خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۴

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

نمیدونم چقدر می گذره اما وقتی برمی گرده من از گریه نفس نفس میزنم‌… کنارم میشینه… لعنت بهم… اشکام و پاک میکنم

– دلی؟

کاش نفسم بالا بیاد… کاش بتونم از ته دلم بگم جون دلم:

– نگاه کن منو!

نگاش میکنم… کاش بشه بگم من از اینکه بوسیدتم به این روز نیفتادم… به این روز افتادم چون نمیتونم با حال خوب ببوسمش و بوسیده شم… چون وقتی سمتم میاد هزار تا خاطره توی مغزم خون ریزی میکنه…

– دل ارام… بخدا باید عادت کنی… من آرشام ‌نیستم که…

جون میکنم:

– اسمش و نیار!

– چشم… چرا با خودت و من اینجوری میکنی عزیز دلم؟

– تو نمیدونی که چه روزایی بهم گذشته که… تو که نبودی تو که ندیدی..من که نگفتم… آخ!

کنارم می شینه و یه تاج تخت تکیه میده:

– بگو واسم!

– نمیتونم!

– بگو خالی شی… پرهام گفت سکوت و خودخوری بدترت میکنه یادت رفت؟

نگاش میکنم:

– بگم تورو داغون میکنم!

– من با دیدن این اشکا و حال و روز داغون میشم‌… بگو.. واسم دل ارام… خودمم دوست دارم بدونم… بعد از اینکه مجبورشدی و باهاش ازدواج کردی… چیشد؟ چه جوری گذشت روزاتون؟

خیره زمین اشکم میریزه:

– خبر تصادفتو شنیدیم… از پدر و مادرم… اون روز رفتم که وسایل دانشگامو بردارم… گفتن تو توی کمایی!

– خب؟

– اون نامرد…من و برد خونه… در و قفل کرد و خودش برگشت بیمارستان!

صداش میگیره:

– چرا؟

– دوست نداشت تورو ببینم…میدونست چقدر عاشقتم!

هق میزنم…. اروم میگه:

– جان دلم..هیش…اروم دلی!

– بعد که اومد حتی به زور حالتو واسم گفت!

گردنش و ماساژ میده… پیداست سردرد داره…

– بعدش من یه نذری کردم که نتونستم پاش وایسم اما سعی مو کردم!

– چه نذری؟

– نذر کردم اگه خوب شی باهاش زندگی کنم… اذیتش نکنم…بعدش واسه اینکه مجبورم کنه پای زندگی بمونم میگفت باید بچه دار شیم!

نفس شو بیرون میده..نگام میکنه:

– من کجا بودم اون روزا؟

دست یخ و لرزونم و روی قلبم میزارم:

– اینجا!

اونم بغض داره:

– من هیچ کاری واسه حال و روزت نکردم!

– حق داشتی!

– حتی نقشه کشیدم و صوری نامزد کردم که …

– ارتان؟

– جان دلم؟

– مهم الان… که دارمت… که داریم..‌ مگه نه؟

– اره عشقم!

صبح با دستی که آروم و نوازش وار لای موهام میره از جا میپرم…

آرتان اروم میگه:

– نترس عزیزدلم منم… نترس!

– ساعت چنده؟

– ۹ صبح… نمیخوای پاشی؟
همه ی بچه ها توی حیاط بساط صبحونه راه انداختن!

از جا بلند میشم و موهام و بالای سرم می بندم…

مانتو جلو بازمو تنم میکنم و شالمو روی موهام می ندازم:

– برم صورتمو بشورم یکم ارایش کنم میام‌… تو برو!

– مطمئن؟

لبخند میزنم:

– اهوم!

– دستشویی همین طبقه بالا هست!

– مرسی!

