خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۳

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

[۲۳:۲۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت١۵

اولش ھنگ کردم کیارش چی گفت؟؟؟ کی رو سقط کنیم
تا حرفش رو تجزیھ تحلیل کردم و فھمیدم کھ چی گفتھ با جیغ سرمو بالا آوردم و باحالت فریاد گفتم
من: چی ؟؟؟ منظورت چیھ ؟؟با توم

کیارش: ببین الان وقت مناسبی نیست ما نباید الان بچھ دار بشیم

من: پس کی میخوای بچھ دار بشیم

کیارش: ما خیلی وقت داریم نباید کھ قطع ھمین اول زندگی بچھ دار بشیم میتونیم چند سال دیگھ بچھ دار بشیم

من: ھھ با این دلیل ھای مسخرت میخوای من رو قانعھ کنی

کیارش: اجباری نیست تو را قانعھ کنم راحت می تونم کاری کھ می خوام رو بکنم

. من: من نمی خوام بلای سر این بچھ بیاد چھ تو بخوای چھ نخوای چھ راحت بتونی بکشیس چھ نتونی

کیارش: رو عصاب من نرو فاطمھ فردا با ھم میریم دو دقیقھ ای کار رو تموم می کنیم میاییم خیلی راحت

من: بھ ھمین راحتی ؟؟؟
وای کیارش چھ راحت داری درمورد کشتن یھ بچھ معصوم حرف میزنی اونم بچھ خودت تو چھ جور آدمی ھستی

کیارش: اره راحت حرف می زنم چون نمی خوام الان بچھ داربشم

من: اما من می خوام و نمی زارم تو سر این بچھ بلایی بیاری
کیارش: نمی خوام بچھ تو را نمی خوام بفھم

[۲۳:۲۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢۵

از درون تخریب شدم اما پوزخند زدو و خودم رو سمتش متمایل کردم و زمزمھ کردم

من: می دونی چیھ ؟؟ تو
نھ لیاقت من رو داری نھ لیاقت این بچھ رو

حرف رو گفتم رفتم تو اتاق در رو بھ ھم کوبیدم خودم رو رو تخت انداختم

ھمش نفس عمیق می کشیدم کھ این غم و حرفا رو فراموش کنم. و حالم رو خوب کنم اخھ میگھ می شھ

بغض کرده بودم چشمام پر شده بود ھمش نفس عمیق می کشیدم نھ نباید گریھ کنم نباید ضعف نشون بدم

یکم کھ گذشت بھتر نشدم تصمیم گرفتم یھ دوش آب سرد بگیرم تا بھتر بشم
با لباس رفتم زیر دوش سکم کھ بھتر شدم دوش رو بستم
حولھ رو دورم پیچیدم اومدم بیرون کیارش رو تخت نشستھ بود و پاش رو عصبی تکون میداد با دیدن من دست از تکون دادن پاش برداشت

بلند شد وایستاد منم رفتم سمت کمد تا لباس برای خودم بردارم کیارش تا اومد حرفی بزنھ. دستم رو جلوش گرفتم و گفتم

من: ھیچی نگو الان کشش بحث با تو رو ندارم بھ خدا فردا درمورد این موضوع حرف میزنیم

[۲۳:۲۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣۵

لباس کھ پوشیدم بی توجھ بھ کیارش رفتم دراز کشیدم سردرد شده بودم نمی دونم چقدر گذشت کھ خوابم برد

وقتی بیدار شدم ھوا گرگ ومیش بود سری بلند شدم و رفتم وضو گرفتم یھ چند وقتیھ بھ کل نماز خوندن رو گذاشتھ بودم کناره خدا منو ببخشھ

بعد نماز خیلی دعا کردم کھ خدا بھم رحم کنھ و شروع کردم حرف زدن با معبودم

من: خودت خوب میدونی وخبر داری کھ از ھمھ چیز و ھمھ کس دل زده شدم الان تو این ساعت، تو این روزا، اینجا جز خودت ھیچ کس دیگھ ای ندارم
خودت بھم رحم کن یھ کاری کن دل کیارش بھ رحم بیاد فردا بھ کل موضوع سقط بچھ رو فراموش کنھ
من نمی خوام این بچھ رو از دست بدم حتی با این شرایط کھ باباش نمی خوادش اما من نمی تونم ازش دست بکشم
اگھ زوری بود اگھ نخواستھ بود ھرچی بود اما وقتی بھ این فکر می کنم کھ یھ موجود کوچک تو بدن من رشد می کنھ بزرگ می شھ،
وقتی بھ این فکر می کنم چند وقت دیگھ یھ بچھ بھ من میگھ مامان ،وقتی بھ این فکر می کنم از این بھ بعد لاعقل یھ امید دارم کھ بھ خاطرش بد اخلاقی ھا و بدی ھای کیارش رو می تونم تحمل کنم نمی خوام اتفاقی برای این بچھ بیفتھ خدایا الان فقط وفقط توکلم بھ تو و بس نا امیدم نکن التماست میکنم این بچھ چیزیش نشھ برام سالم بمونھ ھمین ھمین کھ بتونم بغلش کنم و بزرگش کنم برام قد یھ دنیا ارزش داره توکلم فقط وفقط بھ خودتھ

[۲۳:۲۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵۴

دیگھ خوابم پریده بود برای سرگرم کردن خودم شروع کردم سروسامون دادن خونھ صبحانھ رو آماده کردم الاناس کھ کیارش بلند بشھ خودم چون گرسنھ شده بودم خوردم
اومدم کھ برم کیارش رو بیدار کنم کھ دیدم اومده بیرون دم اتاق دست بھ سینھ بھ در اتاق تکیھ داده و تو فکره
از موھای ژولیده و قیافش معلوم بود تازه بیدارشده یھو شیطنتم گل کرد برم اذیتش کنم اون کھ تو فکر و اصلا تو این دنیا نیست چرا من از این حالتش یھ فیضی نبرم
رفتم نزدیکش یھو جیغ زدم کیارش کھ بدبخت کیارش یھ متر از جاش پرید اول ھنگ نگام کرد تا وضعیت رو تجذیھ تحلیل کرد کھ من باھاش چیکار کردم من آماده فرار شده بودم
ھمین کھ میخواست منو بگیره در رفتم اونم دنبالم ماشاﷲ منم کھ فرض عین قرقی از کنارش می گذشتم و ازپیشش در می رفتم

