خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۲

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

[۲۳:۱۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢٧

برای نھار کباب درست کردیم خیلی باحال بود ھمھ دست بھ یکی کردیم کھ پسرا نھارو درست کردن

تمام کار ھارو پسرا کردن حتی سفر رو ھم اونا چیدن

کیارش داشت کباب درست میکرد اردلان سالاد کیارس ھم یھ پیش بند بستھ بود داشت سفرو تو حیاط می چید

با یھ ظرافت زنانھ ای داشت سفرو می چید کھ ما ریسھ رفتھ بودیم از خنده با ناز می رفت دونھ دونھ وسایل رو می اورد ومی گذاشت سر سفره خیلی باحال بود ھمشم ادای زنونھ در می آورد

خیلی باحال بود ھمون روروده بر کرده بود پسره دیونھ با این دخترونھ رفتار کردنش

بلاخره سفره چیده شد و ھمھ غذا خوردیم و با شوخی و خند گذروندیم بعد شام با یھ عالمھ سنگ کاغذ قیچی منو و آیدا مجبور شدیم ظرفا رو بشوریم

داشتیم ضرفا رو می شستیم کھ فرشتھ چای دم کرد وشقایق میوه ھا رو برد
بعد ھم ھمش کیارس آیدا رو صدا می کرد آخر آیدا رو مجبور کردم بره
خودم بھ آشپز خونھ کھ کیارش اینا توش انگار بمب ترکونده بودن رسیدم جمع وجورش کردم و آخر سر ھم دستام رو شستم ورفتم برم بیرون

با صحنھ ای کھ دیده بودم چشمام در اومد دخترا نشستھ بودن پسرا سرشون رو روی پای دخترا گذاشتھ بودن

… کیارس رو پاھای آیدا ٬ اردلان رو پاھای فرشتھ وکیارش رو پاھای شقایق

[۲۳:۱۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢٨

رفتم جلو رو تنھا جای خالی کھ مونده بود نشستم اما خیلی احساس غریبی می کردم یھ حال بدی داشتم

بغض کرده بودم خیلی حال غریبی بود فقط من اضافی بودم تو اون جمع

ھمھ متوجھ من شده بودن جز کیارش کھ منو نمی دید. چون من بالای سرش و کنار شقایق نششتھ بودم وکیارش رو من دیدی نداشت

دستام می لرزید بدنم انگار یخ شده بود عین زنایی حسود شده بودم خب بایدم بھ ھووم حسودی کنم

چقدر سختھ شوھرت رو با کسی دیگھ ای شریک بشی قبلا خیلی خوب این چیز ھارو درک نمی کردم اما الان تو جمع ھای مثل الان می فھمم یعنی چی
شاید کس دیگھ ای جز کسایی کھ مثل من ھوو سرشون اومد نتونن اینجور حال ھای رو درک کنن اما خیلی بده خیلی خیلی بد

اگھ جاش بود ھمونجا میزدم زیر گریھ و یھ بلای سر کیارش می آوردم وقتی میدونھ منم ھستم چرا باید بھ شقایق فقط توجھ کنھ آخھ

یکم دیگھ ھم نشستم اما ھرچی بیشتر می گذشت حال منم دگرگون تر می شد

بچھ ھا حرف می زدن وشوخی می کردن باھم کل کل می کردن اما من اصلا حوصلشون رو نداشتم نھ بھ یک ساعت پیش نھ بھ الان

یھو ازجام بلند شدم ھمھ برگشتن سمت ما کیارش ھم برگشت کھ وقتی منو دید بھ نظرم جا خورد

[۲۳:۱۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢٩

بی توجھ بھشون رفتم سمت رود داشتم آروم آروم قدم میزدم کھ یکی صدام کرد برگشتم کیارش و اردلان وایستاده بودن اردلان یھ چیزی بھ کیارش گفت و اومد

سمت من کیارش ھمونجا وایستاده بود اردلان کھ بھم رسید وبا پرخاش بھم توپید

اردلان: این چھ وضعیھ فاطمھ چرا انقدر سست شدی می خوای توجھ بقیھ رو بھ خودت جلب کنی ھا ؟؟
فکر نمی کردم انقدر سست و بی عرضھ باشی
خنثی داشتم نگاش می کردم حوصلھ حتی حرف زدن رو نداشتم چی می تونستم بگم آخھ؟؟

اردلان: چرا اینجوری داری نگام میکنی خب حرف بزن ھمھ الان فھمیدن داری بھ شقایق حسودی میکنی یعنی ھمین موضوع پیش پا افتاد باعث شد بھ این حال روز بی افتی ؟؟

ھھ برای بقیھ این چیزھا موضوع ھای پیش پا افتاده ای بود

معلومھ دیگھ سرمو پایین انداختم و ھیچی نگفتم
بھتره ساکت باشم و چیزی نگم وگرنھ می دونم دلخورش می کنم با حرفام

اردلان: چرا حرف نمی زنی خواھری بھ خدا با این وضعیت حالت داغون می شھ بی خیال باش بھ خاطره ھمچین چیزای خودت رو ناراحت نکن کیارش قدرت رو ندونست تو ھم قیدش رو بزن انقدر رفتارای اون وزنش رو زیر نظر نگیر بھ فکر خودت باش

من: میخوام قدم بزنم نگرانم نباشین خودم میام

اردلان: باشھ عزیزم می دونم حالت خوب نیست فقط خیلی دور نرو

[۲۳:۱۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣٠
ھندزفری ھامو تو گوشم کردم و جریان آب رو در پیش گرفتم و آروم آروم باھاش قدم زدم
نمی دونم چرا سر ھمچین چیزی دلم اینجوری گرفتھ مگھ خودم باھاش کنار نیومده بودم پس الان چم شده چرا سر کوچک ترین رفتار از اون دوتا اینجوری می شم ؟؟

