خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۱۲

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

گیج و مات و میگم:

– آرتان؟ کی خبرش کرده؟

– بیا بیرون حالا !

گوشی و قطع میکنم … میخوام سمت در برم که ارتان و توی چارچوب در می بینم… هوف محکمی میگم… خشکش میزنه… چهرش جذاب ترشده… پخته تر‌… جدی تر… مردونه تر…پری گیج نگامون میکنه و طبق معمول منم که پررو بازیم گل میکنه… جلو میرم… پریا اما با ترس استیم و میکشه… زیاد نمیدونه اما از چهره ی عصبی و پر خشم ارتان تا تهش رفته که نگران میگه:

– میشه فقط بری؟

ارتان جلو میاد…لبخند میزنم:

– به سلام اقا داداش!

با نفرت نگام میکنه… گل و روی میز میزاره و رو به پری میگه:

-سلام پری خانوم… بهتری شما؟

مثل همیشه مودب… مهربون… مثبت… صدای پری می لرزه:

– سلام آقا ارتان ممنون خوبم!

سمتم برمیگرده:

– گفته بودم دلم نمیخواد تا ابد چشمم بیفته تو چشمت!

نیشخند میزنم… پوریا نفس نفس زنان خودش و میرسونه… بازوم و میگیره:

– بیا… بیا بریم کارت دارم!

ارتان مشکوک نگاش میکنه… امیدوارم نفهمه پوریا هم در جریان… فقط میگم:

– روز خوش جناب کاویانی!

پوریا میزنه تو پهلوم و تو گوشم میگه:

– یه دقیقه شر نکن!

میخوام برم اما ارتان بازوی دیگمو میگیره… می ایستم… پوریا سعی میکنه سوتی نده:

– کار مهم دارم باهاش ارتان!

زل میزنه توی چشمام:

– باهات حرف دارم… تو حیاط باش میام!

نگام روی حلقه دستش میمونه… یه جایی تو سینم تیرمیکشه… چشمام و میبندم و نفس عمیق میکشم… دستمو و ول میکنه… همراه پوریا بیرون میرم… به حیاط که میرسم پوریا نفسش و محکم فوت میکنه… یه سیگار روشن میکنه و سمتم میگیره:

– چه دل و جراتی داری تو پسر!

روی نیمکت می شینم و سیگار و میگیرم:

– آرشام؟

دود سیگار و توی صورتش فوت میکنم… سعی میکنه اروم بگه:

– منصفانه تر برخورد کن باهاش… ازت ضربه خورده… اون قدر محکم که نمیتونه تو چشمات نگاه کنه… حتی اگه شرمنده نیستی وانمود کن هستی!

– من واسه خواستم جنگیدم… راهم غلط بود اما راه خوبارو بسته بودن… شرمنده ی چی باشم؟

– دلی نمیخواستتت روانی… چه جنگی؟ چه کشکی؟

می بینم که ارتان میاد سمتمون.. پوریا صاف میشینه و میگه:

– امیدوارم نفهمه میدونم!

ارتان که میرسه پوریا فعلانی میگه و دور میشه… ارتان کنارم میشینه:

– دیدنت حالم و بهم میزنه!

جوابی نمیدم… ادامه میده:

– خجالت میکشم بگم برادرمی!

پاهام و دراز میکنم و پک عمیقی به سیگار میزنم:

– نمیدونم تو به کی بردی… اون قدر وقیحی که حتی شرمندگی و پشیمونی نمیبینم توی چشمات!

بی تفاوت میگم:

– نبش قبر نکن‌… کارمو جبران کردی… رفتم زندون زن مو از چنگم در اوردید!

بلند میشه… یقه مو میگیره و بلندم میکنه:

– نزار دندوناتو خورد کنم!

– تو؟ نخندون منو… تو خلاف سنگینت دست کردن تو دماغته بچه!