کیارش: فاطمھ دعا کن فقط گیرت نندازم مو تو سرت نمی زارم دختره چموش

من ھمی فرار می کردم و کیارشم ھمش کوری می خوند برام
از اونجا کھ نفش کم آورده بودم نتونستم تحمل کنم و وایستادم دستامم بھ حالت تسلیم بالا رفتم

من: آتش بس بسھ کیارش ببخشید بخشید خواستم از فکر درت بیارم ترسوندمت ببخشید
کیارش کھ بھم رسید بدجور نگام کرد قیافم رو مظلوم کردم و گفتم
من: ببخش دیگھ ،قول میدم اذیتت نکنم بیشتر از این بدوم بچمون پدرش در میادا بعد می افتھ

کیارش: من کھ از خدامھ

من: اه کیارش باز شروع نکن

کیارش: چیزی رو تموم نکردم کھ باز شروع کنم ھنوز رو حرفم ھستم این بچھ باید سقط بشھ

بادم بھ کل خالی شد

[۲۳:۲۶ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵۵

قضیھ سقط بچھ چند روزی کشش داشت ھر روز ھم کیارش عصبی تر و بد اخلاق تر می شد طوری کھ اصلا جرعت نمی کردم باھاش رو بھ رو بشم راستش یھ جورایی داشتم ازش فرار می کردم چون گفتھ بود ھمین روز ھا من رو میبره کھ بچھ رو سقط کنم

امروز کیارش نرفتھ بود سرکار این من رو بیشتر می ترسوند برای ھمین اصلا دورو برش پیدا نمی شدم اون می اومدتو پذیرای من می رفتم آشپز خونھ یا اتاق کلا یھ وضعی بود

رفتم گوشیم رو از اتاق بردارم کھ شانس گندم کیارش ھمونجا بود پام کھ بھ اتاق رسید تازه دیدمش
رفتم سری گوشی رو بردارم کھ عصبی قدم برداشت سمتم و بازوم رو گرفت
کیارش: امروز کھ کلا از دستم فرار می کردی اما دیگھ جای فرار نیست آماده شو بریم

با لکنت و ترس گفتم: کجا؟؟

کیارش: یعنی باور کنم نمی دونی میخوایم کجا بریم؟؟

!! من: کیارش تو را خدا من نمی خوام این بچھ سقط بشھ

کیارش: تو مھم نیستی من میخوام سقط بشھ

من: مگھ تو آدم نیستی وجدان نداری این بچھ از خون خودتھ چرا انقدر راحت داری از قتلش حرف میزنی

کیارش: نمی دونم کی و چھ جوری از دستم در رفت وگرنھ اصلا بھ وجود نمی اومد ، الانم کھ ناخواستھ اومده باید بره پس سری آماده شو و اون روی سگ من رو بالا نیار کھ بد میبینی

بھ پھنای صورت داشتم اشک می ریختم واقعا نمی خواشتم این کار رو بکنم حتی یھ درصدم دلم نمی خواست ھمچین کاری بکنم برای ھمین گفتم نھ
کیارش یھو دستش رو بلند کرد کھ من رو بزنھ

[۲۳:۲۶ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵۶

از ترس جیغ خفھ ای کشیدم و چون بازوم تو دستش بود و راه فراری نداشتم سرم رو تو بغلش قایم کردم
ھھ از ترس خودش بھ خودش پناه می بردم از این حالت بی کس تر ھم وجود داره مگھ
نفسم بالا نمی اومد بھ ھق ھق افتاده بودم دوطرف بازوھامو گرفت و من رو از خودش جدا کرد

کیارش: این ھمھ خودم رو نگھ داشتم کھ دست روت بلند نکنم چرا یھ کاری میکنی این کارو بکنم آخھ
این بچھ وقتی پدرش بھ بودنش راضی نباشھ بھ دنیا اومدنش اصلا درست نیست چون از محبت پدری ھیچ بھره ای نمی بره بفھم

من: مطمئن باش خدا یھ روز تاوان تمام این حرف ھا و کارھا رو ازت میگیره تاوان تک تک این اشک ھا رو می دی

خودم رو از بین دستاش بیرون کشیدم و رفتم سمت کمد و لباس ھام رو با اشک و گریھ عوض کردم و جلوتر از اون از خونھ زدم بیرون اونم پشت سرم اومد

برام مھم نبود بقیھ من رو با این سر ووضع آشفتھ و گریھ ای می بینن فقط وفقط اشکام بود کھ می ریخت

سوار ماشین کھ شدیم سرم رو بھ شیشھ تکیھ دادم

تا مقصد تنھا کار من گریھ بود بھ خصوص آھنگ ھای غمگین کھ تو فضای ماشین پخش می شد نمک بود رو زخمم

با توقف ماشین کنار یھ در خونھ ویلایی تعجب کرد یھو خوش حال شدم کھ پیشمون شده اما با یاد آوری یھ فیلم کھ اون جا ھم یھ جای غیر قانونی برای سقط بچھ بود ھمین جوری بود داغ دلم تازه شد

من: این جور جاھا غیر قانونی ان

کیارش: پس چی فکر کردی جاھای قانونی این بچھ رو سقط می کنن

…من: کیا

کیارش: ھیس پیاده شو
[۲۳:۲۶ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت٧۵

ناچار پیاده شدم و پشت سر کیارش راه افتادم تو دلم آشوب بھ پا بود دلم آروم نمی گرفت وقتی وارد خونھ شدیم کسی نبود

انتظار داشتم چند نفر جلوتر از ما می بودن اما اونجا جز من وکیارش تو سالن کس دیگھ ای نبود