انقدر تو خودم بودم کھ اصلا نفھمیدم از کلبھ زیاد دور شدم سری راھی کھ اومده بودم رو برگشتم نزیک کلبھ کھ شدم
خیالم راحت شد ھوا گرگ ومیش شده بود رو یھ سنگ بزرگ کھ تو رود خونھ بود نشستم بھ جریان آب نگاه می کردم

انقدر تو ھپروت بودم کھ یھو با صدای شقایق از جا پریدم

!شقایق : نمی خوای بیایی واسھ شام ؟!؟

!! من: نھ ممنون میل ندارم

اومد کنارم نشست بھ نیم رخش نگاه کردم چھره ی مھربونی داشت بھش نمی خورد بدجنس باشھ

شقایق: روزای اولی کھ تو شرکت کیارش کارپیدا کردم اصلا کیارش رو ندیدم ھروقت کھ اون می اومد من تو اتاق طراحا بود یا اگھ می اومد بازید از کارامون من تو اتاق طراحا نبودم

بھم نگاه کرد ویھ لبخند دل نشین زد و ادامھ داد

شقایق: تمام کارکنای شرکت متاھل بودن تنھا مجردشون من بودم البتھ تنھا غریبشون ھم بودم چون ھمھ اونا دوستای دانشگاه کیارش بودن کھ باھاش کار می کردن ھمشونم باھم یا زن شوھر بودن یا خواھر برادر خیلی باحال بودن ھمش درحال شوخی وخنده بودن خجالت می کشیدم از کیارش ازشون بپرسم اما درمورد رییس شرکت خیلی کنجکاو بودم
[۲۳:۱۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت٣١
. شقایق : تا این کھ یھ رو تمام وسایل وطراحی ھای کھ کرده بودم رو بردم شرکت برای نشون دادن بھ سرپرست
ھمھ رو جمع کردم روھم دیگھ گذاشتم رفتم سمت آسانسور کیفم ویھ کارتن وچندتا برگھ بزرگ ھمھ رو ھم دیگھ بھ غلط کردن افتادم بھ خصوص کھ یھ ماشینم وارد پارکینگ شد دعا دعا میکردم سوتی ندم
خدا روز بعد بھ چشمت نیاره اومدم دکمھ آسانسور رو بزنم چشمم خورد بھ یھ مرد کھ از ماشین پیاده شد و بھ وضعیت من نگاه می کرد مردم وزنده شدم خدا وکیلی یکی از برگھ ھا سر خورد افتاد اومدم اونا بگیرم بقیھ ھمھ افتادم شوتی دادم شدید

!من: حتما اون مرده ھم کیارش بوده

شقایق: ای بابا چرا پریدی تو حرفم اره خودش بود

من: بعد خیلی شبیھ رماناس نھ ؟؟؟

با خنده داشتم حرفام رو می زدم شقایق ھم اخم کرده بود

شقایق: نخیر خلاصھ کیارش اومد کمک کرد ھمھ رو جمع کردیم ھمون لحظھ فھمیدم رییس ایشونن اما برخلاف بقیھ رییس ھا ورمانا خیلی رییس جیگر و مھربونی بود اصلا باورم نمی شد خیلیم شوخ بود ھمش سر بھ شرم میزاشت و دست وپا چلفتی بودنم رو بھ صورت غیرمستقم بھ روم می آورد

کیارش: مگھ دروغ می گفتم تا منو دیدی ھول کردی

شقایق برگشت و بااخم نگاش می کرد اما من برنگشتم

کیارش: تو اومدی اینو بیاری خودتم موندگار شدیم
شقایق : می خوایم باھم حرف بزنیم مشکلیھ شما برید شام بخورید ما بعد می خوریم
کیارش: منظورت اینھ کھ من برم اما نمی خوام برم
شقایق: نرو بھ من چھ خب داشتم می گفتم

کیارش: القصھ خانم یھ دل نھ صد دل عاشق من شد

شقایق: نکھ شما از روی میگرن اومدین خاستگاری بنده

کیارش یھ خنده بلند سر داد و گفت: نھ میگرنم اوت کرده بود نفھمیدم چیکار کردم

شقایق مثلا اومد منو آروم کنھ با این حرفاشون وشوخی وخندھاشون بدتر دلمو می سوزونن بغض کرده بودم

دلم میخواست یھ کار کنم کھ حرف ھاشون تموم بشھ برای ھمین گوشی رو از تو جیبم در اوردم گذاشتم رو سنگ کفشامم در آوردم و رفتم تو رود خونھ

[۲۳:۱۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣٢

سرد بود یخ زدم اما آتیش درونم خاموش نشد دیگھ از دستشون آسی شدم ٬وقتی بدنم بھ آب عادت کرد نشستم رو زمین تا بالای گودی کمرم تو آب بود

یکم کھ تو آب بودم تا این کھ صداشون دیگھ نمی اومد بلند شدم و رفتم رو سنگ نشستم شقایق نبود و کیارش ھم کنار سنگ دست بھ سینھ داشت نگام می کرد
یکم آروم بودیم کھ یھو یھ ملافھ دورم پیچید برگشتم شقایق بالبخند ملافھ رو دورم مرتب کرد و عقب گرد کرد و رفت
… اما کیارش ھنوز ھمون جوری دست بھ سینھ داشت نگام می کرد می دونستم الان شروع می کنھ تحقیر کردن

