خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت ۱۵

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

برمیگردم و نگاش میکنم…خنثی و بی خیال میگم:

– مهم نیست!

بازوم و میگیره:

– امیدوارم یه روز که پدر شدی این همه از بچت سردی و بیخیالی نبینی ارشام!

– اونی که دلم میخواست باهاش پدر بشم و یکی دیگه مادر کرد!

مامان هینی میکشه و توی صورتش میزنه‌… بابا با اخم و ساکت نگام میکنه… دستمو سمتش می گیرم:

– ممکنه دیگه هیچ وقت من و نبینی… پس یه خداحافظی جانانه بکن!

– تو تاوان کدوم گناه منی!؟

سرم و بالا میگیرم و نفسم و فوت میکنم… بابا خسته و کلافه میگه:

– کجا رو کم گذاشتم که پشت سر زن برادرت میگی و ککتم نمیگزه؟

– نبش قبرنکن!

صداش بالا میره:

– من؟ من یا تو؟ تو بی غیرت… یه جو غیرت تو اون وجود بی وجودت نیست ارشام!

– من از زن داداشم نگفتم از عشقم گفتم از زن سابقم… اینو میتونی درک کنی؟ یک سال زنم بود… کمه؟

یقه مو میگیره…

– زنت بود چون…

– چون و چراشو ول کن پدر من‌… به هر دلیل کوفتی ای زنم بود.. محرمم بود یه بار نشستی بگی حالا ارشام یه گوهی خورده لااقل زندگیشو حفظ کنیم که واسه هیچی گوه نخورده باشه به حیثت و آبروش؟ یا فقط باز فکرت شد برگردون عشق ارتان؟

مامان با گریه روی صندلی میشینه‌… بابا با حرص میگه:

– دوست نداشت نامسلمون… دوست نداشت بی غیرت… دوست نداشت زورگو مظلوم کُش… چه طوری نگهش میداشتم وقتی اسمت می اومد می لرزید؟

مامان با گریه میگه:

– بسه… بس کنید‌.. تا کی نمک میشید رو زخم هم؟ پدر و پسرید نه دشمن خونی..!

بابا یقه مو ول میکنه عقب میره و سینشو ماساژ میده… روی مبل که میشینه مامان هول بلند میشه:

– قلبته؟

بابا هیچی نمیگه… مامان نگام میکنه :

-قرصاش و بیار ارشام… تو اتاقشه… روی میز!

و این بدترین چیزی که میشه اتفاق بیفته… پله ها رو بالا میرم… به اتاق که میرسم یه چیزی مثل همون طناب دار می افته گردنم… در و باز میکنه و هزار تا جیغ توی سرم انعکاس پیدا میکنه:

– آرشام توروخدا… بزار برم… آرشام ؟

چشمام و می بندم…نفسمو بیرون میدم… سمت تخت میرم‌… جیغ دل ارام بلندتر میشه:

– آرشام؟ اشغال… ولم کن… آرتان‌؟ زن عمو؟ یکی کمک کنه!

قلبم میسوزه… پاکت قرص و چنگ میزنم… بیرون میرم… پله هارو که پایین میرم مامان داروهارو میگیره… بابا که قرصارو میخوره نگام میکنه:

– توقع داشتی بعد اون مصیبت و بی ابرویی زندگیتم حفظ کنم واست؟ تو چه جور موجودی هستی پسر؟

– یه موجود کله خر… اره توقع داشتم… من گوه زده بودم ولی بعدش خواستم زندگی بسازم… مثل ادم… مثل ادم بابا… ولی نشد… اینکه نشد دلیلش نخواستن من نبود… اگه ازم کتک خورد اگه تحقیر شد اگه فحش خورد اگه حبس شد دلیلش فقط گفتن ارتان ارتانش توی گوشم بود… حالام گفتن اینا چیزی و عوض نمیکنه… من واسه هیچی باختم… واسه هیچی بی ابرو و سابقه دار شدم… واسه هیچی شدم این روانی که میبینی… که هر دختری سمتم میاد یک ساعت بعد به قول شما می لرزه از ترس و حالش بهم میخوره از اخلاق گوهم… فقط اومدم بگم من و ببخش… و خدانگهدار!