یھ خانم از یھ اتاق اومد بیرون بھمون خوش آمد گفت بعد پرسیدن فامیل کیارش بھم گفت برم تو یھ اتاق کھ نشونم داد

پاھام یاری نمی کردن دل رفتن بھ اون اتاق رو نداشتم حالم اصلا خوش نبود وقتی وارد اتاق شدم فضاش برام خیلی خفھ بود

ھمھ چیز تو اون اتاق بود عین اتاق ھمون دکتر زنان بود یھ کاسھ و چند مدل ابزار جراحی روی میز کنار تخت چیده
شده بودن با دیدن اونا ترس بیشتر تو دلم لونھ کرد بھ شدت گیرم افزوده شد خانمھ کھ وارد شد من رو با اون حال دید تعجب کرد ابروھاش رفت بالا

خانم دکتر:چی شده عزیزم ؟؟ نترس با سقطش خودت رو راحت می کنی

من: من نمی خوام سقطش کنم من بچم و می خوام

دکتر: اما اون آقایی کھ پشت دره یھ چیز دیگھ می گھ

با دستام صورتم رو پوشوندم کھ دستم رو گرفت من رو روی یھ صندلی نشوند

دکتر: ببینمت دوست پسرتھ رابطتون نا مشروع بوده؟؟
من: ن ن نھ… بھ خدا شوھرمھ
دکتر : باشھ چرا ترسیدی خب چرا می خواد این بچھ روسقط کنھ

ساکت شدم چی بھش می گفتم آخھ ،

خودش ادامھ داد: اولین بچتھ ؟؟ چند سالگی مگھ ازدواج کردی

من: تازه شده ھفت ماه کھ ازدواج کردیم. منم ١٧ سالمھ

دکتر: چی ؟؟١٧ سالتھ. اما شوھرت یھ چیز دیگھ می گفت

من: چی ؟؟

بدون این کھ جوابم رو بده بلند شد و از اتاق رفت بیرون منم پشت سرش رفتم کھ رفت سمت کیارش کھ پشتش یھ ما بود و داشت با تلفن حرف میزد

دکتر: آقای میرزایی

[۲۳:۲۶ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٨۵

کیارش گوشی رو از گوشش کنار آورد وسوالی بھ من و دکتر نگاه کرد و وقتی من رو دید اخم غلیظی کرد و گوشیش رو قطع کرد و گذاشت تو جیبش و دست بھ سینھ شد و گفت: بلھ ؟؟

دکتر: شما بھ من گفتین ھمسرتون ٢٠سالشونھ اما خودش میگھ ١٧ سالشھ خودمم تعجب کردم اصلا بھ قیافش نمی خورد ٢٠سالش باشھ
کیارش:کھ چی برای شما چھ فرقی می کنھ
دکتر: برای من کھ فرقی نمی کنھ برای این دختر خطر داره من چنین کاری نمی کنم

کیارش: شما پولت رو میگیری و کارت رو میکنی بھ خطری بودنشم فکر نمی کنی

دکتر: نھ درستھ کارم اینھ ولی وجدان دارم اونایی کھ تا الان من بچھ ھاشون رو سقط کردم سنشونم بالا بود و بھ خواست خودشون بود اما خانوم شما بھ علاوه این کھ سنش کمھ خودشم بھ سقط بچھ راضی نیست من چنین کاری نمی کنم برین جایی کھ این چیز ھا براشون مھم نیست

کیارش عصبی شقیشھ ھاش رو فشار می داد با غضب من رو نگاه کرد و شاره کرد دنبالش برم و خودش ھم زد بیرون

برگشتم سمت دکتر با تشکر نگاش کردم دستم رو فشرد و لبخند زد ومنم یھ لبخند بی جونی زدم و برگشتم رفتم بیرون

وقتی تو ماشین نشستم کیارش عین میرغضب تو ماشین نشستھ بود

خدا بھ خیر کنھ این کھ الان این جوریھ خونھ برسیم چیکار می کنھ

اروم و بی سر وصدا نشستم مطمئنم تو ماشین داد و فریاد نمی کنھ. برسیدم خونھ در رو نبستم منو زنده زنده چال می کنھ

با اخم و عصبانیت رانندگی می کرد جرعت نداشتم چیزی بگم پس بھتره خفھ بمونم تا بدتر نشده

ولی خیلی خوشحال بودم لاعقل بچم برام مونده خدا بھم شانس داد کھ دکتر یکم با وجدان بود

[۲۳:۲۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٩۵
در پارکینگ باز بود کیارش بدون این کھ نگاه کنھ پیچید تو پارکینگ یکی داشت ماشینش رو می آورد بیرون نزدیک بود بھ ھم بخوره ماشین ھا

کیارش اصلا بھ اون توجھ نکرد و وارد پارکینگ شد کنار آسانسور وایستاد من پیاده شدم خودشم ماشین رو سرجاش گذاشت و پیاده شد و اومد سمت من سوار آسانسور شدیم جرعت نمی کردم نگاش کنم

ھمین کھ آسانسور وایستاد اومدیم بیرون کیارش کھ در خونھ رو باز کرد. پریدم تو خونھ و داشتم می رفتم سمت اتاق

کیارش: صبر کن بیا اینجا

آب دھنم رو با سر وصدا قورت دادم و برگشتم سمتش چادرم رو در آوردم و گذاشتم رو صندلی چند قدم بھ کیارش نزدیک شدم

کیارش ھمون جور کھ داشت می اومد سمت من و آروم آروم قدم بر می داشت

کیارش: چی بھ اون زنھ گفتی چھ بامبولی سر ھم کردی ؟؟

من: ھیچی من کاری نداشتم اون ازم پرسیده چند سالم بوده کھ ازدواج کردم فقط ھمین نمی دونستم کھ تو یھ چیز دیگھ گفتی