کیارش: لطفا این سفرم رو مثل اون یکی کوفتم نکن چون مثل اون یکی آروم رفتار نمی کنم فھمید بعد تلافی می کنم گفتم کھ بعد نگی چرا نگفتی

اول عصبانی شدم اما بعد بھش حق دادم درست می گفت اون مسافرت ھم زھرش شد

کیارش حرفش رو زد و رفت منم نیم ساعت بعد کھ آب ھای لباسام خوب چکیدن رفتم سمت کلبھ

ھمھ تعجب کردن کھ وقتی گفتم رفتم آب تنی ھر کدوم یھ متلک بارم کردن

رفتم لباسام رو عوض کردم و چون سردم بود رفتم دراز کشیدم کھ نمی دونم چی شد خوابم برد

صبح ساعت زود بیدار شدم ھوا نزدیک بھ روشنی بود رفتم وضو گرفتم نماز خوندم. بعد دیگھ خوابم نبر یکم سر درد بود فکر کنم کم کم سرما میخورم

رفتم تو آشپز خونھ و صبحانھ رو حاضر کردم اول دخترا بیدار شدن کم کم با سر وصدای ماھا پسرا ھم بیدار شدن

بعد صبحانھ کھ با بگو بخند تموم شد ھمھ رفتیم آماده شدیم تا بریم بگردیم منم یھ ارایش ملایم و لایت کردم و چادرم رو برداشتم و جلو آیینھ درستش کردم

[۲۳:۱۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤
پارت٣٣

آخرین نفری کھ آماده شد من بودم ھمھ منتظر من بوذن یعنی؟

باھم رفتیم بیرون تا بگردیم تنھا کسی کھ بین دخترا من بودم کھ چادر سر کرده بودم این باعث این می شد کھ احساس غرور کنم چون من تکم

بعد یھ عالمھ گشتن و کوه نوردی و جنگل گردی و پیاده روی نزدیکاری غروب برگشتیم کلبھ خیلی لذت بخش بود

یھ روز دیگھ ھم ھمون جا بودیم و خیلی خوش گذشت اما متاسفانھ برای کیارش کار پیش اومد کھ باید برگردیم تھران

اول قرار بود کھ فقط منو وکیارش وشقایق بیاییم کھ بقیھ قبول نکردن و ھمھ باھم قرار شد برگردیم

صبح ھوا گرگ ومیش بود کھ راه افتادیم اول شقایق جلو نشد تو راه یھ عالمھ حرف زدیم و بگو بخند کردیم

تا ھمون جایی کھ موقعھ اومدن توقف کردیم ھمون جا واستادیم بعد خوردن غذا. و یکم استراحت اومدیم بریم کھ یھ گاری. کھ توش انواع قره قوروت بود دیدم چسپیدم بھ کیارش تا برام بگیره

اونم مجبور شد بخره از چند مدلش خریدیم و ظرف ھای کوچیک وپلاستیکی پر از انواع ترشک ھا رو برداشتم و این بار من جلو نشستم

تو راه شقایق خوابش برد منم ھمش در حال خوردن اون ترشک ھا بود

کیارش: اه فاطمھ جای تو من حالم بھ ھم خورد بسھ دیگھ کشتی خودت رو ھمشون مال خودتن کسی نمی خوره
من: تو چرا حسودیت می شھ اه من دلم میخواد ھمشون رو ھم میخورم مشکلیھ

زد زیر خند وسرش رو برام تکون داد منم وقتی دیدم یکم دھنش بازه یھ تیکھ آلوچھ بزرگ و ترش چپوندم تو دھنش

شکھ شد حالا نوبت من بود براش بخندم تو راه ھمش کیارش رو اذیت می کردم تا بلاخره رسیدیم تو شھر

اول شقایق رو رسوندیم بعد ھم خودمو رفتیم خونھ ھمین کھ پام بھ خونھ رسید رفتم تو اتاق بدون حتی در آوردن چادر و رو تخت دراز کشیدم

خیلی خستھ بودم کیارش ھم چند دقیق بعد من اومد و دراز کشید بھ سھ نرسیده خوابم برد

[۲۳:۱۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴٣

روزای پشت سر ھم می گذشتن منم ھر روز افسرده تر می شدم دلم برای خانوادم یھ ذره شده بود درستھ باھاشون تلفنی حرف می زدم اما دیدنشون یھ چیز دیگھ بود

******

امروز عید قربانھ سختھ این دومین عیده کھ بدون اونا می گذرونم سختھ برام اما. باید تحمل کنم

امروز قراره ھمھ خونھ پدری کیارش جمع باشیم می ترسم این عیدم مثل اون یکی کوفتم کنن بھ کیارش گفتم نمیام اجاژه نداد گفت باید بیایی

منم بھ ناچار دارم آماده میشم سختھ بخصوص کھ شقایق ھم ھست مطمئنم ھمھ بھش خیلی توجھ میکنن بخصوص مادر بزرگ برای حرص دادن منم کھ شده بھش خیلی توجھ میکنھ

با صدای کیارش کھ ازم میخواست زود اماده بشم و بیرم از فکر اومدم بیرون کیف و گوشیم رو برداشتم و کفش ھارو پام کردم و زدم بیرون

کنار آیینھ جلوی در بود چادرم رو درست کردم چھرم دل نشین شده بود یھ آرایش ملیحھ عالی شده بود چھرم

وقتی برگشتم کھ بھ کیارش بگم بریم با یھ ژست مسخره وایستاده بود و با پوزخند نگام می کرد