سمت در میرم… مامان سمتم میاد:

– کی میری؟پیش داییت میری دیگه اره؟

– تو همین هفته میرم!

– میخوام بیام فرودگاه‌.. بهم بگو!

نیشخند میزنم:

– مگه دلت نمیخواست گورمو گم کنم؟ پس این اشکا چیه؟ چرا هی من و میخندونی؟

– بی انصاف نشو… موندم بین زندگی دو تا بچه هام… چیکار کنم؟

– تلاش کن دردونتو زندگیش حفظ شه… حتی شده با حذف من از خانواده!

بابا الله اکبری زیر لب میگه و مامان گریش شدید تر میشه… بابا بلند میشه و سمتم میاد:

– چرا این زبونت مثل نیش عقرب میمونه؟من بهت میگم نرو… بمون‌.. همینجا بمون… پیش خودمون‌… بمون ولی این‌بار عاقلانه زندگی کن… کاری به زندگی برادرت نداشته باش… هستی؟

– خجالت زدم کردید!

خشک شده نگام میکنه… حرف اصلی و میزنم:

– نمیدونم دلتون با من صاف میشه یا نمیشه ولی… دل من که البته از وجودش چندان مطمئن نیستم… صاف نمیشه باهاتون… از بچگیم تا الان هزار و یک دلیل وجود داره که بگم ارتان سربه زیر و عاشق تر بودید پدر و مادر عزیزم!

– آرشام؟

– گوش کن بابا… من نمیمونم… نه بخاطر زندگی پسر نازتون… نه حتی بخاطر عروستون… بخاطر خودم‌… میرم چون علاقه ای ندارم خودم و شکنجه کنم… دور میشم‌… دور میشم تا واسه تنهاییمم دلیل قانع کننده ای داشته باشم… تا اینجا زندگیم تنها و یه تنه به هرچی خواستم رسیدم… حالا یا مونده واسم… یا گرفتنش!

بابا دادمیزنه:

– من نگرفتمش بچه‌.. خودش جدا شد… به کی قسم بخورم؟ازت وحشت داشت… هنوزم داره!

تلخند میزنم:

– از بس خر بود‌.. شب بخیر!

* دل آرام *

پوریا بهم خبر داده بود که آرشام فردا برای همیشه میره… خوشحال نبودم… ناراحتم نبودم… بلاتکلیف بودم… نمیدونستم مقصرم یا گناهکار… نمیدونستم قاتلم یا قربانی… مونده بودم توی برزخ… اما یک چیزی و خوب میدونستم… بخشیده بودمش… از ته دل… بخشیدم که شاید بعد از همه ی این روزای سخت و لعنتی بتونیم جفتمون با ارامش زندگی کنیم… روی تخت خوابیدم و ارتان مشغول مسواک زدنه… عذاب وجدان پنهون کاری دوباره مو دارم ولی… چاره ای نیست… از دستشویی که بیرون میاد برق و خاموش میکنه و سمتم میاد… با لبخند خم میشه و شکمم و می بوسه… بغض میکنم‌‌‌… عذاب اوره که همه ی اینارو با یکی دیگه تجربه کردم…

– عشق بابا خوبه؟

میدونم که خودش خوب نیست‌.. حس میکنم پریشونه ولی سعی میکنه بخاطر من حرفی نزنه… لبخند میزنم:

– خوبه… فقط خسته شده از خواب و خونه!

کنارم دراز میکشه… موهامو کنار میزنه:

– ۷ ماه دیگه تحمل کنی تمومه!

– استراحت زیادیم عذابه بخدا!

لبمو می بوسه‌… سرم و روی سینش میزارم…. نفس عمیق میکشه:

– میدونم عشقم… ولی چاره ای نیست… تحمل کن به عشق دیدنش!

-آرتان؟

– جان دلم؟

نگاش میکنم:

– حس میکنم یه چیزیت هست!

– چه جالب… منم این حس و دارم!

شوکه نگاش میکنم… چشمای معصوم و همیشه ارومش امشب پریشون تر از همیشس:

– من خوبم ارتان… ولی تو…

– فردا ارشام میره دل ارام… !