کیارش: باشھ پس آماده شو بریم یھ جای دیگھ تا از شر این بچھ راحت بشیم

من: نھ دیدی کھ قبول نمی کنن ھیچ جا قبول نمی کنن

کیارش:می کنن قبول می کنن پول بدم بھشون قبول می کنن آماده شو
من: نھ نمی زارم
کیارش: دیدی خودت یھ کاری کردی کھ اون نارازی شد

[۲۳:۲۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٠۶

من: نھ این طور نیست من تقصیری نداشتم

کیارش : پس را بیا بریم

من: کیارش چرا نمی فھمی من نمی خوام این بچھ رو از دست بدم

کیارش: اما من نمی خوامش تو این رو بفھم

نمی دونم چی شد. کھ یھو شجاع شدم و گفتم :نمی زارم

کھ این حرفم باعث عصبانیت بیش از اندازه کیارش شد دندون ھاش رو روی ھم سابید و بھ سمت قدم برداشت کھ منم عقب عقب می رفتم

عین چیز ازش می ترسم اما نمی خوام بچم رو ازم بگیره سعی می کردم با حرف قانعش کنم اما گوش اون بدھکار نبود

کیارش: فاطمھ من نمی زارم این بچھ بھ دنیا بیاد یا با من می یایی می ریم براس سقط یا انقدر میزنمت تا این بچھ بیفتھ فھمیدی
.. من: من رو با این چیز ھا نمی تونی بترسونی. من نمیزازم
کیارش: اه باشھ … برای آخرین بار میگم میایی بریم یا نھ

من: نھ
حرفم رو زدم و رفتم تو اتاق درم پشت سرم بستم رو تخت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتھ بودم

کھ یھو کیارش وارد شد و رفت سمت کمد ضربان قلبم رفتھ بود روی ھزار کمربندی برداشت و اومد سمت من وای نھ خدای من

[۲۳:۲۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١۶

خودم رو آماده یھ کتک حسابی کرده بودم اینجور کھ معلومھ این بچھ امروز جون سالم بھ در نمی بره

یھ دفعھ ترس مجبورم کرد کھ خواستش رو قبول کنم اما یھ حسی مانعھ شد ، این رو مطمئنم با این حالت کیارش و اون کمربند این بچھ قطعا سقط می شھ

وقتی رو بھ روم وایستاد منم بلند شدم و وایستادم دست و پاھام بھ شدت می لرزید

من: یعنی می خوای با کتک زدن من بچت رو بکشی

کیارش: اره … وقتی قبول نمی کنی بی دردسر و عذاب این بچھ رو از سر راھمون برداری مجبورم دست بھ چنین کاری بزنم
من: ھھ این بچھ کجای راھت رو سد کرده ؟؟
کیارش: ببین من با تو کاری ندارم اما برای پدر شدن زوده و ھمین طور دست وپا گیر

من: منم زنتم اما تو زندگیت تغییری ایجاد نکردم تو الان عین دوران مجردیت زندگی می کنی مطمئن باش اونم نمی زارم باعث تغییری تو زنذگیت بشھ

کیارش: فاطمھ من بچم کھ میخوای با این حرفا گولم بزنی

من: گناه داره

کیارش: تو فکر این چیزھا نباش

[۲۳:۲۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢۶

دیگھ واقعا نا امید شده بودم این جور کھ معلومھ کیارش ھیچ جوری قبول نمی کنھ

کیارش: بھتر نیست یکم دیگھ فکر کنی اون جوری سقط بشھ ھم برای تو ھم برای اون بچھ بھتره اما با این کمربند زور
!! من چند وقت زمین گیر می شی

من: تو دیگھ کی ھستی؟؟ کم کم دارم بھ این شک می کنم کھ آدم باشی ٬ الان بیشتر شبیھ یھ حیونی تا آدم
کمربند رو بالا برد و محکم باھاش زد روی بازوم و فریاد زد : خفھ شو
این ضربھ باعث بھ وجود اومدن ضربھ ھای بعدی شد بھم حتی فرصت این رو نداد کھ از خودم محافظ کنم

مرد ظالم من برای بار دوم ھم من رو با کمربند عزیزش نوازش کرد با اول دخترانگیم رو ازم اینجوری گرفت این با بچم رو می خواد ازم بگیره

این بار ھم از جای سگک می زد انگار میخواست بالاترین درد رو برام بھ وجود بیاره انگار دوست نداره درد کمی بچشم می خواد ھمھ درد ھا رو با تمام وجود بچشم

انگار کر شده بود گریھ ھام رو نالھ ھام رو جیغ ھای پر دردم رو ھیچ کدوم رو نمی شنید

یا اگرم می شنید خودش رو زده بود بھ نشنیدن وقتی دیدم نھ جیغ نھ نالھ و نھ التماس از سرعت دستاش کھ بھ ھمراه کمربند بھ بدنم می خورد کم نمی کرد

خفھ شدم نھ جیغ می زدم نھ نالھ می کردم نھ التماس فقط مظلومانھ اشک می ریختم

تحمل درد ھا بزام سخت بود لبام رو بین دندونام گرفتھ بودم تمام بدنم از درد گز گز می کرد اما کیارش انگار ھنوز بھ مقصودش نرسیده بود

[۲۳:۲۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣۶

جرعت برگشتن رو نداشتم می ترسیدم کمربند بخوره تو صورتم پاھام رو تو شکمم جمع کرده بودم

چند دقیقھ مکث کرد برگشتم تا ببینمش کھ کمربند بالا رفت و بھ یکباره نصف سر و صورتم سوخت ٬ خورد بود تو صورتم سگکشم بھ سرم خورد بود

چنان جیغی زدم کھ حتی گوش خودمم درد گرفت وھنجرم سوخت حتی از درد نمی تونستم چشمام رو باز کنم سرم رو بین دستام گرفتھ بودم

کیارش چند دقیقھ مکث کرد و دوباره شروع کرد اما من دیگھ درد ھای این ضربھ ھا رو حس نمی کردم از دردی کھ تو سر وصورتم پیچیده بود بھ خودم می پیچیدم

کمربند رو کمرم رو شکمم حتی زیر شکمم می خورد اما دردش جلوی این دردی کھ تو سرم بود ھیچی نبود