اوف ایکبیری الان میخواد یھ چیز بگھ و بزنھ تو برجکم

[۲۳:۱۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵٣

من: ھا چیھ ؟؟ حتما میخوای مسخرم بکنی نھ؟؟

کیارش: نھ اما اینو میدونی اونجا بھت خوش نمی گذره و مثل ھمیشھ با چشمایی گریون برمی گردی پس چرا انقدر حساسیت بھ خرج میدی

من: خوبھ می دونی برم اونجا باز مثل ھمیشھ تخریب می شم وبرمی گردم واسھ ھمون مجبورم می کنی بیام
تو چشماش نگاه کردم تا بلکھ یھ چیز بگھ اما تو سکوت فقط نگام می کرد

من: اصلا ولش کن من خیلی وقتھ بھ تخریب شدن وشکستن عادت کردم دیگھ برام عادی شده بریم دیگھ

جلوتر از کیارش از خونھ زدم بیرون و رفتم دکمھ آسانسور رو زدم منتظر شدم با بستھ شدن در واحد در آسانسور باز شد باھم وارد شدیم و رفتیم

تو ماشین ساکت بودم بھ اتفاق ھای کھ امشب قرار بود بیفتھ فکر میکردم دعا دعا می کردم مادربزرگ پا پیچم نشھ

وقتی رسیدیم کیارش ماشین رو بیرون پارک کرد
پیاده شدیم و رفتیم تو سھ چھارتا گوسفند تو حیاط بھ بھ می کردن

ھمون جا واستادم و بھ علف خوردنشون نگاه می کردم

با صدا بابا از فکر اومدم بیرون: چرا اونجا وایستادی بابا

من: سلام خوبین بابا

بابا : آره باباجان عزیزم نگفتی چرا کنار اینا وایستادی

من: من عاشق این جور حیونام بابام اینا بھ خاطر من چند روز قبل عید می رفتن می گرفتن

[۲۳:۱۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت۶٣
من: یادمھ چند سال پیش خیلی کوچیک بودم عید قربان وقتی می خواستن گوسفند ھا رو حلال کنن تمامشون رو بغل می کردم و گریھ می کردم ومی گفتم نمی زارم بکشینش انقدر گریھ کردم کھ بھ سکسکھ افتادم. داداشم مجبور شد بغلم کرد و بردم تو خونھ بعد اون ھر سال منو می بردن قایم می کردن من کھ می اومدم می دیدم گوسفندام نیستن باز می شستم گریھ می کردم

بابا: پس معلومھ خیلی ناز دردونھ بودی خیلی بھت توجھ می کردن

من: اھوم خیلی تو خونمون ھیچ کس حتی بھم چپ نگاه نمی کرد حتی تو مدرسھ ھم قلدور بودم چون ھم بردارم ھم بابام ھمشون ھمیشھ پشتم بودن ھمیشھ حمایتم می کردن

با یاد آوری خانوادم دوباره غم نشست تو دلم لبخند از رو لبام کنار رفت بابا دستشو گذاشت رو شونمو بھم نزدیک شد

بابا: نبینم غمت رو بابا جون نگران نباش بھ امید خدا ھمھ چیز دست میشھ

من: امیدوارم بریم تو

بابا : تو برو من منتظرم بچھ ھا بیان بریم نماز عید

داشتم میرفتم تو کھ اول کیارس اومد و سری از بغلم ردشد

کیارس: چھ طوری کوچولو؟

تا اومدم جوابش رو بدم رد شد ورفت سرمو کھ برگردوندم اردلان رد شد بینیمو کشید و لبخند زد رفت

[۲۳:۱۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت٣٧
بھ در سالن کھ رسیدم کیارش داشت می اومد بیرون پشت سرشم شقایق بود یھ تای ابروم رفت بالا مگھ این خونھ زندگی نداره ھمش ھرجا ھست

وقتی دیدم داره نگام می کنھ لبخند زدم و باھاش رو بوسی کردم کھ یھو دستم کشیده شد کیارش منو کشید بیرون دم سالن

زیر گوشم آروم طوری کھ شقایق نشنوه گفت: مادربزرگم امروز باز از دنده چپ بلند شده اگھ ھرچی بھت گفت جواب نده نمی خوام جلوی این چیزی بھت بگھ!!! باشھ؟؟

تھ دلم قنچ رفت بھ خاطر این توجھ ھاش برای ھمون بالبخندگفتم: چشم

کیارش: آفرین. … خداحافظ

من: خدا بھ ھمرات

برگشتم دیدم شقایق نیست رفتم تو سالن باھمھ رو بوسی کردم سمت مادربزرگ کھ رفتم روش رو برگردوند و دستاشم جمع کرد از این کارش خیلی بدم اومد

تو دلم گفتم : لیاقت نداری کھ برات احترام بذارم دیگھ چیکارت کنم

منم رفتم رو صندلی نشستم با ھمھ احوال پرسی کردم مامان نسبت بھ ماه رمضان خیلی مھربون شده بود معلومھ مادربزرگ خیلی روش تعصیر میذاره

یھ کم حوصلم سر رفتھ بود. آیدا اومد پیشم و ازم حالمو پرسید با حرف زدن باھاش سرم گرم شده بود

مادربزرگ ھم گاه بھ گاه یھ متلکی طعنھ ای کنایھ ای می زد کھ باعث تعجب شقایق شده بود اما من توجھ نمی کردم و انگار نشنیدم

دلم نمی خواد این عیدم رو ھم بھ خاطره اون خراب کنم

[۲۳:۱۸ ۰۹٫۱۱۱۸٫] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣٨

روز خوبی بود خوش گذشت خوشبختانھ مثل اون عید نشده بود خوب گذشت خیلی خوب

روز ھا ھمین جور می گذشت رسیدیم بھ ماه محرم نزدیک محرم بود حال و ھوایی این روز ھا ھم محرمی شده بود