اروم گونمو می بوسه و بیرون میره…

بلند میشم و از اتاق بیرون میرم… وارد دستشویی میشم و صورتم و چند مشت آب میزنم…

با دستمال حوله ای مشغول خشک کردن صورتم میشم که در باز میشه و به ارنجم میخوره…

با ترس دستام و پایین میارم که با دیدن پوریا یخ میزنم… مخم از کار می افته…

عقب میرم… یه چیزایی میگه اما نمیشنوم…

فقط تصویر اون روز توی اتاق عمو و ارشام جلوی چشمام…

دستم و روی گوشام میزارم و از ته دل جیغ میزنم…

میشنوم که میگه:

– جیغ نزن بابا … نمیدونستم اینجایی به قران!

صدای بقیه رو که از پله ها بالا میان میشنوم…

بیرون میام و همون کف میشینم‌… زانوهام و بغل میکنم و می لرزم…

میشنوم صدای پوریا رو:

– به مرگ خودم… به روح مادرم ارتان من اصلا کاریش نداشتم..
فکر کردم شما هنوز اتاقید!

– میدونم.. !

سمتم میاد…

صدای پروانه رو میشنوم:

– دلی جان؟ چت شد عزیزم؟ از چی ترسیدی؟

پوریا نگاش میکنه؛

– یه لیوان آب قند بیار تو… بچه ها برگردید پایین راحت باشن!

همه نگران میرن و ارتان کنارم میشینه:

– دل ارام؟

هق میزنم:

– فکر کردم…یه لحظه… آر…آرشام!

– تف تو ذاتش!

پوریا تا نزدیکی پله میره…

لیوان اب قند و میگیره و برمی گرده سمتمون:

– میخوای ببریمش دکتر؟

– نه داداش مرسی… برو میاییم ما!

پوریا که میره ارتان لیوان و سمت لبام میاره…

– خیلی بد شد… الان فکر میکنن من دیونم نه؟

– دلی این حرفا چیه میزنی؟

– من و دیونه کرد … اره دیونه شدم!

دستمو میگیره:

– پاشو بریم اتاق یکم استراحت کن پاشو!

روی تخت میشینم… ارتان نگران بالای سرم ایستاده و نگام میکنه… اشکام و پاک میکنم نگران میگه:

– جان من؟

نگاش میکنم… چونم می لرزه:

– این کابوس همیشه باهامه!

– مردم مگه من؟

کنارم میشینه …پر بغض میگم:

– میدونی درد کجاست؟ اینکه حتی نمیتونم مثل همه برم بغل شوهرم و اروم شم!

– شوهرت بمیره واسه اون اشکای خوشگلت خوب میشی شما؟

با مشت اروم به بازوش میزنم؛

– عه خدا نکنه!

– پاشو عزیزم… پاشو بریم حیاط هم صبحونه بخور هم یه هوایی تازه کن!

– از پوریا خجالت میکشم!

– یه بهونه ای میارم… پاشو عشقم!

بلند میشه و پر از ترس وبغض میگم:

– ارتان؟ چند وقته از حبس ارشام می گذره!؟ دقیقا چند روز؟

– نترس لامصب نترس… اون جرات نداره دیگه اسمتو بیاره وای به حال اینکه بیاد سمت تو!

– من اونو از همه ی دنیا بیشتر میشناسم!

یادم میره… یادم میره همون طور که ارشام روی ارتان حساس و حسود بود ده برابرش ارتان اینطوریه و حتی شاید متنفر… عصبی سمتم میاد و چونم و میگیره:

– لازمه حتما این حجم از اطلاعاتتو در مورد برادرم بکوبی تو صورتم؟

پر بغض نگاش میکنم:

– منظوری نداشتم!

– بهت گفتم اسمشو نیار جلوی من… بهت گفتم ازش نگو… اون وقت با افتخار از شناخت زیادت میگی؟

– داری داد میزنی!

– داد میزنم چون نمیفهمی چون هنوز نفهمیدی نمیخوام یادم بیاد به‌هم ربط داشتید… نمیخوام یادم بیاد با چه بدبختی پست گرفتم… !

سرم و زیر می ندازم… باز چونم و بالا میاره:

– نگو…اسم اون دشمن خونی و جلو من نگو… اسم اون سوهان روح و نگو… اسم اون ایینه ی دق و نگو… اسم اون خونه خراب کن نگو لعنتی!

– نمیگم!