اما کیارش کور شده بود این حال خرابم رو نمی دید این نالھ ھا و جیغ ھا رو نمی شنید دیگھ تحمل نداشتم با جیغ اسمش رو صدا زدم

من: کیارش…سرم … سرم

دیگھ ضربھ ای بھم نخورد وقتی برگشتم کمرم سوخت کیارش پشت بھ من وایستاده بود سرش رو بین دستاش گرفتھ بود وقتی برگشت سمتم با دیدنش انگار درد یادم رفت

[۲۳:۲۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت ۶۴

کیارش داشت گریھ می کرد حتی نمی تونستم باور کنم اشک ھا یھ حالھ درست کرده بودن نمی تونستم ببینمش

ھمش پلک می زدم تا بتونم ببینمش برام باور کردنی نبود کیارش اون داره گریھ می کنھ چشماش قرمز شده بود
لبام عین ماھی تکون می خورد اما نمی تونستم حتی یھ کلمھ بگم قدرت تکلمم رو از یاد برده بودم واقعا باور کردنی نبود

می خواستم بلند بشم کھ سرم بھ شدت تیر کشید یھ نالھ ضعیف کردم و دوباره دراز کشیدم

کیارش اومد کنارم سرم رو بلند کرد و تو بغلش گرفت انگار یھ پناه پیدا کرده بودم زدم زیر گریھ با صدای بلند گریھ می کردم

چیکار می تونستم بکنم از ترس خودش بھ خودش پناه می بردم و از خودش باید بھ خودش گلگی می کردم کاری نمی
…شد کرد دیگھ

من رو از خودش جدا کرد و بھ صورتم نگاه می کرد دستش را بالا آورد تا صورتم رو دست بزنھ وقتی دستش بھ جای کھ کمر بند خورده بود خورد چنان جیغی زدم کھ سری دستش رو کشید عقب

دوباره حالش بد شد فکر کنم بازم بغضش گرفتھ بود من رو از بغلش کشید بیرون و از اتاق زد بیرون

با صدای در خونھ فھمیدم رفت تمام بدنم درد می کرد اما نمی تونستم تکون بخورم

ھمون جوری داز کشیدم و چشمام رو بستم تا یکم حالم بھتر بشھ بتونم بلند بشم

[۲۳:۳۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶۵

وقتی بیدار شدم ھوا تاریک شده بود اتاق بھ شدت سرد بود وقتی نشستم تمام بدنم تیر کشید بھ علاوه سرم

دوباره بغض کردم یھو یاد بچم افتادم بین پاھام رو کھ نگاه کردم خونی چیزی نبود خیالم راحت شد لاعقل اون سالم مونده
باھزار زور وزحمت بلند شدم رفتم تو سالن اونجام تاریک و سرد بود از سکوت بیش از اندازه ترسناک و تاریک خونھ معلوم بود کیارش ھنوز نیومده

برقاب رو روشن کردم رفتم تو آشپز خونھ از گرسنگی بیش از حد حالت تھو بھم دست داده

غذا ھای رو اجاق رو گرم کردم و خوردم بعد خیلی سردم بود رفتم یھ لباس گرم بپوشم

وقتی داشتم لباس ھام رو عوض می کردم بھ ھرجای بدنم کھ نگاه می کردم جای کمربند روش بود دلم برای خودم سوخت

بعد عوض کردن لباس ھام دوباره دراز کشیدم تا این کوفتگی بدنم بھتر بشھ

چند ساعتی ھمون جور بی حوصلھ دراز کشیدم بھتر نشدم کیارش ھم کھ انگار تصمیم گرفتھ بود من بمیرم بعد بیاد

ھرچی از این بغل بھ اون بغل می کردم بازم خوابم نمی برد توان بلند شدن رو ھم نداشتم

وقتی صدای در اومد چشمام رو بستم پشت بھ در دراز کشیدم دلم نمی خواست باھاش چشم تو چشم بشم

وقتی صدای در اتاق اومد کھ باز شد چشمام رو بستم انگار چند ساعتھ خوابم با صدای قدم ھاش دعا دعا می کردم نفھمھ بیدارم

[۲۳:۳۵ ۸۱٫۹۰٫۱۱] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت۶۶
اومد کنارم دراز کشید چند لحظھ تو یھ حالت بود کھ یھو بلند شد و نشست رو تخت دستش رو گذاشت رو نبض گلوم
خندم گرفتھ بود ترسید نمرده باشم خیالش کھ راحت شد دوباره دراز کشید

یکم کھ گذشت صدای نفس ھاش نشون از خواب بودنش بود منم کم کم خوابم برد

***

وقتی بیدار شدم ھوا روشن روشن بود انگار ساعت نھ وده می شد برگشتم کیارش نبود

زیر شکمم و سرم بھ شدت درد می کردن واقعا نمی تونستم تحمل کنم

سرگیجھ ھم کھ داشتم دیگھ بدتر بھ بدبختی بلند شدم رفتم تو آشپز خونھ گرسنھ بودم شیر رو از تو یخچال برداشتم وقتی ریختم تو لیوان کھ بخورم حالم یکم بد شد گذاشتمش کنار

پنیر رو کھ برداشتم از اونم بدم اومد سمت ھرچی می رفتم حالم از اون غذا بھ ھم می خورد خیلی ھم گرسنھ بودم

بھ ناچار از آشپز خونھ گرسنھ اومدم بیرون دردم حالمو گرفتھ بود از زور درد خمیده راه می رفتم

.رفتم رو کاناپھ دراز کشیدم یھو استرس گرفتم حتما بچم رو سقط کردم کھ انقدر درد دارم

آخھ تو دوران بارداری کھ کسی پریود نمی شھ من چرا دردش رو دارم دعا دعا می کردم این جوری کھ فکر می کنم نباشھ

