خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۱۳

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

*دل آرام*

زیر دلم تیر میکشه‌ ناباور و پر بغض خوندنش و نگاه میکنم دلم از سنگ نیست؛دلم میترکه؛نه واسه خودم؛ واسه مرد مقابلم؛مردی که بد راه عشق و اومد؛بد خودش و ثابت کرد؛
من و کشت؛خودش و کشت؛عشقشو کشت؛
بعد از امروز و این خوندنی که جیگرم و سوزوند فکر نکنم بتونم عادی زندگی کنم
تا حالا فکر میکردم هیچ گناهی ندارم. اما حالا می بینم منم بد کردم‌.در حق ارشام… با قلبش؛با عشقش…
شاید باید جور دیگه تمومش میکردم… شاید باید با احترام بیشتری ردش میکردم؛ ولی…ولی مرد مقابلم قلب نداشت… التماسامو نمیشنید…فقط میزد… فقط توهین میکرد… فقط فحش میداد…
شایدم من تحریکش میکردم… با ارتان… به ارتان حساس بود..‌
خدا؟ کجایی؟ نمیای؟واقعا نگاه کردن کافی نیست؟
وجدان درد دارم… وجدانم داره دست و پا میزنه… صداش و گوش میدم و یکی اسید و خالی میکنه رو قلبم…

– تو میگی که بی گناهی
من تو فکر دیگم
همه خوبا زیر حکما
میدونن چی میگن
چه شبایی که اذون گفت و
نشستم بیدار
که میان می برنم
الان پای چوبه ی دار…

نفسم بالا نمیاد و دلم بدجور درد گرفته… خوندنش که تموم میشه فقط و فقط سرش و به کاناپه تکیه میده و چشم می بنده… پوریا بلند میشه‌.‌… چشماش سرخ… دستی روی موهای آرشام میکشه و سمت اشپزخونه میره… چند لحظه بعد لیوان و سمتش می گیره… آرشام نگاش میکنه:

– اتیش من با این لیوان اب خاموش نمیشه اتشنشانی خبر کن!

پوریا لیوان و روی میز میزاره و کنارش میشینه:

– د لامصب دق دادی این بدبخت و… منو… خودت و… ول کن این عشق و که همه چی و ازت گرفته!

اشکم می ریزه… ارشام نگام میکنه… خیره و عمیق… لبم و گاز می گیرم… پوریا ادامه میده؛

– عشق این قدر بی رحم نمیشه آرشام… اگه بهت ارامش نمیده…زندگی و امید نمیده… یعنی باید دست بکشی و بگذری آرشام!

ارشام فقط نگام‌میکنه… پوریا دستی روی شونش میزنه:

– میرم توی ماشین… آخرین خداحافظی تو باهاش بکن و بگو بیاد برسونمش… میدونم که نای جنگیدن واسه هیچی نداری!

نگام میکنه:

– نمیدونم توی اون یک سال چی دیدی از آرشام… نمیدونم چقدر عذابت داده و چقدر عذابش دادی…منکر بدیا و خریاتشم نمیشم… فقط یه چیز و خوب میدونم… آرشام مرد جنگیدن نه جا زدن … اگه با دلش راه بیای دنیا رو میریزه به پات… اما خب نشد… بهتره همینجا همه چی و تموم کنید‌.. میفرستمش بره نه فقط بخاطر شما… بخاطر خودش و زندگیش…توی ماشین منتظرم!

بیرون که میره سخت نفس میکشم… آرشام سرش و به پشتی کاناپه میزنه و چشم می بنده… بلند میشم… تموم وجودم می لرزه… کنارش میشینم:

– هیچ وقت نخواستم کار به اینجا بکشه…بخدا نخواستم.. نخواستم بد باشی… خوشبخت نباشی… حتی راضی به مرگت نبودم…نیستم… ولی…

نفساش کند… نگران به عرقای روی پیشونیش نگاه میکنم:

– ارشام؟ نمیدونم… شاید منم بد کردم… شاید… شاید باید بهتر رفتار میکردم … ولی بخدا روحم و کشته بودی.. هنوز صدای جیغا و التماسام توی گوشمه!

