرا بود منم ھمینجوری سوپرایز شدم رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم

[۰۰:۰۳ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴۵١

وقتی در خونھ رسیدیم ضریان قلبم رو صد بود دلم براشون لک زده بود در را کھ صدرا باز کرد دونھ دونھ خاطراتم تو ذھنم مرور شد

اینجا خونھ پدرمھ خونھ ای کھ یک سال پیش خونھ منم بود خونھ ای کھ چقدر بھش مغرور بودم چقدر بھ این خانواده
… مغرور بودم ھھ الان

تا بھ در اصلی رسیدیم انگار برام یک سال گذشت ھنوز در رو باز نکرده بودیم کھ درباز شد و چھریھ ناز مامان نمایان شد
اونم مثل من چشماش اشکی بود محوه دیدنش بودم کھ یھو تو بغلش حل شد اخ مھ ھیچ آغوشی مثل آغوش مادر لذت بخش و آرامش دھنده نیست

تمام صورتم رو می بوسید و قبون صدقم می رفت حتی قدرت حرف زدن نداشتم صورتم رو تو دستاش قاب گرفت و نگام کرد

خودم رو دوباره انداختم تو بغلش و با صدای بلند زدن زیر گریھ نمی دونم چقدر تو بغل مامان گریھ کردم کھ یکی ما رو از ھم جدا کرد

برگشتم اعتراض کنم کھ با صورت اشکی بابا رو بھ رو شدم خودم رو پرت کردم تو بغلش وای بابا بابای نازنین و ارومم

فقط منو محکم تو بغلش گرفتھ بود و بی صدا اشک می ریخت عاشق این مرد بودم این مردی کھ ھمھ چیز تموم بود ھمھ چیز تموم

قربون موھای سفیدیش بشم موھای سفیدش کھ کم بودن چرا الان تمام موھاش سفید شده

منو از خودش جدا کرد و پیشونیم رو بوسید دستش رو پشتم گذاشت منو سمت خونھ ھدایت کرد

ھنوز کامل نرفتھ بودم تو خونھ کھ یکی عین فر فر داشت می دوید سمتم شعیب بود داداش کوچولوم

محکم بغلش کردم با صدای گریش گریھ منم شدت گرفت اخ کھ داداشم چقدر بھم وابستھ بود خدا میدونھ چقدر براش سخت بود من تنھا راز دارش بودم ھروقت خرابکاری می کرد باھم خرابکاریش رو لاپوشونی می کردیم
دلم براش یھ ذره شده بود الھی قربون بشم بس گریھ کرد صورتش قرمز قرمز شده بود
[۰۰:۰۴ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴۶١

ھمھ تو پذیرای نشستھ بودیم ھنوز اشکام رو خشک نکرده بودم کھ داداشم سعد از طبقھ بالا اومد بلند شدم رفتم جلوش

داداش مغرورم کھ ھمیشھ ابوس وبداخلاق دوباره گزیم گرفت توبغلش اما اون برعکس ھمھ دلداریم داد و گریھ نکرد

ھمیشھ ھمینھ بلد نیست یکم برای دل دیگرانم کھ شده اخم ھاش رو باز کنھ و خودش رو ناراحت نشون بده

از بغلش اومد بیرون و بھ تیپ وقیافش نگاه کردم

من: حتما باز با دراز وکوتاه قرار داری

خندید و گفت: اره توھین نکن بھ دوستام

اومدم و نشستم سعد ھم چند دقیقھ بعد رفت کم کم اون جو سنگین و ناراحت رفت شر وصدامون رفتھ رفتھ بالاگرفت و صدای خندھامون بالارفت

من: راستی الان کدومتون دوماد شدین

سام وصدرا: دوتامون

من: چی ؟؟کیارش بھم نگفت دوتاتون ، گفت یکی از دوقلوھا
صدرا: دوتامون دوماد بشیم مشکلیھ ھا؟؟
من: نھ بابا ،وایستا ببینم کجا رفتین دوماد شدین

زیپ دوتاشون باز شد
من: درست حدس زدم با ھمون دوتا دختره ؟؟؟

با حالت جیغ و اعتراضی مامانم رو صدا کرد

من: مامان تو کھ انقدر سختگیر بودی عرشیا رو اجازه ندادی با یکی از ھمکاراش ازدواج کنھ بعد چھ طور این دوتا رو گذاشتی با ھمکلاسی ھاشون ازدواج کنن