دردم ھر لحظھ بیشتر می شد برای ھمون رفتم تو حموم وان رو پر آب گرم کردم
ھمیشھ کھ درد پریودم خیلی می شد می رفتم تو آب گرم دراز می کشیدم این بھترین راه
لباس ھام رو در آوردم رفتم تو وان از شدت درد کم شده بود اما بازم درد داشتم ھمون جوری بھ وان تکیھ دادم و چشمام رو بستم

[۲۳:۳۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٧۶

زیر دلم بھ شدت درد می کرد واقعا تحملش سخت بود حتی آب کم حالم رو خوب نکرد اومد از وان برم بیرون کھ چشمم بھ آب ھای وان خورد

رنگشون عوض شده بود صورتی رنگ شده بود ھنگ کردم وای خدا ھر لحظھ پرنگ تر می شدن منم فقط اشکام می ریخت کار دیگھ ای از دستم بر نمی اومد

از تو وان اومدم بیرون باید بھ کیارش زنگ بزنم حولھ رو سری دور خودم پیچیدم داشتم می رفتم سمت در کھ یھو زیر شکمم تیر کشید و دست وپام سست شد

توان تحمل وزنم رو نداشتم رو زانو خودم رو انداختم رو زمین حتی پاھا و دستام می لرزید از شدت استرس نفس نفس می زدم

از زیر پاھام خون سرازیر شده بود درد داشتم و نمی تونستم از جام تکون بخورم دعا دعا می کردم کیارش زود بیاد

دیگھ واقعا سست و بی حال شده بودم خون ھام ھم دیگھ لختھ لختھ ازم می اومد
کاری جز گریھ نداشتم کیارش ھم نبود فکر کنم نزدیک یک ساعت می شد کھ کف حموم افتاده بود

ھر لحظھ بی حال تر از دفعھ قبل می شدم انگار داشتم کم کم بی ھوش می شدم

خون ھا کھ از بدنم خارج می شدن رو حس می کردم اما جرعت نگاه کردن نداشتم حموم بوی خون گرفتھ بود

وقتی نفس می کشیدم حس می کردم بوی خون از دھنم خارج می شھ دردم دوباره زیاد شد کھ من دوباره شروع کردم بھ گریھ کردن

اما با حسی کھ یھو بھم دست داد گریھ بھ کل یادم رفت

[۲۳:۳۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٨۶

یھ چیزی انگار یھ چیزی تو بدنم خالی شد سعی کردم خودم رو بھ در حموم برسونم اما نشد چون چشمام دیگھ داشت تار می دید

انگار یھ نیرویی سعی داشت من رو بی ھوش کنھ گلوم خشک شده بود بوی خون دور وبرم بود کھ باعث می شد حالم بدتر بشھ

چشمام دیگھ تاریک می شد دستام تحمل وزنم رو نداشتن قبل از این کھ بیفتم خودم دراز کشیدم کھ کم کم چشمام بستھ شد

****
وقتی چشمام رو باز کردم باز ھم تو حموم بودم و بوی خون دور وبرم بود دلم ھمون جور ضعف می رفت

بھ کمک دیوار بلند شدم لختھ ھای خون کھ کف حموم بودن باعث می شد حالم بدتر بشھ یعنی بچھ من داره اینجوری نابود می شھ

نھ من این ھمھ تحمل کردم کھ برای اون اتفاقی نیوفتھ نمی زارم نمی زارم بھ فلاکت خودم رو بھ در حموم رسوندم در رو بزار کردم و رفتم سمت گوشیم

شماره کیارش رو گرفتم کھ گفت اعتبارش کافی نیست اه گندتت بزنن

اومدم برم رو تخت راز بکشم کھ قطره ھای خون را رو سرامیک دیدم کھ دوباره باعث ضعفم شد این جوری نمی شھ

باید یھ کاری بکنم ای خدا خودت کمکم کن تنھا امیدم این بود کھ کیارش میاد

حالت تحو داشتم و داشتم بالا می آوردم مجبور شدم دوباره برم تو حموم کھ با دیدن خون ھا حالم بد تر می شد ھرچی اوق می زدم تمومی نداشت

تا سرم رو بالا می آوردم کھ یھ نفس راحت بکشم با دیدن خون ھا و بوی خون تو حموم دوباره اوقم می گرفت

دیگھ بس بھم فشار اومد با صدای بلند زدم زیر گریھ و خدا رو صدا می زدم. واقعا بدجور روم فشار اومده بود

دیگھ واقعا بھ شدتت ضعف کردم کھ پاھام سست شد و افتام رو زمین خیلی ناتوان شده بودم خیلی

[۲۳:۳۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤
پارت٩۶
دیگھ توان نداشتم دوباره حالت بی ھوشی بھم دست داده بود اما این درد و ضعف ولکنم نبود

…تا این کھ یھ حسی بھم دست داد و یھ لحظھ دردم بیشتر شد و یھ حس عجیب بود

منم کھ گیج بودم از دوروبرم چیزی نمی فھمیدم اما یھ حسی بھم می گفت تموم شد ھنگ کرده بود جرعت این رو نداشتم کھ بھ زمین نگاه کنم

اشکام دیگھ راه خودشون رو پیدا کرده بودن عین سیل می باریدن دلم رو زدم بھ دریا و نگاه کردم با چیزی کھ دیدم گوشام سوت کشید چنان جیغی زدم کھ ھنجرم سوخت

با صدای بلند گریھ می کردم باورم نمی شد تو این حالت بی کسی بچم رو سقط کنم

دوباره حالت تحو گرفتھ بودم اوق می زدم اشکام ھم کھ دیگھ تمومی نداشت. انقدر اوق زدم کھ یھ مایع زرد رنگ از دھنم اومد بیرون

توان بلند شدن ھم نداشتم نمی دونستم چی کار کنم با دیدن اون صحنھ حالم خراب تر می شد

چند ھفتھ فقط چند ھفتھ دیگھ کامل می شدی مامانی چرا تحمل نکردی چرا لاعقل بھ خاطر من تحمل نکردی. من کھ بھ خاطر تو ھمھ چیز رو حاضر بودم تحمل کنم تو چرا صبر نکردی