چشماش و باز نمیکنه… صداش خش داره…

– تو گوش منم هست!

اشکام میریزه… سرشو میچرخونه و نگام میکنه:

– هر شب توی زندون… چشمام و که می بستم… صدای جیغات باعث میشد چشمام و باز کنم… تا حالا با چشم باز خوابیدی؟

هق میزنم… تلخند میزنه:

– من دو سال و با چشم باز خوابیدم… حتی حالا هم‌خواب ندارم… یک ساعت خواب با ارامش آرزومه!

با گوشه ی شالم عرق روی پیشونیش و پاک میکنم:

– من بخشیدمت… تو هم ببخش!

می خنده:

– دلت سوخته هان؟ من چی و ببخشم ؟

– اینکه حساس ترت کردم… اینکه نتونستم ارتان و فراموش کنم و همه چی و بهش گفتم… اینکه سعی نکردم دوستانه تمومش کنم…نمیدونم… فقط دارم خفه میشم!

– دوسال زندون و وقت داشتم فکر کنم… هیچ وقت از جنگیدنم پشیمون نشدم دلی فقط…

نگام‌میکنه…

– جیغ و التماسات از توی سرم نمیره بیرون… کاش یه راه دیگه ای بود؛ کاش اون روز هیچ وقت نمی اومدی!

– آرشام من…

– گاهی فکر میکردم تو لایق این همه جنگیدن نبودی دلی!

سرم و زیر می ندازم… گوشه ی شالم و از توی دستم بیرون میکشه :

– لایق اینکه بدنام شم… بی ناموس شم… بی خانواده شم… حبس بخورم… نبودی دلی!

اونم بغض داره؛شالم و سمت بینیش میبره و بو میکشه… دل درد دارم…

– خواستم بیای که حرف بزنیم… حرفای اخر و … من جز همه ی چیزایی که از دست دادم… خواب و خوراکم ندارم…آرامش ندارم ولی… میخوام فراموشت کنم!

نگاش میکنم… شال مو رها میکنه… چونم و میگیره:

– خوب توی چشمام نگاه کن…این چشمارو تا اخر عمرت ثبت کن تو حافظت
تو تنهایی یه تنه‌ این مرد و با اون همه ابهت و قلدری کشتی

اشکام میریزه…

– چرا نمیزاری تموم شه؟ آرشام… برو … زندگی کن… بزار منم بدون وجدان درد زندگی کنم!

– به آرتان چیزی از دیدن من نگو… برگرد خونت و زندگی تو بکن… حق با پوریاست… این عشق هیچی به من نداد… بلعکس همه چی مو گرفت!

بلند میشه… رو به پنجره می ایسته… دستاش و توی جیبش می بره … بلند میشم و پشت سرش می ایستم… با بغض میگم:

– یه روز که حالت خوب شد… که خوشبخت شدی… که از این تنهایی وهم انگیز خلاص شدی… خبرم کن‌… باور کن که خوشحال میشم!

نفس عمیق میکشه:

– به نفع هیچ دختری نیست که سمت من بیاد… به قول پوریا… من دیگه آدم نیستم!

جلو میرم… تا حالا این قدر خسته ندیده بودمش:

– آرشام؟

– برو دلی!

درد داره صداش… نمیدونم چرا نمیخوام با این حالش برم… شاید از بس همیشه داد زده… دعوا کرده… کتک زده… حالا این قدر ساکت و اروم نمیتونم ببینمش… دلم می گیره… دلم میگیره یه آدم محکم بخاطر من اینجوری نابود شه…

– میشه برگردی؟

سمتم برمیگرده… سرمو بالا میگیرم و توی چشماش زل میزنم:

– یه کاری کن از اینجا که میرم … بتونم زندگی کنم!

تلخند میزنه:

– چرا نتونی؟ برو زندگی کن… عاشقی کن… مادری کن!