خیلی دوست داشتم این روز ھا رو یھ حس خاص بھ ادم می داد یھ حسی کھ ھم ارامش داره ھم غم

ھمیشھ این ماه برام مقدس بود ھمیشھ از اول محرم تا تاسوا عاشوراروزه می گرفتم این کار رو خیلی دوست داشتم و با عشق این کارو می کردم

قرآن کوچیکم رو تو کتاب خونھ یا ھمون اتاق کار کیارش گذاشتھ بود رفتم کھ برش دارم یھو ھوس کردم کتاباش رو ھم ببینم
کتاب ھای زیادی و پرحجمی تو قفسھ ھا بودن این باعث می شد از خوندنشون دوری کنم

اما باز ھم رفتم ببینم چھ کتابایی کیارش میخونھ کتاب ھای عجیبی بود یکمشونم بالا بود کھ دستم بھشون نمی رسید

داشتم باھاشون کلنجار می رفتم کھ صدای کیارش منو از جا پروند
کیارش: این کتاب ھا بھ درد تو نمی خوره تلاش نکن بیا بیرون
بدون توجھ بھ من از اتاق زد بیرون رفت تو اتاق خواب پوف باز چی شده این موجی شده ای خدا خودت بھ خیر بگذرون

[۲۳:۱۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣٩

پشت سرش رفتم تو اتاق داشت لباس ھاش رو عوض می کرد از حرکاتش معلوم بود عصبیھ الان چیکار کنم؟

رفتم تو و بھ دیوار تکیھ دادم لباس ھاش رو کھ عوض کرد پشت بھ من نشت و سرش رو بین دستاش گرفت تو یھ حرکت ناگھانی رفتم سمتش رو تخت نشستم ھنوز پشتش بھم بود

آروم شروع کردم شونھ ھاش رو ماساژ دادن اول خودش رو سفت گرفت بعد کم کم شل شد انگار خیلی بدشم نمی اومد نزدیک ده دقیقھ داشتم ماساژش میدادم

کیارش: بسھ… لازم بھ این کار نبود

من: بلھ قیافھ من بود کھ خستگی ازش می بارید

ھمون جور کھ ابوس نگام کرد رو پاھام دراز کشید و از بین دندنایی کلید شده کیارش: خب حالا یھ بار از این کارھا کردی

لبخند زدم و شروع کردم نوازش کردن موھاش دستمو تو موھاش می کردمو بھمشون می زدم

من: ھیچ وقت ازم بابت چیزی تشکر نکنی ازت کم میشھ ھااا
کیارش: میام میزنمت تولھ زبون نریز حوصلھ ندارم
با یھ لبخند شیطون گفتم: می خوای حوصلت رو سرجاش بیارم

ھمون جور کھ سرش رو پاھام بود از پایین نگام کرد و چشماش رو ریز کرد و گفت: یعنی تو از این کارھا ھم بلدی؟؟می تونی ؟؟

!! من: اوھوم پ چی

یھو عین فنر از جا پرید و نشست و شروع کرد دکمھ ھای پیرھنش رو باز کردم

[۲۳:۱۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٠۴

کیارش: باشھ پس بیا شروع کن ببینم چی کار میتونی بکنی

آب دھنم رو قورت دادم و گفتم: الذھنن المنحرف
منظور من بھ یھ کاری کھ سرگرم بشیم گشتنی چیزی نھ کھ این چیزھای خاک بر سری

کیارش: اما منظور من ھمین کار ھا بود و ھست سری آماده شو

من: اه کیارش بشر تو خستھ نیستی

کیارش: نوچ

من: غذام می سوزه

کیارش: برو خاموش کن بعد درست کن
من: بعد من کلا از کار می افتم درست کنم
بعد این حرف رو گفتم و عین جت در رفتم تو آشپز خونھ خودم رو با آشپزی سر گرم کردم

تمام تلاشم رو کردم طول بکشھ اما این طور نشد امروز از ھر روز دیگھ ای زود تر درست شد

زیر قابلمھ رو کھ خاموش کردم برگشتم رفتم تو سینھ کیارش با بالاتنھ لخت رو بھ روم وایستاده بود و مرموز داشت نگام میکرده آروم لب زد :آماده ای ؟؟

من: نھ کیارش بود غذا می دم برم یھ دوش بگیرم

داشت چپ چپ نگام می کرد کھ خجالت زده زیپم باز شد و خندیدم و از کنارش در رفتم و دویدوم سمت حموم اتاق

بعد حموم یھ حولھ دورم پیچیدم و اومدم بیرون اما کیارش دراز کشیده بود کھ با دیدن من برگشت و عمیق نگام کرد

کیارش: بھانھ دیگھ ای نباشھ کھ بھ ھیچ وجھ قبول نمی کنم

من: نمی شھ بزاریم واسھ یھ وقت دیگھ؟؟؟

با تحکم گفت : نھ

[۲۳:۱۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١۴

نھ رو انقدر محکم و با عصبانیت گفت بغضم گرفت سرم رو پایین انداختم این با ھم من رو ندیده می گیره پس چرا من دارم الکی التماس کنم ھرچقدر ھم کھ بگم اون گوش نمیده پس خفھ بشم بھتره

با سر فرو افتاده رفتم کنارش نشستم با قرار گرفتن دستش رو بدنم مثل ھمیشھ بدنم بھ یکباره یخ بست

وبغضم بزرگ وبزرگتر شد بھ زور خودم رو داشتم تحمل می کردم

**************

کیارش چند بار صدام کرد اما توجھ نکردم حتی دلم نمی خواست باھاش حرف بزنم وقتی یاد چند ساعت پیش می افتم