من: دخترھا رو خودم دیدم خیلی خوب ومناسب بودن با ادب و باخانواده خیلی خوب

من: خب اون دختره ھم ھمھ چی تموم بود

صدرا: تو چرا الان سنگ اونا بھ سینھ می زنی

سام: حالا ما رفتیم خواستگاری و تموم شد فردا پس فردا عروسیمونھ مشکل تو دیگھ چیھ این وسط

با صدای زنگ حرفامون نصفھ نیمھ موند عمو و خانوادش اومدن

بعد چند ساعت دوتا داییم اومدن و عمھ خانمم کھ نیومده بود ھنوز خونھ شلوغ وشلوغ تر می شد

عمم ودختراش کھ اومدن از خوشحالی من رفتم پیشون مثل ھمیشھ سھ تای ھم دیگھ رو باھم بغل کردیم سھ تای باھم گریھ می کردیم
تنھا دخترای کھ تو فامیل باھاشون دوست بودم ھمین دوتا بودن

ھمھ دورھم نشستھ بودیم دایی ھام مثل ھمیشھ سر بھ شرم میزاشت با صدای زن عمو ھمھ برگشتیم سمتش مخاطبش من بودم

[۰۰:۰۴ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٧۴١

زن عمو: چرا شوھرت نیومد فاطمھ جان ؟؟

من: اون الان نمی تونھ بیاد کارھاش زیاده گفت اگھ بتونھ روز عرسی خودش رو می رسونھ اونم فقط چند ساعت دوباره برمی گرده

عمو: تو ایام نوروزم کار داره مگھ

من: تو نوروز کارشون بیشتر

زن عمو: خب می تونست کارش رو بسپاره بھ یکی دیگھ اولین بار کھ نباید زنش رو تنھا بفرستھ

مونده بودم چی بگم کھ ضدای دختر عموم بلندشد کھ

گفت: شاید راضی نبوده بھ اومدن بھ اینجا خودتون کھ یادتونھ عروسیش حتی حاضر نشد یھ شب بمونھ شب حنا بندون اومد شبشم رفت ھتل شب عروسی ھم فورا فاطمھ رو برداشت برد
مامان: اره عزیزم اون موقعھ اصلا راضی نبود اینجا بمونھ اما الان خودش پیشنھاد داد کھ فاطمھ رو سوپرایز کنھ و
بفرستتش اینجا بعدشم با خودم حرف زد گفت روز عروسی میاد زود ھم باید بره بعد تعطیلات میاد و یھ مدت طولانی اینجا می مونن

ابرھاش رو بھ یھ حالت خیلی مسخره تکون داد یعنی فھمیدم از درون داشتم آتیش می گرفتم

من کھ اینو میشناسم مامانش شروع کنھ دخترش داره ادامھ می ده

یھ خمیازه نمایشی کشیدم و گفتم کھ خستم و خوابم داره

مامان بھم گفت برو استراحت کن تو اتاقت منم سری بلند شدم ورفتم تو اتاق اخ کھ دلم واسھ این اتاق تنگ شده بود

اتاق با کاغذ دیواری فانتزی و کولس صورتی تختھ دخترونھ صورتی ست کمد و میزوآیننھ دور صورتی کل اتاقم صورتی و سفید بود

خودم رو انداختم رو تختم و غلط زد م و چشمام رو بستم با فلاکت روسریم رو در آوردم پرت کردم پایین تخت

دکمھ ھای مانتوم رو باز کردم و چشمام رو بستم

[۰۰:۰۴ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت۴١٨
فردا عروسی بود منم کھ ھرچی بھ کیارش زنگ میزدم جواب نمی داد با گوشی کھ دستم بود رفتم تو پذیرای کھ ھمھ بودن بھ علاوه خانواده عمو

بابا: چی شده دختربابا سرگردونی ؟؟

من: از صبح تا حالا ھرچی بھ کیارش زنگ می زنم جواب نمیده نگرانشم

مادر: دخترم الکی نگرانی دیروز کھ خودش گفت امروز کارش زیاده کھ فردا بتونھ بیاد دستش بنده کھ جواب نمی تونھ بده

من: مامان امکان نداره ھر طور کھ دستش بند بود ھرروز ده بار برام زنگ میزده امروز حتی جواب نمی ده

عمو: خیره عمو جان نگران نباش مطمئن باش دستش آزاد بشھ خبرت میکنھ

تا خود شب ھمش تو فکر و خیال کیارش بودم خیلی نگرانش بودم

ھرکاری میکردم فکر وخیال نمیذاشت بخوابم عین این دیونھ ھا گوشی دستم بود ھمش بھش زنگ میزدم