– اره خب… مثل تو کثافتکاری ندارم که حتی بهش افتخار کنم…مثل تو گندکاری ندارم اون قدر که خانوادم طردم کنن… زنم ازم متنفر باشه… تا پای چوب دار برم و دو سال حبس بکشم… بازم از افتخاراتت بگم؟

میخندم… عصبی… هیستریک…

– تو چی؟ تو چه غلطی کردی بچه سوسول؟ تا من گفتم دلی من ومیخواد و تورو نه… سریع تریپ شکست عشقی برداشتی و مثل بچه ترسو ها کشیدی کنار… اون قدر وجود نداشتی اون قدر دلی و نمیشناختی که شک کنی… که بجنگی.‌.. اگه خوب به چشمای عشقت نگاه میکردی تا تهش میرفتی… ولی تو بزدلی ارتان… بی جنمی… من کثافت بودن و به بزدل و بی دست و پا بودن ترجیح میدم… تو دلی و نشناختی که سه سوت فکر کردی بهت خیانت کرد!

میشکنه… میبینم که میشکنه… قلبش… کمرش… غرورش… اما من همینم… رک‌… بی رحم‌… سنگدل…یقه مو ول میکنه… عقب میره… چشماش سرخ… کمی فقط کمی نگرانش میشم…

– سمت دلی نیا… هیچ وقت… باردار… نمیخوام بلایی سر خودش و بچمون بیاد!

یه مشت اتیش میریزن تو حلقم… توچشمام… تو سینم…

– هان؟

نیشخند میزنه… این بار اون می شکنه:

– داری عمو میشی حیوون!

زانوهام شل میشه… مگه دو سال پیش بچه ی من تو شکمش نبود؟ زندگی یا مسخره بازی؟

– سمتش بری کاری میکنم تا ابد رو زانوهات راه بری!

عقب میرم… روی نیمکت سقوط میکنم… مات نگاش میکنم..
من که قرار بود برم… پس چمه؟جلو میاد:

– جون کندیم تا به اینجا رسیدیم… با دارو با مشاور… هنوز کابوس تو باهاشه‌‌… حتی از دور دیدیش فقط دور شو!

– چند ماهشه؟

اون قدر اروم میگم که نمیشنوه… گلوم میسوزه:

– چی؟

– چند ماهشه!؟

– نمیدونم… امروز فهمیدم… از ایران برو تا بتونه نفس بکشه!

اینو میگه و میره… به محض رفتنش سرفه میزنم… پشت هم‌.. پوریا سمتم میدوه..‌ دستش و میزاره روی شونم:

– آرشام؟

سینم و فشار میدم‌…

– چته؟ چی گف؟ارشام نگام کن!؟

بی توجه بهش بلند میشم… همه جا میچرخه

پوریا سمتم میاد:

– وایسا… بیا بریم دکتر ببینتت… با توام!

سرفه میزنم… به زحمت میگم:

– خوبم!

– چیشد؟ چی گفت بهت بهم ریختی؟

از بیمارستان بیرون میزنم…سوار ماشین میشم.. در و میگیره… نگاش میکنم:

– خواهرت و ناامید کردم… برو حله!

– چته؟

– من و خوب دیدی بپرس چته!

میخوام در و ببندم نمیزاره

– آرشام؟ چرا کمر بستی به نابودی خودت؟

– فردا قبل ساعت ۵ بیا خونم… دلی میاد!

میخواد چیزی بگه که هولش میدم و در و عصبی می بندم… حرکت میکنم… ضبط و روشن میکنم و تا ته زیادش میکنم… اهنگی میاد که حالم و خراب تر میکنه…

– دنیامی تو مثل نفس میمونی هرجا همرامی.
میدونی تموم زندگیمی دنیامی…
دیگه چی بگم بمونی و نری؟
شاید شد شاید موندی و دوباره هر چی باید شد
نگو هیچی روبه راه نمیشه شاید شد
دیگه چی بگم بمونی و نری؟

مشتم و پشت هم روی فرمون می کوبم… صدای آرتان توی گوشم می پیچه:

– باردار… نمیخوام بلایی سر خودش و بچش بیاد!

داد میزنم… بلند… پشت هم…

– آییییییییییی…‌آآآآآآخ…. وااااااااای!