جلوتر میرم:

– چرا این قدر ارومی لعنتی؟

فقط نگام میکنه… با گریه میگم:

– همیشه بلدی چه جوری اذیتم کنی… حالام داری فقط عذابم میدی… با سکوتت… با آرامشت… داری زجرم میدی!

– حتما باید وحشی باشم شما آروم شی؟

آرامشش روانم و بهم میریزه… مشتم و توی سینش می کوبم:

– آره… داد بزن… هوار بکش… اینجوری اروم نباش!

چشماش و می بنده…

– برو دلی… فقط برو… تا آرومم برو!

می کوبم توی سینش:

– لعنت بهت… لعنت بهت که فقط بلدی روان مو بریزی بهم!

نگام میکنه… مچ دستام و می گیره… تند و عصبی میگه:

– چیکارت کنم روانی؟ عذاب وجدان واسه یه ادم متجاوز نداشته باش… برو زندگیتو بکن… نترس… پوستم کلفت شده… هیچ مرگیم نمیشه…‌ !

مثل دیوانه ها زار میزنم… دل دردم شدیدتر شده… خسته میگه:

– پشیمون نیستم از اینکه جا زدی جنگیدم!

سرم و زیر می ندازم… آروم تر میگه:

– فراموشت میکنم… خوب میشم…. نترس… خداحافظی کن… بهت قول میدم دیگه هیچ وقت نمی بینیم!

نگاش میکنم….

– همیشه آخر همه چی و یه جوری تموم میکنی که عذابش بمونه واسه خودم!

میخنده:

– بابا کاریت ندارم… دلسوزی بی مورد نکن!

شالمو جلو میکشه:

– یه بار من مثل ادمم… تو نمیزاری… برو دختر خوب… برو!

هر آدمی زل بزنه توی چشماش میفهمه تا چه حد داغونه…

– فقط کشوندیم اینجا که روان مو بهم بریزی؟

خسته میگه:

– دل آرام خداحافظی کن!

دستامو رها میکنه… عقب میرم…

– مراقب خودت باش!

دستاش روی پشتی کاناپه میزاره :

– باشه… عمو شدم خبرکن!

زده به سیم اخر… شک ندارم…حتی سخت ایستاده… سمت در میرم… دستم که روی دستگیره میشینه دل دردم شدیدترمیشه… پشت به من ایستاده… در و که باز میکنم صدام میزنه:

– دل آرام؟

سمتش برمی گردم… جلو میاد… به در تکیه میدم و در بسته میشه…

– میخوام…

چشماش و سخت می بنده…. سختر نفس میکشه:

– میخوام واسه آخرین بار بغلت کنم!

خشک شده نگاش میکنم… حتی نمیتونم درست نفس بکشم…

– میخوام واسه آخرین بار عطر تو نفس بکشم و ذخیره کنم!

لبم و گاز میگیرم و هق میزنم:

– میخوام اخرین‌تصویری که ازت باهامه… همین باشه!

اما من نمیخوام… دیگه نمیتونم توی چشمای ارتان نگاه کنم…مچم و میگیره … می نالم:

– آرشام؟

– بیا!

سرم که روی سینش میخوره تپش تند قلبش گوشم و کر میکنه… اون قدر محکم فشار میده که تلاشم برای بیرون اومدن از آغوشش بی نتیجه میشه… توی گوشم میگه:

– بچت و مثل باباش با اخلاق بار بیار… مثل عموش با دل و جرات!

– تو رو خدا بسه!

از آغوشش جدام میکنه… در و باز میکنه:

– برو به سلامت!

– همیشه غیر قابل پیش بینی ای!

میخنده:

– میدونم برو لامصب!

– فکر میکردم میام و باز یه بلایی سرم میاری..ولی…
خدافظ!

بیرون میرم… در و می بنده… و صدای افتادنش و میشنوم!