حالم از کیارش و کاراش بد می شھ نمی دونم چرا این موقعھ ھا یھ آدم دیگھ می شھ انگار اصلا نمی شناسمش می شھ یھ آدم وحشی خو

پشتم بھش بود از ترس این کھ بدنم بلرزه حتی گریھ نمی کردم بغضم رو با آب دھنم قورت می دادم اما اشکام از گوشھ چشمام می چکیدن

کیارش: باز داری گریھ میکنی خب دوباره چت شد ؟؟؟

من : چرا من حق نوازش ندارم ، چرا من نباید لذت ببرم ، چرا ھمیشھ درد ھا مال منھ ، اخھ چرا من مھم نیستم چرا آخھ؟؟؟

کیارش: باز شروع نکن فاطمھ حوصلھ ندارم بھ خدا

من: چرا ھیچ وقت حوصلھ من رو نداری لاعقل مثل رمان وانمود کن چرا تو این موقعھ ھا یکم فقط برای فریب دادنم وانمود نمی کنی

یھو فریاد زد: خفھ شو دیگھ

[۲۳:۲۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢۴

یھ لحظھ حس کردم مغزم از فریادش سوت کشید ھم نزدیکم بود ھم خیلی بلند فریاد زده بود

دستام رو روی گوشام گذاشتم در حالی کھ گریم شدت گرفتھ بود گفتم

من: باشھ باشھ تو رو خدا داد نزن ھیچی نمی گم داد نزن

ھیچی بھم نگفت کھ یھو صدای کوبیده شدن در اتاق منو از جا پروند بغضم دوباره سر باز گرد و عین ابر بھار اشکام میریخت

حتی نمی دونستم برای چی گریھ کنم بھ خاطره اون رفتارش بھ خاطر این رفتارش یا بھ خاطره دردای دیگم

درد تمام بدنم رو فرا گرفتھ بود زیر شکمم بھ شدت درد می کرد یکم می ترسیدم چرا باید بعد رابطھ درد اونم بھ این شدت داشتھ باشم

اما جرعت گفتنش رو بھ کیارش نداشتم انقدر دردم شدید بود کھ نمی توستم رو پاھام وایستم

یھو در بھ ھم کوبیده شد و کیارش با اخم تو چھار چوب در نمایان شد و با ھمون صدای خشن گفت: بلند شو شام درست کن

نمی دونستم چھ جوری بھش بگم کھ درد دارم نمی تونم مطمئن بودم الان کھ عصبانیھ شروع می کنھ بھ داد و فریاد کردن

حس می کردم تو دل و رودم ھی یھ چیزی تکون می خوره یھ باشھ زیر لبی گفتم و بھ فلاکت بلند شدم

زیر دلم سست بود حس می کردم الانھ کھ بی افتم حالت تھو ھم داشتم دیگھ بدتر

[۲۳:۲۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣۴

خودم رو بھ سرویس رسوندم چیزی بالا نمی آوردم صورتم رو شستم و بی جون یھ لباس ساده پوشیدم و از اتاق اومد بیرون

برای کیارش غذا رو گرم کردم و میز رو چیزدم اما زیر شکمم رو گرفتھ بودم چون بھ شدت درد می کرد

کیارش رو کھ صدا کردم بیاد برای شام با تعجب نگام می کرد انقدر درد داشتم کھ اگھ جاش بود می نشستم رو زمین و تا وقتی دردم آروم بشھ گریھ می کردم

کیارش: حالت خوبھ ، رنگ و روت پریده یھ جوری ھستی

من: نمی دونم چم شده حالم خیلی بده

کیارش: بیا شام بخور اگھ بھتز نشدی میریم دکتر
تو دلم خداراشکر کردم کھ لاعقل فھمید حالم بده ببرتم دکتر اما نمی تونستم غذا بخورم

. بعد شام چندتا ظرف رو شستم تا بلکھ سرگرم بشم حالم بھتر بشھ اما نشد کھ نشد

سرگیجم بیشتر شده بود و اذیتم می کرد رفتمذتو پذیرای نزدیک کیارش ھنوز بھ مبل نرسید ه بودم کھ یھو

حس کردم ھمھ چیز دور سرم می چرخھ پاھام سست شدن خودمو رو مبل پرت کردم انگار داشتم کم کم قش می کردم

کیارش رو دیدم کھ سری بلند شد اومد سمتم اما چشمامم کم کم داشت بستھ می شد و یھو چشمام سنگین شد

صداھای نا مھلوم می شنیدم انگار کیارش سعی در بیدا کردنم داشت

[۲۳:۲۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴۴

وقتی چشمام رو باز کردم تو اتاق خودمون بودم کسی تو اتاق نبود یھ سرم بھ دستم وصل بود تمام تنم انگار کوفتھ بود

سرم داشت تموم می شد خودم دل و دماغش رو نداشتم در بیارم انا نیم ھیز شدم تا درش بیارم دستمال یا چسپ ھم دور وبرم نبود پس بیخیال شدم وخودم رو دوباره پرت کردم رو تخت

یکم کھ گذشت کیارش اومد اخماش بھ شدت تو ھم بود خیلی بد نگام کرد و یھ دستمال از تو کشو برداشت و سرم و بھ شدت کشید
!! من: آی…آروم تر دستم

… کیارش: خفھ شو

دستمال رو دستم گذاشت و سرنگ سرم رو پرت کرد رو زمین خودم دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون زیر لب گفتم :
وحشی باز دوباره ھاپو گازش گرفتھ