یه چیزی توی سینم سنگینه… نفسم و گرفته

– دیگه داره بد میشه ولی من نمیخوام از تو یه قدم دور شم
بخوامم نمیشه جز تو با کسی جورشم…
دیگه چی بگم بمونی و نری؟

توی دلم اتیشه نمیخوام بدونی حالمو تو این روزا
کسی چی میدونه از یه ادم تنها
دیگه چی بگم بمونی و نری؟

نگاهم کن یه نگاه تو میتونه زندگیم باشه
تو که بودنت میتونه دلخوشیم باشه
بزار حس کنم همیشه دارمت
نگاهم کن بزار زندگی با تو برگرده
ببین عشقمون روزای سخت و طی کرده
بزار حس کنم همیشه دارمت!

جلوی آپارتمان ترمز میکنم… پیاده میشم و با دیدن مامان نیشخند میزنم و در ماشین و می کوبم… جلو میرم… با دیدنم دستش و از روی زنگ برمیداره… در و باز میکنم:

– آرشام؟ قورمه سبزی اوردم واست!

نیشخند میزنم… همراهم میاد … به خونه که میرسیم سمت اشپزخونه میرم و بطری آب و سر میکشم… پشت کانتر می ایسته؛

– خوبی؟ کجا بودی عزیزم؟

جلو میرم:

– چی چیزم؟

– بداخلاقی نکن.. تو پسرمی… جیگر گوشمی… مگه میتونم ولت کنم؟

سرم و بالا میگیرم و قهقهه میزنم‌.. نگاش میکنم:

– داری نوه دار میشی انگار خیلی خوش خوشانت شده هوم؟

– نوه؟

– خبرنداری؟ آخی!

میخوام بیرون برم که مقابلم می ایسته:

– کجا بودی؟ از کجا میدونی؟

– کلاغا!

یقه مو میگیره:

– ارشام… سمت دلی بری…

دستاشو و پس میزنم:

– اه… بسه دیگ … هی دلی دلی دلی… ولم کنید بابا!

بطری و برمیدارم و پرت میکنم کف پارکت… گوشاشو می گیره… هوار میکشم:

– من و تهدید نکنید‌..کسی و که چیزی واسه باختن نداره تهدید نکنید… کسی که کسی و واسه از دست دادن نداره تهدید نکنید… ادم بی کس و کاری مثل من و تهدید نکنید… بابا من طناب دارم بوسیدم… چی میگید شماها؟

گریه میکنه… پامو به صندلی میزنم و صندلی پخش زمین‌میشه… دستاشو بالا میاره:

– اروم باش… اروم باش ارشام!

– من و مثل شوهرت ول کن برو… نگو نمیتونی که خندم میگیره… از مهر مادری نگو که شوخی قشنگی نیست… !

ظرف غذا رو هم میزنم زمین… خورشتا پخش زمین میشه و ظرفش میشکنه..

– فکر کردی نمیدونم اگه میای و این اشغالا رو میاری واسه اینکه بفهمی طرف زندگی عزیز درودنت رفتم یا نه؟ من و خر فرض نکن مامان ارتان!

– نه… بخدا نه… مگه زندون بودی…

داد میزنم:

– اونجا دیگه ته خط بود‌.‌.. ته تهش…. فکر کنید اعدام شدم… فکر کنید مردم… برو… نیا‌… بزار عادت کنم به بی کسی!

با گریه روی کاناپه می شینه‌… دستمو توی شیشه ی ویترین میزنم… از لای انگشتام خون میچکه… اما مهم نیست…

– آرشام؟ وایسا… وایسا باند بیارم..‌ ای خدا!

دستمو میبنده و هیچی نمیفهمم… روی تخت میخوابم… رو تختی و روی تنم میکشه‌… موهامو کنار میزنه:

– بچگیاتم شر بودی و شیطون!

اشکش میریزه:

– هر چی ارتان درس خون بود تو دنبال دردسر و بازی بودی!

چشمام و میبندم:

– فقط دو بار سر ارتان و توی بازیاتون شکوندی!