آرشام

کمرم روی در سر میخوره… زانوهام تا میشه… و سقوط میکنم… نمیخوام اما دیگه نمیشه… نمیشه که محکم باشم… نمیشه که سرد باشم… نمیشه بی تفاوت باشم…سرم و به در میزنم… صدای پر بغض دلی و میشنوم…

– آرشام؟

دو بار به در میزنه:

– خوبی؟

این دختر عادت داره‌… حتما باید یه بلایی سرش بیارم تا بره…‌داد میزنم؛

– بهت گفتم گور تو گم کن دلی!

– فقط بگو چیشدی!

دو بار پشت هم سرمو به در میکوبم:

– بهت گفتم برو‌.. همین الان!

صدای کفشاش و دور شدنش و میشنوم… سیگار و فندک مو از جیبم بیرون میکشم… سیگار اول و که روشن میکنم ساعت ۸ شب… نمیدونم سیگار چندم و کف پارکت خاموش میکنم که صدای در زدن پوریا و توی عالم‌گیجی میشنوم:

– ارشام؟ داداش؟ هستی؟باز کن حرف دارم!

به زور نفس میکشم… دستمو بالا میبرم و دستگیره رو پایین میکشم… در و که باز میکنم پوریا از لای در میگه:

– پشت دری چرا روانی… برو عقب… آرشام؟

سخت دستمو به دیوار میگیرم و بلند میشم… وارد خونه میشه….‌نگاش که به فیلتر سیگارا می افته میگه:

– خل شدی؟

– رسوندیش؟

بازوم و میگیره:

– بیا بریم بیمارستان… اصلا خوب نیستی!

– ارتان برنگشته بود خونه؟

کلافه میگه:

– میگم داری میمیری!

– پری کی مرخص میشه؟

روی کاناپه میشینم…. کف دستش و روی پیشونیش میزنه:

– ارشام تو واقعا چه جور موجودی هستی؟

– بلیط بگیر واسم!

کنارم میشینه:

– دختره تا خونه زار زد… با وجدانش چیکار کردی بی وجدان؟کشوندیش اینجا روحیه شو ناکار کنی؟

بی حال نگاش میکنم:

– چرا من هر گوهی میخوره تهش بدهکارم؟این بهترین رفتارم بود دیگه!

– فعلا پاشو بریم دکتر!

کلافه میگم:

– خوبم من…برو پیش پری!

– پروانه پیششه…چیزی میخوری بیارم؟

سرمو به پشتی کاناپه میزنم:

– نه پوریا نه… برو به زندگیت برس!

– تو آیینه ببین خودت و بعد زر زر کن خوبی!

بلند میشم… سوئیچ مو که برمیدارم جلوم می ایسته:

-کجا؟

– خیابون گردی!

– تو توی حالت نرمالتم با ملت دعوا داری داداش وای به حالا!

سوئیچ و ازم‌میگیره و سمت در میره:

– بیا هرجا میخوای بری میبرمت!

کلافه همراهش میرم… سوار ماشین که میشیم صندلی و میخوابونم و شیشه رو پایین میدم… پوریا نچ کلافه ای میکنه:

– سرده هوا الاغ!

– زر نزن پوریا… اگه میای دهنتو ببند من گرممه…سقفم باز کن!

کلافه پوفی میکنه و حرکت میکنه… سوز سردی توی صورتم میخوره… اما من اتیش گرفتم و دارم میسوزم:

– کجا برم؟

– فقط برو!

خسته میگه:

– سرما میخوری نکبت!

محلش نمیدم… گوشیش که زنگ میخوره با گفتن پروانس جواب میده و میزنه روی اسپیکر:

– جانم پروانه؟

– داداش کجایی؟ پری هیچی نمیخوره هر کاریش میکنم… حتی داروهاش و!

کلافه چشم می بندم و سرمو سمت پنجره میچرخونم…پوریا کلافه میگه:

– میام … فعلا جاییم… الان گوشی و بهش بده!

– باشه!