دیگھ چشمامم تحمل دیدن اون صحنھ رو نداشت عقب عقب خودم رو رو سرامیک ھا می کشیدم تا از اون حموم خفھ کننده برم بیرون
بھ در کھ رسیدم با کمک در بلند شدم و رفتم بیرون اما پاھام سست سست بودن فقط خودم رو تونستم بھ تخت برسونم .
از بالا خودم رو پرت کردم

و گریم رو از سر گرفتم بلند بلند گریھ می کردم نمی دونم چقدر گذشت کھ بی حال شدم و چشمامم رو بستم تا کمی آروم بشم

[۲۳:۳۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٧٠

چشمام رو باز کردم خونھ ھمون جور تو سکوت بود وقتی سر جام نشستم کمرم تیر کشید کھ نا خواستھ جیغ زدم

یھو انگار تازه یادم افتاده بود چھ بلایی سرم اومده دوباره گریھ رو از سر گرفتم

زمین قطره قطره روش خون بود حولھ ای کھ دورم پیچیده بودم زیرش خونی بود حتی گوشھ تخت ھم خونی شده بود

دیدن این وضعیت گریم رو بیشتر کرد. بلند بلند گریھ می کردم و کیارش رو بد وبیراه می گفتم

انگار اشکام تمومی نداشت ھر لحظھ بیشتر می شد کھ کم نمی شد باز ھم حالت تحو داشتم

خودم رو پرت کردم رو تخت و دیگھ آروم آروم اشک می ریختم صحنھ تو حموم یھ لحظھ از جلوی چشمام کنار نمی رفت

نمی دونم چقدر گذشت کھ صدایی در اومد نشستم سرجام کھ کمرم باز ھم تیر کشید نالھ ای خفھ کردم و کیارش رو صدا کردم
در باز شد اما کیارش نبود مامانش و کتایون بودن با دیدن اونا داغ دلم تازه شد
دوتاشون ھنگ کرده بودن و نگام می کردن معلومھ تا حالا با اون سر و وضعھ منو ندیده بودن

مامان: فاطمھ چی شد تو چرا این جوری خونا چیھ ؟؟

من: پسر نامردتون شما رو فرستاد بھتون نگفت چھ بلایی سر من و بچم آورد

کتایون: بچھ ؟؟

مامانش پاھاش سست شد و رو زمین نشست اونم ھنگ کرده بود شاید باورش نمی شد پسرش چنین بلایی سرم آورده باشھ

با کمک کتایون بلند شد و اومد نزدیکم سرو وضعم رو نگاه کرد از شدت گریھ رو دستام خم شده بودم و بلند بلند گریھ می کردم

من: ظالمانھ بچم رو ازم گفت خودش خودش بچھ ی خودش رو کشت برین نگاه کنین جنین سھ ماھم کف حموم افتاده برین شاھکار پسر نامردتون رو نگاه کنین

دیگھ مامانشم باھام ھمرا شده بود و گریھ می کرد کنارم نشست و منو تو بغلش کشید بغلش بودی مادر می داد گریھ کردم ٬ گلھ کردم ٬نالھ کردم ٬ عقده ھام رو خالی کردم

گفتم ھمھ چیز رو گفتم از نامردی پسرش از بی معرفتی خودش از این کھ ھیچ کدوم سراغی ازم نگرفت از این کھ انقدر تنھام گذاشتن تا این بلا ھا سرم اومد

سرم رو روی پاش گذاشت و عین یھ مادر گذاشت تا ھرچی کھ تو دلمھ رو بگم انقدر کذشت کھ کم کم چشمام سنگین شد و این بار خوابم برد
[۲۳:۳۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت٧١

وقتی چشمام رو ھنوز سرم روی پای مامان بود و موھام رو ناز می کرد وقتی دید بیدار شدم یھ لبخند پرمھر بھم زد

سرجام نشستم کھ کمرم بھ شدت دوباره دردش گرفت کھ باعث شد یھ آخ بگم انقدر ضعیف شده بودم کھ با این درد اشکام سرازیر شدن

مامان ھول شد وقتی فھمید برای کمرم گریھ میکنم گفت باید کمرم رو ببندم بعد این کھ بھ کمک مامان کمرم رو بستم بعد اون مامان گفت باید بریم پیش دکتر

من: من نمیخوام بیام مامان

مامان: چرا؟؟؟

من: الان دیگھ فایده ای نداره کاری کھ نباید شد رفتن الان من بھ دکتر عیچ فایده ای نداره

مامان: مگھ میشھ شاید بچھ حامل سقط نشده باشھ شاید باعث عفونت بشھ و دیگھ نتونی بچھ دار بشی بھ اینا فکر کن عزیزم

من: دیگھ از اون بچھ چی مونده آخھ ندیدید یھ تیکھ گوشت کف حموم دیگھ چی مونده حالا گیرم کھ مونده بزارین عفونت کنھ من کھ دیگھ حاضر نیستم از پسر شما حاملھ بشم اون لیاقت پدر شدن رو نداره

مامان: فاطمھ جان اون یھ کاری کرده تو با خودت لج نکن بھ فکر سلامتی خودت باش بلند شو بریم
من: نھ مامان من نمی خوام بیام خواھش میکنم اسرار نکنید

مامان: اصلا چرا این کارو کرد کھ خودش حالش اونقدر بد شده بود کھ با اون حال رفتھ بود پیش مادرم

من: پیش مادر شما ؟؟

مامان: آره مامانم بھم زنگ زد گفت کیارش با یھ حال داغون اومده پیشم نمی تونم با این حال بزارمش برگرده شما
….برین خونش ببینین حال زنش چھ طوره ماھم کھ اومدیم و حالا نگفتی قضیھ چی بود

ھمھ چیز رو برای مامان تعریف کردم کھ خیلی عصبانی شده بود ھمش برای کیارش کوری میخوند

[۲۳:۳۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٧٢

شب شد باز ھم کیارش نیومد. کتایون بھ خاطره بچش مجبور شد بره اما مامان نرفت فقط جنین بی چارم رو برد یھ قبرستون نزدیک چال کرد