نفس توی سینم حبس میشه… شوکه نگاش میکنم… از کجا خبر داره؟ غمگین ادامه میده:

– یدونه برادر داشتم از دار دنیا و ….

بغض داره… موهاش و چنگ میزنه‌… نگام میکنه:

– چی شد به اینجا رسید دلی؟

بغض کرده نگاش میکنم… بلند میشه و به تاج تخت تکیه میده:

– باورم نمیشه تا پای اعدام بردیمش و … دو سال حبس کشید و‌..

– کی گفت میره؟

خم میشه و گوشیشو از عسلی کنار تخت برمیداره… قفلش و باز میکنه‌.. کنارش میشینم… گوشی و سمتم میگیره… پیام ارشام و میخونم:

– فردا… زندگیت که نه… این شهر که نه… این کشور از وجودم خالی میشه‌… خیالت تخت… گفتم که دیگه ترسی هم نمونه واسه زنت… دیدار به قیامت!

گلوم و میگیرم… دارم خفه میشم‌… داره خفه میشه… اشکم میچکه… گوشی و روی میز پرت میکنه:

– خوب بلده با روان آدما بازی کنه… حتی اگه مقصر باشه… حتی اگه تا خرخره توی لجن باشه… باز تورو پر میکنه از عذاب !

میدونم… کاش میشد بگم که میدونم… کاش میشد بگم منم پر کرده… اون قدر پر که داره حس زندگی از توی رگام میره

– دلی؟

نگاش میکنم… اشکام و پاک میکنه:

– دیگه نترس… بزار از فردا یه زندگی بدون ترس داشته باشی… !

– دلم سوخت!

– این زندگی و سرنوشت و تنهایی و خودش واسه خودش انتخاب کرد!

سرمو زیر می ندازم… شک ندارم دل اونم سوخته:

– چیکار کنم واسش؟ تو ندیدی چیکار کرد باهام؟ با تو؟ با زندگیم؟ دل ارام من هنوز دارم تاوان کار اونو میدم… تو دو سال زنم بودی و یک سال اول و جون کندم تا بتونم مثل همه ی زن و شوهرا باشیم… جون کندم که نترسی… که فکر نکنی منم دست بزن دارم… که‌…

– میدونم… میدونم ارتان ولی‌..

بغضم نمیزاره ادامه بدم‌… سرم و روی سینش میزارم و میبارم… موهامو نوازش میکنه:

– همه ی تلاش مو کردم که فقط بتونم تورو خوشبخت کنم… اون برادرم بود… فکر میکنی من دردم نیومد؟ فکر میکنی من دلم نسوخت؟ فکر میکنی از زندگی که واسه خودش دست و پاکرده راضیم؟

هق میزنم:

– بچگیامون..دلم بچگیامون و میخواد!

صورتم و می بوسه:

– اروم عزیزدلم… اینو نگفتم که بهم بریزی… گفتم که ترسات تموم شه!

– بگم عذاب وجدان دارم میزنی توی دهنم؟

فقط نگام میکنه‌… سرم و زیر می ندازم و موهام توی صورتم میریزه… چونم و میگیره و سرمو بالا میاره:

– عذاب وجدان چی؟

– نمیدونم… فقط حس میکنم … حس میکنم مسئولم توی این حال بدش!

– پشیمونی نموندی باهاش؟

چشمام و میبندم:

– ارتان؟

– چیزی جز این نمیشد برداشت کرد… بخواب… شب بخیر!

بازوش و میگیرم و گیج و عصبی میگم:

– خل شدی؟

– اره‌.. چرا نشم؟ همین دلسوزیتو کم داشتم‌.. حتی خوشم نمیاد اسمشو بیاری بعد تو…

– باشه… باشه اروم باش!

نفسش و فوت میکنه‌… دراز میکشه‌… من و توی بغلش میگیره:

– به همه ی دنیا خنثی باش دلی. حتی حس نفرت نداشته باش. حسای تو واسه منه!

– فقط دلم میخواداونم خوشبخت بشه!

– میشه… ارشام بلد خودش و جمع کنه‌. بخواب !

چشمام و میبندم…زندگیمون و میسپارم به اون بالایی!