صدای گرفته ی پریا رو میشنوم:

– جونم؟

– میخوای من و بکشی یا خودت و؟

– هیچ کدوم… من اهل این حرفام؟

پوریا خسته پشت چراغ قرمز ترمز میکنه:

– روز بدی داشتم پری… خستم… در مرز پوکیدنم… برو غذا و داروهاتو…

– اشتها ندارم… داروهامم نمیخورم چون میخوام دردش باهام بمونه و یادم بیاره بهش فکر نکنم!

کلافه گوشی را از دست پوریا میکشم و قطعش میکنم… عصبی نگام میکنه:

– چی کار میکنی تو؟

– برو بیمارستان ببینم بازم میتونه چیزی کوفت نکنه یا نه!

– پاچه همه رو باید بگیری تو؟

بد نگاش میکنم:

– بخاطر خودت میگم‌..نمیخوای نرو!

– میرم چون قبل رفتنت باید درستش کنی… هیچکس زورش نمیشه!

چراغ سبز میشه و حرکت میکنه… یه چیزی توی معدم میجوشه و تا گلوم و میسوزونه… سکوت میکنم تا برسیم و تکلیفمو قبل رفتن با پری هم روشن کنم!

به بیمارستان که میرسیم پروانه از اتاق بیرون میاد تا من به جاش به عنوان همراه برم… متعجب و گیج نگام میکنه:

– پری تو رو میشناسه؟

نگاش میکنم و بی حوصله میگم:

– کم!

عقب میره… داخل بیمارستان میرم و پوریا کلافه روی نیمکت ولو میشه‌… به اتاقش که میرسم با دیدنم گوشیش و کنار میزاره… صاف میشینه… نگران نگام میکنه:

– دستت چیشده؟

نگاهی به باند دستم میندازم… بی توجه بهش ظرف غذاش و از روی میز برمیدارم و روی پاهاش میزارم…صندلی و جلو میکشم و میشینم…

– شروع کن!

لب باز میکنه تا حرف بزنه‌… انگشت اشارم و سمتش میگیرم:

– یک کلمه نشنوم… فقط غذاتو بخور!

سرشو با ترس زیر می ندازه‌… میدونه قاطی کنم هیچی نمیفهمم… قاشق و برمیداره و پرش میکنه… قاشق اول و که میخوره اشکش میریزه… دلم میخواد خودم و از همین پنجره پرت کنم پایین… قاشق چهارم و که میخوره نگام میکنه:

– حرف بزنم؟

– نه!

– چرا این قدر داغونی؟

چپ چپ نگاش میکنم… سکوت میکنه و بقیه ی غذاشو میخوره‌… یکم می گذره که میگه:

– دیگه نمیتونم آرشام!

– تا قاشق آخر و بریز تو حلقت پری… وگرنه من این کارو میکنم… بد شبی در افتادی با من!

– باشه… آروم باش!

همه غذاشو که میخوره بشقاب و برمیدارم و روی میز میزارم…

– داروهات کو؟

به میز کنار دستش اشاره میکنه… دارو و لیوان اب و دستش میدم… با بغض میگه:

– این کارارو میکنی معنیش چیه؟

– معنیش اینکه نمیخوام کسی دیگ بخاطر من نابودشه!

– همین؟

خم میشم و عصبی توی صورتش میگم:

– معنیش هرچیزی که هست عشق نیست… بخور داروتو!

لبش و گاز میگیره… دارو هارو میخوره…. نفسمو کلافه فوت میکنم:

– من همین زودیا میرم از ایران…امارتو از پوریا میگیرم پری…. مثل ادم زندگی تو میکنی بدون ادا و اصول!

– اختیار زندگی خودمم ندارم؟نمیتونم واسه از دست دادن عشقم عزاداری کنم؟

چونشو میگیرم؛

– نه… نداری!

– چرا میخوای بری؟

چونه شو رها میکنم و سمت پنجره میرم:

– میرم شاید بتونم زندگی کنم!

– اینجا نمیشه؟

– نه اینجا همش درده.. !

سرشو و روی پاهاش میزاره و هق میزنه…سمتش میرم:

– امروز فهمیدم میشه از همه چی و هرکسی گذشت!