کیارش رفت بیرون منم با ھزار بی دل وجونی بلند شدم و سرنگ سرم و خودش رو بردم تو سطل آشغال انداختم

داشتم می رفتم کھ دراز بکشم کھ کیارش درو باز کرد و تند و سریعی گفت : زود لباس ببوش و سریع آماده شو

این رو گفت وسری رفت بیرون انگار نھ انگار من مخاطب بودم و باید قبول می کردم

برای این کھ دوباره سر لجش ندازم سری لباس پوشیدم واز اتاق زدم کیارش ھم کھ انگار خیلی وقتھ آماده بود

جلوتر از من حرکت کرد و رفت بیرون منم پشت سرش

وقتی وارد پارکینگ شدیم و سوار ماشین شدیم وبھ سرعت حرکت کرد

[۲۳:۲۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴۵

یھ جورایی ازش داشتم می ترسیدم اما جیکم در نمی اومد تو مسیر یھ عالمھ فکر اومد سراغم

ھرچی گشتم اما جواب این رفتار کیارش رو پیدا نکردم کھ نکردم از رفتارش کاملا مشخص بود خیلی عصبیھ خیلی

با توقف ماشین پیاده شدن کیارش منم پیاده شدم بدون توجھ بھ من رفت سمت در یھ مطب منم پشت سرش
دست و پام دیگھ شروع بھ لرزیدن کردن تپش قلبم بالا رفتھ بود کیارش رفت تو سالن اصلی کنار میز منشی وایستاد و باھاش حرف میزد

اما من دم در سالن وایستاده بود و با ترس بھش نگاه می کردم کھ کیارش اومد و دستم رو گرفت و پشت سر خودش کشید

عین یھ بچھ کوچیک کھ یھ کاری کرده و نمی خواد ببرنش تو اتاق بھ زور پشت سر کیارش کشیده می شدم

کیارش یھ تقھ بھ در زد و بدون این کھ منتظر جواب باشھ در رو باز کرد و رفت تو منم پشت سرش کشیده شدم

کیارش: میرزایی ھستم

دکتر کھ زن زیبا رو عینکی بود عینک رو رو صورتش جا بھ جا کرد و بھ احترامون بلند شد و با لبخند دعوتمون کرد بھ نشستن

وقتی نشستیم استرسم بیشتر شد کیارش ھم کھ با اون قیافھ برزخی نشستھ بود می ترسیدم ازش چیزی ببپرسم

تا این کھ صدای خانمھ رو شنیدم کھ گفت: چند سالتھ گلم

[۲۳:۲۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴۶

من: ١٧

دکتر: خیلی سنت کمھ ھمسرت چند سالشھ

کیارش: ۴٢ سالمھ می شھ جای سوال پیچ کردن جواب مارو بدین

دکتر ھمون جور کھ از جاش بلند شد و لبخند زد و در جواب کیارش گفت

دکتر: خیلی عجولی مرد جوان … من باید این سوال ھا رو بپرسم چند سالھ ازدواج کردین

کیارش یھ پوزخند عصبی زد و با پاھاش رو زمین ضرب گرفت من جوابش رو دادم

من: ھفت ماه می شھ

تعجب کرد اما در ھمون حالت خودش رو نباخت و خندیدو بھم گفت

دکتر: پس بیا رو تخت دراز بکش تا ببینیم حالتون چھ طوره

با پاھای لرزون بلند شدم دم دستگاه کنار تخت رو کھ دیدم یھ چیزی عین برق و باد از ذھنم گذشت

نکنھ من من حاملم
نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت

بھ کمک دکتر دکمھ ھای مانتوم رو باز کردم و دراز کشیدم یھ مایھ ژلی رو شکمم ریخت ویھ شی یخ رو روشکمم کشید

بھ شکمم نگاه کردم چرا تا الان بھش توجھ نکرده بودم کھ نسبت بھ قبل یھ کوچولو برآمده شده

بعد چند دقیقھ دکتر دستمال رو جلوم گرفت تا شکمم رو پاک کنم خودش ھم رفت نشست وقتی منم نشستم شروع بھ حرف زدن کرد
[۲۳:۲۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٧۴

دکتر: سنت برای بارداری خیلی سن حساسھ فاطمھ جان این رو میدونستی ؟؟؟
!!!اصلا نباید انقدر زود دست بھ کار می شدین

کیارش: ناخواستھ بود وگرنھ عقلمون می کشید

دکتر: خیلی گستاخین با شما کاری ندارم اما نگرانیم فقط وفقط ھمسرتونھ با این سن کمش

من: چند وقتھ حاملم ؟؟

دکتر : حدود یازده ھفتھ

من: یعنی سھ ماه ؟؟؟ پس چرا من نفھمیدم ؟؟

دکتر: مگھ علایمش رو نداشتی؟؟

من: نھ اصلا نمی فھمیدم

دکتر: چی بگم باید خیلی مراقب باشی چندتا قرص ویتامینھ و تقویتی برای دوران بارداری برات می نویسم ھمھ رو بھ موقعھ بخوری

من: چشم

دکتر: چون سنت کمھ باید تحت نظر باشی تاکید می کنم باید تخت نظردکتر باشی اگھ دوست داشتین می تونین از منشی وقت برای دو ماه دیگھ بگیرین جنسیتش از چھار ماه بھ بعد کھ بدنش کامل شد معلوم می شھ

من: باشھ ممنون

دکتر : خواھش میکنم عزیزم

کیارش بلند شد و منم پشت سرش اون ھنوز ھمون قدر اخمالو بود اما زیپ من تا بناگوشم باز بود