میخنده:

– اصلا نمیشد کنترلت کرد!

میزنه زیر گریه:

– ولی مهربون بودی!

نفس عمیق میکشم:

– چیزی که الان نیستی ارشام…فکر میکنی نبودنت واسه بابات مهم نیست؟ واسه من نیست؟ بخدا هست… بابات منتظر بهش بگی پشیمونی… بگی میخوای از اول شروع کنی بخدا فقط منتظر تو بری سمتش… ولی مغروری… غدی آرشام!

بلند میشه:

– اشپزخونت و تمیز میکنم… میرم… بخواب مامان جان!

دستمو میکشه و زل میزنه تو چشمام:

– بهش زنگ بزن ارشام… بگو نیاد… خر نشو… اخه تو چه مرگته مریض؟

بی توجه بهش ساعت و نگاه میکنم…
بخوام با خودم صادق باشم خودمم نمیدونم هدفم چیه… خودمم نمیفهمم دارم چه گوهی میخورم… پوریا حرص میخوره اما ساعت ۵ و من منتظر دل ارامم… دل ارام و بچش…هه!

زنگ که میخوره پوریا دستشو روی سرش میزاره:

– یا خدا!

میخوام سمت ایفون برم… دستم و میکشه:

– ارشام؟

– هان؟ چیه؟ چته؟ تو نره غول هستی دیگه… ول کن برو اتاق!

– تف تو ذات خرابت!

سمت اتاق میره… شاسی و میزنم و در و باز میکنم… منتظر میشم…از آسانسور که بیرون میاد با مرده فرقی نداره… رنگ پریده … لبای سفید… دستش و به در میگیره:

– لعنت بهت!

بغضش میشکنه… عقب میرم… جلو میاد… وارد خونه میشه… نگاش اطراف خونه میچرخه:

– پوریا کو؟

پشت سرش می ایستم و اروم توی گوشش میگم:

– اتاق!

با ترس توی خودش جمع میشه… عقب میره… بلند میگم:

– پوریا اظهار وجود کن!

صداشو میشنویم:

– اینجام دلی!

مقابلم می ایسته:

– اومدم ؟ بگو…چی قرار بگی؟

– بشین!

اشکش طبق معمول دم مشکش:

– مهمونی نیومدم… بگو… میخوام برم… این خونه نفس مو میگیره!

نگام روی شکمش ثابت میمونه… جلو میرم… عقب میره… به دیوار که میخوره می ایسته… دستمو جلو میبرم… زار میزنه:

– دست نزن بهم!

نگام بالا میاد… خیره ی چشماش میمونم… پوریا جلو میاد:

– گفتی حرف دارم بکش کنار!

نگاش میکنم:

– گشت ارشادی تو؟ دارم میگم کاریش ندارم… بیا برو !

دل ارام با گریه میگه:

– نرو پوریا… من و ببراصلا… غلط کردم اومدم!

بازوی پوریا رو میگیرم… میکشمش… هوارمیزنه:

– ول کن..‌ ولم کن میگم… ارشام بقران خودم میکشمت!

هولش میدم تو اتاق… در و می بندم و قفلش میکنم… نعره میزنه:

– آرشام… باز کن این کوفتی تا نشکستمتش…دستت بهش بخوره قلمش میکنم… به رفاقتمون قسم میکشمت!

دلی ترسیده و لرزون به در چسبیده… خواسته بره… نیشخند میزنم…

– کاریت ندارم!

– دروغ میگی…بزار برم… توروخدا!

صدای فریاد پوریا و گریه ی دلی رو مخمه… جلو میرم…

– کاریت ندارم…گریه نکن!

ساکت میشه… دستمو سمت شکمش میبرم… دستم و روی شکمش میزارم… با گریه چشم میبنده:

– ِرفتی آزمایش؟

چشماش باز میشه… مات نگام میکنه… تلخند میزنم:

– اینو که دوسش داری؟

اشکاش میریزه:

– چند ماهشه؟بچه ی آرتان و که دیگه عاشقشی؟آره… چرا نباشی؟ اون بچه ی من بود که سقطش کردی!