*آرشام*

لباسام و توی چمدون جا میدم‌‌‌… وسایلام و توی چمدون دیگه‌… هیچ حسی ندارم‌… هیچ حسی… خنثی و بی خیال پوریا رو نگاه میکنم:

– اومدنی شدی خبرم کن!

سوئیچ مو سمتش می گیرم‌… جای سوئیچ مچ دستمو میگیره و من و سمت خودش میکشه…بغلم میکنه و محکم توی کمرم میزنه:

– عوضی!

میخندم…محکم تر میزنه..‌ بغض داره:

– لاکردار احمق!

– نکن نفله دل و رودم کنده شد!

– خاک تو سر بی لیاقتت!

بلند میخندم… عقب میرم و سوئیچ و میگیره… سمت میز توالت برمیگردم‌… کشو رو باز میکنم و قاب عکس دلی و بیرون میکشم… پوریا جلو میاد:

– بدش به من!

قاب و روی پیشونیم میزنم… یه بار… دو بار… پوریا قاب و از دستم میکشه

– عکس زن مردم جاش تو خونت نیست!

هیچی نمیگم… چمدونارو برمیدارم‌… بیرون میریم که زنگ خونه رو میزنن… پوریا با گفتن پری سمت ایفون میره… دو ساعت تا پرواز م مونده… در باز میشه و پری وارد خونه میشه… خیره ی چمدونام میمونه… بغض کرده نگام میکنه:

– میشه کلید خونتو بدی؟

پوریارو نگاه میکنم و بی حوصله میگم:

– چی میگه این؟

پوریا پوف کلافه ای میگه و سمتش میره:.

-پری گفتم نمیشه دیگه!

– چرا نشه؟ مگه نگفتی دنبال مستاجره؟ من مستاجر!

سرمو بالا میگیرم و میخندم.. جلو میاد

– نخند…میخوام تو خونت زندگی کنم… همین… چیز زیادیه؟ پولش و ماه به ماه..

با اخم که نگاش میکنم خفه میشه… پوریا جلو میاد:

– ول کن پری… این الان وحشیه.. خونه جدا میخوای چیکار… تو که همش تو اون خونه تنهایی!

– میخوام جایی که ارشام زندگی کرده زندگی کنم!

دستی دور دهنم میکشم و میگم:

– من اینجا همه گوهی خوردم جز زندگی کردن!

– نفس که کشیدی… نکشیدی؟

– هوف پری.. چه اعصاب داری تو … کلید و دادم پوری… هر غلطی میخواید بکنید… فعلا من و برسونید فرودگاه!

باشه ای میگه و پوریا یکی از چمدونارو برمیداره…. حواس پری جمع میشه و سمت پوریا میره:

– اون قاب عکس کیه؟

سرمو بالا میگیرم و کلافه میگم

– وای!

پوریا قاب و بالا میاره:

– زن سابقش!

پری عکس و میگیره و مشتاق نگاش میکنه:

– چقدر نازه… چشماشو!

پیشونیم و کلافه به در میزنم:

– خفه شو پری!

– بی ادب!

پوریا قاب و میگیره و هر سه بیرون میریم… سوارماشین که میشم صندلی و میخوابونم و چشمام و میبندم… پوریا حرکت میکنه…. پری هم صندلی عقب ساکت میشینه… بلاخره روز رفتن و کندن از همه چی رسید… صدای اروم پوریا رو میشنوم:

– خوبی آرشام؟

– عالی!

به فرودگاه که میرسیم اشکای پری میریزه… پوریا بغلم میکنه و توی گوشم میگه:

– سر میزنم بهت!

– بزن!

– سعی کن از این بی حسی مزخرفت در بیای!

– در اومدنم نمیاد!

میخنده و با مشت توی شکمم میزنه…

– دخترخارجی تور کن این دفعه!

– ببر پری و!

برمیگرده و پری و نگاه میکنه.. پری جلو میاد…

– دلم واست خیلی تنگ میشه!

– آخی!

با گریه میخنده:

– کوفت… بی احساس زشت!

میخندم:

– چاکریم!

– کی برمیگردی؟

میخندم… بلند… با درد:

– دو سه ساعت دیگه!

– آرشام… توروخدا سر بزن ایران…نیای من میام!