یھ حسی داشتم ھم خوشحالی ھم دلشوره و ناراحتی اما بھش توجھ نکردم

[۲۳:۲۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٨۴

از اتاق دکتر کھ اومدیم بیرون کیارش رفت سمت در خروجی پا تند کردم و خودم رو بھش رسوندم

من: مگھ واسھ دوماه دیگھ نگفت وقت بگیریم

کیارش: تو الان بیا بریم

من: بریم کھ دیگھ تو اصلا وقت نمی کنی دقیقھ نود ھم کھ نمی شھ

کیارش: چیزی کھ زیاده تو این شھر دکتر بیا بریم
این حرف رو بھ حالت عصبی گفت جلوتر از من حرکت کرد و رفت منم بھ ناچار پشت سرش رفتم

سوار ماشین کھ شدیم گاز داد سمت خونھ تو مسیر راه ھمش فکردم مشغول بچھ بود این کھ دختره پسره

این کھ خانوادھامون بفھمن چھ واکنشی نشون میدن لبخند از گوشھ لبم پاک نمی شد از خیابون کھ رد شدیم یھو یھ سیسمونی دیدم

من: وای کیارش اون سیسمونی بچھ رو ببین خیلی بزرگ وشیکھ معلومھ اجناسشم فوقلادن واسش از این جا خرید کنیم

کیارش ھیچ جواب نداد بد ذوق من باز ھم تو خیابون ھای کھ می گذشتیم دنبال سیسمونی بچھ بودم اما

کیارش انقدر تند می رفت کھ اصلا نمی تونستم یھ جا رو درست نگاه کنم

برگشتم و بھ کیارش نگاه کردم قیافش نشونھ ای از خوشحالی و شادی نداشت مثل این کھ باب میلش نبوده

اصلا بھ درک مھم خودمم ونی نی نازنینم بابای اخمالوش رو ولکن

از فکری کھ تو سرم بود خندیم کھ یھو ماشین ترمز کرد تو فکر بودم و اصلا متوجھ نشدم کھ رسیدیم

[۲۳:۲۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٩۴
وقتی وارد خونھ شدیم کیارش رفت رو کاناپھ نشست منم رفتم تو اتاق ولباس ھام رو عوض کردم

ھمون جور کھ وایستاده بودم خودم رو از پشت پرت کردم رو تخت دستام رو شکمم گذاشتم دوتا حس عجیب داشتم ھم ناراحت و نگران بودم و ھم خوشحال و ھیجان داشتم

وقتی بھ این فکر می کردم کھ قراره یھ موجود تو بدنم رشد کنھ و بزرگ بشھ یھ حس عجیب و قشنگ داشتم

ومطمئنا ھمھ مادرھا این حس را داشتن وتجربھ کردن کھ چقدر فوقلادس

اما وقتی بھ این کھ با کیارش چھ جوری بزرگش کنم فکر می کنم غم می شینھ تو دلم

اما شاید بھ خاطره این بچھ با من کنار بیاو یھ زندگی آروم روبتونیم باھم داشتھ باشیم

تو فکر وخیال ھای خودم بودم کھ صدای کیارش کھ انگار داشت با یکی دیگھ حرف می زد می اومد

فضولیم گل کرد برم ببینم با کی حرف میزنھ بلند شدم برم بیرون
وقتی از اتاق اومدم بیرون شانس بدم کیارش گوشی رو قطع کرد و بھم زل زد برای این گھ ضایع نشم رفتم تو آشپز خونھ و خودم رو مشغول کار نشون دادم

اونقدر سرگرم. بودم کھ اصلا حواصم نبود برگشتم یھو خوردم بھ کیارش قلبم وایستاد دستم رو گذاشتم رو قلبم و نفس عمیق کشیدم

من: دیونھ ترسیدم !! چیزی می خوای؟؟

اومد یھ چی بگھ کھ پشیمون شد و از آشپز خونھ رفت بیرون

[۲۳:۲۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٠۵

یکی دو ساعت ھمون جوری مشغول بودم کیارش یا سرش تو گوشی بود یا تلفنی حرف میزد

حس می کردم نگرانھ یھ جورای آروم وقرار نداشت یکم کنجاو شده بودم اما حوصلھ جنگ عصاب با کیارش رو نداشتم

بھ خاطره ھمین موضوع ولکن قضیھ شدم و بھش فکر نکردم ولش کن اینجوری عصاب خودم متشنج می شھ

از این بھ بعد بھ خاطره نی نیم باید بھ فکر خودم باشم و شاد باشم و شادی کنم نمی خوام جیگر مامانش احساس کنھ مامانش افسردس
.شام رو آماده کردم و کیارش رو صدا کردم

اومد نشست اما ھمش تو فکر بود و غذا زیاد نخورد

اما من امشب برعکس اون انقدر با اشتھا و زیاد غذا خوردم کھ خودم باورم نشد جای من و کیارش جابھ جا شده بود

ھمیشھ اون زیاد می خورد و با اشتھا منم کم و بی اشتھا
بعد شام بلند شدم و ظرف ھا رو جمع کردم و تو سینک گذاشتم کیارش ھمون جا نشستھ بود وبھم نگاه می کرد

آب ریختم تو کتری تا براش چای دم کنم و خودمم مشغول شستن ظرف ھا شدم کارم کھ تموم شد چای رو دم کردم و جلوش گذاشتم

مثل خودم چایی رو داغ خورد و بعد چند دقیقھ کیارش بھ حرف اومد و بی مقدمھ گفت

کیارش: فاطمھ !! ببین الان وقت مناسبی برای بچھ دار شدنمون نیست نظرت چیھ کھ سقطش کنی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.