دستمو و پس میزنه:

– گفتم بهم دست نزن… ازت بدم میاد… از دستات که فقط خورد تو صورتم متنفرم.. تو یه شکنجه گری… یه اشغال پست… یه حیوون!

– دیگه؟

– کاش رضایت نمیدادم… الان هفت تا کفن پوسونده بودی!

میخندم… پوریا ساکت میشه… چونش و میگیرم:

– فکر کردی بهم ریختن زندگیت واسمون کار سختیه؟

با گریه نگام میکنه..عصبی ادامه میدم:

– فکر کردی از بین بردن این‌بچه و خودت واسم کاری داره؟

– تو اشغال بودن تو شکی نیست!

پشت سرش و به در می کوبم اخ ضعیفی میگم‌… عصبی میگم:

– سعی کن وقتی تو دهن شیری اون شیر و خشمگین نکنی!

– تو گرگی… گرگ!

– واسم کاری نداره تاریخ و تکرار کنم!

با بهت نگام میکنه… دارم مزخرف میگم… حتی دیگ نمیخوام بهش دست بزنم… دیگه مال من نیست… هیچ جوره:

– میتونم ببرمت تو اتاقم و..

جیغ میزنه:

– نگو… بسه‌… بسه!

همون جا میشینه… دستگیره در اتاق جدا میشه و پوریا بیرون میزنه… با دیدنمون مات میگه:

– چیکارش کردی؟

– هیچی!

سمت کاناپه میرم… میشینم… پوریا واسش آب میبره… گیتارو برمیدارم… چشمام و می بندم… میزنم… میزنم و میسوزم… پوریا هم کنار دلی سر میخوره و میشینه… میخونم:

– واسه خاطر تو بود اگر یه عمر مست شدم
اگه به قول خودت پاپتی و پست شدم…

من که آروم بودم پشت تو دعوام کردم
حرف بد بلد نبودم که دهن وا کردم

تو گفتی پشت من هستی تو بهم قول دادی
من شرارتی نبودم تو من و هول دادی!

من رفیق باز بودم با تو دلم تنها شد
واسه خاطر تو بود پام به زندون وا شد
با وجود اینکه واست میدونستم مُردم
واسه وایسادن پشت تو ابد هم خوردم

دلی بلند میشه و سمتم میاد… مقابلم روی کاناپه میشینه… خیره و خشک میمونه… نگاش میکنم و میخونم

– نه ملاقات من اومدی نه من زنگ زدم
ببین سلولم و با بخت خودم رنگ زدم
“مامورای زندونم عین خودت دیونن
من تنها رو از انفرادی میترسونن…”!

پوریا سرش و به در میزنه… دلی شکمش و چنگ میزنه… خم میشه زار میزنه… بلند گریه میکنه… من اما سرد فقط میخونم:

– گفتی اسمتو نیارم میدونم معنی شو
من دیگه اخر خطم خودتم شاکی شو
“مردنم برام یه جشن من به مرگ خندیدم
پشیمون نیستم از اینکه جا زدی جنگیدم”!

تو میگی که بی گناهی من تو فکر دیگم
همه خوبا زیر حکما میدونن چی میگم
“چه شبایی که اذون گفت و نشستم بیدار
که میان میبرنم الان پای چوبه ی دار”!

حالا درس معرفت رو تو بهم حالی کن
پشتمو خالی کردی زیر پامم خالی کن
این تو این چارپایه این بار اقلا رو باش
لااقل وقت کشیدنش تو هم پررو باش!

**

2 دیدگاه

  1. سلام واقعا خداقوت بسیارممنونم به خاطر این رمان دست مریزاد
    میشه بگین کلن فصل دوم چند پارته؟؟؟
    واین فصل سوم داره یا اخرین فصله؟؟؟؟

    • سلام ممنون از حمایت شما این فصل هنوز در حال تایپه و تموم نشده نامعلومه از فصل سوم هم خبری نداریم فصل اول به طور کامل در سایت شصت تیپ منتشر شده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.