پوریا دستشو میگیره:

– بریم پری!

خداحافظی میکنیم ….
منتظر میشینم‌تا موقع اعلام پرواز …
قبل از رفتن گوشی مو بیرون میکشم… سلفی میگیرم و عکس و برای دل آرام میفرستم تا خیالش راحت بشه که… رفتم که رفتم!

* دل آرام *

بعد از دیدن اون عکسی که آرشام فرستاد حس میکنم یه چیزی از وجودم کنده شده‌…رفت ولی با رفتنش یه مشت عذاب وجدان گذاشت واسم…رفت ولی به هیچکس فکر نکرد…نه مادرش..نه پدرش‌… نه آرتان… نه رفیقاش.. نه هیچ کس دیگه‌…با خودم فکر میکنم یه آدم چقدر میتونه سرد و بی احساس باشه و پشت پا بزنه به همه چی و همه کس..!

روی تخت دراز کشیدم و دکتر کمی ژل روی شکمم می ریزه
آرتان با لبخند و دست به سینه به دیوار تکیه داده و نگام میکنه…
دکتر میگه:

– ده هفتته عزیزم!

لبخند میزنم…آرتان خیره مانیتور مونده‌…

– جنسیتش حدودا چهار ماهگی مشخص میشه… ولی…

با استرس نگاش میکنم…لبخند میزنه:

– باباش دختر بیشتر دوست داره یا پسر؟

آرتان این روزا آرومه ولی بی حوصلس؛ نمیدونم چشه…

– مهم اینکه بمونه واسمون… فرقی نداره دختر یا پسر!

– فکر میکنم پسره… باز جواب قطعی و ۴ ماهگی بهتون میدم… اینم صدای قلبش!

صدای قلبش گوشم و پر میکنه… چشمامو می بندم و لبخند میزنم…

چند تا دستمال بهم میده و بلند میشه:

– شکمت و پاک کن بیا عزیزم!

بیرون که میره اشکم می چکه… آرتان دستمال و میگیره و روی شکمم میکشه‌..‌

– گریه چرا؟

– دوسش دارم…نمیخوام از دستش بدم!

دکمه های مانتومو می بنده:

– از دستش نمیدی…مراقبیم نترس!

هر دو بیرون میریم و مقابل میز دکتر میشینیم که میگه:

– قرصای فولیک اسیدتو حتما بخور استراحت مطلق فراموش نشه… استرس؛بیخوابی؛گرسنگی؛گریه؛هیجان؛ سیگاروقلیون…ممنوع!

نسخه رو سمت ارتان میگیره:

-این بارداری هنوز پر خطره‌…پس باید چهارچشمی مراقبش باشی آقای پدر! حواست به تغذیشم باشه… !

– حتما!

از مطب که بیرون میایم هر دو سوار ماشین میشیم… حالت تهوع بدی دارم آرتان نگام میکنه:

– چیزی میخوری بگیرم؟

– نه فقط بریم من لباس بچه ببینم!

میخنده:

– گفت احتمالا پسره…بزار مطمئن شیم بعد واسش خرید کنیم دیونه جان!

– حس خودمم میگه پسره آخه…آرتان اسمش و چی بزاریم؟

حرکت میکنه و با خنده میگه:

– بزار مطمئن شیم دختر!

– تو دختر دوست داشتی؟

– نه..من جفتشو دوس دارم…اصل قضیه اینکه تو مامان بچم باشی!

میخنده و خم میشه گونه شو می بوسم …با خنده نگام میکنه…کنار خیابان مقابل یه فروشگاه بزرگ سیسمونی ترمز میکنه:

– فقط باید زود برگردیم…دیدی که دکتر گفت استراحت مطلق!

با ذوق به فروشگاه نگام میکنم…پیاده میشم و هر دو داخل فروشگاه میریم…با خنده و ذوق همه ی لباسا و کفشارو نگاه میکنیم…یه جفت کتونی کوچیک سفید رنگ و برمیدارم:

– این خیلی خوبه!

با عشق نگام میکنه
لبخند میزنه اما چشماش این روزا آروم نیست:

– ببر حساب کنم هرچی میخوای!

– عاشقتم که!

– آروم راه برو!