بلندتر گریه میکنه:

– من امروز از تنها کسی که بهش حس و عشق داشتم گذشتم… الان دیگه خالیه خالیم!

سرش بالا میاد و با چشمای اشکی نگام میکنه…نیشخند میزنم:

– هیچکس بدون کسی نمیمیره… فقط شاید خوب زندگی نکنه…امروز بعد این گذشتن من سنگ تر شدم… سخت تر… سردتر… بی رحم تر!

– ارشام؟؟؟

– با من نابود میشی پری… نه فقط تو… هر دختری بیاد سمتم نابود میشه… من از همه چیم گذشتم… چطور میتونم یه دختر و بی عشق خوشبخت کنم؟

– کاش هیچ وقت نمی دیدمت!

دستمال کاغذی و سمتش میگیرم:

– از یه جایی به بعد یادمیگیری از همه چی بگذری … سخت شی… دل نبندی…!

– نرو فقط همین!

لبخندسردی میزنم:

– میرم که این آدم نبودنم دیگه دامن کسی و نگیره..اگه بهم قول بدی مثل ادم زندگی کنی تلفنی باهات در ارتباط میمونم… خب؟

– باشه… سعی مو میکنم!

دستمو طرفش میبرم:

– قول مردونه؟

دست شو توی دستم‌میزاره… بعد پیشونیش و روی دستامون…خسته میگم:

– دیونه نشو پریا!

– دلم واست تنگ میشه!

سرشو بالا میاره… دستمو بیرون میکشم و میگم:

– قبل رفتن باهات خداحافظی میکنم… فعلا شب بخیر!

سمت در میرم که با بغض میگه:

– آرشام؟

می ایستم و سمتش برمیگردم…

– دل ارام حق داشت ولی… باز نمیفهمم چه طوری نتونست عاشقت بشه!

تلخ لبخند میزنم…

– راست میگفت… نمیشه یه متجاوز و دوست داشت!

– تو اون کار و کردی که از دستش ندی!

– ولی قانون تا پای دار بردم… خفگی با طناب یه طرف… انتظارش یه طرف… از دست دادن کسی که جون کندی و شدی بد عالم تا به دستش بیاری یه طرف…خبر اینکه عشقت الان زن برادرت یه طرف… و اوجش میدونی کجاس؟

اشکش و پاک میکنه:

– کجا؟

– اینکه بری تا نابودش کنی اما این بار نتونی… چون دیگه نمیتونی به دستش بیاری… اون بارم اگه کاری کردم چون بعدش به دست اوردن داشت!

– خوشبحالش که این قدر عاشقشی!

نیشخند میزنم:

– اره ولی دارم عمو میشم.!

نگاه ماتش و پشتم جا میزارم و بیرون میرم… پروانه با دیدنم جلو میاد :

– چیشد؟

– حله!

گیج وارد بیمارستان میشه… پوریا جلو میاد… بی حرف فقط بغلم میکنه!

دل آرام

تنم مثل کوره میسوزه‌… زیر دلم درد میکنه‌… حالم خوب نیست… حالم اصلا خوب نیست… روی تخت دراز کشیدم و مثل مار به خودم می پیچم… صدای بسته شدن در و میشنوم و حتی نای تکون خوردن ندارم…

– دل آرام؟ دلی جان؟

دارم خفه میشم… در اتاق و که باز میکنه با دیدنم دسته گل از دستش می افته و سمتم میدوه:

– چیشده؟ دلی؟

– هیچی!

عصبی زیر سرم و می گیره و بلندم میکنه:

– هیچی؟ رنگت پریده… تب داری… بعد میگی هیچی؟

کلافه کمک میکنه بشینم… مانتو و شالمو میاره و تنم میکنه… خسته میگم:

– بزار بمیرم ارتان!

مکث میکنه… نگام میکنه… گیج میپرسه:

– چی؟

– بزار بمیرم… خستم!

– چرند نگو دلی سگ نکن منو!