اجازه بھم نداد کھ نگاش کنم با رفتن مامان دوباره زدم زیر گریھ حالم اصلا خوب نبود ھم درد داشتم. ھم حال روحیم خراب خراب بود

دردمم بیشتر و بدتر می شد اما بھ کسی نمی گفتم میدونستم این کارم برام مشکل ساز میشھ. اما با خودم
لج کرده بود
وقتی مامان اومد برای ھردومون غذا آورده بود اما من اشتھا نداشتم حتی یھ لقمھ نمی تونستم بخورم کھ اونم بھ اسرار مامان چند لقمھ خوردم

ساعت دوازده شده بود اما کیارش نیومده بود ھھ اون کھ براش مھم نیست زنش چی شد بچھ چی شد مھم این بود کھ شر این بچھ از سرش کم بشھ

بھ خاطره این کھ تخت خونی شده بود مامان ملافھ ھا و رو تختی ھا رو شست. ما ھم مجبور بودیم تو اتاق مھمان
.بخوابیم

مامان کنار من خوابیده بود اما دلم می خواست مامان خودم پیشم می بود اون ھمیشھ ھر وقت کھ یھ درد کوچیم داشتم .
سری یھ درمون برام پیدا می کرد الان من درمون نمی خواستم فقط خودش رو می خواستم. فقط خودش

مامان خوابش برد اما من خوابم نمی برد. ھم بھ خاطره دردم ھم بھ خاطره اون بغضی کھ تو گلوم گیر کرده بود کاری نمی شد کردش

********

.با سر وصدای کیارش و مامانش بیدار شدم داشتن با ھم دعوا می کردن

نرفتم بیرون تو ھمون اتاق نشستھ بودم تا دعوای اونا بخوابھ دوباره بغضم گرفت دلم نمی خواست فعلا با کیارش چشم تو چشم بشم

برای ھمین بلند شدم و در رو از این طرف قفل کردم
[۲۳:۳۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٧٣

دلم نمی خواست باھاش رو بھ رو بشم ازش دلگیر بودم خودم رو تو اتاق سرگرم کرده بودم تا صداشون بخوابھ

صدای در اومد یکی در زد
مامان: فاطمھ منم در رو باز کن برات صبحانھ آوردم

من: مامان من اشتھا ندارم ممنون

مامان: در رو باز کن میگم

بھ ناچار بلند شدم در رو باز کردم مامان با یھ سینی اومد تو چون خون ریزی داشتم باید می رفتم دستشویی اما نمی خواستم با کیارش چشم تو چشم بشم ھمش بھ بیرون نگاه میکردم و باز سرم رو می نداختم پایین مامان از رفتارم فھمید

مامان : اون تو اتاقھ برو

… من: آخھ چیز میخوام

مامان: برو من میرم برات میارم

بعد از این کھ از دستشویی اومدم بیرون رفتم کھ در رو قفل کنم اما کلید نبود کار خودش آخھ خدا جونم این ھمھ رو رو چرا فقط بھ این بندت دادی خداوکیلی چھ جوری میخواد تو روی من نگاه کنھ

تو اتاق حوصلم سر رفتھ بود این دردم کھ ولکنم نبود عین افسرده ھا ھمش یھ گوشھ کس کرده بودم یھو دلم ھوای موسیقی کرد

تو لیست موسیقی گوشیم رفتم آھنگ رو پلی کردم و صداشم تا آخر کردم گوشی رو کنار بالشتم گذاشتم و بھ آھنگ ھا گوش دادم

کھ اشکام دوباره اومدن تا ھمراھیم کنن تو حس وحال خودم بودم کھ در باز شد و کیارش اومد تو

[۲۳:۳۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴٧

وقتی دیدمش عین جن زده ھا سرجام سیخ نشستم راستش یکمم ترسیدم این ھمون کیارشھ فرقی نکرده

اومد کنارم رو تخت نشست وقتی تو صورتش نگاه می کردم یاد وقتی کھ اونجور با نامردی تمام کمربند رو روی بندم
…پایین می آورد می افتاد و چشمام رو بستم اشکام ھم کھ

دستش رو دراز کرد سمتم کھ دستم رو بگیره تو خودم جمع شدم و جیغ مانند بھش گفتم : بھ من دست نزن

انگار بھش برخورد کھ بلند شد و رفت سمت پنجره وایستاد پشت بھ من دستش رو تو موھاش کرده بود داشت خودش رو کنترل می کرد کھ عصبانی نشھ

کیارش: نمی خوام بگم کارم درست بود ، اما این رو قبول کن. تا من راضی نمی بودم تو حق بھ دنیا آوردنش رو نداشتی اگھ باھام راه می اومدی کھ

من:کھ چی ؟؟ خودت بچھ خودت رو سلاخی نمی کردی میدادی یھ مثلا دکتر سلاخیش کنھ
اگھ راضی نبودی بھ بچھ دار شدن چرا جلوش رو نگرفتی ؟؟دیدی کھ دکتر گفت سھ ماھش دیدی کھ گفت بدنش نسبتا کامل شده چھ جوری خودت رو بی گناه جلوه میدی

کیارش: من خودم رو بی گناه نمی دونم منم مقصرم اما تو چرا قبول نکردی من کھ بھت گفتم این بچھ از محبت پدری بھره ای نمی بره چون پدرش اونا نمی خواد

من: این کھ دلیل نمی شد برای کشتن بچھ خودت تو برای این کھ نابودش کنی منو تا حد مرگ زدی یھ شب تا صبح درد کشیدم میفھمی ذره ذره نابودی جنین سھ ماھم رو دیدم حس کردم
میدونی چقدر سختھ کھ جیغ بزنی داد بزنی نالھ کنی اما کسی نباشھ کھ مرحم بشھ رو دردت تو خون ھای خودت غلت بزنی اما کسی دور برت نباشھ کیارش بچم کف حموم سقط شد میفھمی لعنتی میفھمی چی میگم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.