سمت فروشنده میرم و زیر لب چشمی میگم.یدونه سرهمی آبی رنگم توجه مو جلب میکنه.اونم برمیدارم و آرتان که حساب میکنه توی ماشین برمی گردیم. میخوام چیزی بگم که گوشیش زنگ میخوره
سکوت میکنم و جواب میده:

– جانم مامان؟

نمیدونم زن عمو چی میگه…آرتان کنار خیابون ترمز میکنه و کلافه نفسش و فوت میکنه:

– چرا گریه میکنی عزیزمن؟ اون دو سال و غصه خوردی گفتم حق داری الان که دیگه آزاده و رفته دنبال زندگیش!

چشمام و با درد می بندم:

– میام… الان با دلی میاییم پیشت اروم باش شما!

کلافه گوشی و قطع میکنه و حرکت میکنه… نگاش میکنم:

– چیشده؟

– آرشام انگار بی خداحافظی رفته امروز… داشت گریه میکرد!

سرمو زیر می ندازم و دستمو روی شکمم میزارم که با حرفش شوکه میشم:

– واسم خیلی عجیب که حتی واسه دیدنت نیومد سمتت!

یه جوری میگه که ته دلم خالی میشه… سکوت میکنم و چیزی نمیگم… به خونشون که میرسیم پیاده میشیم … گاهی زیر دلم تیر میکشه… دستم و به دیوار میگیرم… جلو میاد:

– چیشد؟بده دستتو!

نگاش میکنم…

– تازگیا بداخلاق شدی !

دستمو می گیره و زنگ و میزنه:

– فقط فکرم مشغوله‌!

– تحمل بداخلاقی ادمایی که همیشه خوش اخلاق بودن سختر ازتحمل بداخلاقی اونایی که همیشه بداخلاقن!

– مثل آرشام؟

مات نگاش میکنم… تلخند میزنه و عمو در و باز میکنه‌‌‌…وارد حیاط میشیم … دستمو و از دستش بیرون میکشم:

– واسه چی هی ارشام و میزنی تو سر من؟

آروم میگه:

– نزدمش توی سر تو… بیابریم!

عصبی میگم؛

– یه جوری برخورد میکنی انگار من داداش تو اغفال کردم و زنش.

عصبی میگه:

– گذشته رو شخم نزن!

– تو زدی!

– من گوه خوردم؛حله؟

نمیدونم چشه‌؛ولی ارتان و هیچ وقت این قدر عصبی ندیده بودم… شاید اونم عذاب وجدان داره؛شاید..شاید شک کرده؛پله هارو بالا میره دنبالش میرم؛ عمو بیرون میاد.سلام میکنیم و کلافه میگه:

– پوریا گفت امروز رفته‌‌؛زنگ زدیم خاموش بود

دل ارام

آرتان کلافه نفسشو فوت میکنه و عمو میگه:

– باز نشسته عزا گرفته… نمیدونم این پسر تا کی قرار دق بده مارو!

سرمو زیر می ندازم… آرتان اروم میگه:

– آرومش میکنم!

دستشو پشت کمرم میزاره و میگه:

– بریم بشین تو زیاد سرپا بودی!

عمو تازه متوجه ی من میشه… نگران میگه:

– دکتر چی گفت؟ خوبه همه چی؟

– بله خوبه!

هرسه وارد خونه میشیم… زن عمو عکس ارشام و روی میز میزاره و بلند میشه‌… محکم بغلم میکنه…اروم میگم:

– سلام زن عمو!

– سلام خوشگلم… خوب شد که اومدی… داشتم تنهایی دق میکردم!

از آغوشش بیرون میام.. ارتان کلافه میگه:

– چرا با خودت اینجوری میکنی مادرمن؟

از شدت کمر درد روی کاناپه میشینم و زن عمو هم میشینه… عمو کلافه میگه:

– کارش شده گریه زاری و غصه خوردن واسه ارشام… یکی نیست بگه وقتی قدر محبت و نمیدونه و مدام توهم داره مهم نیست واسه ما… غصه میخوری که چی بشه؟

زن عمو با گریه میگه:

– مادرم… مادر میفهمی؟ دلم واسه غربت و تنهایی و بی کسی بچم میگیره… حالا هرچقدر بد باشه!