اون قدر خسته و پر بغض میگم که بغض مردونش میشکنه …

بغلم میکنه و با درد میگه:

– چه جوری این قدر زیاد شکستت؟

فقط نگاه میکنم:

– شکنجه گرای دوره ی ساواک اینجوری روح و روان نمی کشتن که اون کشته!

دستمو سخت بالا میارم و پیرهنش و چنگ میزنم:

– چیکار کرد باهات؟ چیکار کرد با زندگی من؟

ازم جدا میشه و اشکاش و پاک میکنه… سمت در میره…

– یه اب بزنم صورتم بریم پایین!

بیرون که میره نفس خسته ای میکشم و بلند میشم
همراه ارتان پایین میریم… همه حالمو میپرسن و ممنونی زیر لب میگم که ارتان میگه؛

– چند وقت پیش من شب شرکت کار داشتم موندم‌.. به دلی خانوم گفتم تنها نمون گوش نداد… اون شب متاسفانه دزد میره تو خونه… دلی تو اتاق خواب بوده… دزد فکر کرده کلا خالیه… اینه که ترسو شده و حساس… البته نگهبان زود رسید به دادش!

متعجب نگاش میکنم ‌‌‌… هر کسی چیزی میگه که پوریا میگه:

– قیافه ی من به دزدا میخوره ناموسا؟

میخندم و پیمان میگه:

– نه والا… بیشتر شبیه قاتلا سریالی هسی دادا!

– تو ببند نچسب!

میخندن و لیوان شیر و برمیدارم و کمی میخورم… نگاه خیره و نگران ارتان اما اذیتم میکنه!

* آرشام *

-آی بابا دستم و شکوندی من کاری ندارم با این پیری که خودش میره رو مخم منم…

مچ دستش و محکم تر می پیچونم:

– شعور نداری به درک چشم که داری… بازشون کنی میبینی اون پیرمرد مریض… سرطان داره حالش خوش نیس بعد کنار این سگدونی باید تو نره غولم تحمل کنه چون زور بازوت زیاده؟

صدایی از ته سلول میشنوم:

– آرشام داداش ولش کن پی دردسری؟

لبم و کنار گوش فریدون می برم و عصبی میگم:

– مردی زور بازوتو نشون من بده… یالا!

– جوری این بازوها رو گنده کردی که کم اوردم جان تو… باشه بابا دیگه کار به کارش ندارم ول کن شکست!

دستش و با ضرب ول میکنم و به محض رها کردنش چاقو شو از جیبش بیرون میاره و زیر گردنم میزاره‌… کمرمو محکم به میله ها میزنه… همه جمع میشن اما کسی جرات نزدیک شدن نداره… حاجی استغفرالله میگه:

– بسه دیگه فریدون… با من مشکل داری چیکار به اون داری؟

– نیشخند میزنم… کفری میشه؛

– میخوای بگی خیلی شجاعی؟

نیشخندم بزرگتر میشه:

– میخوام نشون بدم از یه جایی از زندگیم دیگه از هیچی نمیترسم بچه.. پس بهتره بری تو بندت و با این چاقو میوه تو بخوری!

– خوشم نمیاد جلوی بقیه یقه ی من و بگیری و فکر شاخ بودن بزنه به سرت!

– ببین بچه… یا با اون چاقو بزن… یا بکش کنار چون اصلا حوصله تو ندارم.. چیزی هم واسه از دست دادن ندارم…پس یالا!

کمی نگام میکنه… حاجی میگه:

– صلوات بفرستید!

همه صلوات میفرستند و فریدون عقب میره… نگاه پر از تاسفی بهش می ندازم که مامور اسم من و چند نفر دیگه رو صدا میزنه برای ملاقاتی…
به سالن که میرسم مامان و پشت میز پلاستیکی زرد رنگ می بینم… از بس اینجا اومده دیگه خودم از خودم حالم بهم میخوره…مقابلش میشینم:

– این قدر هر دفعه نیا و خرت و پرت بیار… چقدر بگم؟

– مگه میتونم نبینمت مامان جون؟

دستی به ته ریشم می کشم … با بغض میگه:

– خیلی سخت می گذره؟

– گریه کنی پا میشم گم میشم!