شال و روی سرم می ندازه و کمک میکنه بلند شم:

– از کی اینجوری شدی و یه زنگ نزدی به من؟

– نیم ساعت!

– دل درد داری؟

به ماشین که میرسیم سوار میشم… پشت فرمون میشینه و حرکت میکنه… نگران نگام میکنه:

– سردته؟ تب و لرزی؟

– آره!

– چت شد اخه؟ کسی حرفی زده؟

کاش نپرسه‌… کاش مجبورم نکنه بیشتر دروغ بگم… به بیمارستان که میرسیم روی تخت اورژانس دراز میکشم و چند دقیقه بعد دکتر بالای سرم میاد و شروع به معاینه و سوال و جواب میکنه….رو به ارتان میگه:

– این سونو رو بگید انجام بدم واسشون خیلی اورژانسی… طبقه ی بالا!

چشمام با درد میبندم.‌. ارتان نگران میگه:

– چیزی شده؟

– تشخیص من اینکه رحم خانومتون نمیتونه بچه رو نگه داره… سونو رو ببینم تشیخص قطعی و میدم….سابقه ی سقط داشتن؟

با ترس ارتان و نگاه میکنم‌… فکش قفل میشه و سخت میگه:

– بله… یک بار!

– خب پس… شاید بتونم با دارو و استراحت و مراقبت بچه رو نگه دارم… فعلا سونو انجام بشه… الان از چیزی ترسیده؟ اتفاق بدی افتاده !

ارتان نگام میکنه… خیره… عمیق.. لب میزنه:

– نه!

– سقط دفعه ی پیش علتش چی بود؟

خیره نگام میکنه و میگه:

– ترس!

– سونو رو بگیرید بیارید!

بیرون که میره ارتان سمتم میاد… بلند میشم و با هم طبقه ی بالا میریم تا سونو بگیرم… تموم مدت سکوت کرده… نمیدونم به چی فکر میکنه اما میترسم… اگه بفهمه کارم تمومه…کار زندگیم تمومه… حقم داره… بعد از گرفتن سونو پیش دکتر برمیگردیم… دکتر سونو رو میبینه و من به تپش قلبی که برای اولین بار شنیدم و جون گرفتم فکر میکنم…

– خب دو ماهته عزیزم… زایمانت پرخطر.‌.. یعنی نیاز به استراحت مطلق… دور از استرس… دارو و تغذیه مناسب.. و ارامش داری..‌. چهار ماه و رد کنی خطر کمتر میشه!

به سفارشاش گوش میدیم و ارتان داروهامو میگیره… سرم و که به دستم وصل میکنن‌ چشمام و میبندم شاید بتونم بخوابم… اما امروز و ارشام و حرفاش از توی ذهنم نمیره… آهنگی که واسم خوند توی گوشمه…‌ ارتان خیره نگام میکنه… کلافه میگه:

– چی و ازم پنهون میکنی دلی؟

ترسیده میگم:

– هیچی …فقط حالم بد بود!

– چرا حالت بد بود؟

– چی میخوای بگی ارتان؟

کلافه موهاش و چنگ میزنه:

– هیچی… استراحت کن!

سرمم که تموم میشه سوار ماشین میشیم … حرکت میکنه و نیشخند میزنه:

– مثلا گفتم امشب بریم مامانم اینا را غافلگیر کنیم!

– الان بهترم… بریم!

– باید استراحت کنی… به حرفای دکترت گوش بده دلی!

سرمو زیر می ندازم و اروم میگم:

– چشم!

– بی بلا!

به خونه که میرسیم کمک میکنه روی تخت دراز بکشم… غذا سفارش میده و واسم آبمیوه میاره من اما… از خودم خجالت میکشم… نمیتونم بگم.. اگه بگم ارشام و ول نمیکنه… اگه بگم منم نمی بخشه… اگه بگم ممکنه این بچه رم از دست بدم… سکوت میکنم تا … تا چیزی از دست نره و ارشام بره… واسه همیشه… این بار شاید زندگی کنه!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.