ارتان کنارش میشینه و دستش و میگیره:

– مگه الان جاش بده؟ مگه نرفته پیش دایی؟ مگه این سرنوشت و ما ساختیم واسش؟

هق میزنه و ارتان میگه:

– مامان بخدا ارشام از پس خودش برمیاد… احساسات زیاد توی زندگیش دخیل نیست که تنهایی و غربت واسش مشکل ساز باشه وگرنه نمیرفت!

زن عمو نگاهی بهم میکنه و بعد میگه:

-میموند نمیزاشت شما زندگی کنید… خودشم میدونست!

– گریه نکن… اروم باش و واسش دعا کن.. دعا کن اونم اروم بگیره و بتونه زندگی کنه… جای گریه و زاری که هیج نتیجه ای هم نداره واسش دعا کن… بعد بابا میبرتت پیش ببینیش!

عمو کلافه میگه:

– اون قدر پسره بی محبت و بی عاطفس که حتی نذاشت مادرش بره فرودگاه ببینتش… اون وقت این نشسته واسش زار میزنه… من نگفتم بهش بمون پیشمون؟ هان؟

گیج و متعجب و بی حواس میگم:

– مگه اومد اینجا؟

ارتان برمیگرده و نگام میکنه… عمو با مکث میگه:

– اره… چطور مگه؟

سرم و از نگاه خیره ی ارتان زیر می ندازم و میگم:

– هیچی!

عمو نیشخند میزنه:

– اومد مثلا از دل من دربیاره…ولی فقط زخم زد!

زن عمو اشکاش و پاک میکنه و میگه:

– تو خوبی؟ سونو رفتی؟

لبخند میزنم:

– بله… گفت باید استراحت کنم!

– نگفت پسره یا دختر؟

ارتان میخنده:

– قسمت نیست تو این خونه دختربیاد !

زن عمو هم میخنده:

– تو هم مثل من پسرزایی؟

میخندم:

– ۴ ماهگی جواب قطعی میاد بابا!

عمو نگام میکنه:

– تو چرا به مامانت نبردی دختر بیاری اونم خوشگل شکل خودت؟

لبخند پردردی میزنم… زن عمو میگه:

– حالااسمشو چی میخواید بزارید؟

ارتان کتش و در میاره و جواب میده:

– حالا بزار مطمئن شیم پسره دورت بگردم!

تلفن خونه که زنگ میخوره ارتان بلند میشه و سمت تلفن میره… بعد رو به زن عمو میگه:

– داییه!

زن عمو هول بلند میشه؛

– حتما از آرشام خبرداره اره… بزار بیام خودم جواب بدم!

گوشی و برمیداره و ارتان روی اسپیکر میزنه… صدای اقا فریدون و میشنویم:

– چطوری خواهر خانوم؟

– سلام داداش خوبی؟ اومد پیشت ارشام؟

– آره… توی سالن… اومدم بهت خبر بدم کمتر حرص بخوری!

چشمام و میبندم و زن عمو با بغض میگه:

– گوشیش و روشن نمیکنه؟

– والا پسرت این قدر عنق و بی حوصلس نمیشه باهاش حرف زد.. فقط کلید اون واحد میخواد بره !

– بگو گوشیشم روشن کنه داداش!

– حتما… سلام برسون بقیه رو فعلا!

زن عمو که خداحافظی میکنه عمو نیشخند میزنه:

– دیدی حالا؟ دلش یاد من و تو هم نمی افته که فکر کنه نگران میشیم… شک دارم این بشر باشه اصلا!

کلافه و عصبی پله هارو بالا میره و ارتان میگه:

– خیالت راحت شد؟

– بهترم… خدا به دادمون برسه با این پسر… برم یه چیزی بیارم بخورید!

زن عمو که میره ارتان کنارم میشینه…

– چرا از اومدن ارشام تعجب کردی؟

شوکه نگاش میکنم… لعنت بهت دلی…

– چون..خب فکر نمی کردم بیاد پیش عمو!

معنی دار نگام میکنه و میگه:

– آهان!

دلشوره تنها حسیه که در حال حاضر دارم…!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.