با دلهره اشکاش و پاک میکنه‌…

– آرشام؟

نگاش میکنم… یه ترسی توی چشماش که نمیفهمم چرا…

– آزاد شی میری از ایران؟

– برم که دردونت نبینه ریختمو اذیت شه؟ یا میترسی دل ارام و از هستی ساقط کنم؟

– دل ارام زندگیتو بهت بخشید… مطمئنم دیگه کاری نداری باهاش!

نیشخند میزنم و سرد میگم:

– مگه من گفتم ببخشه؟ مگه من خواستم؟

– آرشام چرا اینجوری میکنی مامان؟ چرا این قدر تلخ و سنگ‌شدی؟

– برو ببین سر من تو بارداری چی خوردی که این‌شدم… کجاست دل ارام؟ رفت شیراز؟

سرش و زیر می ندازه…

– با شمام؟

با ترس نگام میکنه:

– چیکارش داری دیگه آخه ؟

– من گفتم طلاق بگیره چیکارش میکنم نگفتم؟

– اون دوست نداره بچه… با اون همه بلایی که سرش اوردی چه توقعی داری ازش؟ ولش کن بزار زندگیشون و ک…

دستشو و روی دهنش میزاره و ساکت و با ترس نگام میکنه… مشکوک میپرسم:

– زندگیشون و کنن؟

– آرشام؟

– دل ارام و کی؟

– گوش بده…اشتباه گفتم…منظورم زندگیش…

کلافه و عصبی میگم:

– تا حالا کسی تونسته من و خر کنه که داری تلاش میکنی؟

– آرشام جان…حبست که تموم شد برو پیش دایی منصور المان‌ ‌بعد…

از درون گر می گیرم اما خون سرد می پرسم:

– زن پسرت شد؟

اشکش میریزه

-تازه یکم اروم شدن بخدا!

حس میکنم قلبم می ایسته…

نگاش میکنم و میگه:

– تو میتونی یه عشق دو طرفه رو تجربه کنی..‌کم کم باباتم می بخشتت…
بزار روزای خوب هر سه نفرتون برسه فداتشم!

گلوم خشک شده و میسوزه:

– کی ازدواج کردن؟

– یک ماهی میشه!

– میگفتی کادو بدم!

بیشتر میترسه…

همه از خون سردی و ارامشم بیشتر میترسن:

– ارشام تو رو جون من ازاد شدی نرو سراغشون‌…
بخدا الانشم بابات کمر راست نکرده…
نمیتونه تو چشم داداشش نگاه کنه!

– آخی!

– ببین چه جوری با اعصاب ادم بازی میکنی!

– چیکار کنم؟ زنم شده زن داداشم…
الان بندری برقصم واست رو ارامش اعصابت تاثیر داره!؟

دستشو جلوی دهنش میگیره و گریه میکنه…

بلند میشم‌ ؛ با ترس نگام میکنه:

– بشین‌.. بشین ارشام..‌ نرو با این حال!

– از طرف به دلی بگو …
کاری میکنم روزی صد بار خودش و لعنت کنه که چرا رضایت داد!

با گریه میگه:

– تو به کدوم بی وجدانی بردی که نه دل داری نه احساس نه وجدان؟

– خاندانت و زیر و رو کنی حتما پیدا میکنی یکی و!

– بری سمتش خودم می کشمت ارشام…
چون خودم رضایت گرفتم…
به دلی قول دادم دیگه نشی کابوسش…
گفتم می فرستمت اون طرف…
دلت واسه اون دختر نمیسوزه؟
بلایی مونده سرش نیاورده باشی؟

– آره…نکشتمش هنوز!

– اون الان ناموس برادرته!

میخندم… عصبی میگم :

– من بی ناموسم… روز بخیر !

از کنارش که می گذرم صدای گریه شو میشنوم…
به سلول که میرسم روی تخت دراز میکشم… انگار سر شدم‌.. ا

انگار یخ زدم…
با شنیدن این خبر میتونم یکی بشم که خودش از خودش وحشت داره!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.