اگھ خاموش بود میگفتم شارژش تموم شده ولی این کھ جواب نمی ده حالم رو دگرگون میکنھ
ھمش طول عرض اتاق رو طی می کردم از استرس گلوم خشک شده بود رفتم پایین تو اشپزخونھ برق رو روشن کردم

آب کھ خوردم بھ کابینت تکیھ دادم می ترسیدم بھ خانوادی خودش زنگ بزنم اونا رو ھم نگران کنم این وقت شب

میخواستم برم بیرون کھ مامان اومد تو آشپز خونھ

مامان: این وقت شب تو تو آشپز خونھ چی کار میکنی مگھ نخوابیدی

من: مامان نگرانشم از صبح تا حالا جواب نمی ده

مامان: مطمئن باش چیزی نیست بیا برو بخوابم فوقش فردا زنگ میزنی بھ پدرش برادرش برن ببینن چی شده

من: من تا صبح چھ جوری می تونم دوم بیارم

مامان: تو برو یکم داز بکش دوم آوردن خودش میاد دیدی فردا صبح بالا سرت بود چھ میدونی

بھ اسرا مامان کھ خودشم اومد تو اتاق بعدشم گوشی رو ازم گرفت دراز کشیدم تو فکر و خیال بودم کھ خوابم برد

[۰۰:۰۴ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤
پارت٩۴١
گیج بودم یھ حالتی بین خواب و بیداری کھ یکی پیشم دراز کشید گیج ومنگ برگشتم طرفش کھ کیارش رو دیدم

با بغض اسمش رو صدا کردم و خودم رو انداختم بغلش

من: دیونھ روانی میدونی از دیروز تا حالا چی کشیدم چرت جوابم رو نمی دادی

کیارش: تو الان فقط گریھ کنی ھمچین میزنمت تا نتونی از جات بلندشی مگھ رفتھ بودم بمیرم

من: اه خدا نکنھ …من دارم میگم چرا جوابم رو ندادی دیروز صبح کھ من شروع کردم بھ زنگ زدن تا ھمین چند ساعت پیش

کیارش: بغضت رو بخور من کھ الان سالمم چشمت روشن

از بین دندون ھای کلید شده اسمش رو صدا کردم و گفتم جوابم رو بده

کیارش: بابا گوشیم رو گم کردم ھرچی ھم کھ زنگ زدم رو سکوت بود ندیدم دیشب کھ داشتک می رفتم خونھ دیدم تو ماشینھ اومدم بھت زنگ بزنم دیدم ساعت سھ نصف شبھ. پشمون شدم گفتم فردا زنگ میزنم

من: من تا صاعت چھار چھارونیم بیدارم بودم

کیارش: حالا کھ گذشت مامانت گفت چھ کولی بازی در آوردی بھ کل آبروی منو بردی بیا اینم گوشیت
بھ حالت قھر صورتم رو بگردوندم کھ گفت: ای بابا قھر دیگھ نکن امشب برمیگردم تا ھفتھ بعد دلت برام میسوزه

من: امشب می ری کیارش مگھ؟؟

کیارش: مجبورم کاھام موندن من میدونی چقدر بی خواب کشیدم کل خوابم مال این بیست وچھار ساعت این دو سھ ساعتی بود کھ تو ھواپیما بودم اونم بھ خاطر و تو ومامانت اومدم کھ گفت برای تو حرف درست میکنم اگھ نباشم

لب و لوچم آویزون شد کھ کیارش دراز کشید و منم کشید تو بغلش

کیارش: این اتاق گل منگولی مال تو واقعا

من: مگھ بده بھ این خوبی ببین چقدر خوشگلھ اتاق دخترمون رو میخوام ھمین جوری دیزایین کنم

کیارش: مگھ من میزارم اتاق دختر بابا رو تو درست کنی من مال دخترم رو درست میکنم تو برو سراغ شاه پسرت

! من:اه اینجوریاش از الان شده دختر بابا

کیارش: از الان حسودی ؟؟؟

من: معلومھ حسودی میکنم ھنوز بھ وجود نیومده شده دختربابا بعد دیگھ خدا بخیر کنھ

کیارش: میخوایربھ وجودش بیارک کھ ببینی چی میشھ

… من: اه منحرف
حرفم ھنوز تموم نشده بود کھ در با ضرب باز شد و صدا جیغ چندنفر اومد و در بستھ شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.